خاطرات شهید ناصر فولادي
مصاحبه با همرزم و دوست شهید ناصر فولادی (حجت الااسلام اسدی)
راوي همرزم شهيد
شرح
در خدمت حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا اسدی معاونت فرهنگی اداره کل امور زندان های استان کرمان هستیم. با توجه به اینکه ایشان از دوستان و همرزمان سردار شهید ناصر فولادی بودند، ضمن تشکر از این که وقتشان را در اختیار گذاشته، تقاضا می کنم که:

- به عنوان اولین سوال نحوه آشنائی شان را با شهید فولادی بیان بفرمایند و از آن زمان تا زمان شهادت شهید فولادی اگر خاطراتی، صحبت هایی، توصیه هایی هست برایمان بفرمایند؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. تقدیم به حضرت مهدی (عج) و مقام معظم رهبری و ارواح پاک شهیدان بویژه امام راحلمان .از پیش از انقلاب حقیر با سردار شهید ناصر فولادی آشنا شدم و آشنایی ما از نمازهای جماعت نمازهایی که در مسجد جامع کرمان برگزار می شد ایشان شرکت می کردند، شروع شد.

جناب آقای فولادی در کنار سایر کبوتران حرم الله از جمله سردار شهید محمود اخلاقی، سرداران شهید مجتبی هندوزاده، ابراهیم هندوزاده و سرداران شهید حمید ضیاء و حسین ایرانمنش و حسین جهانگرد و جمع این عزیزان و سایر عزیزانی که الان حضور ذهن ندارم در دوران پیش از انقلاب و خود انقلاب حضور فعالی داشتند.

* در دوران جنگ تحمیلی سردار شهیدمان به اتفاق سردار شهید عارف علی ماهانی که در جاده اهواز خرمشهر در حال رزم بودند و قسمتی از کارشان در بخش تبلیغات بوده و در چادر تبلیغات رزمندگان کار می کردند.

سردار شهید جناب آقای ناصر فولادی به اتفاق سردار شهید علی ماهانی بعضی از شب های جمعه دعای کمیل را در حال سجده می خواندند و همچنین برای تهیه شعاری جهت رزمندگان اسلام که در مسیر راهشان نصب کنند، روزی از من خواستند که در این زمینه اگر شعاری هست تهیه کنم. اتفاقا من مراجعه کردم به نهج البلاغه، این فرمایش مولا امیرالمومنین به چشمم خورد که می فرمایند: "اِنَّ الجَهادَ بابَ مِن اَبوابِ الجَنَّة" و من آن را در اختیار برادران گذاشتم و آن ها شعار را نوشتند و در مسیر رزمندگان اسلام نصب کردند.

و این عزیزان به مانند سردار عزیزمان فولادی لشکر ۴۱ ثارالله، شهید زنده حاج قاسم سلیمانی لحظه ای از حرکت نمی نشستند. تمام وجودشان در جبهه بود و یک لحظه آرام نداشتند و الحمدالله رزمندگان اسلام با ایثار و فداکاری توانستند در این جنگ تحمیلی که به مدت هشت سال طول کشید سربلند بیرون آیند و گرچه از نظرمان به لقاء خدا پیوستند اسلام با سرافرازی به ملت شهید پرور ایران تقدیم شد و در تاریخ عزیزانشان و خود ملت ایران اسمشان با عظمت مانده اما زمانی که این شهید بزرگوار به وجه شهادت نائل گشت در خود خرمشهر بود ظاهرا که ما اطلاع حاصل کردیم که این شهید بزرگوار همراه سردار شهید میثم بود که میثم اسم مستعار ایشان بود. یادم هست بعد از شهادتشان در منزل شان مراسمی داشتند و در آن جلسه حقیر شرکت کردم و خانواده عزیزشان احساس سرافرازی می کردند. از خدای متعال خواهانیم که همان طور که در دوران حیاتشان با آن عزیزان حشر و نشر داشتیم در سرای دیگر و عالم دیگر حشر و نشر ما را با آنها قرار دهد.

- با توجه به اینکه شما فرمودید از قبل از انقلاب با این شهید بزرگوار آشنا بودید اگه امکان هست در خصوص حضور ایشان در بحبوحه انقلاب در جلسات و تظاهرات و کارهایی که آن زمان انجام می شد توضیحاتی بفرمائید؟

* تا آن جایی که یادم هست این عزیز بزرگوار در اکثر صحنه های تظاهرات علیه حکومت ستم شاهی حضور فعال داشتند به مانند سایر خواهران و برادرانی که در تمام صحنه ها حضور داشتند ایشان هم حضور فعالی داشتند.

- بفرمائید شهید ناصر فولادی از لحاظ خصوصیات معنوی و عرفانی چه ویژگی هایی داشتند؟

* در دوران گذر عمر یکی از زمان های بسیار پربها دوران جوانی است و این شهید بزرگوارمان در بهترین دوران زندگی دوران جوانی و بهار عمرش موفق بوده در مسیر خودسازی و تزکیه. انصافا در آن زمانی که ما شاهد بودیم از هم سن و سالان ایشان دچار یک سری از مسائل بودند ایشان حضور فعال در مساجد در نمازهای جماعت داشتند و همین خودش شاهد این موضوع است که عرفان در ابعاد گوناگون که شاید بیش از هر مسأله ای نماز است و ایشان در نماز جماعت و همه نمازها حضور فعال داشتند.

- بفرمائید که شما شاهد تغییر و تحولاتی در رفتار و اعمال ایشان بودید و اگر می توانید علت این تغییرات را بیان بفرمائید؟

* البته تغییرات نه تنها برای این برادر بزرگوارمان بود بلکه انقلاب اسلامی برای عزیزان هم سن و سال ایشان و نیز برای همه تحول و دگرگونی ایجاد کرد و ایشان انصافا به حدی حرکت هایش سازنده بود که عزیزان هم سن و سال خودش را تحت تاثیر قرار می داد‌.

- بفرمائید که شهید فولادی چه توصیه هایی برای شما و دیگر دوستان داشتند؟

* البته زمان زیادی گذشته و من قسمت های اندکی از این توصیه ها یادم هست، اما تا آن جایی که حضور ذهن دارم تشویق عزیزان را در انقلاب بیش از حد ایشان سفارش می کردند و این سفارشات باعث می شد افرادی که بی تفاوت بودند نسبت به انقلاب بروند در صحنه و موفقیتی برای پیروزی انقلاب حاصل کنند.

- بفرمائید که شهید فولادی به چه کسانی و به چه چیزهایی علاقه داشتند و بالعکس از چه چیزهایی بدشان می آمد؟

* حضور ایشان در اماکن مذهبی بیانگر علاقه شدید ایشان به اسلام بود و توصیه ایشان به دیگران همین بود که در نمازهای جماعت شرکت فعال داشته باشند. حضور برادران در جبهه حق علیه باطل را تشویق می کردند و این توصیه ها موثر هم واقع می شد. از نظر اخلاقی ایشان فردی متواضع بودند یکی از صفات مومن خدای متعال می فرماید که "اًلًّذینَ هُم فی صَلاتِهِم خاشِعون" و ایشان نه تنها در نماز خضوع و خشوع داشتند بلکه در برخوردشان با دیگران هم مشهود بود.

- بفرمائید که ایشان معمولا اوقات فراغت و بیکاری شان را چگونه می گذراندند؟

* البته این سوال را باید از خانواده عزیز و گرامی ایشان بفرمائید. تا آن جایی که من با این عزیزمان آشنا بودم سعی می کردند بهترین استفاده را از اوقاتشان داشته باشند.

- بفرمائید که ایشان در چه مواقعی حساس بودند و عصبانی می شدند؟

* البته من بیشتر شاهد روحیات بشاش ایشان بودم. زمانی که با دوستان مواجه می شدند با تبسم بودند و این تبسم ایشان تاثیر زیادی در روحیه دیگران می گذاشت و ما شاهد عصبانیت ایشان نبودیم.

- بفرمائید ویژگی های جامعه کامل و مطلوب از نظر ایشان چه بود؟

* از نظر این برادر عزیز و بزرگوار، برادرانی که در راس جامعه قرار می گیرند بایست افرادی متعهد و دلسوز و مانند عزیزانی که " وَ یُؤسَرونَ عَلَی اَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَه" باشند.

- بفرمائید که شهید بزرگوار ناصر فولادی در کارهای دست جمعی از نظر دیگران هم استفاده می کردند یا خودشان به تنهایی تصمیم می گرفتند؟

* بدون شک و تردید این شهید بزرگوارمان در امور، با دیگران مشورت می کردند که به طور مثال همان دوران حضور در جبهه وقتی که در بخش تبلیغات کار می کردند با سایر همرزمان مسائل رزمی را به مشورت می گذاشتند و در مورد مسائل تبلیغاتی مشورت می کردند.

- بفرمائید که ایشان چه آرزوهایی داشتند و بزرگترین آرزوی ایشان چه بود؟

* شعاری که ایشان در دوران انقلاب می دادند و آرزویشان این بود که انقلاب پیروز شود و بعد از پیروزی انقلاب شعارشان این بود که رزمندگان اسلام پیروز شوند و نهایتا آخرین آرزوی ایشان شهادت در راه خدا بود و خداوند این حاجت و آرزوی ایشان را برآورده کرد.

- بفرمائید که شهید ناصر فولادی رابطه شان با افراد مافوق و زیر دست چگونه بود؟

* البته من بیشترین اوقاتی که با ایشان رابطه داشتم در خود جبهه بود و ایشان واقعا برخوردش با برادران هم رزم بسیار برخوردی دوستانه بود. اگر بنا بود دیگران کاری انجام دهند ایشان بر دیگران سبقت می گرفت، " سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ " بود.

- بفرمائید شما چند مرحله به اتفاق ایشان جبهه بودید؟

* در عملیات رمضان ۶۱ عملیات پیروزی آزادی خرمشهر در خدمت این برادر بزرگوارمان بودیم .

- چه شد که ایشان توی مجموعه تبلیغات مشغول به کار شدند و توی گردان های رزمی و عملیاتی تشریف نداشتند؟

* ایشان بیشتر اوقات با سردار شهید علی ماهانی بودند و این شهید بزرگوار بین رزمندگان مشهور بود در بعد کارهای تبلیغاتی و اصطلاحی که به کار می بردند در عرفان مشهور بود و علاقه شدیدی که ایشان به کار تبلیغات داشتند به جهت همان عرفانی بود که در ایشان وجود داشت.

- بفرمائید با توجه به این که شهید ناصر فولادی مسئولیت تبلیغات را داشتند عملا حضور ایشان در خط و شهادت چگونه بود؟

* ایشان نسبت به سایر برادران تلاش بیشتری می کردند و زمانی که جهت تبلیغات رفتند، برای رزمندگان اسلام در حال تبلیغ بودند که به درجه شهادت نائل گشتند.

- اگر امکان هست از آخرین لحظه دیدارتان با ایشان بگوئید و این که ایشان را چگونه دیدید قبل از شهادت و این که خبر شهادت ایشان چگونه به شما رسید؟

* از نظر روحی بسیار شاد بود و تبسم بر لب داشت، ظاهرا من در قسمت تبلیغات بودم. در خدمت سایر برادران عزیز و بزرگوار که خبر شهادت ایشان را به ما رساندند.

- به طور کلی شما کدامیک از خصوصیات اخلاقی شهید فولادی را بیشتر از دیگر خصوصیاتش شما دوست داشتید؟

* البته تمام برخوردهای ایشان برخوردهایی سازنده بود و دوست داشتنی. سکوتش بیش از هر چیزی ما را شیفته خود می کرد.

- در انتها اگر صحبتی، مطلبی یا خاطره ای از ایشان به یادتان هست بفرمائید؟

* از خدای متعال برای عموم خانواده های معظم شهدا به ویژه خانواده سردار شهیدمان ناصر فولادی آرزوی توفیق و موفقیت داریم و از برای این عزیزان بزرگوار آرزو داریم که با شهدای صدر اسلام و کربلا خداوند محشورشان بفرماید.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
مصاحبه با دوست و همرزم شهید ناصر فولادی(سردار بنی اسدی)
راوي همرزم شهيد
شرح
- ضمن معرفی خودتان بفرمائید که از چه زمانی با شهید فولادی آشنا شدید و نحوه آشنایی به چه صورت بود؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. بنی اسدی هستم و‌ از شروع تشکیلات سپاه ما توی سپاه ناحیه کرمان که مشغول فعالیت بودیم. بچه هایی که آنجا جا تقریبا شاکله سپاه را تشکیل می دادند مجموعه ای بودند که طبعا می توانستند منحصر به فرد باشند. برای تشکیل پایگاه ها که در آن موقع برخوردهایی که از نظر سازمانی و تشکیلاتی و کاری داشتیم دوستان بودند و آقای فولادی را من از همان موقع با دوستان دیگر، شهید اخلاقی، شهید حاج مهدی کازرونی و دوستانی مثل، شهید سلیمی کیا، شهید حسین مختارآبادی شناختم که شهید حسین مختارآبادی خدا رحمتش کند در منطقه سوسنگرد به شهادت رسید، در آن تیم دوازده نفری که رفته بودیم منطقه شبان.

من یادم هست که از آن وقت این بچه ها با هم بودند، دوستانی که اسم بردم که همیشه یک مجموعه با هم بودند در رفت و آمدها و من بیشتر رابطه کاری داشتم با ایشان و آشنایی که مثلا توی محله باشیم یا قبل از انقلاب آشنا باشیم نبود. یعنی از وقتی که ما از سال ۵۴ ما در تهران و در دانشگاه بودیم تا سال ۵۷ که تهران بودیم. در سال ۵۷ پس از پیروزی انقلاب مدتی که در تهران مشغول کار بودیم توی سپاه اوائل سال ۵۸ بود که کرمان رفتیم از همان وقت دوستان جمعشون با هم بود یعنی می دیدیم که آقایان تقریبا تیمی بودند که فکر و ذکرشون با هم می خوند.

شهیدان اخلاقی، فولادی، کازرونی، سلیمی کیا. مخصوصا شهیدان سلیمی کیا و فولادی و مختارآبادی دقیقا یک روح در سه جسم که خدا رحمتشان کند.‌ شهید سلیمی کیا در حصر آبادان به شهادت رسیدند، شهید مختارآبادی در بستان و شهید فولادی در مرحله سوم عملیات بیت المقدس شهید شدند.

* خاطره ای که من از شهید فولادی دارم راجع به کینه شدیدی است که ایشان نسبت به دشمنان انقلاب داشت و تیمی را تشکیل داده بودند که در طول منطقه کار حرکت های نظامی را انجام می دادند و یکسری افرادی که دشمنان خبیثی بودند و مضر بودند برای انقلاب با آن ها برخورد مسلحانه داشتند که طبعا دیگران می توانند بهتر از من راجع به این موضوعات صحبت کنند.

* اما در آخرین سفری که شهید فولادی داشت ما هم در خدمتشان بودیم قبل از عملیات بیت المقدس بود که شهید ماهانی هم همراه ما بود. اما یکی از بحث هایی که درست یادم این بود که شهید فولادی کنار من نشسته بود و خیلی توی فکر بود. گفتم: ناصر خیلی توی فکری، جواب داد که: این آخرین سفر منه. من هم طبق معمول که با بچه ها شوخی می کردیم، گفتم: اگه آخرین سفرت باشه من همراه تو نیستم و در اون لحظه کنارت نیستم یادت باشه!

شهید ماهانی که آدم بسیار عارف و آرومی بود و زیاد شوخی نمی کرد شروع کرد راجع به شهادت و زمینه های که باید به وجود بیاد تا فرد شهید بشود شروع کرد این بحث ها را مطرح کردن و به شهید فولادی گفت که آقا ناصر به همین خیال باش تا شهادت کی برسد و ایشان همین جوری در فکر بود و من درست قیافه ایشان یادم هست.

تا رفتیم در منطقه که ما نزدیکی های شلمچه مستقر بودیم و لشکر نزدیک شلمچه بود بعد از این که در عملیات بیت المقدس در مرحله اولش که ما پشت رودخونه مستقر بودیم، بعد از عقب نشینی عراقی ها در مرحله دوم لشکر حرکت کرد و داخل منطقه شلمچه مستقر شد و ما هم در همان جا مستقر بودیم که همان روز که فکر می کنم دوم یا سوم خرداد بود که ایشان شهید شدند.

دقیقا روزی که خرمشهر داشت فتح می شد تعدادی از بچه ها طاقت نیاوردند علیرغم اینکه فرمانده لشکر سردار سلیمانی اعلام کرده بود که ما باید خط خودمان را حفظ کنیم عده ای از بچه ها طاقت نداشتند و از جمله شهید فولادی که حرکت کرده بود به طرف خرمشهر و ما در آن لحظه در جریان نبودیم که ایشان حرکت کرده و رفتن به طرف خرمشهر، بعد که به شهادت رسیدند وقتی پرسیدم که کجا شهید شدند؟ گفتند که ایشون همان روز دیگر طاقت نیاورده بود و رفته بود خرمشهر و آنجا شهید شده بودند.

* شهید شیخ پیک شب آمد در لشکر و گفت که من رفتم ستاد معراج و شهید ناصر فولادی را دیدم، ما تعجب کردیم و باور نکردیم. ما می گفتیم اصلا لشکر ما که در خرمشهر نبود. شهدای خود خرمشهر الان در ستاد معراج هستند و ما اصلا در این دو سه روز شهیدی نداشتیم! و بعدا که پرس و جو کردیم و دیدیم که نه ایشان همان محبتی که کرده بودند که آخرین سفر و حرکتش می خواهد باشد، دیگر آنجا نمونده بود.

چون واقعا روزی که عملیات خرمشهر بود تیپ ما عملیاتی نداشت. استقرار ما پدافندی بود و تیپ های دیگر آفندی بودند که در خرمشهر عمل می کردند و ما در شلمچه استقرار پدافندی داشتیم، در مرحله سوم عملیات بود که ایشان رفتند و به شهادت رسیدند.

- آیا شما شاهد تغییر و تحولاتی در رفتار شهید بودید علت آن را بفرمائید؟

* آقای فولادی و نامدار محمدی و مختارآبادی و سلیمی کیا و اخلاقی که همه شهید شدند تیم خاصی بودند در سپاه کرمان که جمعشان همیشه جمع بود، یعنی با هم بودند و با هم کار می کردند و من زیاد در سکنات و رفتار ایشان و در بطن قضیه شان نبودم و خاطره اصلی که داشتم از ایشان همین آخرین سفری بود که با هم رفتیم و ایشان شهید شدند.

- رفتارهای ایشان در مدتی که شما با ایشان بودید آیا هیچ احساس کردید که ایشون از چه چیزهائی یا چه افرادی بدشون می آید یا چه افرادی ایشون را دوست دارند؟

* این تیمی که با هم بودند و تقریبا یک هسته را تشکیل داده بودند خصوصیات همگونی داشتند و به شدت یک بغض عجیبی نسبت به دشمنان انقلاب داشتند.‌ یک بغض و عصبانیت شدید که آخرین راه را انتخاب کرده بودند و به صورت مسلحانه با آن ها برخورد می کردند.

اصلا طاقت نداشتند یعنی برخوردشان با ضد انقلاب و تنفری که نسبت به این افراد داشتند می دانستند که این ها چه جانورهایی خبیثی هستند که بعدا هم ضربات سنگینی به انقلاب زدند کما اینکه در سال های ۶2-۶0 ما ضربات سنگینی از این دشمنان خوردیم، به هر صورت این یک حرکت جوهری در وجود ایشان بود و همه این ها سر منشأشان خودسازی و اعتماد به نفس و تزکیه نفسی بود که افراد دارند که به این حالت می رسند که می بینند خیلی مسائلی را که نباید در مقابلش انعطاف نشان داد و از همان اول باید با آن ها برخورد کرد. و این ها مشخصه این گونه افراد بود و واقعا بچه هایی بودند که خیلی توی مسائل اخلاقی، ایمانی و اسلامی بسیار تزکیه نفس داشتند و دارای روح پاکی بودند و از متن انقلاب بودند بدون هیچ دست خوردگی و هیچ غرضی و بدون هیچ برخورد سوئی که نسبت به مجموعه ها داشته باشند. راه پاکی را انتخاب کرده بودند و در حقیقت ابوذر سپاه کرمان بودند و ابوذروار با همه چیز برخورد داشتند. خیلی با شدت با انحرافات برخورد می کردند این تیم اعم از شهید فولادی شهید اخلاقی و شهیدان سلیمی کیا و مختارآبادی که این ها همیشه با هم بودند.
مصاحبه با همرزم شهید ناصر فولادی (سردار اسماعیل زاده)
راوي همرزم شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت یکی از همرزمان سردار شهید ناصر فولادی برادر بزرگوار آقای اسماعیل زاده، مسئول حفاظت سپاه منطقه کرمان هستیم.

- نحوه آشنایی خود را با شهید بفرمایید و اگر از آن لحظه اول آشنایی، خاطره ای در ذهنتان است بیان کنید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. بنده با شهید فولادی در سال ۵۹ آشنا شدم. زمانی که قرار بود با تعدادی از دوستان که از بچه های رفسنجان بودند حدود ۳۴ یا ۳۵ نفر اعزام شویم به کردستان با شهید فولادی در کرمان آشنا شدم. از کرمان تعدادی از بچه ها که همراه بودند از جمله شهید فولادی، شهید ماهانی، شهید نگارستانی، شهید اخلاقی و شهید محمد حسینی و یکی دو نفر دیگر از آن جا حرکت کردیم به طرف کردستان. ما چون همه ۳۵ نفری که با هم آمده بودیم به دلیل این که همه با هم همشهری بودیم و به اصطلاح اقوام همدیگر بودیم بیشتر با هم بودیم و بچه های کرمان هم که ۶ نفر بودند بیشتر با خودشان بودند چون به اصطلاح گروه خویشان بهم می خورد و با هم بودند.

اکثر اوقات که می رفتیم کردستان (کامیاران) ما را مأمور کردند به تپه ای به نام گازرخوانی آن جا با دوستان بودیم و بیشتر آشنا شدیم ولی باز هم وضعیت تپه طوری بود که ما می بایست با برادران ارتشی که نیروی مخصوصی بودند با آن ها اعزام بشویم و در سنگرها قرار بگیریم باز هم خیلی برخوردی با دوستان نداشتیم تا این که مأموریت مان در تپه تمام شد آمدیم پایین در کامیاران قرار گرفتیم. بعد از کامیاران ما را مأمور کردند به تپه های مشرف در شهر کامیاران آن جا با دوستان کرمانی همراه بودیم از جمله با شهید فولادی آشنا شدیم.

آن موقع ما فهمیدیم که ایشان از دانشجویان پیرو خط امام هستند قبل از این جریان لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام تصرف شده بود و یک مهر و محبتی از این دانشجویان در دل همه مردم مسلمان آن موقع بود و ما شهید فولادی را به عنوان دانشجوی پیرو خط امام می دانستیم و گاهی اوقات که می گفتیم دانشجوی خط امام، ایشان خودشان به شوخی می گفتند: حیف سلام، حیف درود! البته شوخی می کرد با خودش ولی می گفت: من از دانشجویانی نیستم که پیرو خط امام باشم (یک مقدار شکسته نفسی می کرد) و نمی خواست از خودش تعریفی داشته باشد و وقتی که دوستان از او تعریف و تمجید می کردند ایشان بدشان می آمد.

یادم هست که یک روز من خود به ایشان فرمودم: دانشجوی خط امام بر تو درود، بر تو سلام! چون آن موقع این یک شعار بود، شهید گفت: حیف سلام، حیف درود! البته به خودش می گفت که من لیاقت این را ندارم. او از شهیدان بزرگوار و مخلص، خاکی و افتاده و خیلی پر معنویت بودند از این نظر.

مأموریت ما در این جا تمام شد و برگشتیم و آمدیم کرمانشاه. کرمانشاه که آمدیم چون مأموریت تمام شده بود قرار بود همه دیگر برگردن به شهر خودشان در یک جا به نام کاخ جوانان، اگر اشتباه نکنم می گفتند آن موقع بوده، یک عکس هم دارم از آن جا که عکس شهید نگارستانی در آن جا است ولی متاسفانه شهید فولادی در آن عکس نیست. یکی از فرماندهان وقتی گفتند که جبهه غرب احتیاج به نیرو دارد، اگر کسی مایل باشد می تواند بیاید برود به طرف جبهه غرب به طرف سومار.

ما یازده نفر بودیم ولی صحبت از ۱۴ نفر بود، من در ذهنم این است که ۱۱ نفر شاید هم ۱۱ نفر بود از بین ۴۰ نفری که بودیم، این تعداد جدا شدیم و گفتیم ما حاضریم برویم جنگ با عراق. از طرفی حضور در جبهه برای تمام بچه ها که جدا شده بودند به خصوص شهید فولادی خیلی مایه خوشحالی بود چون ما برای اولین دفعه به جبهه جنگ منظم می رفتیم و می دانستیم عراقی ها روبروی ما هستند چون قبلا که کردستان بودیم جنگ در کردستان یک جنگ چریکی و پارتی زانی بود. دشمن خودمون را نمی دیدیم چون که آن موقع می دانستیم دشمن روبروی ما است و با هم درگیر می شویم خیلی خوشحال بودیم.

و بعد ما حرکت کردیم به طرف جبهه غرب رفتیم و در یک جایی عقبه ی سومار مستقر شدیم یک دره بود که آب خیلی شدید و تندی از آن می آمد و رودخانه جریان داشت و این رودخانه محله را به دو قسمت تقسیم کرده بود، یک قسمت کنار جاده که خیلی از نیروها که نمی توانستند از رودخانه رد بشوند در آن جا چادر زده و مانده بودند چون از سومار عقب نشینی شده بود و نیروها آمده بودند عقب، یک منطقه ای بود در آن جا همه تدارکاتی سپاه در آن جا مستقر شده بودند، تدارکاتش عبارت بود از یک گاز، یک شعله و دو کپسول گاز که روی آن آشپزی می کردند و یک ساختمان مخروبه که سپاه سومار آن جا مستقر بود و فرمانده سپاه آن جا بودند.

ما روز دومی که آن جا مانده بودیم از سپاه سومار برادری آمدند و گفتند شما باید نیروی احتیاط باشید یا نیروی تدارکاتی که اگر دشمن خواست تحرکی بکند شما با او مقابله بکنید دوستان ما قبول نکردند و گفتند ما آماده ایم برویم جبهه و باید حتما خط مقدم باشد، چون آن موقع خط مقدم یک کلمه زیبایی بود برای بچه ها خیلی دلشان می خواست در خط مقدم باشند، اصرار کردند نه ما نمی مانیم این جا نیروی احتیاط و پشتیبانی باشیم حتما باید به خط مقدم برویم. خب نهایتا فرمانده سومار قبول کرد این موضوع را و گفت بیایید بروید.

ما این تعدادی که بودیم البته خدمتتان عرض بکنم که یکی دو روزی که در چادرها، پهلوی رودخانه بودیم یک سری اتفاقات افتاد. در ماه محرم بودیم از جمله شهید اخلاقی یک فرد را که می خواست آب ببرد خودش را به یک سنگ وصل کرد، او با خطر انداختن خودش جان آن برادر را نجات داد و بعد در ماه محرم بود که نیروی ذخیره سپاه مطرح بودند البته هنوز آن روزها بسیج تشکیل نشده بود، بچه های ذخیره سپاه به اصطلاح امروزی بسیجی سپاه خیلی تحرک نداشتند. در احیاء ماه محرم در این بین بچه های کرمان خصوصا شهید اخلاقی، شهید فولادی، شهید ماهانی در بچه ها کسانی بودند که به ما گفتند بیایید شروع کنیم به عزاداری و سینه زدن که در شهرهایمان انجام می دادیم. یادم است عزاداری را در آن جا به صورت خیلی خوب و مطلوب راه اندازی کردند و شروع کردند به سینه زدن و بعد قرار شد ما اعزام شویم به خط مقدم.

یک چیپی بود از سپاه سومار آمد تعدادی از ما را سوار کرد و برد و بعد آمد تعداد دیگر بچه ها را ببرد، خب جیب گنجایش نداشت، گروهمان ۱۴ نفر بود ببرد حالا اگر تعدادمان ۱۴ نفر بود همین جا ۳ نفر از برادران باید برگشته باشند به کرمان چون وقتی می خواستیم از کنار چادرها حرکت کنیم تعدادمان ۱۱ نفر بود.

ما سه تا خبر داشتیم. اولین خبر همین که از کرمانشاه به طرف سومار بود، خبر دوم از سپاه سومار که می بایست برویم یک تپه ای بود که فقط ماشین تا کنار آن ها می توانست برود و خبر سوم این بود که از تپه ها پیاده برویم مسافت زیاد، حالا یادم نیست ۲۰ یا ۱۵ کیلومتر می بایست پیاده برویم تا برسیم به خط مقدم.

ظهر ناهار آن جا بودیم، ارتشی ها آن جا مستقر بودند، عراقی ها هم آن جا آتش می ریختند. به گلوله توپ می گفتند خمسه خمسه، بعد متوجه شدیم که اصلا خمسه خمسه ای وجود نداشت، آن ها ۵ عدد گلوله خمپاره را کنار هم گذاشتند و با هم پرتاب می کردند به اسم خمسه خمسه معروف شده و آن موقع بچه ها می گفتند خمسه خمسه. بعد ۲ تا از نیروهای ما به دلیل مشکلات جسمی که برایشان پیش آمده بود و مریض شده بودند از همین جا برگشتند.

ما از این جا که می خواستیم برویم به طرف خط، ۹ نفر بودیم. بعد از ناهار بود قرار بود برویم به طرف خط که تحویل بگیریم، خیلی پیاده روی کردیم چون مسافت خیلی طولانی بود. از تپه ها می بایست بالا برویم تا برسیم به خط. یک نفر هم همراه ما بود از همان محل به عنوان راهبان یا کسی که راه را می داند و یک نفر از نیروهای بسیجی که ذخیره سپاه آن جا مستقر بودند در روی تپه، تپه را به ما تحویل دادند و برگشتند.

ما گروه ۹ نفری که آن جا مستقر شدیم مهماتی که ما ۹ نفر داشتیم عبارت بود از این که هر کدام از بچه ها یک ژ۳ داشتند با صد تیر و شهید ناصر فولادی آرپیچی زن بود. یادم است که آرپی چی داشت با سه عدد موشک آرپی چی و یک تیربار داشتیم که تیربار مسئولیت آن به عهده شهید رسول هاشمی بود. وقتی که ما به خط رسیدیم گفتیم یک فرمانده مشخص کنیم که فرماندهی گروه را بر عهده داشته باشد. رأی گیری شد و همه تصمیم گرفتند که شهید فولادی فرماندهی گروه را بر عهده داشته باشد چون که او درس خوانده است و محبوبیت خاصی در بین گروه داشت به دلیل اینکه ایشان دانشجوی خط امام بود، ولی ایشان قبول نکرد و این مسئولیت را به شهید ماهانی واگذار کرد و شهید ماهانی فرمانده این گروه شدند.

خب قرار بود که چند روزی بمانیم و تصمیم بگیریم چه کار باید بکنیم. شب ها عراقی ها می آمدند تا نزدیکی های سنگرهای ما و به دلیل این که مهمات نداشتیم یا مهمات کم بود هر کدام صد تیر بیشتر نداشتیم هیچ گونه تیراندازی نداشتیم و نمی توانستیم تیراندازی بکنیم. شهید می گفتند که هیچ کس تیراندازی نکند که مهماتمان برای روز مباداست. عراقی ها می آمدند نزدیکی سنگرها مین می گذاشتند و بعد می رفتند.

این موضوع جالب توجه است که ما در مدتی که بودیم تا ۲ ساعت یک قمقمه آب ۱ لیتری از آن قمقمه ارتشی جیره آب ما بود و ۲۴ ساعتی که آن جا بودیم آن ها ذخیره آب ما بود به اضافه جیره جنگی که یک نفر از محلی ها با قاطر صبح به صبح ساعت ۸ الی ۹ برای ما می آورد و به هر کسی یک قمقمه آب می داد و می رفت. بعضی از بچه ها می گفتند که ما احتیاج به چای داریم ولی ظرفی که در آن چای درست بکنیم نداشتیم و هم قبل از آن که به کردستان اعزام بشویم به ما گفته بودند نباید هیچ گونه آتش روشن بکنید و خیلی ما را ترسانده بودند و بعد معایب این ترس هم خدمتتان عرض می کنم که چه چایی گریبان گیر ما شد!

آمدیم در منطقه گشتیم تا یک ظرفی پیدا کنیم تا در آن چای دم بکنیم و بخوریم، یادم هست یک قوطی ۴ کیلویی روغنی در رودخانه پیدا کردیم که زنگ زده بود و یک چشمه آبی به فاصله ۱۰۰۰ یا ۱۵۰۰ متری ما پیدا شد که آب آن شور بود که در کنار آن یک تعداد گزنه های وحشی سبز شده بود البته برای این که به منطقه بهتر آشنا شویم برای گشت رفته بودیم برخورد کردیم با چشمه آب چون از همان اول نمی دانستیم که آب این نزدیکی ها باشد چون یکی دو سه روز که آن جا بودیم اصلا نمی دانستیم. در خوردن آب صرفه جویی می کردیم حتی دستهایمان را نمی شستیم و وضو هم نمی گرفتیم چون آب نداشتیم.

بعد ما رفتیم آن قوطی را در آب شستیم و رنگ آن را پاک کردیم و بچه ها هر کدام یک مقدار از آب قمقمه خود را در آن ریختند و با قوطی رفتیم کنار تپه. یواش یواش هیزم می ریختیم زیر آن و مواظب بودیم که دودش عراقی ها را متوجه ما نکند و وقتی که جوش آمد چون قوطی زنگ زده بود آب ها خود به خود رنگ چای گرفت و یک مقدار چای در آن ریختیم که آن چای خوشمزه ترین چایی بود که ما با بچه ها دور هم خوردیم، در طول عمر خود آن اولین چای بود که این چنین خوردیم چون قبلا در ظرف های خیلی خوب چای خورده بودیم و بعد از چند روز بود که چای نخورده بودیم این چای خوشمزه ترین چای بود که خوردیم.

یادم است که شهید ماهانی گفت: بچه ها بیایید بنشینید می خواهیم عملیات انجام بدهیم. گفتیم: خب چه طوری؟ مگر می شود که ما ۹ نفری عملیات انجام بدهیم! گفت: بله. شهید فولادی گفت: چرا نمی شود، مگر دانشجویان پیرو خط امام چه طور توانستند لانه جاسوسی را بگیرند؟! این عین جمله ای بود که خود شهید فولادی گفتند "مگر ما نمی توانیم عملیات انجام بدهیم؟! گفتیم: چرا! بعد گفتیم: خب ما مهمات نداریم که می خواهیم عملیات انجام بدهیم. گفت: مهمات پیدا می کنیم. شب تصمیم بر این شد که روز بعد تعدادی از بچه ها بروند در تپه های مجاور که از بچه های ارتشی بودند مهمات بگیرند و بیاورند تا یک مقدار بر مبنای مهمات بیشتر شود و بعد عملیات را شروع کنیم.

بچه ها رفتند پیش بچه های ارتشی و آن ها گفتند: نه، نمی دهیم! چون تحت نفوذ بنی صدر بودند. گفتند: ما نمی دهیم چون حساب و کتاب دارد مهماتمان و امکان ندارد. بچه ها برگشتند و گفتند چه کار باید بکنیم و چه کار نباید بکنیم و گفتند پست های نگهبانی آن جا را بررسی و شناسایی می کنیم. ۲ تا ۴ نفرمان بین پست هایشان فرض می کنیم اگر ۱۲ تا بود می رویم ساعت ۱سینه خیز می رویم هم نگهبان یک مقدار از مدت نگهبانی اش گذشته باشد و خسته شده باشد. طوری می رویم که آن ها متوجه نشوند، یک جعبه مهمات برمی داریم و می آوریم.

شهید نگارستانی و شهید همایونفر مأمور شدند تا بروند مهمات بیاورند. رفتند سینه خیز، یک جعبه مهمات هزار تیری ژ۳ آوردند. تقریبا وضعیت مهماتمان خوب شد، موشک آرپی چی، تیربار هم توانستند پیدا بکنند و تقریبا بار مهمات خوب بود.

یک تقسیم بندی و شناسایی کردیم و مأمور این شناسایی من و شهید محمد حسینی بودیم و من یادم است سن و سالم کم بود و شهید محمد حسینی جلو و من عقب آن حرکت کردیم و رفتیم از پشت سر عراقی ها بالاتر ببینیم وضعیت عراقی ها چگونه است. شهید محمد حسینی رفت پشت یک دستشویی که عراقی ها درست کرده بودند و در پناه این شروع کرد به نگاه کردن و ما دلمان تاب نیاورد و گفتیم این عراقی ها چطور انسان هایی هستند چون دلمان می خواست قیافه آن ها را ببینیم چون فکر می کردیم که آن ها دشمن ما هستند. ۵ الی ۶ متر قد دارند و ۳ الی ۴ متر پهنا، رفتیم دست زدیم به پشت شهید، چون او آمادگی نداشت فکر کرد عراقی ها آمدند و دست به پشت او زده اند، گفت: چه کار می کنی؟ چرا آمده ای؟ گفتم: آمده ام ببینم. گفت: خیلی خب، این سنگرها و این هم آدم های آن هاست! و برگشتيم آمدیم که دیدیم حالا برویم گزارش شناسایی را بدهیم.

مسئولیت من به عهده شهید محمد حسینی بود چون سن و سالش از من بیشتر بود. برگشتیم و آمدیم. شهید محمد حسینی گزارشی از وضعیت نیروهای عراقی داد و بعد تصمیم گرفتند که عملیات انجام بدهند از یک مسیری بود که دقیقا در تیررس عراقی ها و دید آن ها بود می بایست از این جا رد بشویم. معمولا اگر افراد می خواستند رد بشوند، شب رد می شدند چون در دید عراقی ها نباشند چون قرار بود روز عاشورا عملیات انجام بدهیم.

ما می بایست از این جا رد بشویم چون وقتی که تک تک بچه ها می خواستند رد بشوند، تیراندازی عراقی ها شدت می گرفت و آتش می ریختند، اعم از تیر سبک و تیر سنگین مثل خمپاره شروع می کردند به آتش ریختن. الحمدالله همه سالم رد شدند و هیچ گونه اتفاقی نیفتاد و هم سالم رفتیم. از این طرف تپه به آن طرف تپه می بایست برویم کنار رودخانه برویم و از آب رد بشویم.

چون همه جا مین گذاری شده بود می بایست از توی آب ها برویم، از بغل عراقی ها برویم بالا و عملیات انجام بدهیم. کنار آب مستقر شدیم و گفتیم همین جا مختصر چیزی داریم، ناهارمان را بخوریم و بعد نماز جماعت را هم بخوانیم و بعد برویم بالا. شهید اخلاقی گفتند: آیا می شود نماز جماعت بخوانیم؟! چون از قبل آموزش داده بودند که در جنگ نمی شود نماز جماعت خواند، باید بند پوتین بسته باشد. ایشان گفتند: هیچ مشکلی نیست مگر امام حسین علیه السلام ظهر عاشورا نماز نخواندند!

نماز جماعت خواندیم حالا یادم نیست به امامت شهید اخلاقی بود یا نه. بعد از کنار تپه از روی آب ها رد شدیم و رفتیم کنار تپه ای به نام سارا، اگر اشتباه نکنم که مشرف بود بر شهر سومار، از بغل تپه رفتیم بالا. چند نفر از عراقی ها نشسته بودند و فکر نمی کردند که ما ایرانی باشیم و خیال عملیات داشته باشیم. حالا این موضوع که می خواستم عرض کنم که در آموزش از بعضی از مسائل بود، شهید فولادی آرپی چی زن بود و می بایست استفاده از آرپی چی و چگونه آن را بسته باشد بر سر موشک، وقتی ما بالا رسیدیم و می خواستیم عملیات را شروع کنیم ایشان سنگری از عراقی ها را می خواست منهدم بکند ولی وقت نداشته باشیم، ولی این کار مهم از قبل انجام نشده بود، بعد که رفتیم بالا شهید هاشمی نیز تیربارچی زن بود و من هم کمک تیربارچی بودم به اضافه این که اصله و خمسه هم داشتم، تازه نوار تیربار را از توی کوله پشتی در آوردیم و تیربار را زدیم که عراقی ها روبروی ما بودند و می دیدند که ما داریم چه کار می کنیم. چشم و گوش آن ها با توجه به آیه قرآن بسته شد، کاری نمی توانستند انجام بدهند.

یادم است که شهید فولادی موشک های آرپی چی زن را درآورده و خرج آرپی چی را بست ته آرپی چی و ضامن را کشید با این حال ۲۰ تا ۳۰ ثانیه طول کشید که او آرپی چی را آماده کرد و شروع کرد به شلیک کردن و شهید هاشمی هم دست گذاشت روی ماشه ی تیربار و شروع کرد به تیراندازی کردن. وقتی که۳ الی ۴ تیر ژ۳ یا ام ژ ۳ شلیک شد آن تیربار گیر کرد و دیگر به کار ادامه نداد و شهید فولادی هم که اولین گلوله را شلیک کرد عملیات شروع شده بود.

شهید ماهانی که نارنجکی در دستش بود، رفت جلو و آن را انداخت در سنگر عراقی ها که از همان سنگر ایشان را هدف گرفتند و یک تیر به فک آن برخورد کرد. ما که تیربارمان گیر کرده بود و دیگر نمی توانستیم کاری بکنیم، جلو رفتیم و من یادم نیست که کاری انجام دادم یا ندادم، یک تیر به گلویم و یک تیر هم به دستم خورد، تقریبا مورد اصابت قرار گرفتم و بچه های دیگر آمدند عملیات را ادامه دادند. من و شهید ماهانی که البته در آن عملیات شهید نشده بود، بعد در عملیات های جنوب ایشان به شهادت رسیدند، ما دو نفر که مجروح بودیم می بایست ما را به عقب ببرند.

شهید فولادی به شهید نگارستانی اصرار کردند که برو این مجروح ها را ببر عقب. ما گفتیم که نه ما چیزی مان نیست شما بروید کارتان را انجام بدهید. شهید فولادی قبول نکرد، شهید نگارستانی به زور به ما گفت که باید بروید عقب. یادم نیست که ما با شهید ماهانی چگونه برگشتیم عقب، حالا از میدان مین برگشتیم یا از توی رودخانه رد شدیم، چگونه از موضع عراقی ها رد شدیم، هیچ کدام از این ها یادم نیست! حتی یادم نیست که ما را در کجا پانسمان کردند!

ما که زخمی شده بودیم به عقب برگشتیم و از بچه ها جدا شدیم. بچه ها که شب، عملیاتشان تمام شده بود و صبح که برگشتند دیدیم که بچه ها خیلی ناراحت هستند و شهید فولادی بیشتر از همه ناراحت بود. گفتم: ناصر چطوری؟ گفت: هیچی کاش ما هم نبودیم! یوسفیان و اخلاقی شهید شدند، اسم هر دوی آن ها محمود بود. بعد جنازه آن ها را انتقال دادند به عقب و ما خودمان هم خیلی ناراحت شدیم چون دو نفر از دوستان خیلی خوبمان را از دست دادیم.

تپه هایی که بچه ها تصرف کرده بودند به دست ارتشی ها دادند و به عقب برگشتند و شهید فولادی یک اسلحه گلاشینکف از عراقی ها غنیمت گرفته بود. از دژبانی که پشت خط بود می بایست آن را از آن دژبانی رد بکنند و برگردیم به کرمانشاه، نمی گذاشتند هیچ کس اسلحه ای از منطقه بیرون ببرد.

شهید فولادی یک مجوز داشت حالا نمی دانم این مجوز را از کجا آورده بود، فکر کنم از شهید چمران گرفته بود، دیدم این مجوز را از توی جیبش درآورد و نشان داد. البته شهید هاشمی سلاحی با خودش آورده بود و می خواست آن را ببرد پشت جبهه اما به او اجازه ندادند. مجوزی که شهید فولادی داشت می توانست هر تعداد سلاح که به هر کجای کشور بخواهد انتقال بدهد به این مضمون و کسی نمی توانست از او ایراد بگیرد. قبول کردند که شهید فولادی با مجوز خودش اسلحه او را به عقب ببرد اما قبول نکردند که شهید هاشمی اسلحه اش را به عقب ببرد.

شهید فولادی ضامن ایشان هم شد و گفت که من مجوز دارم هر تعداد سلاح به هر جای کشور بخواهم، می توانم حمل بکنم و آن دو کلاشینکف غنیمتی به عقب برده شد. از طرفی آن موقع سلاح کلاشینکف خیلی با ارزش بود و موقعی که به ما آموزش می دادند، می گفتند در ارتش ایران و سپاه اصلا سلاح کلاشینکف وجود ندارد. این سلاح خیلی کاربرد خوبی دارد و گیر نمی کند و خوش دست است و نشانه روی آن خوب است و بچه ها جذب شده بودند که یک سلاح کلاشینکف داشته باشند.

ما را از کرمانشاه به تهران منتقل کردند. شهید ماهانی در یکی از بیمارستان های تهران بستری بود، ما به عیادت او رفتیم و فک آن را دوخته بودند و به ایشان مایعات می دادند تا بتواند ادامه حیات بدهد و خود ما هم در یکی از پادگان های سپاه، فکر کنم پادگان عشرت آباد بود که الان پادگان ولی عصر باشد ما را پانسمان کردند و ما برگشتیم آمدیم به کرمان.

- بفرمایید که شهید ناصر فولادی از لحاظ معنوی و عرفانی چه خصوصیات برجسته ای داشتند؟

* از نظر معنوی فکر می کنم شهید فولادی یک فرد خودساخته بود. کلا در کردستان چون ما خیلی آشنایی با هم نداشتیم ایشان را نمی شناختم. زمان آشنایی ما بعد از آن موقع که به سومار عزیمت کردیم بود، آن موقع که ماه محرم و عزاداری بود ایشان و شهید اخلاقی و شهید ماهانی نقش اساسی داشتند در راه اندازی عزاداری ها و سینه زنی. زمانی که ما عزیمت کردیم به خط مقدم به همین شکل، اصلا شهید فولادی با شهید ماهانی و شهید اخلاقی می توانیم بگوییم این ۳ نفر از افراد برجسته ای بودند در بین گروه ما از نظر عرفانی و بچه ها، بچه های خودساخته و پاکی بودند، اصلا دنبال رفاه نبودند.

همین شهید فولادی و شهید اخلاقی دنبال این نبودند که شب یک پتو را پهن کنند تا گرم و نرم باشند تا روی آن بخوابند و اصلا دنبال این مسائل نبودند و در زمینه عبادت هم به همین شکل. البته من خود ندیدم اما یقینا شهید فولادی و شهید اخلاقی و شهید ماهانی نماز شب شان ترک نمی شد. ما خودمان چون هر کدام جدا جدا بودیم نمی دانستیم که آیا نماز شب می خوانند یا نه؟ ولی اصلا از ظاهرشان مشخص بود که نماز شب ایشان نباید ترک شود، مرتب هم سفارش می کرد.

یکی از حرف های شهید فولادی که به من زد این بود، البته قبل از عزیمت به سومار در تپه ای که مشرف بود به شهر کامیاران ما مستقر بودیم با یکی دو تا از بچه ها که با هم بودیم، داشتیم شوخی و صحبت می کردیم که ایشان از آن جا رد می شد، گفت: بچه ها غیبت نکنید! رد شد و رفت. گفتیم: نه. گفت: خوبه این که دور هم بنشینید و مواظب باشید. خب یک فردی که این اندازه حساس بود یقینا باید یک فرد خودساخته ای باشد.

- بفرمایید که شهید در بحران ها و مشکلات سخت چه کار می کرد؟

* در بین بچه هایی که ما با آن ها اعزام شده بودیم به سومار بحث مشکلات برای آن ها حل شده بود به خصوص برای شهیدان فولادی، اخلاقی و ماهانی و مشکلات برای این دوستان اصلا معنی نداشت چون این راه را برای رضا خدا می دانستند و هیچ چیز آن را مشکل نمی دانستند و لذا وقتی که می گفتند که ما می خواهیم عملیات انجام بدهیم برای ما خیلی مشکل بود و می گفتیم: مگر می شود نه نفری عملیات انجام بدهیم؟! که این سه نفر می گفتند: چرا نمی شود؟! و شهید فولادی گفت: چطور سفارت آمریکا را شد بگیریم، این عملیات را نمی شود انجام بدهیم و تپه ای را بگیریم؟! اصلا به فکرشان نمی آمد که کار برای اسلام در بین راه برایش مشکلی به وجود بیاید و برای ایشان مشکل ایجاد کند.

- بفرمایید شهید فولادی چه آرزوی خاصی داشت و بزرگترین آرزویش چه بود؟

* یقینا شهادت. بعد از آن که من از سومار برگشته بودم و یک نوبت که تعدادی از شهیدان را آورده بودند در همین ساختمان ستاد منطقه گذاشته بودند تا خانواده های آن ها بیایند با شهیدان وداع بکنند، آن وقت عرفانی بود، در بین جمعیت که آمده بودند برای وداع یکی از آن ها شهید فولادی بود. شهید آمد به من گفت: علی یادت هست که آن موقع ما سومار کردستان بودیم و زنده برگشتیم، یعنی می شود ما ملحق به آن ها بشویم! و تنها آرزویی که ایشان آن موقع داشت شهادت بود.

- بفرمایید که رابطه ایشان با دیگران چگونه بود؟ با مافوق و زیر دست؟

* بسیار صمیمی بودند. زمانی که ما می خواستیم فرمانده تعیین کنیم، اول می خواستیم ایشان را به عنوان فرمانده انتخاب بکنیم چون هم دانشجو و تحصیلات بالایی داشتند و هم یک فرد فرهنگی بودند. ایشان گفتند: شهید ماهانی را به عنوان فرمانده انتخاب بکنید. این یکی از دلایلی بود که ایشان دنبال پست نبود حداقل.

در زمینه ی مافوق هم همین طور بود و زمانی که ما شهید ماهانی را به عنوان فرمانده انتخاب کردیم هر چه ایشان می گفتند شهید فولادی و سایر بچه ها عمل می کردند و اطاعت می کردند. برخورد ایشان با بقیه بچه ها هم به همین شکل که در اول صحبتم عرض کردم، برخورد ایشان یک برخورد کاملا متین و خوبی بود با هم بچه ها، ایشان یک فرد خوش برخورد و خوش رویی بود، با همه بچه ها.

- آیا ایشان در کارهای جمعی از نظرات دیگران هم استفاده می کرد یا نه فقط می خواستند نظر خودشان را اعمال کنند؟

* چون در عملیاتی که انجام دادیم ایشان می توانستند یک نظری داشته باشند که نظر جمع نباشد و بگویند فقط نظر من باید اعمال بشود! عملیاتی را که ما انجام دادیم همه موافق بودند چون مشورتی بود. ایشان نظر جمع را می پذیرفتند بر نظر خودشان.

- اگر از زمان شهادت ایشان چیزی به یاد دارید بفرمایید؟ اگر هم خاطراتی از آن زمان به یاد دارید بفرمایید؟

* من با شهید فولادی نبودم که او به شهادت رسید چون آن موقع من در سپاه رفسنجان کار می کردم ولی زمانی که متوجه شدم ایشان شهید شده است خیلی ناراحت شدم اگر چه ناراحتی ما بر بعد دنیایی بود چون ایشان به معشوق خودشان رسیده بود. ایشان همه چیز برایشان حل شده بود با شهادتشان ولی ما که در دنیا مانده بودیم و می دیدیم که دیگر ایشان را در بین خودمان نداریم خیلی مایه تأسف بود و به شدت ناراحت می شدیم.

- بفرمایید کدام یک از خصوصیات شخصیتی شهید بیش از خصوصیات دیگرش مورد نظر بود؟

* همین که دنبال راحتی نبودند و پتو نمی انداختند روی زمین تا روی آن بخوابند، و متین بودن و خوش رو بودن، مخصوصا حالت عرفانی که ایشان داشتند.
مصاحبه با همرزم و دوست شهیدناصر فولادی(آقای علی ارجمندی)
راوي همرزم شهيد
شرح
در خدمت یکی از دوستان سردار شهید ناصر فولادی، جناب مهندس ارجمندی هستیم. ضمن تشکر از این که ایشان وقت شان را در اختیار ما گذاشتند:

- بفرمایید نحوه آشنایی شما با این شهید بزرگوار چگونه بوده است و اگر خاطره ای از آن لحظه آشنایی در ذهن تان هست بیان کنید. در ادامه هر مطلبی که در برخوردها در خصوصیات فردی ایشان، مسائل مذهبی و خاطراتی که در بحث جبهه و جنگ داشتند به عنوان هم رزم بیان کنید. * بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین. ابتدا تشکر می کنم از جنابعالی و دست اندرکاران بزرگوارتان. آشنایی بنده با شهید بزرگوار فولادی در اواسط سال پنجاه بود. در برخورد کوتاهی که ما با هم داشتیم توسط شهید ایرانمنش و دیگر دوستان با ایشان آشنا شدیم.

یک جلسه قرآنی و عبادی ما داشتیم که دوستان دور هم جمع می شدند. در این جلسات قرائت قرآن می کردیم بعد بحث روز را انجام می دادیم بعد از این که ما این آشنایی را با شهید بزرگوار پیدا کردیم هم زمان شد با شروع جنگ تحمیلی و علاوه بر آن شورشی که ضدانقلاب در غرب ایران خصوصا کردستان به وجود آورد.

ما اگر بخواهیم جلسه مان را تقسیم کنیم، جلسه تقریبا به سه قسمت تقسیم می شود. ما با شهید فولادی، شهید اخلاقی و شهید محمدحسینی و سایر دوستان به جبهه های غرب کشور رفتند. تعدادی از دوستان همراه شهیدان قبلی و دیگر شهیدان به مهاباد رفتیم. تقریبا افرادی که در جبهه شرکت کردند به سه گروه تقسیم شدند ما هم طبیعتا با بچه هایی بودیم که در مهاباد بودند حدود یکی دو ماه در مهاباد بودیم و خبر آوردند که محمود اخلاقی شهید شده است تعدادی از دوستان رفتند تشییع جنازه ایشان بعد از این که تشییع جنازه انجام شد، شهید فولادی آمد با ما و به جمع دوستان ما پیوست.

یک چند روزی آن جا بودند و صحبت هایی کردند از شهید اخلاقی، از رشادت هایشان و دلاوری هایشان، اخلاقیات و محاسن شان و شهامت هایشان می گفت. معلوم بود که از افراد بزرگوار و متقی و پرهیزگار و شجاع جلسه مان بود و می توانیم تقریبا بگوییم که از سران جلسه بود که توی جمع خصوصی داشتیم. ما بعد از این دیدار باز هم کوتاه ایشان را دیدیم. دو سه روز ناصر آن جا بود و بعد به دلیل کاری برگشت به کرمان.

ما حول و حوش اسفند تقریبا پنج و شش اسفند بود که مأموریتم در مهاباد تمام شد. دو روز استراحت کردیم بعد ما همین جوری احوال دوستان را می پرسیدیم. یک روز ما در منزل شهید ایرانمنش جمع شدیم. شهید ایرانمنش توضیح داد که دو سه روز دیگر مأموریت دارم در جنوب کشور و باید بروم. آن جا طبیعتا می توانم بگویم در رأس ما، شهید فولادی از ایشان درخواست کردند که ما و یکی دو تا از دوستان برویم همراه شهید ایرانمنش به جنوب ایران، ببینیم اوضاع چه خبر است و اگر کاری باشد انجام بدهیم. به اصرار دوستان، شهید ایرانمنش موافقت کرد و حکم مأموریتی را به اسم خودشان کرد و بعد صادر شد.

یکی دو روز بعد ما می توانیم بگوییم از نظر تاریخی حدودا بیست و سوم اسفند، نزدیک عید با یک اکیپ چهار نفره از کرمان مأموریت گرفتیم که برویم جنوب و شرکت کنیم در مسائل جنگ و جبهه و جنوب. بلیط اتوبوس گرفتیم و حرکت کردیم. یادم است با شهید ایرانمنش گاهی وقت ها صحبت هایی می کردند، صحبت هایشان همیشه از مسائل شهید محمود اخلاقی بود و چگونگی شهادتشان. خیلی اثر گذاشته بود روی روحیه ی ناصر و ناصر را تحت الشعاع قرار داده بود.

پس از این که ما رسیدیم اهواز، رفتیم پادگان گلف چون شهید ایرانمنش قرار بود که مسئول مخابرات منطقه شود و آن موقع بود که تماس گرفت با علیرضا رزم حسینی. ایشان سوسنگرد بودند بعد از این که از سوسنگرد آمد اهواز، با هم صحبت کردیم و این صحبت های که کردیم ایشان گفتند که احتمالا فردا یک عملیات هست. ناصر و دوستان اصرار کردند که ما نیز می خواهیم در این عملیات شرکت کنیم ایشان هم رضایت داد با هم رفتیم سوسنگرد.

علیرضا رزم حسینی مسئول مخابرات آن منطقه بود و رهبری کلیه تماس ها را ایشان داشت روی ارتباطات بغداد. سنگر ایشان معروف بود به سنگر مخابرات که در آن جا جمع شدیم. ما پنج نفر بودیم با علیرضا، عراقی ها تا نزدیکی های سوسنگرد آمده بودند و سنگر زده بودند و به اصطلاح پشت خاکریزهای بزرگ سنگر گرفته بودند و شهر را در دید خودشان قرار داده بودند و امنیت را سلب کرده بودند و رفته بودند نزدیک شهر پشت خاکریزهای بزرگی موضع گرفته بودند و طوری موضع گرفته بودند که می خواستیم از این طرف خیابان برویم آن طرف خیابان با تک تیرانداز به ما شلیک می کردند.

یک اکیپی آن جا مستقر بود. بچه های تبریز تقریبا منطقه دست شان بود قبل از این ها یک اکیپ دیگری بود این ها چون برنامه ی طرح این عملیات یکی دو ماه قبلش ریخته شده بود، آن های که عملیات را انجام دادند مجبور شدند که از دو طرف عراقی ها یعنی از طرف سوسنگرد به طرف عراقی ها یک کانالی کندند. یک کانال سمت چپ و یک کانال سمت راست دو کیلومتر و سه کیلومتر طول این کانال بود. این کانال به اصطلاح تا حدود دویست، سیصد متری عراقی ها ادامه داشت بعدش قطع می شد یعنی امکان ادامه اش دیگر نبود.

این کانال قبلا کنده شده بود و طرح ها ریخته شده بود و ما قرار بود عملیات را به این شکل که یک گروهان از سمت راست یک گروهان از سمت چپ باید کامل شوند تا نزدیک عراقی ها پیش روی کنند بعد سریع حمله کنند و عراقی ها را وادار کنند به عقب نشینی از موضع شان بعد از این که عملیات پاک سازی را انجام دادند به دلیل این که نیروها کم هستند باز عقب نشینی کنند و بر گردند به مواضع قبلی که دچار حمله توپخانه عراق نشوند.

این شمه ای کلی از عملیات و برنامه ها ریخته شده بود یعنی گروهان ها مشخص، فرمانده ها مشخص، فرماندهای دسته مشخص، افراد مشخص، بیسیم چی، کمک بیسیم چی، تیربارچی و فردی که می بایست آرپی چی بزند، همه مشخص بودند.

ما زمانی وارد سوسنگرد شدیم که این برنامه ها ریخته شده بود اما سیستم بسته شده بود، کارها تمام شده بود و نیروی جدید نه نیاز داشتن و نه پذیرفته می شدند. بالای سنگر مخابرات، نشسته بودیم طبیعتا شهید ایرانمنش با توجه به تخصصی که داشت (مسئولیت مخابرات منطقه)، ایشان به کمک علیرضا رزم حسینی آن جا کار مخابرات را انجام می داد، می ماند ما سه نفر شهید فتحعلی شاهی و شهید فولادی و بنده حقیر.

بر اثر اصرار دوستان، علیرضا رزم حسینی چون آشنایی قبلی هم داشت با نیروهای رزمنده منطقه، فرمانده گروهان را خواست و به آن ها گفت: سه تا از دوستان من از کرمان آمدند اصرار دارند توی عملیات فردا شرکت کنند. فرمانده گروهان و فرمانده دسته آمدند. شهید فولادی را انتخاب کردند و شهید فتحعلی شاهی را انتخاب کردند و ما هم قرار شد با یکی از دسته ها در عملیات شرکت کنیم.

پس از این که این کار را انجام دادن چون سازمان شان بسته بود ما به عنوان این که هر کدام به عنوان رزمنده شرکت کنیم این کار را انجام دادیم. پس از این انتخابات قرار شد ما همراه فرمانده هامون برویم مقر خودمان استراحت کنیم و صبح روز بعد عملیات را انجام بدهیم. با شهید ایرانمنش و علیرضا رزم حسینی خداحافظی کردیم و رفتیم (یک دویست متری مسیر ما سه نفر ) یکی بود، بعد شهید فولادی و فرمانده شون از ما جدا شدند و رفتند.

من و شهید فتحعلی شاهی رفتیم مقر دیگری آن جا نشسته بودیم با هم صحبت می کردیم، دیدیم شهید فولادی پیدایشان شد. ایشان ما را صدا زد و دور هم جمع شدیم، روبوسی کردیم بعد به هم قول دادیم که اگر هر کداممان شهید شدیم دیگری را شفاعت کند. پیشنهاد خود شهید فولادی بود. بسیار آدم دقیق و حواس جمعی بود و به خیال همین مسائل بود که ما باز هم این جا یک نیم ساعتی با هم بودیم و حدودا ساعت نه شب بود دیگر وقت خواب شد و از هم جدا شدیم و آن ها رفتند به مقر خودشان.

ساعت پنج و نیم بلند شدیم. همه نماز برگزار کردند و حرکت کردیم. ما می بایستی از سوسنگرد بیاییم بیرون. یک آبادی نزدیک سوسنگرد بود سمت راست، وارد این آبادی شدیم و وقتی از آبادی خارج شدیم وارد کانال شدیم و بایستی دولا دولا حرکت می کردیم و می رفتیم جلو، چون هر گروهان سه و چهار دسته داشت. همه آماده شدیم، دیدم شهید فولادی هم طرف ما هست. گروهان ما مرکب از چهار دسته بود، ما در یک سمت بودیم با شهید فولادی. شهید فتحعلی شاهی هم آن طرف بود.

ما در موضعی قرار گرفتیم که حرکت ما با شهید فولادی از یک جهت بود و لحظه اول ما همدیگر را ندیدیم. بیست دقیقه ای گذشته بود من دنبال آن ها می گشتم و آن ها هم دنبال ما می گشتند. نیروها ترک بودند و ما آشنا نبودیم. دیدم ناصر فولادی از آن فاصله ده بیست متری آمد و همدیگر را در بغل گرفتیم و بوسیدیم.

ایشان از ما احوال شهید فتحعلی شاهی را پرسید، گفتم: خبر ندارم ما از دیشب که از هم جدا شدیم دیگر ایشان را ندیدم. یک بیست دقیقه ای با هم نشستیم و صحبت کردیم تا این که دستور حرکت را دادند. من تقریبا در دسته سوم بودم و ناصر در دسته دوم و ده بیست متری از هم فاصله داشتیم که اگر خدای ناکرده مشکلی به وجود بیاید بتوانیم پشتیبان همدیگر باشیم.

ما آمدیم و وارد آبادی شدیم و از آن جا خارج شدیم و وارد کانال شدیم. حدود دو سه کیلومتر می بایست راه برویم دولا دولا و بخزیم در واقع، چون کانال ارتفاع چندانی نداشت، نیم متر یا چهل سانت ارتفاع داشت. ما حرکت کردیم و رفتیم تا رسیدیم تقریبا به آخر کانال. دویست متر مانده بود کانال تمام شود نزدیک عراقی ها، در این جا عراقی ها فهمیدند که توی کانال یک حرکتی شده حالا یا قبلا متوجه این حرکت شدند یا بلافاصله.

گلوله مستقیم تانکی درست به فاصله سی متری من شلیک شد که ناصر هم پنج یا ده متر با این موضع که منفجر شد فاصله داشت. من حالا می گویم که ناصر در این موضع چه صحبتی کرد. من مشاهداتم را می گویم کانال منفجر شد و بعد بلافاصله دستور حرکت سریع دادند. همین طور که حرکت می کردیم دیدم دو سه نفر توی کانال شهید شدند به شکلی فجیع. یک نفر سر نداشت، ما یک لحظه این ها را دیدیم و فرصت نشد که نگاه کنیم و ببینیم این ها چه کسی هستند.

حرکت کردیم، رفتیم وارد عملیات شدیم و بعد دسته اول و دسته دوم که ناصر هم شامل آن دسته و گروه بود، عراقی ها را زده بودند و تار و مار کرده بودند. یعنی هم این طرف و هم آن طرف و این ها هم زمان حمله کردند، وقتی که ما رسیدیم چیز خاصی نبود یک تعدادی از عراقی ها را اسیر کردیم و یک تعدادی فرار کردند و خیلی از تانک های عراقی ها منهدم شد.

بعد از این که عملیات انجام شد دستور عقب نشینی را بلافاصله دادند. حدود یک ساعت و یک ساعت و نیم که داخل منطقه را پاک سازی کردیم و اسیرها را گرفتیم و دستور عقب نشینی دادند با توجه به این که عراقی ها آن تعدادی هم که باقی مانده بودند عقب نشینی کردند. منطقه را به وسیله توپخانه موضع را از نظر گرا داشتند.

من اتفاقا یک اسیر دستم بود از آن لحظه من ناصر را ندیدم. دقت کردم ببینم جزء شهدا چه کسانی هستند چون شهید فتحعلی شاهی که صبح در موضع آن طرف بود که اصلا ما ارتباطی نداشتیم همین طور که ما اسیری دستمان بود داشتیم بر می گشتیم یکی از برادرهایمان صدا زد و گفت بیا این اسیر را بده یکی از دوستان، شما بیا کمک بدهید شهیدان را تخلیه کنیم چون توی کانال بود و خیلی هم سخت بود. ما شهیدان را عقب بردیم و آمدیم از رودخانه ی کرخه رد شدیم سپس وارد سوسنگرد شدیم.

شب ساعت شش و نیم وارد سنگر مخابرات شدیم و نه و نیم جدا شدیم. منطقه را ناآشنا بودیم آدرس مان را دقیق نمی دانستیم. ماشین هایی که آن جا بودند سوار شدیم، رفتیم بیمارستان و توی زخمی ها نگاه کردم و داخل سردخانه رفتم نگاه کردم دیدم کسی از آشنا ها این جا نیست، خوشحال بودم از این که دوستانمان طوری نشدند. آدرس گرفتم و برگشتم سنگر مخابرات.

در سنگر مخابرات دیدم برادرمان علیرضا رزم حسینی هست، شهید ایرانمنش و شهید فولادی هم هست. بعد از این که روبوسی کردیم، دوستان گفتند: شما چرا دیر کردی؟ گفتم: من دیر نکردم. شهید فتحعلی شاهی نیامده که گفتند او هم می آید ما هم منتظر او هستیم. بعد من توضیح دادم که رفتم بیمارستان نگاه کردم کسی را ندیدم. آن ها باز خیالشان راحت شد. در این جا من از ناصر سوال کردم که ناصر چه طور بود؟ گفت: در فاصله چهار و پنج متری من یک گلوله خورد و خاک و دود بلند شد و بعد نگاه کردم، دیدم یکی سر ندارد!

بعد از این اتفاق دیدم دارم تحت تأثیر قرار می گیرم، رفتم دست کشیدم روی صورت یکی از آن ها و بعد بوسیدمش و دیدم قوت بیشتری گرفتم و با سرعت رفتم حمله کردم و بعد با یک روحیه مضاعف در عملیات شرکت کردم. این که بلافاصله بتوانی خودت را تطبیق بدهی با موضوع، روحیه ات را افزایش بدهی بعد بروی عملیات وجه بالاتری. من آن جا نشسته بودم و با دوستان حرف می زدم در یک لحظه علیرضا خبر آورد که محمدعلی فتحعلی شاهی شهید شده.

ما بیست و سوم و بیست و چهارم اسفند ماه از کرمان آمدیم و در عملیات بیست و پنجم و بیست و ششم شرکت کردیم. فتحعلی شاهی هم شهید شد و بعد از این قضیه، شهید را بردیم کرمان. عملیات امام مهدی در وسعش عملیات کوچکی است. بعد از این که عملیات انجام شد ما رفتیم سردخانه اهواز که آن شهید را تحویل بگیریم، نمی گذاشتند. نمی دانم دلیلش چه بود؟ عملیات امام مهدی سرآغاز آن عملیات بزرگ سپاه پاسداران شد. این عملیات را به طور موضعی انتخاب و برنامه ریزی کرده بودند که به موفقیت رسید. به هر جهت سرآغازی بود برای عملیات های طریق القدس و فتح المبین و الی آخر.

وقتی که ما رفتیم آن جا مسئول سپاه پاسداران اهواز جسد را فورا به ما تحویل دادند و گفتند: چون این شهید بر گردن منطقه حق دارد و ما تا آخر به این شهید مدیون هستیم باید حتما ایشان را تشییع جنازه کنیم. پس از این که از تشییع جنازه شهید فتحعلی شاهی آمدیم، دو سه روزی دورهم بودیم بعد جلساتی هم تشکیل دادیم.

ناصر مسئولیت اجرایی را قبول کرد و بخشدار جبال بارز شد. ما بعد از شهادت فتحعلی شاهی هفت یا هشت ماهی که توی جلسات بودیم به صورت پراکنده بود چون بعضی دوستان در جبهه شرکت می کردند ما جلساتمان به این شکل بود. ما برای این که جلساتمان را حفظ کنیم، قرار گذاشتیم با آقایان، خصوصا خود شخص ناصر که بایستی آیات قرآنی را مشخص کنیم و بخوانیم معنی تحت للفظی اش را و بعد تعیین می کردیم یکی دو نفر از آقایان تفسیرهای معتبر را در مورد آن آیات مطالعه می کردند بعد توضیح می دادند. ما که ده، پانزده نفر بودیم تک تک یا گروهی موظف بودیم کاری انجام بدهیم کسی که کارش را به طور مرتب انجام می داد، شهید فولادی بود. انصافا نه این که بخواهم غلو کرده باشم.

در جلسه ی بعدی که شرکت می کردیم دبیر جلسه خود ناصر بود، می آمد سوال می کرد که توضیحاتتان را بدهید، به هر حال بعضی ها به دلیل مشکل کاری و اجرایی و مسائل دیگر گاهی وقت ها نمی توانستند کارشان را انجام بدهند یا کم کاری می کردند تنها کسی که به طور منظم کارش را انجام می داد و به طور دقیق ارائه می داد، شخص ناصر بود.

ما جلساتمان به طور دوره ای برگزار می کردیم یعنی در خانه هر فردی این جلسه برگزار می شد. یکی از دوستانمان که یادش باشد به نام آقای گلستانی، یک روز ما در خانه او جلسه داشتیم که ایشان به قول معروف یک چند تایی کله پاچه پخته بود. بعد از این که کله پاچه را آورد ناصر به شدت به او اعتراض کرد و دلایلی را برای آن قضیه آورد. دلیلش آن بود که در مقطعی از جنگ هستیم که مسائل اقتصادی مشکلات خیلی خانواده ها هست. با توجه به توصیفی که داد، آن طرف هم پذیرفت که به هر جهت در برگزاری مهمانی شاید اسراف کرده است.

شهید فولادی واقعا حزب اللهی بود در حول و حوش سال شصت بحث درگیری بین بنی صدر و شهید بهشتی بود بچه ها به هر صورت در بحث ها شرکت می کردند، هر کسی دلایلی می آورد و طرفداری از موضعی را اعلام و صحبتی می کردند ما هم مثل دیگران در این قضایا دخالت داشتیم.

ما جلساتمان را تقریبا به سه دسته تقسیم کرده بودیم. یک سری با بنی صدر موافق بودند نه این که بگوییم خدای ناکرده آن طرف مشکلی داشت بعدا با توجه به جو زمان و آن روز موافق رئیس جمهور بنی صدر بودند، یک تعدادی هم خنثی بودند. شهید فولادی جزء آن دسته از آدم هایی بود که با بنی صدر مخالف بود و به شدت از شهید بهشتی طرفداری می کرد و موضع حق را توضیح می داد و همیشه مواضع بد و دوروی های بنی صدر را تذکر می داد در آن سال که هنوز بنی صدر در این مملکت رئیس جمهور بود.

یک روز پیش ایشان بودیم و یک روز پیش داداشمان بودیم. عیادتی می کردیم تا کاری داشتند انجام بدهیم در این حین دیدم شهید فولادی و برادر سخی آن جا آمدند، یکی دو روز کمک ما بودند. عیادتی می کردند، کاری انجام می دادند، تصمیم گرفتند بروند مشهد، به من هم اصرار می کردند اما من به دلیل این که می بایست مراقب باشم، نرفتم. این ها رفتند مشهد و مستقیما با هم کرمان رفتند.

در حین این که آن ها مشهد بودند کارمان تهران انجام شد و رفتیم کرمان که تشکیل تیپ ثارالله ریخته شد. قرار شد تیپ تشکیل شود و کارش را انجام بدهد در همین فاصله ما یک سری در کرمان بودیم، کارهای خاصی را انجام نمی دادیم تا این که دوستان تک تک از ما خداحافظی کردن و رفتند فتح المبین که بروند عملیات فتح المبین را انجام بدهند. ما با تعدادی از دوستان البته با تأخیر یکی دو روزه برای عملیات از کرمان حرکت کردیم وقتی به اهواز رسیدیم عملیات فتح المبین شروع شد.

حالا این تاریخچه را می گویم اما به عملیات فتح المبین نرسیدیم. بعد از این که عملیات فتح المبین تمام شد ما با دیگر دوستان که همراه بودیم ماندیم برای عملیات بیت المقدس. بعد از این که ما به آن جا رفتیم یک ماهی یا ده، بیست روزی که آن جا بودیم برادرمان احمد رزم حسینی رفت آن جا روی مین پایش قطع شد. طبق دستور با قاسم سلطانی قرار شد به تهران برویم و کارهای ایشان را انجام بدهیم.

دو سه یا چهار روزی شد که تهران بودیم تا کارهای ایشان را انجام دادیم. عملیات بیت المقدس شروع شد. دوستان با شهید فولادی در حین این که عملیات بیت المقدس شروع شد، آمدند تهران دیدند که برادرمان احمد رزم حسینی که جانباز شده بودند پایش قطع شده و خیلی هم ناجور بود. شهید فولادی هم که از این جا خداحافظی کرد و به کرمان برگشت برای مرحله دوم عملیات بیت المقدس، ما در آن جا که شهید فولادی را دیدیم خداحافظی کرد و به جبهه رفت.

این طور که صحبت می کرد، می گفت که من دیگر برنمی گردم و به او اثر کرده بود که شهید می شود. ما بعد از این که خداحافظی کرد دیگر او را ندیدیم تا این که خبر شهادت او را آوردند. در طول عمری که با نیروهای انقلاب و کسانی که به نوعی با انقلاب بودند، آشنا شدیم، شهید فولادی جزء معدود افرادی بود که از قشر تحصیل کرده و حزب اللهی بود. هم آدم درد کشیده حامی قشر محروم و حامی قشر رنجدیده بود و هم در جاهایی که قرار بود جانش را بدهد با شهامت و شجاعت کامل این کار را انجام می داد و من خدا را شکرگذارم که با ایشان آشنا شدیم و متأثرم که ایشان شهید شدند و ماندیم و نتوانستیم راه ایشان را ادامه دهیم.

و خداوند توفیق دهد که به هر شکل که خودش ممکن می داند در خدمت آقایون باشیم و راه آن ها را به نوعی که خودش صلاح می داند انجام دهیم.

- لطفا بفرمایید که شما آیا شاهد تغییر و تحولاتی در شخصیت ایشان بودید؟ احساس می کنید در چه زمانی بوده است؟

* شهید فولادی جزء دانشجویان پیرو خط امام بود. بعد از این که ایشان در جبهه شرکت کردند شهادت شهید اخلاقی تأثیری زیادی روی ایشان گذاشت یعنی اعتمادشان و اتکاء به نفسشان دو برابر شد.

- بفرمایید ایشان از نظر مسائل معنوی و عرفانی چه ویژگی ها و خصوصیات خاصی داشتند؟

* در نماز شب یا توسل به اهل بیت، خواندن قرآن و این گونه مسائل خصوصیات برجسته ای داشتند که ایشان این کارها را مرتب انجام می داد. انجام مسائل مستحبی که باعث رشد ایشان می شد، مثل روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنج شنبه و نماز شب.

علاوه بر این ها ناصر جزء آن هایی بود که کمتر حرف بیهوده می زد مثلا در جلسه هایمان یکی شوخی می کرد یا صحبتی می کرد، ناصر جزء این ها نبود که از این حرف بزند و سعی می کرد به جای این که حرف های بیهوده و لغو بزند یک بحثی را در پیش می گرفت که لااقل در این بحث نتیجه ای می گرفتند. دوم این که او به هر جهت گاهی وقت ها خدای ناکرده اگر بحثی هم پیش می آمد و مسائلی بود که غیبتی می شد جلوی آن ها را می گرفت و نمی گذاشت این کار بشود. در مجموع ناصر جزء آن افرادی بود که متعبد به طور واقعی، آگاه و عالم به مسائل بود یعنی این کارهایی که انجام می داد آگاهانه و عالمانه بود.

- بفرمایید که شما از شهید فولادی چه توصیه های عرفانی و عبادی به یاد دارید یا توصیه هایی که ایشان به شما یا دیگر دوستان می کردند چه در دهانتان است؟

* در جلسات قرآنی که می گذاشتیم توصیه های اخلاقی می کرد مثلا توصیه می کرد که اسراف و زیاده روی نکنید، جلسات را طوری برگزار کنید که ساده باشد تا تداوم داشته باشد. مثلا یک شب این طور غذایی یا یک شب دیگر آن طور غذای دیگری درست کنند بعضی ها ممکن است توانای آن را نداشته باشند، خود به خود این جلسات متوقف بشود.

شهید فولادی این قضیه را خوب درک می کرد. موضوع دومی که ایشان تأکید می کرد این بود که می گفت ما پاسدار دین و مذهبیم و باید نسبت به مسائل مذهبی آگاه باشیم این که می گفتند بیائید فلان تغییر را بکنید به این دلیل بود که خودشان تنها کسی بودند که تکلیفش را به طور مرتب انجام داد، بسیار آدم مقید و متعبدی بود.

- ایشان به چه چیزهایی یا چه افرادی علاقه داشتند؟

* به انقلاب اسلامی و یکی از افرادی که مورد توجه و مراد ایشان بود حضرت امام قدس سره الشریف بودند .بعد از این شهید فولادی پشتیبان خاص روحانیت بود و از روحانیت به شدت طرفداری می کرد در آن روزگاری که شهید بهشتی بسیار غریب بود و افراد زیادی از ایشان طرفداری نمی کردند به هر دلیل، ایشان جزء آن افرادی بود که چه در دانشگاه و چه در مسائل جنگ در جلساتمان به طور جدی از مواضع ایشان طرفداری می کرد و روی ایشان بحث می کرد. شب ها دو سه ساعت با افراد صحبت می کرد و طرف را راضی و توجیه و قانع می کرد که مواضع شهید بهشتی، مواضع درستی است و به طور خلاصه به روحانیت عشق می ورزید.

- ایشان از چه چیزهایی و افرادی بدش می آمد؟

* به طور خاص دو قشری که ایشان از آن ها رنج می برد، نه این که ایشان به دلیل غیرمنطقی بحث می کرد، بحث ایشان این بود که بعضی قشرها هستند که با توجه به ظلم و استکباری که دیگران انجام می دادند باعث قدرت گرفتن خودشان و رشد نیافتن دیگر اقشار می شوند. یکی از این ها خوانین یا سرمایه دارها بودند که به مردم ظلم می کردند و بهره می بردند از آن ها. ایشان به شدت از این قشر که سرمایه داران یا مستکبرین بودند نفرت داشتند و معتقد بودند که آن ها کسانی هستند که از خون دیگران تزریق می کنند و باعث استمرار فقر و توسعه فساد در جامعه می شوند.

- بیشتر اوقت فراغت و بی کاری را به چه کارهایی می پرداختند؟

* ایشان به غیر از زمانی که در جبهه بودند، حداکثر زمانی که داشتند در سال شصت بود که مسئولیت اجرایی داشتند و در کنار مسئولیت اجرای شان یک سری مطالعه و مسائل قرآنی را انجام می دادند.

- بفرمایید در بحران ها و مشکلات سخت و خطرناک معمولا چه کار می کردند؟ اگر هم موردی هست بفرمایید؟

* وقتی در فاصله سی یا چهل متری من و در فاصله ی چهار یا پنج متری ناصر گلوله مستقیم تانک خورد توی کانال، در یک لحظه بعد از این که گرد و خاک ها از بین رفت، دیدم دو یا سه نفر شهید شدند، این وضعیتی بود که سریع تأثیر گذاشت. ایشان می گفت بلافاصله وقتی این ها را دیدم روحیه ی خود را از دست دادم. در یک لحظه که این روحیه به من دست داد بلافاصله تصمیم بعدی را گرفتم و رفتم دستم را کشیدم روی صورت شهدا دو تا بوس از آن ها کردم و روحیه ی از دست رفته ام را باز یافتم و با این چیز توانستم در عملیات به طور رشادت آمیزی شرکت کنم.

- در چه مواقعی حساس بودند و عصبانی می شدند؟

* به طور مثال بگویم در جلساتی که با ایشان می نشستیم، می خواستیم سر به سر ایشان بگذاریم و شوخی کنیم می آمدیم یک تعریفی از بنی صدر ملعون می کردیم، ایشان اگر چه متوجه می شدند ولی با یک لبخندی اعتراضشان را می کردند بعد می نشستیم با هم بحث می کردیم و هیچ موقع نمی دیدم که بخواهد به طور غیرمنطقی حرص بزند.

- ویژگی های جامعه کمال مطلوب از نظر ایشان چه بود؟

* آن جامعه ای از نظر ایشان کمال مطلوب بود که اولا افراد و اقشار آن جامعه عالم و آگاه باشند، مسائل دینی را به طور کامل بدانند و آشنایی داشته باشند، از ولایت فقیه تبعیت کنند و در آن جامعه کسی از استکبار حرفی نزند و افراد جامعه بتوانند راحت زندگی کنند و به اصطلاح بتوانند انجام وظیفه بکنند.

- در کارهای دسته جمعی ایشان از نظر دیگران استفاده می کردند یا به تنهایی تصمیم می گرفتند؟

* خیر، ایشان به تنهایی تصمیم نمی گرفتند. ایشان یک شعری برای ما می خواندند که دقیق یادم نیست بعضی مواقع برنامه کوهنوردی با هم داشتیم موقعی که می رفتیم بعضی دوستان جلو می زدند و تک می شدند ایشان اعتراض می کردند و می گفتند در مسائل باید به طور دسته جمعی شرکت کرد و از کمک و یاری همدیگر استفاده کرد.

- چه آرزوهایی داشت و بزرگترین آرزویش چه بود؟

* همان شهادت بود.

- رابطه اش با افراد دیگر چگونه بود؟

* ناصر با کلیه افراد سریع می توانست ارتباط برقرار کند و افراد را جذب می کرد و با افراد پایین تر از خودشان صحبت و کار ارشادی می کردند و مافوق خودشان هم سعی می کردند ارتباط را به صورت اتحاد عالمانه انجام دهند.

- بفرمایید دیگران در مورد ایشان چه نظری داشتند؟

* وقتی یک نفر وارد این جمع می شود جمعیت نسبت به ایشان یک احترام خاصی دارند. ناصر جزء معدود افرادی بود که اولا توی جلسات و جمع ما او را به عنوان مسئول و یا رهبر آن جلسات قبول داشتیم به همین دلیل نقطه ی اعتماد و اتکای دوستان هم محسوب می شد.

- بفرمایید در مدتی که ایشان مسئولیت بخشداری جبال بارز را داشتند در آن موقع مطلبی یا خاطره ای از ایشان به یادتان هست که مطرح کنید؟

* وقتی ایشان بخشدار بود، ایشان در یکی دو بار از جمع درخواست کردند که در جلسات که در آن منطقه بود بازدیدی کنند که متأسفانه این فرصت پیش نیامد. در صحبت هایی که در آن منطقه بود بازدیدی ایشان می کردند و ایشان جاهایی که در حوزه بخشداری شان بودند بعد از این که نقشه های آن جا را به وسیله راهنما و افراد محلی بررسی می کردند، به یک سری جاها دست یافتند که شاید در آمار این مملکت نبود!

ایشان با حیواناتی مثل الاغ و قاطر راه های صعب العبور را پشت سر می گذاشتند و راه های هفت یا هشت ساعته را طی می کردند و به جایی می رسیدند که مردم تا آن لحظه شاید مأموران دولت را ندیده بودند. ایشان با توجه به این که احساس مسئولیت می کردند به عنوان یکی از مسئولیت های حوزه ی اجرایی شان به مردم آن مناطق سر می زدند و مشکلات آن منطقه را حل و فصل می کردند.

- از آن زمان عملیات بفرمایید که همراه ایشان در سوسنگرد بودید که روحیه ایشان قبل از عملیات چگونه بود؟

* شهید فولادی جزء آن افرادی بودند که بعد از این که ما وارد سوسنگرد شدیم اصرار داشت در عملیات شرکت کند و شاید اصرار ایشان بود که ما را آن فرماندهان پذیرفتند که ما در جمع رزمنده هایشان در عملیات شرکت کنیم. بعد از این که در عملیات شرکت و رشادت ها و از خودگذشتکی نشان دادند، بعد از این که خبر شهادت فتحعلی شاهی به آن ها رسید، روحیه ایشان در طی راه، دو چندان شد و مصمم شد راه ایشان را ادامه دهد.

- از آخرین لحظاتی که از هم جدا شدید و بعد از مدتی خبر شهادت فولادی را به شما دادند اگر خاطره ای یا صحبتی یا مطلبی از ایشان دارید که قابل بیان باشد را بفرمایید؟

* بعد از این که آمدند به عیادت آن برادرمان رزم حسینی در تهران، بعد ایشان به کرمان بازگشتند و من در تهران ماندم تا این که باخبر شدم که ایشان رفتند عملیات بیت المقدس، که چند روز بعدش هم خبر شهادت ایشان را آوردند دیگر ارتباط ما از تهران قطع شد و خاطره خاصی از ایشان ندارم.

- بفرمایید که نحوه ی اطلاع شما از شهادت ایشان چطوری بود و شهادت ایشان چه تأثیری روی شما گذاشت؟

* من چون کارمند دانشگاه بودم در محل کارم بود که یکی از دوستان به من زنگ کرد که فلانی شهید شده. بعد یکی دو روز دیگر جسدش را می آورند. خب به جمع دوستانی که در کرمان بودند پیوستیم که از کم و کیف موضوع آگاه شدیم. ناصر قبل از این که وارد عملیات بشود به هر طرق مختلف با دوستانی که با ایشان ارتباط برقرار کرده بودند به ایشان الهام شده بود که شهید می شود.

وقتی خبر شهادت ایشان را آوردند، می توانم بگویم که خواسته ی ایشان بود. برای ما از دست دادن فردی به نام ناصر فولادی که فردی بود که ستون خیمه گاه بود، جای تأسف داشت و دوستان را ناراحت کرد و سعی کردیم راه ایشان را ادامه بدهیم. ان شاء الله خداوند توفیق دهد که بتوانیم این کار را انجام بدهیم.

- بفرمایید به طور کلی کدامیک از خصوصیات شهید فولادی بهتر از خصوصیات دیگرش بود؟ در بحث شجاعت و مهربانی ایشان اگر موردی هست بفرمایید؟

* همه خصوصیات اخلاقی ایشان خوب بود. ناصر مهربان و خوش اخلاق بود و در ارتباطات زود با افراد آشنایی برقرار می کرد و بسیار آدم رقیق القلب و مهربانی بود. از روی علاقه صحبت می کرد و از روی علاقه راهنمایی می کرد و از روی علاقه صحبت آدم را گوش می داد و نصیحت دیگران را می پذیرفت.

- در انتها باز اگر خاطره ای، توصیه ای، مطلبی از ایشان هست بفرمایید؟

* به طور کلی فقدان شهید فولادی در جمع ما و دوستان مان این فقدان را به شدت حس کردند و چیزی نبود که به سادگی فراموش بشود. علاوه بر این ایشان در جلسات عضو بود و جلسات را اداره می کرد.
سخنرانی سردار ایرانمنش در وصفف شهید ناصر فولادی
راوي همرزم شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از انقلاب یک سری شناخت های دوری نسبت به افراد، نهضت و نسبت به ناصر داشتیم. دانشگاه بود و مسائل این طوری، ولی سه ماه بعد از انقلاب؛ اوایلی که من ازدواج کرده بودم قبل از رمضان بود. بعد از ماه رمضان جلسه ای در سپاه بود که بچه ها جمع می شدند بعد از نماز صبح و چیزی که در ناصر مشهود بود با توجه به درگیری های فکری که بین بچه ها بود نسبت به خط هایی که در مملکت بود، خیلی خط ها را شناخته بودند. ناصر خط امامی تر از همه ی ما بود و از این مسائل رنج می برد چون با خود ماها درگیر بود. چون یک سری چرک ها و لجن های روشنفکری و از این حرف ها توی مغزهای همه ما تقریبا بوده و ناصر تقریبا از این مسائل بری بود.

درست یادم می آید ناصر با چه ناراحتی و با چه دردی این مسائل را تحمل می کرد و مقابل ماها و مقابل بچه ها مطرح می کرد. جلسه سه ماه ادامه داشت که من رفتم جنوب. وقتی که برگشتم تقریبا شش، هفت روز تا نوروز بود بعضی از بچه ها از مهاباد آمده بودند که فکر کنم ناصر از غرب آمده بود، آمدند خانه ما برای دیدن. گفتم فردا می روم اهواز. آن ها گفتن ما هم فردا می آییم با این که هنوز هیچ کارشان را نکرده بودند چهار نفری حرکت کردیم رفتیم تهران. از تهران رفتیم اهواز و از این جا تا اهواز دو روز طول کشیده است. بیست و سوم حرکت کردیم و بیست و پنجم آن جا بودیم.

وقتی اهواز رسیدیم شب در مسجد اهواز سخنرانی بود یک نفر به یکی از روحانیون گفت که ما یک عراقی را اسیر کردیم، عراقی گفته این اسب سواری که همیشه توی جبهه می آید سپاهی است یا ارتشی که شب ها ما را خیلی اذیت می کند و این خود عاملی شده بود برای بچه ها که فردا شهید می شوند. فردا عملیات میان مخفی بود و اولین عملیاتی بود که سپاه طرح ریزی کرده بود و اولین عملیات تهاجمی سپاه بود.

شب رفتیم سوسنگرد، آن جا خیلی مسائل را انسان در چشم بچه ها می دید. ما آن روز انتظار شهادت ناصر را می کشیدیم چون ناصر آن قدر بزرگ بود که فکر نمی کردیم در این دنیا بماند. همان شب چیزی که خیلی توی ذهنم بود شهادت ناصر و علی رضا بود و خدا می داند به این فکرها، فکر نمی کردم. از آن سال بعد از این که عملیاتی تمام شده بود و من آمده بودم، دستهایم خیلی می لرزید. از همان زمان تنها چیزی که در ذهنم بود شهادت ناصر بود. وقتی آمدم اولین کسی که من دیدم ناصر بود. در سنگر نشسته بودیم و داشتیم می خندیدیم، بچه ها تعریف عملیات را می کردند. علی یزدانی می گفت: توی عملیات وقتی ناصر را دیدم، ناصر یک ابهت خاصی در لباس سپاه داشت در آن حالت روحی عملیات که داشت می گفت خیلی عجیب بود ناصر قدرت و هیکل خاصی پیدا کرده بود.

خب ناصر هم چهار شانه بود وضع خاصی داشت و می گفت: من خودم ازش ترسیدم. خود ناصر ذکر می کرد هنوز عملیات شروع نشده بود با گروه مستقیم تانک بچه ها را زدند . یکی از بچه ها رفت جلو. چند لحظه مکث کردم نتوانستم جلو بروم. بعد دست کشیدم صورت شهید و از خون او مالیدم به صورتم و قوت گرفتم و رفتم جلو.

در اتاق نشسته بودیم و فکر نمی کردیم فتحعلی شاهی شهید شده باشد. دیر کرد، فکر کردیم الان می آید چون بچه ها به ترتیب می آمدند. فتحعلی شاه را برده بودند سردخانه. بعد صحنه را تعریف کردند و گفتن که فتحعلی شاهی شهید شده. ما قبلا آماده پذیرش این مسئله نبودیم چون سه روز بود که از کرمان آماده بودیم همگی مان چند لحظه ای شروع کردیم به گریه کردند.

ناصر بلند شد و گفت: چه خبرتان است؟! و حقیقتا ما را جمع و جور کرد و همان روز که جسد را برداشتیم و آوردیم، توی راه ناصر خیلی چیزها به ما یاد داد. ذکرهایی از ائمه و موارد اخلاقی. از دعاهائی که می خواند به ما یاد داد. دعای " اللَّهُمَّ ارْزُقْنَاقَتْلاًفىسَبیلِکَ تَحْتَرایَةِنَبِیِّکَ مَعَ اَوْلِیاَّئِکَ " یاد هر دو تای ما داد.

دعای شعبانیه را می خواند. کاری کرد که برای ما و دو سه رفیق مان طی کردن هزار کیلومتر راه مشکل نبود و حس نکردیم تا این جا رسیدیم. بعد از این عملیات که این جا آمدیم ناصر روی آن انگشت می گذاشت و بارها به من گفت که ما اشتباه کردیم وقتی فتحعلی شاهی شهید شد، آمدیم کرمان. کرمان کاری نداشتیم. به خاطر خدا یک نفر شهید شده بود، می فرستادیمش. این شاید از یک سری مسائل دیگر برمی خواست ما می خواستیم بیاییم کرمان.

بعد که ناصر کرمان بود و مشکل بود جبهه بیاید روی این کارها خیلی صحبت کرد. کارهایی که ضد انقلاب داخلی رویش کار می کرد. خوانین، قاچاق فروشان رویش کار می کردند. ناصر زیاد اصرار داشت روی مسائل مالی، بارها اتفاق می افتاد ناصر شاید تا صبح روی جریانی می ایستاد و روی آن کاری می کرد. این طرف دنبالش می رفت، آن طرف دنبالش می رفت.

همین جور بچه های تاکتیک می رفتند جلو و برمی گشتند و بعضی هم شهید می شدند. باز جلسه ای این اواخر، چهلم شهید اکبر محمدحسینی تشکیل دادند. چیزی که در جلسه مشهود بوده تنها کسی که جدا کار می کرد کار می کرد و بازدهی داشت و در جلسه به ما مایه می داد و ما از او درس می گرفتیم ناصر بود. این کله تنها چیزی که در مغزش مانده از گفته های ناصر بود به همین خاطر ناصر رفته بود زحمت کشیده بود و رویش کار کرده بود.

یک روز صبح بهش گفتم که صبح می آیی برویم کوه؟ گفت: بله. صبح موقع اذان صبح رفتم دنبالش برویم مسجد جامع نماز بخوانیم و برویم، یادم هست که من مقداری تنبلی می کردم. ناصر با موتور در سرما آمده بود در خانه ی ما ایستاده بود.

چیزی که یادم هست صبح رفتیم مسجد صاحب الزمان با موتور. هوا آن قدر سرد بود که دست من روی موتور یخ زده بود و سفت شده بود و باز می شد. ناصر دستکش داشت و وقتی که دید من دستکش ندارم، دستهایش را از دستکش درآورد و به من گفت: تو دستکش نداری من دستکش می پوشم و حتی حاضر بود آن یکی دستش را داخل جیبش کند.

صبح رسیدیم مسجد صاحب الزمان. روز اولی بود که می رفتیم کوه، من خیلی خسته بودم و یک مقداری که بالا رفتیم، بریدم و نمی توانستم جلو بروم که ناصر من را تا سر کوه می کشید. وقتی که رسیدیم سر کوه گفت مشکلات دنیا هم همین طور است، آدم وقتی نگاه می کند می برد و نمی تواند برود ولی وقتی رفتیم، دیدیم چندان مشکل نیست. به کل مشکلات دنیا به همین شکل نگاه می کرد. هیچ وقت به عظمت کار نگاه نمی کرد، می رفت توی کار و کار را حل می کرد. زحماتی که ناصر در جیرفت کشید، بسیار زیاد بود. ناصر به خاطر رساندن یک کیلو قند به یک دهات دور افتاده ی جبال بارز، پیاده و با حیوان ۴۸ ساعت می رفت و به خاطر این که یکی از کارمندانش قند را گران فروخته بود، جلوی دهاتی ها در گوش کارمندش زده بود.

در درگیری هایی که ناصر با خوانین داشت نتصر خیلی درد کشید در منطقه و از عواملی که باعث شد دیگر در جیرفت نماند این بود که می دید اطرافیانش حاضر نیستند که همراه او باشند در درگیری با خوانین.

پسر خان به او گفته بود: من با بالا تماس می گیرم و تکلیف تو را روشن می کنم. برای ناصر خیلی سخت بود. بعد از این که استعفا داد و بیرون آمد ، مردد بود چه کار بکند. بارها با بچه ها می نشست و می گفت آیا به جبهه بروم ؟ آیا به سپاه بروم ؟ اطلاعات سپاه؟ دنبالش بچه های آموزش بودند. من خودم از طرف مخابرات بودم و خیلی مردد بود چه کار کند. یک مقدار بچه های بیرون دنبالش بودند. موذن زاده دنبالش بود و ناصر مردد بود تا این که سپاه را انتخاب کرد.

وقتی که سپاه را انتخاب کرد چیزی که همیشه تحت تاثیر بود، چیزی که ناصر زیاد روی آن انگشت می گذاشت مسئله ازدواج بود. ناصر می گفت من ازواج می کنم و می روم جبهه. همیشه با موذن زاده با حساب دو دو تا چهار تا .... روی جریان می ایستادیم و می گفتیم: نه تو دیگر دختر مردم را بدبخت می کنی که چه؟ تو می خواهی بروی جبهه، خب برو بعدش اگر زنده برگشتی خب بیا ازدواج کن.

هیچ وقت به عقل جور در نمی آمد که آدمی پنج روز ازدواج کند و بعد برود جبهه.

ناصر این اواخر به خاطر یک سری مسائل زیاد درد کشید. شاید دردهایی که گفتنش سخت است و حتی نگفتنش بهتره ولی شاید لطف خدا نسبت به ناصر بود که باعث شد این مسائل ناصر را بیشتر رشد بدهد و ناصر با خدا تنهاتر شود یعنی از دنیا کنده شود.

ولی امیدوارم حداقل بعد از شهادتش گوشه ای از مسائل را حل کنیم و این مسائل را به دوش بکشیم و مسائلی که راجع به ناصر بوده برای بعضی بچه ها مطرح است، ان شاء الله حل شود. والسلام.
مصاحبه با دوست و همرزم شهید ناصر فولادی(آقای اکبر رشیدی)
راوي همرزم شهيد
شرح
در خدمت برادر عزیز و بزرگوار حاح آقای رشیدی هستیم که از دوستان و همرزمان سردار شهید ناصر فولادی هستند.

- بفرمائید که نحوه آشنایی شما با شهید بزرگوار ناصر فولادی چگونه بود‌ و اگر خاطره ای از لحظات اولیه آشنایی دارید بیان بفرمائید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ، زنده را زنده نخوانید که مرگ از پی اوست، بلکه زنده‌ است شهیدی که حیاتش زقفاست. اما در مورد این عزیزانی که شهید شدند، اهل فلاسفه جمله قشنگی را می گویند که: انسان اگر خواست در مورد کسی مطلبی را بگوید که آن مطلب به عنوان شناسنامه آن فرد مرجع قضاوت قرار بگیرد بهتر است که در حالتی آن جمله را ابراز کند که حداقل چند قدم با کفش او راه رفته باشد.

آشنایی ما در یک سری جلساتی بود که بچه ها هفتگی می گذاشتند حالا این بچه ها کدام بچه ها هستند، آقایان بزرگوران یک جمعی بودند که این جمع عمدتا اولین گروه تشکل بودند مرحله جمع شدن همان، از قبل از انقلاب در مسجد جامع کرمان شروع شده بود، به لحاظ مسائل و مشکلاتی که قبل از انقلاب بود و به لحاظ حرکت دادن و صف دادن مسائل انقلاب در مسجد جامع، حالا مسجد جامع به این شکل است که قبل از این که آقایانی مثل حجتی کرمان بیایند، محل حرکت های مردم بود در رابطه با انقلاب.

بعد از قضایای که در قم و تبریز و غیره، عمدتا یک حرکت های خودجوشی بود و اصل این حرکت ها از مساجد و محله ما بود، در ماه محرم هم بعضی تکایا عمدتا در مساجد بود. در کرمان در بعضی مساجد آن روز مثل مسجد الرضا که در خیابان حافظ بودند و حاج آقا جعفری امام جماعت آن بودند. مسجد امام (ملک آنروز) مسجد قائم که یادم می آید، واقعا مرجع حرکت بود که یک سری حرکت های مردمی خودجوش بود و به طبع چون مسجد جامع در مرکز شهر بود و از مرکزیت خاصی برخوردار بود از نظر جمعیت به طبع قطبی بود و نمازگزارانش بیشتر بود، به طوری که در مسائل دینی هر روز جلسه ای برقرار می شد، که موردی پیش می آید و مسجد جامع تقریبا وقتی شده بود، حالا بعضی مواقع روز، بعضی مواقع شب به تناسب حرکت انجام می شد.

عمدتا به طبع برنامه ریزی و حرکات هم یک تعدادی از عزیزان بودند که تعداد زیادی از این بزرگواران شهید شدند، لازم است که من اسم این عزیزان را ببرم کسانی مثل شهید محمد ایرانمنش، شهید محمدعلی فتحعلی شاهی، شهید رضا میرزایی، شهید رضا سخی، که این ها عمدتا بچه های مسجد جامع بودند، تعدادی از این آقایان در حال حاضر در قید حیات هستند، مثل آقایان حسینیان، فتحعلی شاهی، محی القلوب، اسدی، مرادعلی زاده، بخصوص جمع مرادعلی زاده ها، که خیلی هستند، همه شهدا و آنه ایی که در قید حیات هستند، مشکل است که نام آن ها را ببرم. این ها در مسجد جمع می شدند و برنامه آن ها به این شکل بود که تا صبح کار می کردند که کارهای فرهنگی و تبلیغی بود و یک سری کارهای عملی داشتند که معمولا بعد از نماز مغرب و عشاء بود.

معمولا یک سخنران، کرمان می آمد حرکتی انجام می شد که حائز اهمیت بود برای حکومت. این بچه ها بودن که سازمان می دادند که اکنون کدام مشروب فروشی بریم و کدام سینما و کدام بانک که بسیار اهمیت داشت که با این سازمان ها ضربه می زدند به حکومت. اثر خوبی داشت هم روی بالا بردن روحیه مردم و هم روی ضعف نیروهای اختلاس گر، که آن شکل ها را عمدتا بچه ها سازمان می دادند.

شهید اخلاقی بودند که خیلی مخلص و فعال بودند، همه جا زحمت کش بودند. بعد این مجموعه به این شکل کار می کرد که علاوه بر این که یک سری حرکت های غیر محسوس داشتیم، در مورد حذف کامل و یا حداقل در مورد از صحنه خارج کردن افراد ساواکی که اهمیت داشتند و عواملی که وابسته بودند و حرکت ایجاد می کردند برای این که سر کنند راه‌ را، کسانی بودند که در رابطه با مسجد جامع و قبل از مسجد جامع برنامه ریزی کنند برای حمله به مسجد بتوانند حرکت آن ها را خنثی کنند یا افراد ساواکی خیلی معروفی که عمدتا ساواک روی آن ها حساب می کرد، بعد یا خودشان را می کشتند یا ماشین آن ها را آتش می زدند و یا به نوعی خلاصه این ها کاری می کردند از انتخاب حکومت بیندازند، این تشکل از این جا شکل گرفت و بچه ها این شکلی فرم گرفتند.

بعد که انقلاب پیروز شد عمدتا جذب کارهای اساسی انقلاب شدند که جایی به نام کاخ جوانان بود که الان مرکز کانون شهید ایرانمنش نام دارد. بچه ها طبقه بالا مستقر شدند و عمدتا کارشان این بود، کسانی بودند بعد از انقلاب که قبل از انقلاب به انقلاب ضربه زده بودند و یا کسی را شهید کرده بودند و یا مشکلات اساسی ایجاد کرده بودند یا از عواملی بودند که در مسجد جامع، حرکتی را راه اندازی کرده بودند و یا به دستگیری مردم پرداخته بودند و یا هرگونه حرکتی که به شرارت می انجامید را شناسایی می کردند.

بعد ما در زمینه مواد مخدر، به جرأت می توانم بگویم که اولین حرکت و اولین درگیری در رابطه با اشرار و کاروان قاچاق مواد مسلح در ایران به وجود آمد در منطقه کرمان، توسط همین بچه ها بود که حدود ۴۵۰ کیلو تریاک گرفتند.

بعد از آن که مدتی در طبقه دوم کاخ جوانان ماندند، رفتند در ساختمانی که اکنون سپاه است. یک سری ساواکی و بازداشتی بود که منتقل کردند آن جا و یک تابلو زدند به نام تابلو رزمندگان انقلاب، بعد از مدتی سپاه تقریبا تشکیل شده بود، در تهران هم تشکیل می شود. همان‌ تابلو رزمندگان انقلاب تبدیل به سپاه شد، با همان مرکزیت و به هر حال در همه این مطالب تشکل اساسی که برخاسته شده بود، از محبت و برادری و حرکت برای مردم مسلمان، واقعا برای خدا بود.

این حرکت بهترین نمود جلساتی بود که تشکیل می شد، حالا هفتگی در خانه یکی از آقایان تشکیل می شد که یک هفته خانه شهید محمد ایرانمنش، یک هفته خانه شهید فتحعلی شاهی، یک هفته خانه شهید اخلاقی به صورت دوره ای تشکیل می شد تا آن جایی که ذهن من یاری می کند اولین برخوردهایی که با شهید ناصر فولادی داشتیم دقیقا در همین جلسات بود که رؤیت کردم ایشان را.

از همین برخوردها خصوصیات فردی ایشان مشخص بود ، وقتی کسی یک جلسه برخورد می کرد، جدا احساس دلنشینی و احساس لذت می کرد که با این شخص مصاحبت می کرد. در حرکات اجتماعی مجمع الصدر بود در جمع، مثلا فرض می کنیم می خواستند روی موضوعی کار کنند مثلا روی قرآن، برای مثال می گفتند، آقا نظرشان این است که هفته آینده آقایان بروند هر چی کلمه بود در قرآن است آیاتش را در بیاورند و بعد از رجوع به تفاسیر چکیده قرآن را ببینند چیه، به این شکل کار می کردند.

مثلا در مورد مسائل سیاسی می گفتند که مثلا درباره صهیونیست، باید کار کنند همه آقایان. می رفتند کتب مرجعی را که درباره صهیونیست بود می دیدند و کار می کردند که ببینند اصل صهیونیست چیه، حرکتشان در طول تاریخ چیه، علت تجمع آن ها در فلسطین و دیگر مسائل را بررسی می کردند، هر کسی در آخر نتیجه کار خود را ارائه می داد که در پایان مطلب قشنگی از کار در می آمد.

بحث های سیاسی و عقیدتی لازمه داشتن هر فردی بود در آن محیط و موقعیتی حساسی که کشور قرار داشت. بچه ها به این شکل کار می کردند، آقای حسینی مؤذن معلم بود، آقای سید حسین فتحعلی شاهی بودند، در جمعی بودند که با شهید اخلاقی کار می کردند، واقعا عجیب بود. ناصر آقا توی همه زمینه ها علاوه بر بحث های جدی، بحث های دیگری هم بود که ناصر پیشقدم بود‌ و منشأ اثر و حرکت بود مثلا اگر امروز قرار بود برنامه ای انجام شود مثلا به ورزش پرداخته شود و صبح جمعه به کوه پیمایی، ناصر کسی بود که جلو همه بود و سعی می کرد همه را راه بیندازد و به نظم حرکت بدهد.

این تشکل حفظ شد و این جمع بود تا قضیه جنگ پیش آمد. ناگفته نماند مسائل و موارد خیلی زیادی در مورد فولادی است. چیزهایی است که شهید فولادی عنوان نمی کرد در رابطه با لانه جاسوسی که فعالیت می کرد و باید از کسانی که همراه ناصر بودند پرسید. قطعا ناصر کم فعالیت نداشت، حالا توی دانشگاه و یا غیره.

بعد قضیه جنگ پیش آمد. عمدتا این بچه ها، بچه های با بینشی بودند. قبل از انقلاب به لحاظ آن تنگنایی که وجود داشت، احساس می کردند که باید زیاد مطالعه بکنند. این بچه ها در مسائل استان اهل حرف بودند، اهل طرح بودند، مسائل اساسی و مشکلات ریز و درشت استان را می شناختند و با قاطعیت تمام برخورد می کردند.

یادم می آید در یک روزی یک آقایی که استاندار وقت کرمان بود که اولین استاندار کرمان بود، روزی آمد داخل سپاه و بچه ها مقدار زیادی اسلحه گرفته بودند و دست به حرکاتی زده بودند در مورد آمادگی بچه ها، بعد وقتی می خواستند ایشان از سپاه خارج شوند یادم می آید راننده ای با خود داشت از رانندگان قبل از انقلاب بود، از زمان شاه و تشریفات زمان شاه ، وقتی استاندار می خواست سوار شود سریع از ماشین پیاده شد و آداب تشریفات را به جا آورد و در ِ سمت استاندار را باز کرد. شهید اخلاقی خیلی راحت رفت و در را بست، استاندار با تعجب نگاه کرد! اخلاقی گفت: این همه زحمت کشیدیم که این تشریفات تمام شود!

حرکت کوچک اما عمق آن خیلی زیاد بود، واقعا با بینش بود. ما همین حالا بعضی مسئولین تشریفاتی دارند که خودشان واقف نیستند که رهبر باید اشاره کند تشریفات و تجملات کم شود. بچه ها آن موقع بینش هایشان آن جوری بود که عمق مطلب را خوب می دیدند و درک عمق مسائل از دید بچه ها زیاد بود چون مسائل با فکر و اساسی بود.

در رابطه با انقلاب و یا استان، در مورد مسائل و قوانین و مقررات قبل از انقلاب چه طور بوده که چقدر احساس فوق قدرت می کردند. چه حرکت هایی کردند این بچه ها، این انقلاب تنها یک حرکت حکومتی تنها نبود، این خیلی عمق دارد، در این قضایا یک سری از بچه ها بودند که نقش داشتند.

در واقع کسی که نقش و منشأ اصلی داشت ناصر بود. الله اکبر از این بچه ها! انسان جدا خودش را فدا می کند، حالا چه جوری می شود که انسان خودش را فدا می کند و آن کسی که می گوید من خودم را فدای اسلام می کنم، فدای قرآن، فدای انقلاب، فدای امام و مردم می کنم چه جوری است؟! نمادهای عینی کجاست؟ بهترین نمادهای عینی این است که به تجربه ثابت کرده باشد، آن جاهایی که هر چه بخواهند بدهند و باید همه جا حضور داشته باشد، اگر در مسائل مربوط به مردم و خوانین باید باشد، حضور دارد مسائل مربوط به خود ایشان، مربوط به انقلاب حضور دارد، در رسیدگی به فقرا حضور دارد در کردستان در جنگ، ناصر حضور دارد، شما جایی را بیاورید که از انسان چیزی بخواهند و ناصر کوتاهی کرده باشد و حضور نداشته باشد.

در قضیه کردستان یک تعدادی از آقایان اعزام شدند که توی کردستان بچه های کرمان عمدتا در کامیاران بودند زمان جنگ رفته بودند در جوار تپه های باب الخانی که نقطه عبورشان بود، تعداد زیادی از بچه ها آن جا بودند که با ارتش با هم بودند الله اکبر از این حرکت این بچه ها که کردند اثری روی ارتشیان گذاشتند، وقتی ارتشیان برمی گشتند، آن ارتشیان اولیه نبودند دوم این ها همان ارتشی را که روز اول هیچ حساب نمی کردند جزء تکاوران بودند این بچه ها اینان را به جایی رسانده بودند که حالت خاصی در آن ها دیده می شد به آن محمد عیاص می گفتند، حنا به کف دست خود گذاشته بودند و حرکت هایشان عجیب بود.

علی و ناصر هر دو تعریف می کردند که یک موردی که پیش آمده بود، گر چه مسئله کوچکی است اما عمقش خیلی جالب بود، می گفتند یک کسی خواب بوده، یک نفر گفته این کیه؟! گفتند از بچه های پاسدار کرمانی، ما خیلی عصبانی شدیم و حتی جمع شده بودیم که این آقا را کتک بزنیم که این جوری برخورد نکنند، اول طرف کس خود را بشناسند بعد برخورد کند!

قبل از این که درگیر شوند، رفته بودند با شهید اخلاقی مشورت کردند و داستان را تعریف کردیند. شهید اخلاقی داستانی را تعریف کرد، گفت یک روزی حضرت عیسی با جمعی از حواریون می رفت در کوچه ای سگی را دیدند هر کدام نظری می داد، یکی می گفت: عجب سگ کثیفی، دیگری می گفت: آن جور و دیگری می گفت: این جور تا به حضرت عیسی رسید، گفتند: چه دندان های سفیدی دارد! خلاصه این بچه ها کاری سر ارتشیان آورده بودند که هر وقت این ها را می دیدند روز آخرهای خدمتشان گریه می کردند.

بعدا این ها آمده بودند توی کرمانشاه، تعداد زیادی برگشته بودند، اوایل جنگ بود. بعضی از ما به خط مقدم رفتند و بعضی ها داوطلب شده بودند. بعد بچه ها رفتند به سمت سومار، در سومار جمع بودند و در عاشورا حرکت معروفی داشتند. داستان ها داخل آن است که از گوشه گوشه آن داستان ها در می آید، از نماز خواندن ظهر عاشورا، با این ها می شود واقعا کتاب نوشت.

بچه هایی که در ظهر عاشورا در همان عملیات بودند، یک لشکر ۹ نفره بودند که واقعیتش در حد یک لشکر بودند، که پنج نفر از کرمان بودند، ۴ نفر از رفسنجان. پنج نفر کرمانی: شهید محمود اخلاقی، شهید ناصر فولادی، علی ماهانی، محمد نگارستانی و ...، ۴ نفر که از رفسنجان بودند: شهید یوسفیان، اخلاقی، سید رسول ماشی و .... چند نفر که در قید حیات هستند اسماعیل زاده و علی اکبری.

این ۹ نفر خودشان می روند شناسایی می کنند، طرح می دهند، حرکت ایجاد می کنند، فرمانده انتخاب می کنند، محور انتخاب می کردند، کارهای حساسی انجام می دادند و .... که این نیست مگر آن که در واقع این ها دنبال ثواب نبودند، دنبال رضای خدا بودند. در واقع چیزی که احساس می کردند رضایت خدا در آن است، حالا جان باشد، پول باشد، بی خوابی باشد دریغ نداشتند. در کرمان، کردستان، جنگ، کهنوج هر کجا که بود دریغ نداشتند و هر جا که احساس می شد جلو بودند.

در مورد روحیاتی که ناصر داشتند خصوصیات اخلاقی، عرفانی، حالات روحانی این بچه ها زیاد بود و از لحاظ روحی جلو بودند و خیلی راه رفته بودند. این بچه اهل دعا و اهل ذکر بودند. شهید ایرانمنش اشاره می کند که ما داشتیم جنازه یکی از شهدا را می بردیم که ناصر فولادی تعریف می کردند که فلان ذکر و فلان تعلیم و دعا را از شهید اخلاقی گرفتن ناصر خیلی جلو بود.

در مورد شهادت ناصر، ناصر قبل از شهادت در زندگی آزاد بود، در زندگی از همه جهت آزاد بود، توی انتخاب راه زندگی آزاد بود. ناصر راهش را که شهادت بود انتخاب کرده بود. قبل از شهادت، در آن لحظات شب یا روز اگر کسی با او حرف می زد، می دانست که هدفش را انتخاب کرده و می رود تا به هدفش برسد که همان شهادت واقعی بود. من می گفتم نرو، تاثیری نداشت و او می رفت.

من اگر نه دست دارم که تنگ تنگ در آغوشش بگیرم، روح ناصر این جاست. خدایش رحمت کند، خدا همه عزیزان را رحمت کند. جدًا بیش از این دیگر توان ندارم که درباره ناصر و بچه ها صحبت کنم. در پایان یک بیت شعر فقط می گویم:

خفتگان زنده برخیزند تا بار دگر / مردگان زنده را با خون خود یاری کنند.

- اگر امکانش هست بفرمایید آیا شما تغییر و تحولاتی در رفتار شخصیت شهید ناصر فولادی مشاهده کردید؟ اگر موردی هست بفرمایید و علتش چه بوده است؟

* من از آن موقعی که ایشان را درک کردم، انسان خودساخته ای بودند و به طبع انسان های خودساخته و در واقع انسان هایی که دنبال لقای پروردگار هستند زندگیشان یک قدم جلوتر از روز قبل هستند و توی مجموع یکی از حالات بسیار خوبی که ناصر داشت، اهل حرف و لحن نبود و چون نبود کم صحبت می کرد.

از ظاهر او حالاتی به آدم دست می داد که می توانست او را درک کند و در واقع تا آن جایی که درک می کردم تصویر روحی روشن و انسان خودساخته ای بود، شهادت اخلاقی روی ناصر تاثیر خیلی عمیق داشته، اما من احساس می کنم که ناصر از همان لحظه ای که دیدمش، انسان ساخته شده ای بود، تدبیرهای روشن و پاک و خوبی داشته، در روزهای اول کاملا احساس می کردم. جدا می توان درک کرد ناصر از این بچه های بود که در برخوردهای اولیه، آدم این را کاملا احساس می کرد.

- با توجه به اشاره ای که در ارتباط با فعالیت های قبل و بعد از انقلاب جمعی از دوستان که اشاره فرمودید، اگر امکانش هست، نقش شخص ناصر فولادی را بهتر بیان بفرمائید؟

* در مورد نقش ناصر قطعا انسانی با این خصوصیات کارهای زیادی انجام داده بود، حالا چه در دانشگاه باشد، چه در لانه جاسوسی باشد، یا حرکت های دیگر، چون سناً یا درساً یا از لحاظ محلی ما با ناصر نبودیم، در مورد فعالیت های ایشان در مدرسه و دانشگاه اطلاعاتی ندارم باید از آقایانی که عمدتا با ناصر همراه بودند، مثل شهید ایرانمنش که نیستند و رضا سخی که این آقایان اطلاع بیشتر از من دارند.

- بفرمائید ناصر فولادی از لحاظ مسائل معنوی و عرفانی چه خصوصیات برجسته ای داشتند؟

* در مسائل عرفانی و اخلاقی شهید ناصر فولادی قبلا اشاره ای شد که بچه ها:

عاشقان که جان یکدیگرند / همه در عشق همدیگر می روند

در واقع جان همدیگر بودند. یک بار اشاره کردم که شهید ایرانمنش می فرمودند ما جنازه یک از شهداء را می آوردیم که در طول راه ناصر فرمودند، این ذکر و این دعا را بخوانید که از شهید اخلاقی تعلیم گرفتم.

اهل راه رفتن بودند و خیلی جلو بودند، حالا این کجا نمود دارد و یا در تراوشات ذهنی بود و یا در عمل، ناصر صحبتی داشت دلم می خواهد بدانم که لب کلام ناصر چیست و یا در عمل یک نفر فرمود پشت موتور نشسته بودیم من احساس می کردم در سرما نشستم اما ناصر دست های خود را بیرون آورده بود، این بچه ها، روحیه بچه ها، مخصوصا علی ماهانی، اخلاقی، ناصر فولادی گل های سرسبد یودند، واقعا شک نبود.

در مورد واجبات چه عرض کنم. اهل مستحبات بودند، مستحبات آن ها در حدی بود که انسان احساس می کرد که نماز شب این ها عین نماز ظهر بود، اهل یاد خدا بودن، لحظه لحظه عمرشان به یاد خدا بودند. ذکر خدا در هیچ مرحله ای یا حتی توی برخوردهای این بچه ها هیچ حرفی ذکر نمی شد که ذکر خدا نباشد.

یک روز جلوتر از ظهر عاشورا حالا عصر تاسوعا یا قبل از شب تاسوعا، بچه ها توی آن بحبوحه اول رفتند مجلس امام حسین حرکتی ایجاد کردند، دسته جات سینه زنی راه انداخته بودند، اگر عشق نباشد اگر علاقه نباشد زیر گلوله توپ و خمپاره ماندن کار هرکسی نیست، آن لحظه فقط عشق است که انسان را به حرکت در می آورد بچه محل نیست که دست آدم را بگیرد، ببرد. بلکه باید عشق در وجدان این بچه ها باشد.

شهید نگارستانی تعریف می کردند که نماز ظهر عاشورا را که می خواندیم، در حین نماز گلوله توپ می خورد، خمپاره زمانی می آمد، هواپیما می آمد بمباران می کردند، گلوله تانک مستقیم می زد و بالاتر از این ها دشمن با تیر بار می زد، توی آن حالت ما نماز جماعت برگزار کردیم و بعد از آن که نماز را خواندیم من سریع رفتم در کنار یک سنگی پناه گرفتم. شهید اخلاقی مرا صدا زد و گفت: برگرد! اخلاقی گفتند: نگارستانی هر روزه چه می کردیم؟! گفتم: نماز می خواندیم. گفت: بعدش؟! گفتم: تعقیبات می خواندیم، گفت: امروز فرقی کرد؟!

عمق این مطالب این را نشان می دهد که این قدر انسان پایبند مستحبات باشد، در آن شرایط در آن حالت نماز جماعت خواندن این نیست مگر عشق، به نماز جماعت ایستادن، این نیست مگر روح و روان این جا یک پارچه خدایی شده باشد.

- شهید فولادی به چه چیزهایی و چه افرادی علاقه داشتند؟

* شهید فولادی علاقه خاصی به ائمه داشت و احساس می کنم ایشان اصل ِ اصل ِ وجودش ائمه اطهار بود و اعتقاد کامل به آن ها داشت و عشقش به اسلام و آن مکتب بود. همین طور امام جایگاهی داشت که در گوشه ی قلب ناصر بود.

یک داستانی است درباره یک نفر زندانی که از آدم های ۷ خط زمان شاه، آن قدر با نفوذ بود که وقتی در کلانتری کرمان وارد می شد، افسر حق نداشت به ایشان حرفی بزند. آن بابای پیر ۷ خطی، می گفت: وقتی با شهید اخلاقی برخورد کردم به دیگران هم که می رسیدم، می گفتم: وقتی انسان این بچه های مسلمان را می بیند، می فهمیم که ما اشتباه کردیم.

اعتقاد پاک این بچه ها، توسل به ائمه اطهار، قلب های پاک بچه ها، توی حرکات ناصر بود.‌ "اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ" ، در واقع در شهید عینیت داشت در همه زمینه ها. وقتی بحث منافقین پیش می آمد ناصر یک ذره شک در وجودش بوجود نمی آمد، ایشان مصداق این آیه بودند که: "أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ" ، یک انسانی که جاذبه و دافعشان در حد اعلی برای مکتبشان بود به حدی که انسان می بیند که روی انسانی که ضد خدا، ضد مردم، مسلمان های که خلق خدا هستند تاثیر بگذارد.

کنار فقیری می نشست گریه می کرد و وقت می کرد رسیدگی به فقرا می کرد و برای چهار تا آدم درمانده ماشین سیمان خالی می کرد، عین یک کارگری کار می کرد. همه این ها را نمی توان آن طور که حق مطلب جامع است ادا کرد. در مجموع آن چه را که من بخواهم بگویم ناصر فولادی، اخلاقی، ماهانی که بودند، من سخن بنده ای را که میانه خوبی با انقلاب نداشت را بیان می کنم که فرمود: شهید فولادی، قلبش خدا، خوردنش خدا و حرکتش خدا بود.

- شهید بزرگوار چه توصیه های عرفانی یا عبادی به حضرت عالی یا سایرین داشتند؟

* عمدتا این بچه ها به جایی رسیده بودند که واجبات را توصیه می کردند، می گفت به مستحبات خیلی توصیه می کردند دعایی که ناصر می گوید: "اَللّهُمَّ تَحتَ رَأیَ نَبِیِّک" ناصر از این توصیه داشتند. در این مجموع چیزی که بود اعتقاد آن ها بود که می گفتند که کار باید برای خدا باشد و اگر پوشیده باشد، ثوابش ۷ بار بیشتر است. توصیه شان به همه بچه ها بود، خودشان رعایت می کردند. چه داستان های در مورد این بزرگواران است که خدای آن ها می داند و بس‌.

- شهید معمولا اوقات فراغت را چگونه سپری می کردند؟

* عمدتا مطالعه، ورزش، رسیدگی به مشکلات مردم. عمدتا ایشان در این سه نقطه احساس می کرد که از عمرشان بهره می گرفتند. اصلش این بود که احساس می کردند وقت را نباید به بطالت و بیهوده گری بگذرانند.

- بفرمایید ایشان معمولا در بحران ها و مشکلات سخت و خطرناک معمولا چطور عمل و رفتار می کردند؟ اگر موردی و مصداقی هست بفرمایید؟

* الله اکبر، ناصر تحت یک شرایط قرار داشت که در واقع مرگ را انتخاب کرد و حالا ناصر عین کوه است. کوچکترین ذره و شکی نداشت که بگوید چه کار کنیم، یک ذره احساس کند که مشکلی که واقعا مشکل باشد، ما وقتی با آن برخورد می کردیم احساس می کردیم از کوه محکم تر است.

- چه آرزو و خاصه ای داشت، اصلا بزرگترین آرزوی ایشان چه بود؟

* من چیزی از زبان ایشان نشنیدم، چیزی که در وجود ایشان احساس می کردم، همان پیروزی و اعتلای اسلام بود که شکی در آن نیست، عشق به همه مردم مسلمان و اعتلای مردم مسلمان. ناصر آن چیزی که آرزو داشت شهادت بود، قطعا شهادت، این لیافت را داشتند، عشق و شهادت بود، لقای پروردگار بود.

- بفرمایید ویژگی های جامعه مطلوب کمال ایشان چه بود؟

* جامعه ای که به دور از تبعیض و یا حداقل فاصله طبقاتی باشد. جامعه ای که در آن خلق خدا، آن چنان باشد که از بهره های زیوری که برای خلق آفریده و فقط برای آن ها آفریده، بهره های آن ها به حدی باشد که خلق از رنج زیستن آسوده باشد که بتوانند به پروردگار خودش پناه ببرند.

یعنی آسایشی را که بشود به وجود آورد برای مردم، مردمی که فطرت آن ها پاک است و خدا جو، اگر به این ها رسیدگی بشود، زمینه در آن ها ایجاد بشود، ما همه جا واقف هستیم، که این مردم عزیز فطرت خداجویی دارند، مردم ما امتحان خوبی پس دادند به همین خاطر شکرگزار خدا شدند.

با توجه به انقلابی بودنش که برخاسته از یک فطرت خدایی و پاک بود و یک مردی با قریب ۸۰ سال سن با اتکاء به این فطرت یک حکومتی را واژگون کرد و این حرکت نیست مگر آن که اتکا به منبع لایزال الهی و خواسته حضرت امام، جامعه ای نورانی بود. مردمی که فطرتشان پاک است، این جا به جایی برسند از نظر رفاه و و امکانات و آسایش داشته باشند که ذکر خدا و شکر خدا بگویند که این مطلب را به طور واضح از این بزرگوار نشنیدم، تقریبا احساس می کنم این همه زحمت برای چه بود، خواسته آن ها این بوده، روزی جامعه به آن جا برسد ان شاء الله.

- بفرمایید دیگران دوستان در مورد ایشان چه نظراتی داشتند؟

* بعضی از بزرگواران مثل علی ماهانی،آن عزیزی که لحظه شهادتش وقتی می رسد انسانی که در یک عملیات فک آن تیرخورده و کج شده، توی یک عملیات دست او تیر خورده و دستش قطع شده و یک طرف آن فلج شده، در یک عملیات تیر خورده به پا و پاشنه پا رفته، بیایند بالای سرش و بگویند: علی آقا ما داریم برمی گردیم، آمدیم شما را ببریم. می گویند: مرا بگذارید زمین و وقتی به او می گویند: چرا؟! علی آقا می گوید: کناری های من را ببرید که روی زمین افتادند، چنین کسانی از ناصر تعریف می کردند، ما لیاقت نداشتیم.

- ایشان در کارهای جنبی از نظرات دیگران استفاده می کردند، یا خودشان تصمیم می گرفتند؟

* آقا ناصر در شنیدن حرف اطرافیان بسیار تحمل می کردند که حرف دیگران را بشنوند و احسن را انتخاب می کردند. وقتی انتخاب می کردند، واقعا مقید بودند و اهل عمل بودند. هیچ گونه حکمی را به رأی شخص خود ارائه نمی دادند و تحمل می کردند و نظرات دیگران را می گرفت و سرانجام وقتی ناصر می گفت به نظرم می آید که این کار احسن است، آن را انجام می دادند.

توی یک جمع یک بار در جلسات هفتگی نظر گرفتند، وقتی صحبت شد، ناصر گفت: کوه بهتر از فوتبال است کوه استقامت و پایداری و صلابت می آورد. روی رای خود محکم بود، در شنیدن مطلب خوب بود و اساس مدیریت هم این است که اگر گوش شنوا داشته باشد احسن را انتخاب کند.

- بفرمایید ایشان در چه مواردی حساس بودند و عصبانی می شدند؟

* ناصر دو رنگ و دو رو نبود. همان حرفی را می زد که حرف دلش بود. خاکی بود. اگر کسی از کاری می خواست سر دربیاورد، می گفت: شیطان مشو! شیطنت و خیانت را فردی و در بین نزدیکان نهی می کرد.

به آنچه حساس بود، اساس اسلام و انقلاب بود. به انقلاب بسیار حساس بود، عجیب حساس بود! وقتی در قضیه منافقین بحث می شد تحمل نداشت، بسیار برایش روشن بود. موضع گیری آن تند بود و حالا می خواهد در آن جمع طرفدار باشد یا نباشد.

- ناصر وقتی عصبانی می شد، چه برخوردی می کرد؟

* وقتی عصبانی می شد، علت داشت. عصبانی مزاج نبود، فقط برای اصلاح کار بود. حداکثر تغییر تُن صدایشان بود. اگر کار اصلاح می شد طرف را از کسالت در می آورد چون صدای رسایی داشت. احساس می کنم نظرات مختلفی پیش می آمد در جلسات که ناصر حداکثر برخوردش تندی صدایش بود.

- به طور کلی کدام یک از خصوصیات شخصی و خصوصیات اخلاقی ناصر را از دیگر خصوصیاتش دوست داشتید؟

* ناصر خیلی خصوصیات داشت. شجاعت، مهربانی، کار راه انداختن، یک خصوصیت خاصی نداشت که فقط آن خصوصیت را بتواند الگو قرار داد. واقعا صبر ناصر، صبر ایوب بود، صبر ایشان الگو بود.

- نحوه اطلاع شما از شهادت ایشان و اگر خاطره ای از لحظات شهادت و یا اعزام به جبهه دارید بفرمائید؟

* آخرین مرحله ای که ناصر تشریف می بردند جبهه، نماز مغرب و عشاء بود که بچه ها در مسجد جامع جمع بودند ناصر از بچه ها خداحافظی می کرد، من تازه از جبهه برگشته بودم. تقرییا عملیات بیت المقدس شروع شده بود، مرحله اول و دوم بود. لشکر ثارالله دفاع کرده و تعدادی از بچه ها شهید شدند و من همراه با جنازه میرزائی آمدم کرمان. ناصر داشت می رفت من دست ناصر را گرفتم، آمدم بیرون یک مطلبی را می خواستم به او بگویم، فکر کنم در مورد عملیات بود. وقتی مطلب را به ناصر گفتم، مطلب مرا تایید کردند. من احساس کردم که ناصر بدون چند و چون دیگر ناصر نیست، از حالات ناصر گرفتم.

بعدها علی ماهانی تعریف می کردند، قضیه شهادت ناصر برای من واضح شد. آن چنان که بایسته و شایسته در واقع می دانستند که ناصر راه خود را انتخاب کرده است. بعدها من متوجه شدم که ناصر از چون و چرا کارش گذشته، می رود که به لقای خدایش و پروردگارش برسد.

در پایان به نظر می رسد که من دو سه خط شعر در رثای ناصر بگویم، ناصر از کسانی بود که مرگ را انتخاب کرد و با خبر رفت.

عاشقان که با خبر می روند/ پیش معشوق چون شکر می روند

از الست آب زندگی می خوردند/ لاجرم شیوه دیگر می روند

عاشقانی که جان یکدیگرند/ همه در عشق همدیگر می روند

خدایش رحمت کند، خدا به شما عزیزان توفیق بده. خدایا این لیاقت را به ما بده آن روزی که به بچه ها می رسیم سرمان پایین نباشد ان شاء الله.
خاطرات همرزم شهید ناصر فولادی (سردار ماهانی)
راوي همرزم شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

از خیلی از برادران که احوال ناصر را می پرسیدم که در جیرفت چه کار می کند، خیلی از زحمات و خدمات ایشان تعریف می کردند. خیلی طرفدار مستضعفان بودند. درگیری های زیادی با قوانین منطقه داشتند. خیلی از مسائلی که ما وقتی فکرش را می کنیم، می گفتیم اگر ما جای ناصر بودیم فوری در رفته بودیم، مسائل را نمی توانستیم تحمل کنیم ولی ایشان ایستادند. تمام فحش و توهین و برچسب هایی که به ایشان می زدند تحمل می کرد و خم به ابرو نیاورده بود و در راه خدا تحمل کرده بود. تا بلاخره ایشان به سپاه رفتند.

هر موقع سوال می کردیم موقعیت شان چی است، در حالی که مسئولیت بزرگی داشتند (مسئول تربیت بدنی سپاه منطقه با ایشان بود) می گفت ما همین جوری می رویم سپاه، در سپاه فرد عادی هستیم. پست و مقام برایشان ارزشی نداشت. این اواخر ایشان در اثر اصرار زیادی که کردند گذاشتند به جبهه برود.

روز اولی که رفتم جبهه، شب اول بود که از راه رسیدیم، یکی یکی برادران را دیدیم. برادران دعای توسل می خواندند. خلاصه این مسئله ای که در زندگی اش راست و صادق بود و کار برای خدا می کرد، ما این برخورد را دیدیم. مسئله ای که گفتنش خیلی ارزش دارد ما وقتی به دعای توسل رسیدیم خیلی خسته بودیم ولی برادران حال دیگری داشتند، با تضرع و گریه دعا می کردند. راستش خسته شده بودیم و می خواستیم بیاییم ولی توی رو دربایستی گیر کردیم در صورتی که درست نیست، کار انسان باید برای خدا باشد.

بلند شدیم بیاییم، دیدیم ناصر بلند شد، ما هم همراهش بلند شدیم. گفتم: ناصر چرا بلند شدی؟ گفت: ما هر کاری می کنیم که حال دعا پیدا کنیم، نمی کنیم، برای خدا بلند شدم. نمی توانستم بنشینم رو دربایستی کردن هم ریا و شرک بود. این قدر قلبش پاک بود و صداقت داشت مسائل را می گفت، ولی ما نه. ما در خودمان نمی بینیم، یک کاری را برای خودمان انجام می دهیم.

خیلی اصرار عجیبی داشت عملیات برود، آقای موذن زاده نمی گذاشت. دو تا عملیات انجام شد. یکی شب اول که رسیدیم، هر دو تا هم در جبهه کوشک بود که نگذاشتند ایشان در عملیات شرکت کند چون از همان روز اول در چهره شان می شد بخوانیم که شهید می شوند. قبلا برادران را دیده بودیم که می رفتند شهید می شدند یک سری علائمی داشتند در چهره هایشان، رفتارهایشان مخصوصا روزهای آخر یک سری گوشه گیری هایی که می کردند، راز و نیازهایی که می کردند و حالت گریه ای که داشتند، ناصر هم چنین حالتی داشت و معلوم می شد شهید می شود.

لذا برادران نمی گذاشتند ایشان عملیات برود و می گفتند: مبادا ایشان شهید شود، حیف است. تا این که یک شب ما را صدا کرد بیرون چادر و گفت: می خواهم وصیت کنم. من گفتم جدا می روی؟! گفت: بله، می خواهم وصیت کنم و شروع کرد دو سه ساعت صحبت کردن. یکی یکی شهیدان را یاد می کرد، از خودش می گفت. می گفت ما گنهکاریم و لیاقت نداریم.

هرچه می گفتم ناصر شما سابقه درخشان داری، در رابطه با بچه ها خیلی از جان مایه گذاشتی. می گفتند: نه این

حرف ها نیست، ما غرق گناهیم. خلاصه خیلی شکسته نفسی می کردند. بعد گفت: من می خواهم وصیت کنم. یک سری مسائل را برای خانواده شان گفتند و بعد گفتند: وقتی می آمدم جبهه، عیالم برایم یک خواب دیده. من قبل از این که ایشان خواب را ببینند خیلی علاقه داشتم جبهه بیایم ولی وقتی ایشان خواب را تعریف کردند، من بیشتر تشویق شدم.

می گفتند: عیالم گفته یک شب در خواب دیدم که تا صبح داشتم شربت و شیرینی می دادم و جشن بود در خانه. بعد گفت: ناصر خوش به حالت که چنین خوابی برایت دیدم. بعد گفتند: دیگر برای من شکی نیست و خدا حتما یک چیزی به من می دهد.

با اصراری عجیب و با قلبی آرام می گفت که خدا حتما در این سفر یک چیزی به من می دهد. اصرار عجیبی داشت. هر کدام از برادران را می دید، می گفت: دعا کنید سفر آخرمان باشد. حتی به روحانیونی که در جبهه می دید، می گفت: دعا کنید سفر آخرمان باشد و ما شهید شویم. تا این که روز آزاد سازی خرمشهر بود یک عده از برادران می بایست بروند برای تبلیغات چون عراقی ها در محاصره بودند. یک متن عربی تهیه کرده بودند و می خواستند بروند پشت بلندگو بخوانند که: عراقی ها راهی ندارند و باید تسلیم بشوند.

صبح سوم خرداد رفته بودند و خمپاره خورده بود و شهید شدند. به قول برادران: ناصر در برادران چه آن هایی که شهید شدند و چه آن هایی که مانده بودند، ناصر واقعا یک سر و گردن بالاتر بودند.

ما وقتی می خواهیم از شهیدان صحبت کنیم خجالت می کشیم، حتی از زنده بودن خودمان شرمساریم که چرا ما هنوز این جا هستیم. ولی چیزی که هست به عنوان خاطرات می گویم وگرنه ما نتوانستیم شهیدان را بشناسیم چون آن ها این قدر بزرگ بودند و در یک سطح دیگری فکر می کردند که ما وقتی فکر می کنیم که ما چه جوری در راه خدا مبارزه می کردیم و آن ها چه جوری! می فهمیم که ما یک سری مسائل شخصی داشتیم و با آن ها درگیر بودیم و آن ها از مسائل شخصی گذشته بودند و مسائل اجتماعی بزرگی داشتند.

ناصر در جیرفت با مسائلی مواجه بود که وقتی ما فکرش را می کنیم، می گفتیم: اگر ما بودیم ده دفعه زیر مسائل خورد شده بودیم و ایمان مان را از دست می دادیم. ناصر با یک مسائلی درگیری داشت و یک مسئولیت های سنگینی را می پذیرفت که اصلا در حد تصور نبود.

ناصر آن شب اصرار عجیبی داشت و می گفت: کاش به عملیات می رفتم. فقط من یک جمله به ایشان عرض کردم که تجربه شده برای برادران، آن هایی که آرزو داشتند شهید شوند، اگر به خدا توکل کنند لازم نیست حتما در عملیات بروند. اگر شهادت روزیشان باشد به هر صورتی باشد خداوند می رساند و به همین صورت هم شهید شدند.
خاطره همرزم شهید ناصر فولادی(همتی نژاد)
راوي همرزم شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

من از باب وظیفه و دینی که دارم یک خاطره ای را از ناصر نقل می کنم. خاطره ای که یک روز قبل از شهادت ناصر من شاهد آن بودم یک روز قبل از فتح خرمشهر، شبش عملیاتی بود به نام عملیات ایذایی. می بایست تعدادی از دوستان و برادران بروند و با عملیات خودشان، تعدادی از شهدایی که در مرحله اول در طرف عراقی ها افتاده بودند، آنها را به طرف خودی بیاورند. من در عصر آن روز با یکی از فرماندهان قدم می زدم و صحبت می کردیم که ناگهان ناصر سراسیمه و هیجان زده به ما پیوست با یک روحیه خوب و شاد گفت: من امشب تو عملیات می خواهم شرکت کنم. فرماندهی که همراه من بود، مخالفت کرد و گفت نه، شما باید همین جا باشید. با دلایل و توجیهاتی که انجام داد مانع شد که ایشان در عملیات شرکت کند ولی ناصر معلوم بود که ساعت شماری می کرد، بی تابی می کرد، می خواست برود و با اصرار زیاد می گفت من حتما می خواهم بروم. من باید در عملیات شرکت کنم. با ناراحتی در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، خاطرم هست گفت: من می خواهم بروم شهید بشوم. چون فرمانده می خواست مجددا با توجیه قانع کند، ناصر را گفت: اگر بناست تو شهید بشوی همین جا که ایستاده ای قرارگاه تاکتیکی بود، گلوله و خمپاره می آید به شهادت می رسی. اگر قسمت باشد شهید می شوی. این را گفت. باز ناصر در جواب گفت: می خواهم بروم با تیر مستقیم شهید بشوم. دوست ندارم با گلوله خمپاره شهید بشوم. در حالی این را می گفت، حلقه های چشمش پر از اشک شده بود، اشک روی گونه هایش جاری بود و التماس می کرد که من می خواهم بروم امشب به شهادت برسم. به هر حال ایشان اصرار می کرد و اصرارش نتیجه گرفت. اما فرمانده مخالفت می کرد نه شما باید همین جا باشید. من احساس کردم که ناصر دیگر زیاد مهمان ما نیست. به همین دلیل بود وقتی از ما جدا شد، من آن را زیر نظرش داشتم. دیدم با خودش راز و نیاز می کند، با خدای خودش راز و نیاز می کند، ذکر می گوید، گاها می رود تو فکر، چهره اش حالت برافروخته به خود گرفته بود. من چند دفعه که او راز و نیاز می کرد، من می خواستم بروم ببینم چه می گوید، چه دردلی می کند؛ با خودم گفتم بگذار تو حال خودش باشد.

درست قبلا شنیده بودم که یاران امام حسین(ع) در شب عاشورا، هر روز و هر ساعت که به لحظه شهادتشان می رسید، چشم چشم برافروخته می شدند. همین حالت برای ناصر محسوس بود. ناصر لحظه شماری می کرد، تا به آرزویش برسد.

بالاخره شب سپری شد. فردای آن روز ناصر در فتح خرمشهر با یکی از عزیزان که شهید شد به نام حاج اکبر عسکری به خرمشهر می روند و در داخل خرمشهر، هم با گلوله و خمپاره و هم با تیر به شهادت رسید که من در قرارگاه بودم که اطلاع پیدا کردم که ناصر به آرزویش رسید و به خیل شهدا پیوست.

من در پایان عرایضم مسئله ای که ناصر همیشه مدنظر داشت و انجام میداد و همیشه توصیه و سفارش می کرد و توصیه و وصیتی بود مسئله امر به معروف و نهی از منکر بود. از دوستان و آشنایان می خواهم که این مسئله را جدی بگیرند و عامل امر به معروف و نهی از منکر باشند. ان شاالله.
سخنرانی همرزم شهید ناصر فولادی(سردارشهید محمد علی ایرانمنش)
راوي همرزم شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از انقلاب یک سری شناخت های دوری نسبت به افراد، نهضت و نسبت به ناصر داشتیم. دانشگاه بود و مسائل این طوری، ولی سه ماه بعد از انقلاب؛ اوایلی که من ازدواج کرده بودم قبل از رمضان بود. بعد از ماه رمضان جلسه ای در سپاه بود که بچه ها جمع می شدند بعد از نماز صبح و چیزی که در ناصر مشهود بود با توجه به درگیری های فکری که بین بچه ها بود نسبت به خط هایی که در مملکت بود، خیلی خط ها را شناخته بودند. ناصر خط امامی تر از همه ی ما بود و از این مسائل رنج می برد چون با خود ماها درگیر بود. چون یک سری چرک ها و لجن های روشنفکری و از این حرف ها توی مغزهای همه ما تقریبا بوده و ناصر تقریبا از این مسائل بری بود.

درست یادم می آید ناصر با چه ناراحتی و با چه دردی این مسائل را تحمل می کرد و مقابل ماها و مقابل بچه ها مطرح می کرد. جلسه سه ماه ادامه داشت که من رفتم جنوب. وقتی که برگشتم تقریبا شش، هفت روز تا نوروز بود بعضی از بچه ها از مهاباد آمده بودند که فکر کنم ناصر از غرب آمده بود، آمدند خانه ما برای دیدن. گفتم فردا می روم اهواز. آن ها گفتن ما هم فردا می آییم با این که هنوز هیچ کارشان را نکرده بودند چهار نفری حرکت کردیم رفتیم تهران. از تهران رفتیم اهواز و از این جا تا اهواز دو روز طول کشیده. بیست و سوم حرکت کردیم و بیست و پنجم آن جا بودیم.

وقتی اهواز رسیدیم شب در مسجد اهواز سخنرانی بود یک نفر به یکی از روحانیون گفت که ما یک عراقی را اسیر کردیم، عراقی گفته این اسب سواری که همیشه توی جبهه می آید سپاهی است یا ارتشی که شب ها ما را خیلی اذیت می کند و این خود عاملی شده بود برای بچه ها که فردا شهید می شوند. فردا عملیات میان مخفی بود و اولین عملیاتی بود که سپاه طرح ریزی کرده بود و اولین عملیات تهاجمی سپاه بود.

شب رفتیم سوسنگرد، آن جا خیلی مسائل را انسان در چشم بچه ها می دید. ما آن روز انتظار شهادت ناصر را می کشیدیم چون ناصر آن قدر بزرگ بود که فکر نمی کردیم در این دنیا بماند. همان شب چیزی که خیلی توی ذهنم بود شهادت ناصر و علی رضا بود و خدا می داند به این فکرها، فکر نمی کردم. از آن سال بعد از این که عملیاتی تمام شده بود و من آمده بودم، دستهایم خیلی می لرزید. از همان زمان تنها چیزی که در ذهنم بود شهادت ناصر بود. وقتی آمدم اولین کسی که من دیدم ناصر بود. در سنگر نشسته بودیم و داشتیم می خندیدیم، بچه ها تعریف عملیات را می کردند. علی یزدانی می گفت: توی عملیات وقتی ناصر را دیدم، ناصر یک ابهت خاصی در لباس سپاه داشت در آن حالت روحی عملیات که داشت می گفت خیلی عجیب بود ناصر قدرت و هیکل خاصی پیدا کرده بود.

خب ناصر هم چهار شانه بود وضع خاصی داشت و می گفت: من خودم ازش ترسیدم. خود ناصر ذکر می کرد هنوز عملیات شروع نشده بود با گروه مستقیم تانک بچه ها را زدند . یکی از بچه ها رفت جلو. چند لحظه مکث کردم نتوانستم جلو بروم. بعد دست کشیدم صورت شهید و از خون او مالیدم به صورتم و قوت گرفتم و جلو رفتم.

در اتاق نشسته بودیم و فکر نمی کردیم فتحعلی شاهی شهید شده باشد. دیر کرد، فکر کردیم الان می آید چون بچه ها به ترتیب می آمدند. فتحعلی شاه را برده بودند سردخانه. بعد صحنه را تعریف کردند و گفتن که فتحعلی شاهی شهید شده. ما قبلا آماده پذیرش این مسئله نبودیم چون سه روز بود که از کرمان آماده بودیم همگی مان چند لحظه ای شروع کردیم به گریه کردن.

ناصر بلند شد و گفت: چه خبرتان است؟! و حقیقتا ما را جمع و جور کرد و همان روز که جسد را برداشتیم و آوردیم، توی راه ناصر خیلی چیزها به ما یاد داد. ذکرهایی از ائمه و موارد اخلاقی. از دعاهائی که می خواند به ما یاد داد. دعای " اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا قَتْلاً فى سَبیلِکَ تَحْتَ رایَةِ نَبِیِّکَ مَعَ اَوْلِیاَّئِکَ. " یاد هر دو تای ما داد.

دعای شعبانیه را می خواند. کاری کرد که برای ما و دو سه رفیق مان طی کردن هزار کیلومتر راه مشکل نبود و حس نکردیم تا این جا رسیدیم. بعد از این عملیات که این جا آمدیم ناصر ...... روی آن انگشت می گذاشت و بارها به من گفت که ما اشتباه کردیم وقتی فتحعلی شاهی شهید شد، کرمان آمدیم. کرمان کاری نداشتیم. به خاطر خدا یک نفر شهید شده بود، می فرستادیمش. این شاید از یک سری مسائل دیگر برمی خواست ما می خواستیم کرمان بیاییم.

بعد که ناصر کرمان بود و مشکل بود جبهه بیاید روی این کارها خیلی صحبت کرد. کارهایی که ضد انقلاب داخلی رویش کار می کرد. خوانین، قاچاق فروشان رویش کار می کردند. ناصر زیاد اصرار داشت روی مسائل مالی، بارها اتفاق می افتاد ناصر شاید تا صبح روی جریانی می ایستاد و روی آن کاری می کرد. این طرف دنبالش می رفت، آن طرف دنبالش می رفت.

همین جور بچه های تاکتیک می رفتند جلو و برمی گشتند و بعضی هم شهید می شدند. باز جلسه ای این اواخر، چهلم شهید اکبر محمدحسینی تشکیل دادند. چیزی که در جلسه مشهود بوده تنها کسی که جدا کار می کرد کار می کرد و بازدهی داشت و در جلسه به ما مایه می داد و ما از او درس می گرفتیم ناصر بود. این کله تنها چیزی که در مغزش مانده از گفته های ناصر بود به همین خاطر ناصر رفته بود زحمت کشیده بود و رویش کار کرده بود.

یک روز صبح بهش گفتم که صبح می آیی برویم کوه؟ گفت: بله. صبح موقع اذان صبح رفتم دنبالش برویم مسجد جامع نماز بخوانیم و برویم، یادم هست که من مقداری تنبلی می کردم. ناصر با موتور در سرما آمده بود در خانه ی ما ایستاده بود.

چیزی که یادم هست صبح رفتیم مسجد صاحب الزمان با موتور. هوا آن قدر سرد بود که دست من روی موتور یخ زده بود و سفت شده بود و باز می شد. ناصر دستکش داشت و وقتی که دید من دستکش ندارم، دستهایش را از دستکش درآورد و به من گفت: تو دستکش نداری من دستکش می پوشم و حتی حاضر بود آن یکی دستش را داخل جیبش کند.

صبح رسیدیم مسجد صاحب الزمان. روز اولی بود که می رفتیم کوه، من خیلی خسته بودم و یک مقداری که بالا رفتیم، بریدم و نمی توانستم جلو بروم که ناصر من را تا سر کوه می کشید. وقتی که رسیدیم سر کوه گفت مشکلات دنیا هم همین طور است، آدم وقتی نگاه می کند می برد و نمی تواند برود ولی وقتی رفتیم، دیدیم چندان مشکل نیست. به کل مشکلات دنیا به همین شکل نگاه می کرد. هیچ وقت به عظمت کار نگاه نمی کرد، می رفت توی کار و کار را حل می کرد.

زحماتی که ناصر در جیرفت کشید، بسیار زیاد بود. ناصر به خاطر رساندن یک کیلو قند به یک دهات دور افتاده ی جبال بارز، پیاده و با حیوان ۴۸ ساعت می رفت و به خاطر این که یکی از کارمندانش قند را گران فروخته بود، جلوی دهاتی ها توی گوش کارمندش زده بود.

در درگیری هایی که ناصر با خوانین داشت ناصر خیلی درد کشید در منطقه و از عواملی که باعث شد دیگر در جیرفت نماند این بود که می دید اطرافیانش حاضر نیستند که در درگیری با خوانین همراه او باشند.

پسر خان به او گفته بود: من با بالا تماسمی گیرم و تکلیف تو را روشن می کنم. برای ناصر خیلی سخت بود. بعد از این که استعفا داد و آمد بیرون، مردد بود چه کار بکند. بارها با بچه ها می نشست و می گفت آیا بروم به جبهه؟ آیا بروم به سپاه؟ اطلاعات سپاه؟ دنبالش بچه های آموزش بودند. من خودم از طرف مخابرات بودم و خیلی مردد بود چه کار کند. یک مقدار بچه های بیرون دنبالش بودند. موذن زاده دنبالش بود و ناصر مردد بود تا این که سپاه را انتخاب کرد.

وقتی که سپاه را انتخاب کرد چیزی که همیشه تحت تاثیر بود. چیزی که ناصر زیاد روی آن انگشت می گذاشت مسئله ازدواج بود. ناصر می گفت من ازواج می کنم و می روم جبهه. همیشه با موذن زاده با حساب دو دو تا چهار تا .... روی جریان می ایستادیم و می گفتیم: نه تو دیگر دختر مردم را بدبخت می کنی که چه؟ تو می خواهی بروی جبهه، خب برو بعدش اگر زنده برگشتی خب بیا ازدواج کن.

هیچ وقت به عقل جور در نمی آمد که آدمی پنج روز ازدواج کند و بعد برود جبهه.

ناصر این اواخر به خاطر یک سری مسائل زیاد درد کشید. شاید دردهایی که گفتنش سخت است و حتی نگفتنش بهتره ولی شاید لطف خدا نسبت به ناصر بود که باعث شد این مسائل ناصر را بیشتر رشد بدهد و ناصر با خدا تنهاتر شود یعنی از دنیا کنده شود.

ولی امیدوارم حداقل بعد از شهادتش گوشه ای از مسائل را حل کنیم و این مسائل را به دوش بکشیم و مسائلی که راجع به ناصر بوده برای بعضی بچه ها مطرح است، ان شاء الله حل شود. والسلام.
خاطرات همسر شهید ناصرفولادی
راوي همسر شهيد
شرح
من رویا دیوان بیگی همسر سردار رشید شهید ناصر فولادی هستم. در مدت کوتاه و زود گذری که این سعادت نصیب من شد با فردی با ایمان، با تقوا و سرباز امام زمان (عج) پیوند ازدواج داشته باشم، نکات اخلاقی و ایمانی زیادی را در ایشان دیدم، ابتدا در مورد نحوه آشنایی با این شهید والامقام توضیح دهم که از این جا آغاز شد که من در دبیرستان ملاصدرا مشغول به تحصیل بودم، دو تا از خواهران ایشان نیز در این مدرسه درس می خواندند، ما در فعالیت های انجمن اسلامی مدرسه شرکت می کردیم.

شهید فولادی در انجمن اولیاء و مربیان مدرسه به عنوان مسئول انتخاب شدند و مادر من نیز عضو انجمن بودند و از صحبت ها و اعتقادات ایشان صحبت می کردند و روزی هم که این امر صورت گرفت مادر من مطرح کرد که ایشون در بین اعضا انجمن ما از همه افراد از لحاظ اعتقادات به اسلام و پیرو خط امام بودن، جلوتر و آگاه تر هستند.

انجمن اسلامی با سپاه رابطه زیادی داشت. در زمینه مسائل اعتقادی تصمیم بر این شد که برای اعضای اصلی انجمن اسلامی کلاس اعتقادی و تفسیر قرآن در نظر گرفته شود تا این که این ها از نظر زیر بنایی نسبت به مسائل، شناخت واقعی پیدا نمایند.

در این رابطه ۲ تن از برادران که یکی از آن ها شهید فولادی و دیگری برادر مؤذن زاده بودند برای این کار انتخاب شدند. کاری که در این کلاس ها انجام می شد بدین صورت بود که هر هفته تحقیق می کردیم واژه خاصی که عنوان می شد در تفاسیر مختلف، به دنبال آیاتی در ارتباط با آن واژه بودیم و بعد مطالب را در می آوردیم و سپس جمع بندی می نمودیم و نکات منطبق و متفاوت را در کلاس مطرح می کردیم و پیرامون آن بحث در کلاس توسط دانش آموزان و اساتید محترمی که وجود داشتند مطرح می شد و لذت معنوی خاصی از این مباحث نصیبمان می شد و یادم هست با شور و عشق و علاقه خاصی به دنبال تفاسیر می گشتیم و مطلب پیدا می کردیم.

در این کلاس ها هم از شهید فولادی و هم از برادرمان آقای موذن زاده، درس های بسیار ارزشمندی فرا گرفتیم و شناخت روشن بینانه به من می دادند. در حین همین کلاس های ما، یک اردویی از طرف بسیج در سکنج ماهان برگزار شد. من به اتفاق بچه های مدرسه در این اردو شرکت کردم.

در پایان اردو موقعی که برمی گشتیم خواهر ایشان مطرح کردند با شما صحبتی دارم. اول یکسری سوالات را از من سوال کردند و در انتها مطرح کردند ما شما را انتخاب کردیم برای همسری ناصرمان و شناختی که نسبت به ناصر آقا باید داشته باشید این است که ایشان بخشدار جبال بارز جیرفت هستن، جزو دانشجویان لانه جاسوسی آمریکا هم بودن، دلسوز به تمام معنا، عشق به امام و انقلاب دارند. در آن جا من جواب صریحی نسبت به قضیه ندادم و گفتم باید در این رابطه فکر کنم و بعد پاسخ دهم و شما هم باید با خانواده صحبت کنید.

بعد از گذشتن مدتی نسبت به این قضیه سوال کردند، البته خودم وقتی به این قضیه فکر کردم متوجه شدم اگر من با ایشان ازدواج کنم واقعا من کوچک، می توانستم از ایشان که نسبت به مسائل اسلامی شناخت و معرفت پیدا کرده بودند، نهایتا می توانستند در رشد و تکامل من نقش زیادی داشته باشند، لذا پاسخ مثبت دادم.

خواهر ایشان می گفتند که ناصر از همه فرزندان خانواده هم از لحاظ فکری و هم عملی بهتر بودند و من احساس می کردم که خداوند سعادتی را نصیب من کرده که یکی از سربازان مخلص امام زمان (عج) به خواستگاری من آمده است. مادرم کاملا با این وصلت موافقت داشت اما پدرم مطرح می کرد که به درس ادامه دهم چون سن من ۱۷ سال بیشتر نبود و هنوز محصل بودم.

پس از جلسات پی در پی و پس از چند ماه بالاخره توانستند موافقت پدر من را جلب کنند در همین ایام من خوابی دیدم که برایم روشن کرد که این پیوند و پیمان می تواند من را به سعادت برساند، سال چهارم مدیر ما خانم مریم خزعلی (دختر حضرت آیت الله خزعلی عضو شورای نگهبان) بودند رابطه عمیق عاطفی بین من و ایشان برقرار بود در خواب دیدم مراسم صبحگاه مدرسه است و ما در صف صبحگاه قرار گرفته ایم. در جلو صف خانم خزعلی و حضرت آیت الله خامنه ای قرار گرفته اند، پس از چند لحظه خانم خزعلی من را صدا زدند مثل این که می بایستی از دست مبارک آقا هدیه ای دریافت می کردم، به طرف آیت الله خامنه ای حرکت کردم.

ایشان با دستان مبارکشان گردنبندی که از پوکه های کوچک جنگی درست شده بود، بر گردنم انداختند و یک اسلحه که فکر می کنم ژ3 بود به دستم دادند، این خواب تاثیر زیادی روی من گذاشته بود با توجه به این که شهید فولادی یکی از عزیزانی بود که از ابتدای جنگ تحمیلی، جریانات کردستان و مبارزه با گروهک ضد انقلاب نقش فعالی را داشتند من را به یقین رساند که این ازدواج می تواند خداوند را راضی نماید.

شهید فولادی در این مدت کوتاه قبل از عقد، هنگامی که به اتفاف خانواده به منزل ما می آمدند، کتاب های بسیاری را برای اینجانب آوردند مثلا راه تکامل، قلب سلیم و ... در تمامی این کتاب ها خطاب به من لفظ زینب گونه، شهید پرور را به کار بردند و این نشان می دهد که می دانستند که ماندگار نخواهند بود و حتی در یکی از کتاب ها مطرح کرده اند که بایستی رسالت پاسداری از خون شهدا را همچون حضرت زینب کبری سلام الله به خوبی انجام دهم.

اولین جلسه ای که قرار شد در مورد مسائل اصلی و نقطه نظرات مشترک صحبت کنیم شهید فولادی اولین صحبتی که کردند به این جمله آغاز شد:

شما حنظله غسیل الملائکه را می شناسید؟ و من پاسخ دادم بلی. ایشان گفتند: احتمال دارد من هم مثل ایشان روز بعد از ازدواج به جبهه بروم و فقط تنها شرطی که دارم این است که شما مانع از رفتن من به جبهه نشوید. چون من اگر از جبهه دور بمانم نمی توانم به اهداف الهی خودم برسم و صحبت های دیگری نیز مطرح شد و من متوجه شدم از لحاظ اعتقادی وجوهات مشترک زیادی داریم.

ایشان در این جلسه خواستگاری نیز ایمان، صداقت، تقوای خود را عملا نشان دادند اولا به خانواده گفته بودند که مطرح نکنید من بخشدار هستم، جزو دانشجویان لانه جاسوسی یکسال بوده ام، بلکه فقط مطرح شد من یک پاسدار ساده ام با ماهی ۲۵۰۰ تومان حقوق. زیرا شهید فولادی مصمم بود که پست های دنیایی را ترک کرده و به جمع پاسدارن انقلاب اسلامی بپوندد.

خرید ازدواج ما بسیار مختصر بود، مهریه (مهرالسنه) مطرح شد که ابتدا یادم هست پدرم با این مهریه ما مخالف بود و حتی مطرح کرد مهریه را بیشتر کنید اما سر سفره عقد نخوانید اما شهید فولادی با اخلاصی که داشتند فرمودند: ما کار برای خدا انجام می دهیم اگر این طور است پس باید جلو مردم بلندتر مبلغ مهریه مطرح گردد! که البته با حول و قوه الهی مسئله مهریه نیز با همانی که شهید فولادی تمایل داشتند موافقت شد.

تاریخ عقد روز 12 فروردین به مناسبت سالگرد استقرار نظام جمهوری اسلامی منظور شد. در روز 12 فروردین مراسم عقد ازدواج ما فرا رسید. وقتی وارد اتاق عقد شدم نوشته هایی که به دیوارها توسط خود ناصر نصب شده بود همه در مورد جهاد و شهادت بود و اصلا در مورد ازدواج چیزی مطرح نشده بود.

این آیه ها در بالای سر ما نصب شده بود:

قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ

بگو ای رسول امت را، اگر شما پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و بستگانتان و ثروتی که گرد آورده اید و تجارتی که از کسادیش بیم ناکید و خانه های که به آنها خشنود می شوید از خداوند و پیامبرش و جهاد در راه خدا برای شما گرامی تر است پس منتظر باشید تا امر نافذ خدا جاری گردد و خداوند فاسقین و تبهکاران را راهنمایی نخواهد کرد.

و آیه دیگر آیه شهادت بود:

وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لا تَشْعُرُونَ

و کسانی که در راه خدا شهید می شوند مرده نگوئید بلکه آنان زندگانند ولیکن شما درک نمی کنید.

ایشان ازدواج را برای اداء حکم دین انجام می داد زیرا رسول اکرم (ص) فرمودند: با ازدواج نصف دین تکمیل می شود خوابی نیز ایشان قبل از عقد دیده بود که در یک باغ سرسبز هستند، وسط باغ یک چشمه آب قرار داشت دوستان شهید ناصر در یک طرف آب قرار داشتند و او در طرف دیگر و سرانجام او نیز به آن طرف آب پیش دوستان شهیدش شتافته بود‌.

و با توجه به خوابی که شهید فولادی دیده بودند و خوابی که خودم دیدم به این نتیجه رسیدم که این ازدواج کوتاه است و او یقینا شهید می شود.

* شهید فولادی در تمامی نمازها، بلا استثنا و در همه نوشته ها و نامه هایی که از جبهه فرستاده اند این دعای همیشگی ایشان بود،" اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ": خدایا شهادت در راهت را روزی من بگردان و یا در بعضی نوشته های باقیمانده از ایشان، این دعا به چشم میخورد:

"اَللّهُمَّ ارْزُقْنا قَتْلا فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رَایَةِ نَبِیِّکَ مَعَ أَوْلِیَائِکَ"، خدایا کشته شدن در راه خودت، زیر پرچم پیامبرت همراه با دوستانت روزی ما بفرما.

از این لحاظ، غرق به خون شدن، و رسیدن به خدا، نهایت آرزوی ایشان بود.

* از ۱۲ فروردین تا ۲۳ اردیبهشت که مدت زمان کوتاهی بود، مسائل اخلاقی، عرفانی زیادی من از ایشان کسب کردم. البته در طی همین مدت کوتاه نیز ایشان به مأموریت به استان های شیراز و دیگر نیز اعزام شدند و همچنین دیدار از دوست جانبازشان در تهران، یعنی مدت کوتاه تر و کمتر از این فاصله بود ولی خاطراتی را به یاد دارم که زهد و تقوای ایشان را بیان می کند.

زمان کوتاه عمر ایشان یعنی ۲۲ سال سن و این همه مبارزه من را به تعجب وا می دارد و ایشان از تمامی لحظه ها نهایت استفاده را می کرده است و از یک برنامه ریزی و نظم خاصی در جهت تکامل بهره مند بوده است.

* یکی از مسائلی که شهید ناصر فولادی بسیار اهمیت می داد مسئله نماز بود و ایشان همیشه قبل از اذان وضو می گرفت. در این مدت کوتاه بیه اد ندارم حتی یک مورد ایشان در این زمینه غفلت کند. نمازهای واجب و همچنین نماز شب را به پا می داشت آن هم با لباس مقدس سپاه که لباس رزم و شهادت بود‌ به خود عطر می زد و فکر می کردی که قصد میهمانی رفتن واقعی را دارد.

در جلسه ای یادم هست حضور داشتیم با حضور خواهران انجمن اسلامی، شهید فولادی بین جلسه بلند شد و خود را مهیا برای نماز خواندن کرد یکی از خواهران که از همسایگان ایشان نیز بود مطرح کرد پاسداران اسلام قبل از اذان نماز می خوانند؟! شهید فولادی با لبخندی خاصی مطرح کرد: نه وقت نماز شده است شما در غفلت هستید و این از وسوسه های شیطانی است.

ایشان وقتی به نماز می ایستادند احساس می کردی که با تمام وجود خود را در پیشگاه اقدس الهی می بینند وقتی نگاه به چشمهای ایشان می کردی سفیدی و سیاهی درهم می آمیخت و خضوع و خشوع را کاملا در ایشان می دیدی و من گاهی اوقات می نشستم و نماز خواندن ایشان را از دور تماشا می کردم. ذکرهای عجیبی در نماز مطرح می کردند و سجده های طولانی داشتند و متاسفانه این قدر این مدت کوتاه بود که حتی فرصت نشد من این ذکرها را یادداشت کنم و حفظ کنم و در نمازها استفاده نمایم.‌ واقعا غبطه می خورم که از این فرصتهای ارزشمند به خوبی استفاده نکردم.

* از نحوه برخورد ایشان با مردم ذکر کنم که اخلاق بسیار پسندیده ای داشتند به مسئله امر به معروف و نهی از منکر اهمیت زیادی قائل می شدند اگر مثلا کسی غیبت می کرد با لحن آرام تذکر می دادند.

واقعا تاثیر کلامی عجیبی در افراد داشتند و یادم هست در جلسه ای یکی از آشنایان شروع به غیبت در مورد فردی را مطرح کرد و ناصر با متانت خاصی و لحن آرام به ایشان تذکر دادند و شاید اگر دیگری با این فرد برخورد می کرد ناراحت می شد و جلسه را ترک می کرد ولی ناصر طوری قضیه را مطرح کرد که نه تنها آن فرد بدش نیامد بلکه ارادتش نسبت به ناصر بیشتر شد.

در منزل ما تاثیر زیادی بر روی افراد خانواده داشتند. با خواهران و برادرانم هم که از من کوچکتر بودند و در مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان درس می خواندند رابطه تنگاتنگی داشتند و اثر مثبت روی آن ها گذاشته بودند. یادم هست به برادرم محسن که سال اول راهنمایی درس می خواند مسائل احکام را کار می کردند و قرار گذاشته بودند که محسن هر روز چند حکم را بخواند و ایشان از او سوال کنند و برادرم به این مسئله عمل می کرد.

با خواهرانم که در انجمن اسلامی مدرسه فعالیت می کرد صحبت کرده و پای درد و دل او می نشستند و به صحبت هایی او با دقت گوش می کردند و او را راهنمایی می کردند و در بعضی مسائل با او مشورت می کردند. با برادر بزرگم که در بسیج فعالیت می کرد بسیار دوستانه و صمیمانه برخورد می کرد و او واقعا ناصر را الگوی خود قرار داده بود.

* یادم هست یک روز به اتفاق ایشان در مسیر حرکت، خیلی مسائل قرآنی و‌ حدیث مطرح کردند آن قدر که من مسیر طولانی را احساس نکردم پیمودم و در پایان راه فهمیدم که من چقدر نسبت به ایشان حقیرم و در برابر دنیای معرفت قرار گرفته ام. یک مسیر کوتاه باقی مانده را تاکسی گرفتیم. راننده تاکسی ابتدا پذیرفت ما را به مقصد برساند اما متاسفانه با کم لطفی یک حد از مسیر باقی مانده بود که ایشان گفت که ما را به مقصد نمی رساند. او پشیمان شده بود و وقتی رو به ناصر کرد و مسئله را بیان کرد شهید فولادی با برخورد بسیار مودبانه تشکر کرد و پیاده شد.

من به این قضیه اعتراض کردم و گفتم شما از ایشان حتی معذرت خواهی هم کردید. شهید ناصر مطرح کرد: لباس مقدس سپاه به تن من بود و وقتی هر فرد این لباس را به تن دارد باید جاذبه اش بیشتر باشد و خدای ناکرده افراد را نسبت به اسلام بدبین ننماید.

* در همین مدت کوتاه چند بار هم ایشان به مأموریت رفتند. یکی از مأموریت های ایشان اعزام به شیراز جهت گرفتن طرح پادگان شهید بهشتی بود، قبل از رفتن ایشان یادم هست با لباس سپاه به اتفاق هم در مغازه کلیدسازی رفتیم تا کلیدی را ایشان برایش بسازد و در موقع حساب کردن پول مغازه دار مطرح کرد چون شما پاسدارید این مقدار تخفیف و من دیدم وقتی مسئله را شنیدند ناراحت شدند و فرمودند: برعکس کل مبلغ را من پرداخت می کنم.

* در ارتباط با اخلاص و بی ریایی ایشان خاطره ای به ذهنم آمد، با صبحتی که با یکدیگر انجام دادیم قرار شد قسمتی از طلاهایی که در شب عقد به من هدیه داده بودند به رزمندگان اسلام تقدیم کنیم و حلقه ازدواج که یادگاری از ایشان بود یکی از آن ها بود. حرکت الهی ایشان را هیچ گاه فراموش نمی کنم، در آن لحظه ای که به پای صندوق اهداء هدایا رسیدیم کسی نبود. ایشان به سرعت بدون این که کسی متوجه گردد آن ها را جلو صندوق قرار داد و به من گفت زود حرکت کنیم که کسی متوجه نشود و بعد در طول مسیر در مورد ریا صحبت کردند و این که اگر عملی را برای خدا انجام می دهیم نباید در آن ریا باشد، اعمال ما صرفا باید برای رضایت حق تعالی باشد. درس بزرگی به من دادند با این عمل و به طور کل در هر حرکت ایشان در این مدت کوتاه اخلاص و بزرگی روح ایشان را درک می کردم.

* به خانواده معظم شهدا، بسیار اهمیت می دادند و ارادت عجیبی داشتند و در همین مدت کوتاه خدمت چند خانواده معظم شهید رسیدیم. ایشان دلسوزی فراوان می کرد، مخصوصا به مادران شهدا عشق و علاقه عجیبی داشتند و در این رابطه به مادر سردار رشید اسلام محمود اخلاقی احترام خاصی قائل بودند و به دلجویی ایشان می پرداختند و سفارش می کردند که باید به خانواده شهدا سر زد، زیرا همین دیدارها باعث دلگرمی و خوشی و التیام قلوب دردمند آن هاست.

و نسبت به مستمندان هم اهمیت قائل بودند، در این مدت کوتاه به منازل چند مستمند می رفتیم و سر می زدند و مشکلات را سوال می کردند و سعی می کردند نزدیکی خاصی با آن ها ایجاد نمایند.

* در مراسم عقد اولا وارد جلسه نمی شدند و مطرح می کردند که من مشکل است میان نامحرمان بیایم. من دوست داشتم با لباس سپاه در جلسه حضور پیدا کنند و ایشان خود نیز این پیشنهاد را پذیرفتند و خود من نیز مانتوی سبز دوخته بودم و خوشحال بودم که هر دو جامه سبز بر تن داریم و امیدوار بودم که این سبزی روح او، باعث شود در دنیا و آخرت سعادتمند شوم و در سر سفره عقد با خدای متعال مطرح می کردم ای خدا طوری باشد که من بتوانم وظایف خویش را به نحو مطلوب انجام دهم و از ایشان در همه امور تبعیت کنم. بلوز سفید نیز ایشان در زیر لباس سپاه پوشیده بودند که وقتی در بین خانم ها هستند حتی قسمت گردن ایشان پوشیده باشد و نسبت به مسئله حجاب آقایان نیز تاکید داشتند، مرد هم باید مانند زن حجب و حیا داشته باشد.

در شب عقد هم ایشان به اصرار لحظات کوتاهی حضور پیدا کردند زیرا می گفتند آن جا نامحرم زیاد است. و مراسم حلقه دست کنی نیز در حالی انجام شد که چادر بر سر داشتم و روی من کاملا پوشیده بود و این هم متمایز از سایر مراسم های ازدواج بود و بعد ایشان در مراسم دعای کمیل که در جلسه آقایان برگزار می شد حضور پیدا کرده و پس از مراسم سراسیمه به مزار شهدا رفتند تا با آنان تجدید عهد نمایند و تا پاسی از شب را با شهدا خلوت نموده بودند. یعنی ایشان حتی یک لحظه نسبت به مسائل معنوی و ارزش های انقلاب اسلامی غفلت نمی ورزیدند و این از بزرگی روح ایشان بود.

هدایایی آن شب از طرف خانواده ناصر برای من در نظر گرفته شده بود و به ناصر گفته شده بود که قاب قرآن طلا و زنجیره اش را به من هدیه دهد که ایشان مطرح کرده بود چرا طلای قرآن را بدهم شماها هر چه دوست دارید هدیه دهید، من خود قرآن را هدیه می دهم. اتفاقا با توجه به عجله ای که داشتند قرآن را که متنی هم در آن نوشته بودند فراموش کردند، هدیه دهند و جالب این است که پس از شهادت این قرآن را در جیب اورکت ایشان یافتیم و وقتی متن داخل قرآن را خواندم به عمق روح او بیشتر پی بردم.

در ابتدا مطرح شده بود تقدیم به همسر شهید پرورم رویا! و در قسمتی از متن این جمله به چشم می خورد: "این زندگی که شاید طولانی نباشد" که این متن هر بیننده ای را متاثر می ساخت. و ایشان می دانست عمر طولانی نخواهد داشت و بیشتر مسائل مطرح شده ما در این مدت از جبهه و جنگ و شهادت بود، مسائل مادی مطرح نمی شد.

* در مورد شهادت آن چنان زیبا سخن می گفت انگار که من به راستی با تمامی وجود آن را احساس می کردم و من را شیفته شهادت کرده بودند. وقتی ایشان از شهدا، صحبت می کرد مسئله مهم شفاعت را مطرح می کرد و این که شهدا می توانند در روز قیامت افراد را مورد شفاعت قرار دهند و با چنان آرامشی مطرح می کرد که اگر من شهید شوم روز قیامت تو را شفیع قرار می دهیم. امید عجیبی در قلبم به وجود می آمد انگار که صحنه قیامت را لمس می کردم. نفوذ کلامی زیادی ایشان داشت، از صحبت های ایشان لذت می بردم.

* نسبت به زن بسیار رئوف و مهربان بود، همیشه حرمت زن ها را نگه می داشتند. کتاب حقوق زن در اسلام نوشته شهید مطهری را کاملا تسلط داشتند و به نصیحت آقایان می پرداختند و می گفتند به دیگران ثابت می کنم که چطور باید زندگی کرد، یادم هست به من می گفتند: اگر قضیه حج جور شد اول تو را به حج می فرستم.

در این مدت کوتاه همه صحبت ها بیشتر جنبه معنوی داشت و انگار من به یک چشمه نور رسیده بودم و دنیایی از معرفت را در او می دیدم. عشق و علاقه من، فراتر از معیارهای دنیایی بود، علاقه من به ایشان، علاقه یک شاگرد بود به استاد. علاقه یک مرید بود به مرشد و احساس می کردم فرد بسیار ارزشمندی را خداوند به من عطا کرده است.

و پس از یک مدت کوتاه تصمیم خود را برای جبهه عملی ساختند و خدا می داند آن چنان زمینه را آماده کردند و چون تازه عروس بودم می توانستم مسائلی را مطرح کنم و ایشان را تا مدتی منع کنم مثلا بگویم باید با شما یک بار به مسافرت بروم و بعد شما به جبهه بروید. ولی به خواست خداوند زبانم بسته شده بود و آن قدر روح ایشان بزرگ بود که تاب ماندن در کنار من و امثال من را نداشتند و باید در محیط عاشقان الهی می شتافتند.

سرانجام لحظات جدایی فرا می رسید، ایشان به من گفتند که در محضر خانواده ایشان اشک نریزم و من قول دادم که روحیه ام را حفظ کنم و خطاب به مادرشان نیز گفتند: همسرم خدا را دارد زیرا مادر ایشان مطرح کرده بود، همسر تازه عروس را برای که می گذاری؟ و بعد مطرح کرده بودند مادر در پیشگاه خدا و مادران شهدا، خجالت نمی کشی که کسی را در راه خدا تقدیم نکرده ای؟! چطور می توانی سرت را در محشر خانواده های شهدا بالا نگه داری؟! مگر تو بخیلی که نمی خواهی حتی یک فرزندت را در راه خدا دهی!

در منزل همه اشک می ریختند و لحظات به سختی می گذشت و در آخرین لحظات بغضم ترکید و اشک از دیدگانم جاری شد.

* نورانیت خاصی در چهره او پدیدار شده بود و به خدا سوگند وقتی در چهره او نگاه کردم صحبتی که بعضی از خانواده شهدا مطرح می کردند که در آخرین لحظات شهیدمان نورانی شده بود، من این نورانیت را در چهره ایشان یافتم و می فهمیدم که در این رفتن بازگشتی نخواهد بود.

* خوابی نیز در شبی که ایشان صبحش عازم بود، دیدم: در عالم رویا دیدم که جشن مفصلی برگزار شده است و من مشغول توزیع نقل و شیرینی هستم. وقتی فردا این خواب را تعریف کردم ایشان هیچ تعبیری برای این خواب مطرح نکردند اما سردار شهید علی ماهانی مطرح کرد که در شب شهادت، ناصر به من گفت خوابی که همسرم برای من دیده است من را امیدوار کرد، حتما خداوند این دفعه به من مزدی عنایت خواهد کرد و این جشن شهادت من بوده است‌.

* در آخرین پنجشنبه وداع، تنها جایی که گردشگاه و تفریح معنوی ما بود، گلزار شهدا بود و من برای لحظاتی که با ایشان به این مکان مقدس می رفتیم ارزش زیادی قائل بودم. حرکت کردیم به سمت گلزار. در طول مسیر من سکوت کرده بودم. ناصر زمزمه می کرد دعای همیشگی اش را در نماز " اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ". دعایی که در قنوت همه نمازهایش تکرار می کرد، آرزوی قلبی و‌ همیشگی او یعنی شهادت بود. صدای ایشان گوشم را نوازش می کرد و یقین داشتم که در آخرین همراهی ماست.

در لحظاتی که من به اتفاق ایشان تنها در مسجد حضور داشتیم رو کردم ‌به ایشان و گفتم: آیا دوست داری با شهیدان باشی؟ و ایشان گفتند: من این سعادت را ندارم که در بین شهیدان باشم من کجا و شهدا کجا! ولی من مراتب کمال را در ایشان احساس می کردم و فکر می کردم لیاقت شهادت را دارند.

پس از دقایقی یکی از دوستان ناصر به مزار آمد و ایشان مشغول سلام و احوالپرسی شد که من از ایشان جدا شدم. ابتدای مزار، سنگ قبر شهید ناصر مظفری مرا به خود جلب کرد چون چند روز دیگر چهلم او بود ولی هنوز سنگ روی قبر او نصب نشده بود و به طور عمودی کنار پله ها آن را قرار داده بودند. نگاهی به سنگ قبر می کردم و نگاهی از دور به ناصر عزیز و آرم سپاه که در جلو سینه اش نصب شده بود. با خود می گفتم اگر ناصر شهید شود همین طور سنگ قبری برایش می گذارند با این تفاوت که ناصر مظفری تبدیل می شود به ناصر فولادی و لحظات سختی را پشت سر گذراندم ‌با این حال نمی خواستم او بفهمد من برای او اشک می ریزم.

در آخرین دقایق، ما نزدیک قبر شهید اخلاقی ایستادیم و حدیث قدسی در ارتباط با شهادت پشت یکی از تابلوهای شهدا نظر ناصر را جلب کرد. من را صدا زد و با این که من حدیث را شنیده بودم و با ترجمه آن آشنا، با این همه مطرح نکردم که با آن حدیث آشنایی دارم و ‌ناصر شروع کرد به توضیح و تفسیر آن :

مَن طَلَبَنِی وَجَدَنِی وَ مَن وَجَدَنِی عَرَفَنِی وَ مَن عَرَفَنِی عَشَقَنِی وَ مَن عَشَقَنِی عَشَقـــتُهُ وَمَن عَشَقـــتُهُ قَتَلــتُهُ وَ مَن قَتَلـــتُهُ فَعَلیه دِیــتُهُ وَ مَن عَلَیَّه دِیـــتُهُ وَ أَنَا دِیـــتُه مراحل عشق به پروردگار و این کسی که عاشق خدا شود سرانجام به شهادت می رسد و خدا دیه اوست. در همان لحظات احساس کردم که ناصر این مراحل را طی کرده و او به خیل شهدا خواهد پیوست‌.

سرانجام روز جمعه فرار رسید. مرحله خداحافظی بایستی در منزل مادر ایشان با حضور من و خانواده ام انجام می گرفت.‌ در آخرین دقایق مطرح کردند دوست داری مجددا به مزار شهدا برویم و من خوشحال شدم که لحظاتی دیگر را با این عزیز خواهم بود. در طول مسیر ماشینی که قرار بود با آن به جبهه برود مرتب خراب می شد و من اشک از دیدگانم جاری می شد. یاد خاطره ای از ایشان افتادم که از جبهه تعریف می کردند و می گفتند اگر خدا بخواهد انسان به شهادت نمی رسد و مانع هایی ایجاد می شود و می گفتند این تاخیرها مانع می شود. با خود می گفتم خدایا می شود این ماشین خراب شود و باعث شود که او در موقع مقرر به جبهه نرسد و از شهادت او جلوگیری شود؟! اما قضا و قدر چیز دیگری را مطرح می نمود.

در طول مسیر می گفتم: من می دانم شما شهید می شوید و ایشان مطرح می کردند: من فکر نمی کنم به این فیض نائل شوم و بعد می گفتند: اگر من در جبهه جانباز شوم آیا حاضری با من زندگی کنی؟ و من مطرح کردم بلی! من کجا و شما کجا؟!

به اتفاق هم وارد مزار شهدا شدیم و شب قبل فاتحه ای کلی برای همه شهدا خوانده بود ولی این دفعه سر تربت پاک تک تک دوستانش نشست و فاتحه خواند از سردار شهید اکبر محمدحسینی آغاز کرد و بعد سردار شهید همایونفر و ....، شهید نگارستانی، .... و سرانجام در کنار تربت سردار شهید محمود اخلاقی مشغول قرائت فاتحه بودند. همان طور که فاتحه می خواندند من گفتم: شما که به جمع آن ها (شهیدان) می پیوندید چرا با آن ها خداحافظی می کنید؟!

برگشتیم، در طول مسیر؛ یک دفعه صحبت حضرت امام خمینی (ره) در ذهنم آمد انگار کسی به قلبم نهیب می زد دست او را ببوسم! ناگهان خودم را روی دست ایشان انداختم و دست مبارکش را بوسیدم و طلب عفو و بخشش نمودم و ایشان هم متقابلا دست گنهکار من را بوسیدند و من شرمسار و خجالت زده از گناهان و این که واقعا سعادت و لیاقت اولیاء خوب خدا را ندارم. این خاطره را هیچگاه فراموش نمی کنم ...

و شهید فولادی آیه شریفه: "إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ" را با جان و دل پذیرفت و جانش را به بهای بهشت به پروردگار عالمیان تقدیم نمود.

* مطرح کردند این دفعه جبهه رفتن من با دیگر دفعات فرق می کند و خیلی مشکل و سخت است. و بعد صحبت کردند از وصیت های این بزرگوار است، مسئله اول تام الاختیار بودن من را در همه مسائل مطرح کردند و این که حتما ازدواج کنم و مطرح کردند که با یکی از دوستانم ازدواج کنی. ایشان با حالت شوخی مطرح کردند که اگر من شهید شوم در مراسم تشییع جنازه ام سخنرانی کن و بعد اصرار کردند که در این ارتباط صحبت کنم که با اصرار ایشان جملاتی را در بُعد مسئله شهادت مطرح کردم. شهید فولادی لبخندی بر لبانش نشست که حاکی از رضایت خاطر ایشان بود ولی خدا می داند در قلب من چه می گذشت و اشک از دیدگانم جاری بود.

روز جمعه در آخرین لحظات جدایی پس از رفتن به مزار شهدا و جمع شدن در منزل مادر ایشان، تصمیم گرفتم نامه ای به این شهید والامقام بنویسم و از او طلب حلالیت کنم.

نامه را که نوشتم مقداری عطر هم به نامه زدم و او را به دست ناصر آقا دادم. ایشان به من گفتند: کجا آن را بخوانم؟ گفتم: هر طور دلتان خواست عمل کنید.

سردار شهید علی ماهانی مطرح می کرد: در طول راه چندین دفعه ناصر آقا، نامه را باز کردند و خواند و دوباره آن را در جیب گذاشتند و به من گفتند: این آخرین سفر من است! ولی من به ناصر گفتم: شهادت مراحل زیادی دارد تا به آن برسید زمان می برد.

ناصر آقا آماده رفتن شدند. در آخرین لحظات رو به من کردند و گفتند: پشت سر من صافه و شما تام الاختیار هستین که هر طور صلاح می دانید عمل کنید. همه به دنبال سر ایشان حرکت کردیم انگار می دانستیم که این آخرین دیدار است، نگاه های همه حاکی از این بود که شهید فولادی را دیگر نمی بینند.

من شبی را در منزل مادر ایشان گذراندم. ناصرآقا که با ماشین قرارگاه فرماندهی به اتفاق دوستانشان سردار شهید علی ماهانی، سردار شهید حاج مهدی کازرونی و سردار بنی اسدی عازم جبهه بودند در بین راه ماشین دچار نقص فنی می شود و مجددا به کرمان باز می گردند و برای این که ما ناراحت نشویم، سراسیمه به منزل مادر من می روند. مادرم می گفت: آن شب ناصر آقا حال عجیبی داشتند، رنگشان زرد شده بود با همان لباس سپاه خوابیدند و فردا به اتفاق خانواده چند عکس یادگاری گرفته و خواهران و برادرانم چند چیز به عنوان یادگاری به ایشان می دهند. مادرم تسبیحی را به ناصر آقا می دهند و در عوض ایشان تسبیحی که یادگار سردار شهید فتحعلی شاهی بود به مادرم می دهند. فردا صبح وقتی به منزل مادرم رفتم، بسیار ناراحت شدم و اشک ریختم و می گفتم چرا من را خبر نکردید که یک بار دیگر ناصر آقا را ببینم .

از مدت رفتن شهید ناصر به جبهه یک هفته ای گذشته بود و ما هیچ خبری نداشتیم تا این که روز فتح و آزادی خرمشهر فرار رسید، دوشنبه ۳ خرداد ماه وقتی رادیو را باز کردیم، مارش عملیات پخش می شد و ما اشک می ریختیم و نتوانستم در منزل بمانیم.

از منزل خارج شدیم. در خیابان ها مردم شادی می کردند، صدای بوق اتومبیل ها خبر از یک پیروزی بزرگ می داد. بله! سرانجام خونین شهر از چنگال مزدوران عراقی خارج شد. آن شب در منزل پدر ناصر آقا مراسم دعای توسل و همچنین عقیقه به خاطر سلامتی ایشان برگزار شد، غافل از این که ناصر آقا بعدازظهر همان روز در جبهه شهید شده بود.

شب پس از پایان مراسم، خواب عجیبی دیدم. در عالم خواب دیدم ناصرآقا از جبهه برگشته با لباس سپاه و یک هدیه ای که به روی دست گرفته بود. از درب منزل پدرشان وارد شدند پس از دقایقی قلب ایشان، دچار ناراحتی شد و می دیدم جمعیت زیادی دور ایشان را احاطه کرده بودند با خودم می گفتم: مگر ناصر آقا ناراحتی قلبی داشته که من خبر ندارم؟! پس از لحظانی قلب ایشان خوب شد و من دیدم مجددا با همان لباس سپاه عازم رفتن به جبهه شدند. جلو درب منزل موقع خداحافظی دیدم که ۲ برادر با ایشان بوده اند احوال آنها را پرسیدم، شهید ناصر با لبخندی زیبا سرشان را به پایین انداختند و گفتند که هر دو شهید شدند.

جالب توجه این است که ناصر آقا در جبهه حدود ۱۱ ترکش و چند گلوله بر بدن مبارکشان اصابت کرده بود ولی گلوله ای که باعث شهید شدن ایشان شد همانی بود که در قلب فرو رفته بود و مسئله دیگر این که مرحوم حاج آقا ضیاء عزیزی هم که بعدا به خرمشهر مراجعت کرده بودند گفتند ۲ برادر در همان منطقه ای که ناصر آقا شهید شدند، بودند که جنازه های آن دو نفر پیدا نشده بود.

پنج شنبه ۵ خرداد ماه فرا رسید.‌ روز ولادت امام حسین(علیه السلام) و روز پاسدار با شوق زایدالوصفی تعدادی گل تهیه کردم و در مراسم رژه پاسداران شرکت کردم و جای ناصر را در بین پاسداران اسلام خالی می دیدم.

ظهر در منزل یکی از اقوام میهمان بودیم. خواهرم با ناراحتی که در چهره اش پیدا بود به جمع ما پیوست. با اضطراب و چهره ای غم زده مرا صدا زد و گفت: خواهر امروز مطلبی را شنیده ام، شایع است که ناصر آقا شهید شده است. آن خبر قلبم را لرزاند و دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. بدون این که به اطلاع سایر اعضا خانواده برسانیم به اتفاق خواهرم به طرف مزار شهدا حرکت کردیم.

در مزار شهدا با بعضی از دوستان ناصر مواجه شدم. ناگهان متوجه شهید شیخ بیگ از دوستان ناصر آقا شدیم. شب قبل از رفتن ایشان به شوخی مطرح کرده بودند: ناصر آقا اگر بری جبهه زیر دست خودم قرار می گیری و شکلات پیچت می کنم! (ایشان در تعاون سپاه کار می کردند و شهدا را نیز کفن می کردند و اصطلاح شکلات پیچ هم یعنی کفن کردن).

از شهید شیخ بیگ پرسیدم: راستش را به من بگوئید ناصر آقا شهید شده است؟ ایشان گفتند: نه! تازه اگر ناصر شهید شده باشد نهایت آرزوی اوست. وقتی این مسئله را مطرح کردند تا حدی قلبم آرام گرفت .

به اتفاق خواهرم تصمیم به ترک مزار شهدا گرفتیم زیرا خاطرات جدایی در آخرین لحظات بسیار متاثرم می کرد. پس از خارج شدن از مزار شهدا، ماشین فرماندهی تیپ ثارالله نظرم را متوجه به خود ساخت. بی اختیار به طرف ماشین رفتم. سردار جبهه و جنگ حاج قاسم سلیمانی تنها در ماشین نشسته بودند. به طرف ایشان حرکت نمودم پس از عرض سلام سوال کردم: می بخشید در بین شهدا که قرار است فردا تشیع شوند، شهید ناصر فولادی هم وجود دارد؟ ایشان به من گفتند: از تعاون سپاه بپرسید. من خداحافظی کردم و چند قدم که دور شدم متوجه شدم که ایشان مرا صدا می زدند. مجددا خود را به نزد ایشان رساندم. سردار سلیمانی فرمودند: بله! ایشان شهید شدند و فردا هم مراسم تشییع جنازه ایشان است.

دیگر هیچ نمی فهمیدم، مسیر جنگل قائم را که ناصر در روز پنجشنبه دو هفته قبل، زمزمه اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ سر داده بود را طی می کردم و اشک هایم جاری بود و صدای او در گوشم می پیچید.

پس از رسیدن به میدان دوم تاکسی گرفته و سراسیمه به طرف منزل مادر ناصر آقا شتافتیم. مادر ناصرآقا از زبان آقای ساوه این خبر را شنیده بود. خانه با صدای ضجه و ناله و گریه همه اعضاء خانواده و همسایه ها که خبردار شده بود یکپارچه به عزا مبدل شده بود.

با توجه به خوابی که شب عزیمت ایشان به جبهه دیده بودم که مشغول توزیع نقل و شیرینی در مراسم جشنی بوده ام و ناصر آن را تعبیر به جشن شهادت کرده بود و گفته بود حتما این دفعه خدا مزدی به من می دهد، تصمیم گرفتم لباس سیاه بر تن نکنم و مانتوی سبز شب عقد و روسری سفید را پوشیدم. آن شب یکی از سخت ترین شب های زندگیم بود و تا صبح اعضاء خانواده و‌ دوستان خاطرات را مرور کرده و اشک ریختم.

فردا صبح قرار بود آخرین بار ناصر آقا را زیارت کنم. لذا دلم نمی خواست صبح شود. ناصر آقا دومین جنازه بود که می بایست می دیدم. زیرا روحیه ام طوری بود که نمی توانستم میت را در آخرین دیدار دیدن کنم و انگار بر دلم گذشت و این مسئله به ذهنم آمد و خدا صبر عجیبی در دلم قرار داده بوده و فکر نمی کردم بتوانم با این آرامش به جنازه شهید فولادی نگاه کنم. از او خواستم در روز قیامت شفاعت را فراموش نکند و بالاخره صحنه وداع را در حالی ترک کردم که چهره گریان شهید شیخ بیگ که به قول خودش ناصر آقا زیر دست خودش قرار می گرفت و شکلات پیچش می کرد قلبم را به شدت متاثر کرده بود.

جمع زیادی آن روز در تشییع جنازه ۲۶ شهید شهرمان شرکت کرده بودند. در مقابل مسجد، طبق وصیت خود شهید برای مردم از شهدا، و صفات اخلاقی_عرفانی ناصر آقا صحبت کردم و جمع حاضر بسیار متاثر شدند. مادر ناصر آقا با آن که خود اشک می ریخت میکروفن رو جلو دهان من گرفته بود و واقعا کسی احساس نمی کرد که این مادر دلسوخته این چنین راسخ و با استقامت در کنار جنازه فرزند برومندش ایستاده باشد.

عصر آن روز پس ار شرکت در مراسمی که ستاد منطقه ۶ بدین مناسبت تدارک دیده بود در جمع پاسداران اسلام نیز از اوصاف این شهید والامقام سخنرانی کردم و پس از آن راهی مزار شهدا شدم.

یک شبی ابری، صدای رعد و برق و نور که هر چند لحظه ای خودنمایی می کرد، گریه آرام خانواده و گریه بلند یکی از دوستان نزدیک که طوری خود را روی قبر انداخته بود که ما او را نشناختیم درهم آمیخته بود، صحنه ی عجیبی بود.

پس از دقایقی که در جوار مزار ناصر آقا قرار گرفته بودم حرکت کردم به طرف قسمت پایین، آن جا که تابوت های شهدا را کنار هم چیده بودند. نشستم و با شهدا به درد و دل پرداختم ... و تا چهلم شهید، اکثر شب ها را در آن جا آرام می گرفتم. الان که به این قضیه فکر می کنم، نمی دانم چطور در سن ۱۷ سالگی این طور ترس و وحشت از من دور شده بود، دنیا را طوری دیگر می دیدم و آن چه امیدم می داد وعده های ناصر آقا پیرامون جهان آخرت بود.

بارها و بارها پس از شهادت هم با خواب هایی که دیده ام یقین دارم که ایشان جز شهدای اسلام است حتی یک دفعه در سالگرد شهادت ایشان در عالم خواب دیدم که با یک ماشین سفید و جامه سفید که بر تن داشتند تعدادی برگه اطلاعیه در مورد مراسم خودشان که در مورد سالگرد خودشان بود در دستشان قرار داشت. در حضور ایشان از شدت فراق با صدای بلند می گریستم و خدا می داند وقتی از خواب بیدار شدم احساس نمی کردم که حضور او را در عالم رویا دیده ام.

به امید آن که خداوند این توفیق را به ما عنایت کند که اهداف عالیه شهدا را در این دنیا تحقق بخشیده و تا

راه از آرمان های آن ها پاسداری نموده و در روز قیامت از اعمال خود شرمسار و خجلت زده نباشیم.
مصاحبه با برادر شهید ناصر فولادی(مهدی فولادی)
راوي برادر شهيد
شرح
- در ارتباط با برادر شهیدتان ناصر فولادی از بدو تولد تا زمان شهادت مطالب و خاطراتی که حضور ذهن دارند به صورت مفصل بیان بفرمائید.

* بسم الله الرحمن الرحیم متقابلا متشکریم از این که امکاناتی فراهم شده که مسئولین به فکر تجلیل از شهدا افتاده اند که بسیار اقدام خوب و به جایی است و در آینده تاثیرات خوبی در جامعه خواهد داشت، ان شاء الله. در مورد ناصر سخن زیاده. با یک نوار یا یک مقاله نمی توانیم تمام مطالبی که در خور ناصر هست گفته بشود. ولی حتی الامکان تا اون جایی که حضور ذهن داریم سعی می کنیم مطالبی را به عرضتون برسانم.

من برادر بزرگ ناصر هستم تقریبا ده دوازده سال از ناصر بزرگتر هستم از این جهت خاطرات زیادی با ناصر داشتم. کل خانواده ما تقریبا نه صد در صد ولی به طور نسبی مذهبی بودیم. پدر ما از ابتدای جوانی در روستای سعدی سی کیلومتری کرمان از طرف پست و تلگراف آن زمان ماموریت داشت که تلفن و ایستگاه تلگراف را در آن روستا به اصطلاح مستقر کند و به صورت مامور در آن روستا آمده و در جوانی در آن روستا ازدواج کرد و مادرمان از اهالی همان روستا بود.

آن روستا در کل یک روستای مذهبی هست. سعدی همان طور که شناخت هم از آن داریم چهره های سرشناسی از آن جا بلند شده از قبیل امام جمعه موقت کرمان حاج آقا حسنی که چند سال پیش مرحوم شدند و حاج آقا انجم شعاع، حاج آقا حسنی سعدی، حاج محمد علی ایشان هستند و کل مردم. مردم نود و نه درصد مذهبی بودند. حتی به خاطرم هست کسی که در اون روستا نماز نمی خواند اصلا به عنوان یک شخص استثنایی به حساب می آمد و زبانزد می شد. این یک واقعیت بود.

ناصر وقتی که متولد شد در آن روستا نبودیم و در کرمان بودیم. چون پدر و مادر ما اصالتا اهل کرمان بودند و خانه اجدادی پدرمان در محله خواجه خضر که الان هم در آن جا داره مصاحبه انجام می شه و این فیلم هم داره آن جا تشکیل می شود، این خانه اجدادی مان است که از دو نسل قبل از پدرمان در همین منزل بودند و ناصر در این جا متولد شد. زندگی ما به نحوی بود که هم پدرمان در روستای سعدی سکونت داشت و هم در خانه پدری در کرمان که هنوز هم هست به اصطلاح در هر دو محل زندگی می کردیم، گاهی این جا و گاهی آن جا. به قول کرمانی ها دو سر و دو جا.

وضع مالی ما چندان در سطح بالایی نبود ولی در آن روستا چون آن زمان خیلی فقر مالی بود و فقر خیلی در جامعه بود پدر و مادر ما چون که حقوق بگیر دولت آن زمان بودند مثلا فرض بفرمائید همان سیصد تومان یا دویست و هشتاد تومان که آن زمان دریافت می کردند این مقدار در آن روستا خیلی بالا بود و زندگی آن ها به نسبت آن روستا زندگی نسبتا مرفهی بود ولی به هر حال کارمندی بود.

سکونتمان هم همان طور که به عرضتان رساندم خونه آبا و اجدادی در کرمان و خانه ای که پدرمان خریده بود در روستای سعدی. امکانات رفاهی هم که در زمان تولد ناصر که تلویزیون هنوز نبود و اگر هم که بود من خاطرم نیست در کرمان هنوز نبود اما رادیو بود.

خاطرم هست رادیوهای قدیم آلمانی یا رادیو آندریا بود که پدر ما در قدیم استفاده می کرد، پنجشنبه ها و جمعه ها سخنرانی روحانی آقای راشد یا حاج آقا فلسفی که از رادیو پخش می شد خانواده ی ما مقید بودیم که این سخنرانی ها را از قدیم حتی قبل از تولد ناصر این سخنرانی های آقای راشد و آقای فلسفی را گوش می کردیم، حتی گاهی اوقات پدر ما رادیو آندریا را بالای تاقچه قرار می داد و از مردم ده دعوت می کرد که پنجشنبه ها بیایند در منزل ما و سخنرانی آقای راشد را گوش بکنند و این یک حالت خیلی قشنگی بود که من از خاطرم نمی رود.

یخچال از زمانی که در جامعه آمد بله ما داشتیم. کولر که نه اصلا در کرمان نبود قدیم رایج نبود پنکه داشتیم. در مورد فعالیت های اجتماعی و مذهبی خانواده باید بگویم که از زمان قبل از تولد ناصر در خانواده ی ما بطور سنتی پدر ما روضه خوانی داشت حتی در سعدی آن جا روحانیون محلی روضه خونی داشتند. خاطرم هست که در ایام عاشورا و ایام اربعین، عاشورا در خانه سعدی روضه خونی داشتیم ده روز که بعداز ظهرها اطعام می شدند مردم و ایام اربعین هم پدربزرگ ما یعنی پدر مادرمان که اهل روستای سعدی بود ایشان روضه خونی مفصل داشت. ایام اربعین ده صفر و بعد از تولد ناصر هم که ما بیشتر در کرمان بودیم به خاطر این که آن جا مدرسه نبود ما آمدیم شهر پدرمان همدیگر اجبارا در شهر سکونت داشت و با خانه ی پدری که در سعدی بود هم ارتباط داشتیم ولی خانه ی پدری در کرمان برای سکونت بیشتر استفاده می شد.

پدر هم دیگر به خاطر مدرسه ما آمد کرمان محله خواجه خضر. همان طور که معرف حضور همه هست یک محله ی اصیل کرمانه ما در همسایگی آقای خوشرو بودیم. آقایون موحدی ها و آقایون مظفری ها و آقای زنگی آبادی و این ها و آقای اخلاقی از خانواده های اصیل و مذهبی بودند و ارتباط ما با مسجد خواجه خضر بود. پدر ما بیشتر در مسجد خواجه خضر نماز می خواند و گاهی هم در مسجد بازار شاه، مسجد صاحب الزمان و گاهی اوقات هم دست بچه ها را می گرفت و به مسجد می رفت.

در مسجد جامع آن زمان آقای صالحی پیش نماز بودند. ما هم به همراه پدرمان در صف جماعت حضور داشتیم و نماز جماعت می خواندیم. من و ناصر و برادر دیگرم ایام عاشورا را در منزل آقای خوشرو آن مراسم روضه خونی معروف، ما بدون استثنا بودیم. توی روضه خونی های گرم و پر هیجان آن زمان ما بودیم حتی سال 42.

یادم هست که اولین کسی که تبعید حضرت امام را به مردم کرمان خبر دادند آشیخ محمد علی موحدی بودند. دوازده محرم بود که در منزل آقای خوشرو ایشان بالای منبر با صدای بلندی در حالتی که عمامه را از سرشان برداشتند، خبر تبعید امام را به مردم دادند و مردم با اطلاع شدند و چه سر و صدایی آن روز در محله شد.

ما در آن روز مجلس پدرمان بودیم و ناصر بچه بود. من در سال 42 خودم کلاس پنجم دبستان بودم ولی مسائل سیاسی رو کامل می توانستم تحلیل کنم. در آن زمان سر و صداهایی که رژیم وقت به پا کرده بود در مورد انقلاب سپید به اصطلاح سفید من کاملا به خاطر دارم تحلیلهای سیاسی که می شد و ما می توانستیم به خوبی مسائل را از هم تشخیص بدهیم.

روابط خانواده ی ما با خویشاوندان خیلی صمیمی بود. پدرمان برخورد صمیمانه و سنتی داشت با بعضی خانواده ها اما با بعضی از خویشاوندها ارتباط چندانی نداشت، اونهایی که طبع مستکبری داشتند حالت خان بازی داشتند (بعضی داشتیم در فامیل که خوی خانی و استکباری داشتند) ما با آن ها خیلی ارتباط نداشتیم اما با خانواده هایی که هم سطح خودمان بودند چرا ارتباط داشتیم. ارتباط خیلی صمیمی با همسایگان داشتیم. ما کلا تمام طول زندگی­مان در یک محله در یک منزل در کرمان بودیم و پدر ما حتی از تولد تا فوت در این منزل به دنیا آمد و فوت کرد. کلا با همین همسایه های اهل محل ارتباط داشتیم، با منزل حاج آقا زنگی آبادی ایشان هم روضه خونی ایام عاشورا داشتند و ما ارتباط داشتیم با آقای عزیزیان، حاج آقای عزیزیان که در همسایگی منزل آقای خوشرو بودند ما با ایشان ارتباط داشتیم با آقای رضا اخلاقی ارتباط داشتیم و با آقای مظفری ارتباط داشتیم و رفت و آمدهایی داشتیم.

پدر ما در فامیل تقریبا حالت بزرگتر و پیش کسوتی را داشت مثلا عمه های ما هر کدام بعضی وقت ها که با شوهرانشان اختلاف خانوادگی پیدا می کردند به پدر ما مراجعه می کردند ایشان سعی می کرد صلح و صفا برقرار کند. مطلبی که به ذهنم رسید و خیلی هم اهمیت داره این که پدر ما سال های سال که در روستای سعدی سکونت داشت و با اکثر کشاورزان آن جا ارتباط داشت پدر و مادر ما که کشاورز بودند و دایی ما هم از کشاورزان خیلی بنام و فعال آن محل بوده خاطرم هست که سی سال پیش شروع شد به حفر چاههای عمیق و پسته کاری. هر چه قوم و خویش های ما و دوستان ما در اونجا به پدر هم پیشنهاد می کردند که آقا بیا شما هم مثلا در فلان ملک بیا فلان تلمبه هم سهیم بشو، چند حبه ای، نیم دنگی، یک دنگی مثلا شما هم مالک بشو ایشان طفره می رفت.

اصلا گرایشی به طرف این مسائل نداشت. خاطرم هست بیشتر به همین حالت اخلاص و زندگی درویشی و این مسائل بیشتر گرایش داشت و امروز گاهی اوقات ما مقایسه می شویم با دیگر دوستان همطراز پدرمان، ملاحظه می کنیم که ما از نظر مالی و در مقابل ما مالکین پسته در منطقه ی رفسنجان یا کرمان خیلی عقب تر هستیم از این نظر و شاید همین هم یک موهبتی باشد. ناصر هم کلا گرایشی به این مسائل نداشت و پدر ما را همیشه تشویق می کرد که: پدر دنبال این فعالیت ها نباش.

مواردی که خاطرم است از زمان بارداری و زایمان مادرم که البته عرض کردم ناصر در خانه پدریمان در کرمان متولد شد، در آن زمان زندگی ما خیلی کارمندی و تقریبا یک زندگی متوسطی بود. آب لوله کشی در شهر هنوز نبود یا اگر در بعضی از نقاط شهر بود ما نداشتیم، از آب چاه استفاده می کردیم. خاطرم هست چرخ چاه داشتیم و حوض سنتی که در وسط حیاط بود فواره آبی به شکل گربه بود و خاطرم هست در چنین شرایطی ناصر ما متولد شد. اسم ناصر را مادرمان انتخاب کرد البته با مشورت من و پدرم. کلا این اسم انتخاب شد و ناصر و برادر بزرگتر ناصر برادر دومی اسمش قاسم بود و این برادر را ناصر گذاشتیم برای اسمش مراسم خاصی خاطرم هست که نداشتیم. مراسم سنتی که در زایمان آن موقع رسم بود از قبیل شب ششم فامیل را دعوت می کردند و یا نامگذاری در شب ششم انجام می شد.

خاطرم هست نامگذاری را پدربزرگ ما انجام داد و اذان در گوش ناصر خواند. پدر مادر ما مردی مذهبی بود. ایشان اذان را در گوشش قرائت کردند و مراسم خاص دیگری نداشتیم. موقعیت جغرافیایی ایشان در محله خواجه خضر بود وسط شهر کرمان که آن زمان توسعه پیدا نکرده بود. اطراف ما هم چندین مسجد و خانه های خیلی اصیل روضه خوانی وجود داشت که ما همیشه با آن ها ارتباط داشتیم. عرض کنم بعد از تولد ناصر همچنان خانواده ما در کرمان سکونت داشتند و پدر ما همچنان در اداره پست و تلگراف بود ولی محل ماموریتش همان روستای سعدی بود.

ما وسیله رفاهی آن چنانی باز هم نداشتیم. پدر ما اتومبیل سواری نداشت و البته وضع مالی پدرمان پس از تولد ناصر احساس کردیم که یک مقدار بهتر شده آن حالته ای کمبودها و تنگناها یک مقدار راحت تر و بهتر بود.

- امکان هست مصداقی در این مورد بفرمائید.

* بله مثلا فرض بفرمائید پدر و مادر قادر به خرید دوچرخه قبل از تولد ناصر نبود در حالی که بعد از تولد پدر ما یک دوچرخه آن زمان خرید و حتی یک دوچرخه برای من خرید که از ناصر بزرگتر بودم با آن بروم مدرسه و از این قبیل چیزهای جزئی چیز کلی نه. بعد رابطه ی ما با خویشاوندان به همان شکلی که قبل از تولد بود به همان شکل ماند. خیلی تغییراتی حاصل نشد البته ارتباط با مراسم روضه خوانی و مراسم قرآن و دعاهای کمیل همیشه بود. به طور هفتگی روضه خوانی را داشتیم و پنجشنبه پدر ما عادت داشت قصه ی مشکل گشا می خواند. آن زمان قصه ی مشکل گشا یک سنت بود با آن نخود کشمشی که می گذاشتیم. روضه هایی هم که سنتی بود به همان شکل ادامه داشت و آن حالت ها ادامه داشت.

روابط اعضاء خانواده ما خیلی صمیمانه بود. ابدا خاطرم نیست که کوچکترین بحثی در خانواده بین خواهر برادرها یا بین پدر و مادر ما هیچ زمانی خاطرم نمی آید بحثی اختلافی و دعوایی اصلا نبود. خانواده ای بودیم بسیار قانع که با کمبودهای پدر می ساختیم و حتی خاطرم هست که مثلا شهریه مدرسه را اگر اعلام می کردند از مدرسه اگر می آمدیم در خانواده، مادر می گفت الان وسط برج هست پدر ندارد صبر می کردیم تا سر برج مثلا آن زمان چهار تومان یا پنج تومان شهریه ی مدرسه بود تا سر برج خیلی قانع و خیلی با احتیاط زندگی را جور می کردیم. ایثارگرانه رفتار می کردیم.

ناصر از دوران بچگی به همین شکل ادامه داد و در محله ی ما یک پیرزنی بود که معلم قرآن بود به اصطلاح خودمان بهش می گفتیم ملا مکتبی! مادر ناصر را به آن جا معرفی کرد، در آن جا توسط آن خانم قبل از دبستان ناصر کلاس آموزش قرآن میدید. خاطرم هست جزء آخر قرآن را کامل ناصر آن جا یاد گرفت. به خاطرم هست مادر یک غذای مختصر همراه ناصر می داد که برود مکتب خانه بخورد ولی معلم ایشان تعریف می کرد و می گفت ناصر امکان نداشت تنها بخورد آن را تقسیم می کرد بین دوستان و بچه هایی که نداشتند.

از دوران کودکی ناصر مسئله ای به خاطرم رسید و آن این که روح ایثارگری در این بچه خیلی زیاد بود. وقتی که شیر می خورد و مادر شیر بهش می داد، یک خانمی می آمد منزل ما مهمانی اگر بچه ی شیر خوار داشت ناصر با زور آن بچه را می آورد می گذاشت در دامن مادر و می گفت به این بچه شیر بده، از شیر من به این بچه بده! در حالی که ما دیده ایم بسیاری از بچه ها اگر مادرشان شیر به بچه ی دیگری بدهد ناراحت می شوند و ممانعت می کنند ولی ناصر اصرار می کرد که شیر بده به آن بچه. از این مسائل و موارد کوچک خیلی هست حضور ذهن باشد می گویم.

بازی هایی که در زمان کودکی ناصر می کرد بازی های معمولی کودکانه بود. از قبیل توپ بازی با توپ کوچک اسباب بازی خاصی نداشت با بچه ها توپ بازی و لی لی بازی و بازی های سنتی آن زمان و خطاهایی که می کرد بعضی وقت ها و شیطنت های بچگی می کرد در منزل خیلی با محبت و آرام با او برخورد می شد هیچ وقت مادر با خشونت باهاش برخورد نمی کرد و یا از ماها توقعات خیلی پائینی داشت. با وجود این که بچه بود هیچ وقت از پدر چیزهای غیر ممکن نمی خواست. مثلا فرض بفرمائید یک خودنویس می دید که دوستانش خودنویس در مدرسه دارند هیچ وقت از پدر تقاضای خودنویس نمی کرد، می دانست که پدر امکان خرید خودنویس را ندارد.

هم بازی هایی که با ناصر بازی می کردند بیشتر بچه های همسایه هایمان بودند. دوستان همسایه ها دو سه تاشون را من اسمشان را خاطرم هست یکی آقای کشاورز و آقای عطاالله پدرام که فوت کرد یکی پسر آقای سید مظفر در همسایگی ما بود که ایشان مغازه دارند و دوستان دیگرش پسر عمه هامون آقای سید حسینی که آن ها باهاش بازی می کردند و برخورد داشتند که آن ها تمامشان الان اداری هستند در سطح کارشان، آقای جلال رضوانی الان شکل اداری دارد در سطح بالایی و چند تا دیگر از این دوستان هم همین طور.

در خانواده پنج شش نفری ما شخص بخصوصی نبود که با ناصر بگوید نزدیکتر بوده البته مادر روابط صمیمانه تری با ایشان داشت. خیلی صمیمانه و تمام اسرار کودکانه و درد دل های خودشان را ناصر برای مادر می گفت. و گاهی اوقات برای من می گفت به آن یکی برادرمان قاسم و یا برای خواهرانمان روابط خاص استثنایی که با یکی نزدیکتر باشد نه. خانواده کلا با هم منسجم و صمیمانه بودند.

عرض کنم نکته ای که به یادم آمد، ناصر نمازش را از سن پنج سالگی شروع کرد. هیچ وقت از خاطرم نمی رود هنوز مدرسه نمی رفت همان کلاس مکتب خانه قرآن را می رفت یک روز ماه رمضان بود نزدیک افطار سر حوض دست نماز می گرفت و به طور شگفت آوری دست نماز خیلی صحیح و خیلی درستی که اصلا باور کردنی نبود آن زمان که بزرگسالان هم اشتباه می کردند، این بچه پنج ساله دست نماز خیلی صحیحی انجام داد و ایستاد به نماز که این حالت اصلا در فامیل زبانزد شده بود.

حالت های ایثارگرانه ی ناصر در بین دوستان هم بازی و خانواده مثال زدنی و واقعا عجیب بود. مثلا فرض بفرمائید اگر بعضی وقت ها یکی از خواهرهای ما که از ناصر کوچک تر بودند اختلافی سر یک چیزی جزئی پیدا می‌کردند و ناصر را مثلاً خواهرش هل می‌داد و ناصر می افتاد، ناصر هرگز جبران نمی کرد و هرگز مقابله به مثل نمی کرد. من خاطرمان هست وقتی که اطرافیان به ناصر می‌گفتند: ناصر خوب تو هم تلافی کن تو هم برو آن را حل بده، می گفت: نه من می توانم مقابله به مثل کنم ولی نمی کنم! برای چه این کار را بکنم! از این حالت های ایثارگرانه از بچگی در ناصر خیلی فراوان بود.

می‌رسیم به دوران آغاز دبستان ناصر در کلاس اول در مدرسه دبستان جیحون در خواجه خضر که شروع به مدرسه رفتن کرد و همان رفتار هی تکامل پیدا می کرد و وسعت بازی های ایشان پیدا می‌کرد. مثلاً اگر با توپ کوچک بود، با توپ بزرگ تر شد. در کوچه بازی می کرد قبلاً در منزل بازی می‌کردند آن موقع هم در کوچه و یا در تکیه نزدیک محل با بچه ها بازی می کرد، بازی فوتبال و گل کوچیک.

وضعیت سکونت ما همین جوری که عرض کردم کماکان در منزل پدری در محله خواجه خضر بودیم. ما هرگز جابجایی نشدیم و پدرمان کماکان کارمند پست و تلگراف بود. مادر از ابتدا تا انتها خانه دار بود امکانات رفاهی خانواده تغییرات چندانی نکرد. خاطرم هست لوله کشی آب در این مقطع وقتی که ناصر به مرحله دبستان رسید لوله کشی در شهر انجام شود لوله کشی آب در منزل شد و دیگر آن چرخه چاه آهسته آهسته راکد شد.

دوچرخه پدرمان و دوچرخه من که همیشه در منزل در راهرو بود، ناصر گاهی اوقات از دوچرخه استفاده می کرد. کم کم یک پایی و نیم رکاب، سوار دوچرخه می شد. در همان کلاس دوم و سوم بود که ناصر دوچرخه سواری را نه از بالا از پایین از وسط نیمه رکاب سوار دوچرخه می شد و در این سن دوچرخه سواری را یاد گرفت. به فوتبال بیشتر علاقه داشت و فوتبال بازی می کرد و استخر زیاد می رفت. به شنا خیلی علاقه داشت، و کم کم به بسکتبال هم گرایش نشان می‌داد.

سال های آخر دبیرستان بود که دیپلم گرفته بودم و وارد سربازی شدم. در مرحله ی سربازی خاطرم هست آن زمان سپاه دانش بودم و ما را به روستاها اعزام کرده بودند و ناصر تعطیلات تابستان را با بقیه خانواده به روستای ما آمده بودند. روستای خیلی خوش آب و هوای بود. این روستا اصلاً مذهبی نبود، از روستاهای اطراف بافت بود که خیلی دور افتاده بودند و به نام خَبر بود. مردم از مسائل شرعی اصلاً اطلاعات نداشتند و روحانی در آن روستاها نبود. وسیله ایاب و ذهاب آن جا نبود. من یادم هست یک تابستان که من در آن جا بودم ناصر با خانواده پیش من بودند.

- اگر شما خاطره ای از اون روزها دارید بفرمایید.

* چرا خاطره‌ای هم دارم من در آن جا فعالیت های مذهبی می‌کردم. خاطرم هست که به نام مامور سپاه دانش رفته بودم ولی در یک بعد دیگری در آن جا فعالیت می‌کردم. از فعالیت‌های مذهبی من این بود که مردم را دور هم جمع کرده بودیم. ناصر هم در مقطع کلاس پنجم و ششم دبستان بود. یادم هست مثلاً دستشویی و توالت در آن روستا نبود یا مسجد اصلاً نبود یا روحانی و روضه نبود، حمام هم نبود. من شروع کردم به ساختن این جور چیزها. اول یک حمام ساختیم و مثلاً طرز دستشویی و این جور چیزها را به روستائیان آموزش دادیم، آفتابه نداشتند! طرز استفاده از آفتابه را به آن ها آموزش دادیم.

یادم ناصر در این کارها به من کمک می‌کرد، خیلی کمک فعالانه ای داشت البته آن یکی برادرم هم کمک می‌کرد، ولی ناصر هم که خیلی بچه تر بود، خیلی کمک می‌کرد. با روستائیان آن جا خیلی بحث می کرد، بحث های آموزشی با زبان کودکانه، مثلا به یک پیرمرد ۴۵ ساله ۵۰ ساله ۶۰ ساله یا با یک زن، قشنگ درباره ی امام حسین صحبت می کرد و یا مثلاً به او می گفت تو ابوالفضل را می شناسید که می گفت: بله اسمش را شنیدم، می گفت: خب چه جوری کسی بوده ابوالفضل؟ وقتی مثلا می دید که آن اطلاعات چندانی ندارد ناصر برای او توضیح می‌داد یا از امام حسین می گفت.

رسیده بودیم به سال ۱۳۴۲ که دیگه نهضت سال ۴۲، نهضت امام خمینی شروع شده بود. در کرمان مردم اطلاع زیادی نداشتند ولی ما از طریق منزل آقای خوشرو و از طریق ارتباطی که با آقای موحدی داشتیم و آشیخ محمد علی موحدی و آقای فخر مهدوی ما در جریان کامل تبعید حضرت امام و مسائلی که در قم و تهران و جریانات حوزه فیضیه و مردم ورامین و قم و تبعید حضرت امام بودیم. مسائلی که در مورد خانواده شاه و دربار شاه آن زمان گفته می شود ما کاملاً از آقایون روحانیون می‌شنیدیم که در آن روستا ناصر با من پا به پای من کمک می کرد و با مردم صحبت می کرد.

امکانات محل سکونت ما بیشتر به همان شکل بود تغییرات زیادی نداشتیم جز لوله کشی آب که اضافه شده بود. در دوران دبستان ناصر یادم هست که بچه بازیگوشی نبود که شیطنت های خیلی طاقت فرسایی بکند و خانواده را معذب کند ولی گاهی اگر خطاهای کوچکی از او سر می زد، بزرگترها مثل مادر و پدر یا من که برادر بزرگش بودم برخورد شدید و یا خشن با او نداشتیم. هیچ وقت از خاطرم نمی رود که ناصر اگر گاهی اوقات یک استکان از دستش می‌افتاد و می شکست یا لیوان توی حیاط می شکست او چقدر متاثر می شد و چقدر عذرخواهی می کرد.

ناصر در اوقات فراغت در دوران دبستان در کوچه با دوستانش فوتبال و لی لی بازی می کرد. یادم است در دبستان جیحون، آن زمان آقای حاج ملک مدیر مدرسه بود و خانوم فولادی معلمشان بود و آقای حاج ملک مدیر دبستان، فروشگاه مدرسه را واگذار کرده بود به ناصر. گویا به امانت داری ناصر و امین بودن ناصر پی برده بود و فروشگاه را به ناصر واگذار کرده بود.

خاطرم هست که یک روز ناصر آمد و گفت: یک بچه ای امروز آمده بود روبروی فروشگاه و می خواست یک دانه کیک بخرد اما پول نداشته و ناصر متوجه می‌شود و خودش از جیبش پول کیک را درآورده در دخل فروشگاه انداخته و یک دانه کیک به آن بچه می دهد از این موارد چندین خاطره به یادم هست.

- ایشان معمولاً چه نوع درخواست هایی داشت و شما چه جوری باهاش برخورد می‌کردید؟

* ناصر خیلی کم توقع بود و توقع بالایی نداشت. خاطرم هست وقتی قبض شهریه را بهش می دادند که بیاورد و به پدرش بدهد اگر احساس می کرد وسط برج بابا پول ندارند صبر می کرد تا سر برج. خیلی با قناعت زندگی می کرد و درس می خواند. دفترچه های تکالیفش را یک خط در میان نمی نوشت. تمام خطوط دفترچه را می نوشت که کاغذ کمتر مصرف شود.

خانواده به خصوص مادر آرزو داشتند که ایشان در رشته مهندسی درس بخوانند یا پزشکی. آن زمان این رشته ها خیلی در جامعه به نام بود ولی خود ناصر همیشه می‌گفت من دلم می خواهد در رشته دینی درس بخوانم و فارغ التحصیل بشوم. دوست دارم در کنار درس های دینی و درس های حوزوی، درس های دانشگاهی را هم بخوانم در رشته مهندسی. علاقه به هر دوتاش داشت و عرض کنم خودش این جوری علاقه داشت.

در کارهای روزانه ناصر خیلی کمک می‌کرد به مادر حتی خاطرم هست در تابستان ها اگر بنایی داشتیم در منزل، ناصر کمک می کرد و کارهای بنایی مثلا آجور و آب و گچ بیاورد. با وجود این که بچه بود ولی کمک می‌کرد.

با دوستانش رفت و آمد زیادی داشت. ناصر به هیچ وجه آدم منزوی نبود و خیلی اجتماعی بود با دوستاش. چون درسش خیلی خوب بود و در حد بالایی درس می‌خواند، نمره های خیلی بالایی داشت. یادم است که هیچ وقت تجدیدی نداشت و چند سال شاگرد اول شد و یکی دو سال هم شاگرد دوم شد. تابستان‌ها به بچه هایی که تجدیدی داشتند ناصر بارها کار می‌کرد و درس‌های تجدیدی را به آن ها یاد می‌داد.

عرض کنم به والدین توی خانه کمک می‌کرد. خرید بازار مثلا نان بخرد یا چیزهای دیگر آن زمان، مثل نفت و چیزهای دیگر را می خرید. ناصر این کارها را انجام می داد البته بازار نزدیک منزل ما بود و تمام خرید های ما از بازار عزیز بود که در حال حاضر آن بازار به علت زلزله از بین رفته است.

علاقه زیادی به مدرسه داشت، بیش از حد! علاوه بر فعالیت های درسی که خیلی درسش خوب بود، ناصر در فعالیت‌های هنری توی مدرسه کار می کرد مثلا نمایش نامه ای اگر بود. ناصر توی آن نمایشنامه ها و تئاترها حتماً شرکت می‌کرد و نقش مثبت را به او می دادند و نقش های منفی را نمی‌پذیرفت و قبول نمی‌کرد مثلا اگر می خواستند در مورد عاشورا نمایشنامه ای را طراحی کنند حتما سعی می کرد نقش حر یا نقش یکی از یاران امام حسین را داشته باشد. در مورد ترک تحصیل ناصر هرگز ترک تحصیل نداشته و به طور مداوم درش را می خواند و هر سال هم قبول شد و با تجدیدی وقتش تلف نشد. او دوست نداشت حالتی باشد که عمرش به هدر رفته باشد.

مرحله بعدی زندگی ناصر دوران بعد از دبستانش بود که از دوران نوجوانی شروع می شد بعد از ۱۱ سالگی یا ۱۱ تا ۱۸ ساله گی. تغییر خاصی در خانواده ما پیدا نشد غیر از این که من که برادر بزرگش بودم دیپلم گرفتم و رفته بودم به سپاه دانش سربازی و بعد رفتم در روستاها به عنوان آموزگار و بیشتر آنجاها بودنم بعدش هم رفتم تهران، ساکن تهران شدم.

من دیگر ناصر را گهگاهی در کرمان می دیدم او در مقطع راهنمایی و دبیرستان بود و من ناصر را کمتر می‌دیدم ولی ایام تابستان یا گاهی که برخورد داشتیم، خاطراتی از ایشان دارم. تغییری از نظر مالی در محل سکونت و در خانواده ما پیدا نشده بود. این را بگویم هم بازی‌های ناصر در دوران نوجوانی باز هم بچه های مدرسه بودند تا راهنمایی. ناصر در مدرسه علوی کرمان بود. آقای صالح یکی از مسئولین خیلی فعال آن جا بود و مسئولین دیگه مدرسه علوی هم مذهبی بودند و تقریبا می‌توانیم بگوییم یک مدرسه سیاسی بود در آن زمان. سیاسی ترین و مذهبی ترین مدرسه علوی بود که روی بچه ها کار سیاسی می شد به طور غیر مستقیم البته از حرف هایی که ناصر درخانواده مطرح می‌کرد متوجه می‌شدیم که معلمان روح مبارزه دارند و حالت های مبارزاتی دارند.

دوستانش همان دوستان مدرسه بودند. آقای رضوانی بود و آقای رضا سخی از دوستان ایام راهنمایی اش بود و آقای احمد آب بر از دوستانشان بودند که ایشان هم اطلاعات زیادی از آن دوران از ناصر دارند و الان دوستانشان آقای سخی در پست مدیریت سازمان آب کرمان هستند و آقای احمد آب بر مدیر عامل شرکت خصوصی راهسازی هستند و آقای رضوانی هم در شرکت مخابرات مهندس مخابرات هستند. اکثر دوستانش در رده‌های بالای اداری هستند آقای رحمتیان که در شرکت سیمان کرمان فعالیت می کنند ایشان هم از مهندسین بالای سیمان کرمان است.

مادر از همه اعضا به ناصر نزدیک تر بود و چون من در تهران بودم و دور بودم آن برادرم قاسم به ناصر نزدیک‌تر بود و پدر چون فعالیت‌های اداری داشت بیشتر در خارج از منزل بود و کمتر ناصر را می‌دید بیشتر مادر به ایشان نزدیک بود.

در کنار آموزش دوره راهنمایی و دبیرستان، آموزش های خاص دیگری که کلاس خاصی باشد نداشت ولی این قدر در محیط مدرسه فعال بود و پر محتوا بود از نظر مذهبی و سیاسی و درسی که تمام ذهن ناصر را به احاطه کرده بود و نیازی نبود که فعالیت‌های دیگر در کنار آن داشته باشد یا وقتی نداشت. ناصر دیگر در مقطع راهنمایی کاملاً در تیم بسکتبال فعالیت می کرد و در شنا در استخر کلوپ ورزشی کرمانم عضو بود. با آن آقای پذیرفته این ها ارتباط داشتند و شنا می‌کردند و بسکتبال هم می‌کردند.

نحوه رفتار او با خانواده باز به همان شکلی که در ایام دبستان بود به همان شکل و همان حالت های ایثارگرانه و مظلوم و حالت مظلومیتی که داشت و نمی‌توانست از خود دفاع کند و اکثراً صرف نظر می کرد و گذشت می کرد. روح ایثارگری خیلی قوی، حالت‌های اخلاص خیلی قوی در ناصر وجود داشت از همین مقطع و در همین سن تصمیم‌گیری هایی که در خانواده می‌شد، ناصر اظهار نظر می‌کرد به خصوص در رفت و آمدها ناصر دیگر اظهار نظر می کرد با کی تماس بگیریم و با کی تماس نگیریم اگر به فرض محال یکی از دوستان و آشنایان ما با خانواده حالت قهر یا بی اعتنایی داشتند ناصر اظهار نظر می کرد و می گفت با آن ها چطور باید رفتار کنیم.

بیشتر ناصر به افرادی که مذهبی بودند تمایل بیشتری داشت. یادم هست بعضی از فامیل های ما که می‌دانستیم که این ها مثلاً سال مالی برای خمس ندارند یا در نماز سهل انگاری می‌کنند ناصر عملاً با آن ها رفت و آمد نمی‌کرد و پدر و مادر را هم از رفت و آمد با آن ها منع می کرد و حتی از پدر سوال می‌کرد پدر شما سال مالی داری و اگر پدر جواب مثبت می‌داند در حمام منزل استحمام می کرد و الا نمی کرد. پدر ما که سال مالی داشت ولی خمس به ایشان تعلق نمی‌گرفت.

ناصر در تصمیم‌گیری‌ هایش با خانواده مشورت می‌کرد به خصوص با مادر و با من. هر وقت من را می‌دید با من مشورت می کرد مثلاً در مورد انتخاب رشته یا در انتخاب مدرسه یا خرید یک لباس یا کفش، کارهای که ارتباط با دوستان و فامیل داشت و مشورت می کرد و به مشورت ها اهمیت می داد و ما سعی می کردیم که خیلی به تصمیم‌گیری‌های او اهمیت بدهیم. در کارهای او دخالت می کردیم و زندگی خارج از منزل ناصر زیر نظر پدر و مادر بود. من هم با وجودی که دور بودم ولی او را دورادور زیر نظر داشتم.

- بفرمایید ایشان معمولاً از کدام یک از اعضای خانواده یا دیگران تاثیر پذیری بیشتری داشت؟

* بیشتر از همه از مادر تاثیر پذیر بود. ناصر از برادری که از خودش بزرگتر بود و از من کوچک‌تر یعنی از قاسم تاثیر پذیر بود. هر وقت من را می‌دید با من بود و ما سه نفر در ارتباط بیشتری با هم بودیم و بیشتر از دوستانی که با او هم خط و هم فکر بودند. دوستانی که در مدرسه خاطرم هست با آن هایی که با او هم خط بودند و به خط عقایدش نزدیک بودند از آن ها خیلی تاثیر پذیر بود.

- بفرمایید ایشان چه خصوصیات بارزی داشتند که ایشان را از بین برادر و خواهرها یا هم سن و سالانش متمایز می‌کرد؟

* مطلبی که ما خاطرمان هست و همه بهش اذعان داریم، آن چه که او را متمایز می‌کرد اخلاص ناصر بود. اخلاص بیش از حدی داشت در کارهایش ابدا اهل ریاکاری و دروغ نبود. اگر کسی با او هم فکر نبود ناصر با او رودربایستی نداشت و قطع رابطه می کرد. به او می گفت: من از تو خوشم نمی آید و یا شما سال مالی ندارید و من در حمام خانه شما غسل نمی کنم یا حتی سر سفره اش نمی‌نشست. این حالت اخلاص ناصر خیلی متمایز بود. دوم حالت ایثار و ایثارگری که ایشان داشت خیلی استثنایی بود.

- بفرمایید شما از چه زمانی احساس کردید که رفتار و شخصیت شهید ناصر در حال تغییر و تحول است و چه رفتاری موجب ایجاد چنین نگرشی شد؟

* من و خانواده کلاً از مقطع راهنمایی که ناصر در مدرسه علوی رفت، کاملا فهمیدیم و دیدیم که ناصر کاملاً رفتارش فرق می‌کند. رفتار و کارهایش با آدم‌های عادی فرق می کند و اندیشه های او فرق می کند. مثلا خاطرم می آید حرف هایی می زد که تا آن زمان کسی نشنیده بود و توی جامعه رایج نبود. مثلا می‌آمد از جمال عبدالناصر رئیس جمهور اسبق مصر مثلا صحبت می‌کرد. پدر و مادر ما اطلاعات زیادی از جمال عبدالناصر نداشتند اما ما داشتیم و ناصر شروع می‌کرد مثلاً می‌گفت به آن ها که جمال عبدالناصر یک همچین آدمی بوده برای انقلاب مصر در مبارزه با اسرائیل با صهیونیست چه کارها انجام داده است.

یک همچنین حالت هایی یا مثلا از جنگ ویتنام می گفت که آن زمان خاطرم هست که رادیو رژیم طاغوت، حقایق جنگ ویتنام و آمریکایی ها را وارونه جلوه می‌داد و خبرها طوری گفته می شد که یعنی حق با آمریکاست و ویتنامی ها را به عنوان یک آدم های وحشی، یک آدم های این جوری قلمداد می‌کردند و ناصر می‌آمد و یادمه کتابی در مورد ویتنام پیدا کرده بود از یک جایی و در خانواده آورده بودند که این کتاب آن زمان غیر مجاز بود و اگر می‌گرفتند دردسرها با ساواک داشتند. ناصر آن کتاب ویتنام را مطالعه می کرد و در مورد ویتنام برای خانواده توضیح می‌داد که این اخباری که رادیو می‌گوید صحیح نیست و ویتنام این این این و توضیح می‌داد.

یا در مورد انقلاب الجزایر اطلاعات زیادی داشت و برای ما عجیب بود که ناصر این اطلاعات را از کجا در مقطع راهنمایی و در سن و سال سوم راهنمایی و اول دبیرستان این همه اطلاعات انقلابی را از کجا آورده بود و این حرف‌ها آن موقع توی جامعه یک حرف‌های خیلی جدیدی بود یا اصلاً نبود، اصلا الجزایر را کسی نمی‌شناخت یا لیبی را کسی نمی‌شناخت می دیدی ناصر دارد در مورد انقلاب الجزایر و مبارزه با فرانسوی ها صحبت می کند. یا جمیله بوپاشا کتابی بود که آن زمان مخفی بود (جمیله بوپاشا آن زن انقلابی اهل الجزایر بود) ناصر کتاب او را داشت.

در مورد الجزایری ها، در مورد مصری ها، در مورد این ها صحبت می کرد. از آن زمان که می آمد توی منزل صحبت می کرد از جریاناتی که در مملکت می‌گذشت، از جریان پول نفت می گفت مثلا برای پدر ما می گفت یا به فرض بفرمایید پدر از پول کم می نالید و شکوه می کرد ناصر توضیح می داد که پدر جان این حقوق شما اگر کم است و شما اگر کمبودی داری در اثر سیاست های غلط سلطنت این هاست.

پول نفت ما را آمریکایی ها می برند، صهیونیست ها می برند و آفریقای جنوبی می‌برند و ابرقدرت‌های انگلیس و این ها می برند و به خاطر این است که مملکت ما عقب است، مردم ما گرسنه اند، فقر مالی هست و حرف‌های این چنینی. خیلی حرف های سیاسی می‌زد. کلا ناصر از مقطع آخرای سال های راهنمایی که وارد دبیرستان شد افکار سیاسی داشت و 100 درصد سیاسی فکر می‌کرد. حتی بعضی وقت ها می‌خواست بدون فکر کاری بکنند و تندروی بکنند و حالت‌هایی که ما احساس خطر می کردیم و می دیدیم که ممکن است از مدرسه اخراجش کنند یا مدرسه را بیایند ببندند یا معلمشان را دستگیر کنند، نصیحتش می‌کردیم ناصر جان یک مقداری با احتیاط رفتار کند ممکن است دردسر ساز بشود.

آن زمان رئیس ساواک کرمان آرشام بود. می گفتیم مامورای آرشام خطرناکند مثلاً به او می‌گفتیم دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد که ضرب المثل که آن زمان بود، این قدر از ساواک دلهره در دل مردم انداخته بودند و از ساواک یک غول ساخته بودند و ما احساس می‌کردیم مثلاً در منزل مان نشستیم الان یک دوربین ساواک آن جا توی دیوار هست یا توی دسته ی سماورمان یک دوربین فیلمبرداری یا نوار ضبط صوت الان مال ساواک است یا اگر با دوستم برخورد می کنم احساس می کردم در دکمه پیراهنش یک ضبط صوت مال ساواک است.

جوری اختناق ایجاد کرده بودند که ما به برادر، خواهر، مادر و پدر و دوستان و فامیلمان مشکوک بودیم! همه از هم وحشت داشتند و ما از این جهت ناصر را همیشه از تندروی باز می داشتیم و ‌می گفتیم: ناصر جان دستگیرت می کنند و از رفتن به مدرسه باز می مانی و نمی توانی فعالیت کنی و اگر بخواهی در آینده برای انقلاب مثبت باشی باید درس بخوانی و مدرکت را بگیری و مهندس بشوی، طلبه بشوی، دوره ی حوزه های علمیه را بری ببینی.

دوران ناصر مدرسه علوی استادان انقلابی داشت و در جامعه معروف و مشخص بود. آن زمان مدرسه علوی به عنوان یک مدرسه سیاسی بود که یک دفعه هم به خاطر همان فعالیت‌های سیاسی مدتی مدرسه تعطیل شد و البته دوباره بازگشایی شد. استادان انقلابی که آن جا بودند از قبیل آقای ساوه و آقای نصیری و آقای عطاء الله احمدی و آقای یزدانی، مدرسه مدتی به خاطر فعالیت این آقایون و شاگردانشان تعطیل شد.

وقتی مدرسه علوی تعطیل شد ناصر اجبارا برای ادامه تحصیل به مدرسه خرد آن زمان رفت سال اول و دوم دبیرستان ایشان در مدرسه خرد بود و در آن جا هم کماکان همین فعالیت های سیاسی و همین روح انقلاب در ناصر بود و همین جور به مرور زمان در حال تکامل بود. سال دوم دبیرستان ایشان، مجدداً مدرسه علوی بازگشایی شد (احتمالاً ساواک از مسئولین تعهدی گرفته بود که مجددا بازگشایی شد). در سال ۵۶ یعنی یک سال قبل از انقلاب بود که مجددا این مدرسه بازگشایی شد و ناصر در آن مدرسه دیپلم ریاضی فیزیک گرفت با معدل خیلی بالا، جز شاگردان اول یا دوم بود. همیشه بین اول یا دوم مطرح بود. در خرداد سال ۵۷ دیپلم ریاضی فیزیک خود را اخذ کرد.

در سال آخر دبیرستان در مدرسه علوی ناصر کما فی السابق فعالیت های سیاسی خود را در کنار درسش داشت حالا یا به شکل مخفیانه و گروهی یا به صورت محتاطانه. به شکل علنی جلسات قرآن مفصل داشتند با گروه‌ها و اعلامیه‌های امام را به طور مخفی تکثیر می کردند و بین مردم پخش می‌کردند و نوارهای امام تکثیر می شد و پخش می‌شد و جلسات سخنرانی های مخفی در خانه ها و منازل داشتند و کوهنوردی جزء برنامه روزانه ناصر و همکارانش بود.

روزها مدرسه و شب‌ها تکثیر اعلامیه با درس. شب ها می‌نشستند بچه ها دور هم تا نیمه های شب با دست اعلامیه های امام را تکثیر می کردند و شب های دیگر مثلا شب بعدش در خانه های مختلف شهر در کوچه پس کوچه ها، شب نامه را در خانه ها بخش می‌کردند و در زیر در خانه‌ها می انداختند که مردم مطالعه کنند و از نوارهای امام با اطلاع شوند و یا حتی در روستاهای اطراف شهر می‌رفتند. من خاطرم هست که بچه ها می رفتند و اعلامیه‌های امام را پخش می‌کردند در مساجد، در مراسم روضه خوانی یا در خانه های شان.

به هر حال ناصر وارد دیپلم شد ولی علاوه بر توجه به مسائل درسی در کنارش بیشتر به مسائل سیاسی و انقلابی توجه داشت و مد نظرش مسائل سیاسی بود البته او استعداد درسی اش را داشت و نمره های او همیشه بالا بود. در تابستان ۵۷ ناصر همان اولین سالی که دیپلم گرفت در کنکور سراسری شرکت کرد و در اولین سال در دانشگاه شریف تهران در رشته متالوژی قبول شد که آن زمان به این دانشگاه آریان مهر می‌گفتند. در مهر ماه سال ۵۷ که دیگر جو مملکت انقلابی بود و انقلاب داشت به اوج می‌رسید ناصر آمد تهران و خودمان در مقابل دانشگاه تهران و خیابان فروردین اتاقی برایشان اجاره کردیم.

ناصر و دو تا از دوستان دیگرش به نام نظریان و آقای اصغر رحمتیان در یک اتاق مشترک به طور مشترک دانشجو بودند و به درس مشغول شدن در دانشگاه شریف، رشته مهندسی متالوژی. عرض کنم خدمتتان ناصر گاهی با دوستانش پنجشنبه و جمعه ها به منزل ما می‌آمد، چون من ساکن تهران بودم ناصر با دوستانش به خصوص آقای رحمتیان به منزل ما رفت و آمد داشتند و ما کم و بیش با هم صحبت هایی داشتیم و مسائل انقلاب را تحلیل و بررسی می‌کردیم و در این روزها بود که انقلاب اوج گرفته بود.

ناصر شدیداً در راهپیمایی‌های تهران شرکت داشت، حتی در راهپیمایی‌های روزهای آخر که تقریباً مسلحانه بود، مواد آتش‌زا و کوکتل مولوتوف و این ها می ساختند. ناصر در آن شب های حکومت نظامی که ماه مبارک رمضان هم بود، فعالیت‌های زیادی داشت. حتی یک شب خاطرم است که ناصر با دوستش آقای رحمتیان در حکومت نظامی در یک جایی گیر افتاده بودند و از ترس سربازان گارد در یک کوچه بن بست شب تا صبح پشت یک در بسته یک منزلی خوابیده بودند تا این که روز شود و آزادانه بتوانند بروند بیرون، یک چنین فعالیت هایی را هم در تهران داشتند.

به هر حال اواخری که انقلاب اوج گرفت، دانشگاه تعطیل شد. طبیعتاً ناصر برای ادامه فعالیت‌هایش به کرمان آمد. جو کرمان و محیط کرمان برای فعالیت‌های ناصر مساعد تر بود چون آشناتر بود و دوستانش این جا بودند. ناصر به کرمان آمد و کارهای انقلاب را در کرمان ادامه داد چون دانشگاه تعطیل بود. شکل مبارزه حالا دیگر فرق کرده بود و دیگه از حالت مخفیانه کارها بیرون آمده بود و مبارزات علنی شروع شده بود.

مردم مبارزات علنی می‌کردند و ناصر بیش از همه و جلوتر از همه به صورت سمبل در کرمان مطرح بود. تو راهپیمایی های کرمان ناصر در کنار مسئولین راهپیمایی فعالیت می کرد حتی خاطرم است که در یک راهپیمایی در کرمان که سربازان گارد جلوی مردم را گرفته بودند ناصر و یکی از روحانیون آن زمان لباس های خود را در آوردند و یقه پیراهن شان را باز کردند و به سربازان گارد و افسران گارد که روبروی آن ها با اسلحه و سلاح ایستاده بودند خطاب می کردند که اگر مردین بزنید! این سینه ما این هم شما، بزنید.

در همین روزها بود که ناصر برای مبارزه احساس کردند که احتیاج به کوکتل مولوتوف و مواد آتش زا داشتند و چون هنوز ساواک در کرمان قوی بود و فعالیت زیادی داشت، ناصر برای این که راحت تر بتوانند فعالیت کند، می‌رفت در روستای سعدی ۳۰ کیلومتری شهر با دوستش آقای جلال رضوانی که یکی از دوستان صمیمی ایشان بود، مواد آتش‌زا کوکتل مولوتوف درست می کردند و شب ها پیاده از سعدی می‌آمدند به کرمان. البته تا باغین گویا پیاده می‌آمدند به خاطر این که پاسگاه ژاندارمری باغین آن‌ها را نبینند و یک مقدارش هم نزدیکی های شهر با ماشین های کامیون و تریلی های تانکردار می‌آمدند به شهر و از آن کوکتل مولوتوف ها در راهپیمایی ها استفاده می کردند برای مبارزه با سربازهای گارد.

گروهی که مجسمه شاه معدوم را در کرمان سرنگون کردند گروه ناصر بودند. خاطرم است که )البته من تهران بودم( ولی می شنیدم در تماسی که داشتم که یک شب، ناصر با طناب رفته بود و اون رو انداخته بودند به گردن مجسمه و مجسمه را در میدان باغ ملی کرمان سرنگون کرده بودند و این برای ناصر افتخاری بود و همیشه می‌گفت: اولین کسی که مجسمه طاغوت را در کرمان سرنگون کرده بود من بودم و این جز افتخارات شان بود.

پس از سرنگونی مجسمه خاطرم است که روز راهپیمایی طناب بر گردن مجسمه انداخته بودند و این مجسمه طاغوت را در خیابان های شهر در روی آسفالت می کشیدند و شعار می‌دادند که طاغوت سرنگون شد و مردم جشن گرفته بودند. روزی که در مسجد امام کرمان، تیراندازی شده بود، یکی از اولین شهدای کرمان شهید شد که گویا در مسجد امام کرمان شهید شده بودند که ناصر هم آن جا بوده ولی شهید نشده بود.

در آن مقطع فعالیت های خیلی زیادی می کردند، در راهپیمایی های شبانه و روزانه، در مسجد امام، در مسجد جامع شب و روز تحرک و راهپیمایی و مبارزه مسلحانه، کوکتل مولوتوف، نارنجک ها و از این سر راهپیمایی که لوله آب بود از این ها به صورت نارنجک مواد آتش زا پر می کردند و پرتاب می کردند توی سربازهای گارد که آن ها همراهشان ژ3 و نارنجک های اصلی بود و این ها با کوکتل مولوتف.

بالاخره انقلاب پیروز شد در ۲۲ بهمن و اولین صدای انقلاب از رادیو ایران پخش شد. آن صدایی که اعلام کرد ملت ایران، انقلاب پیروز شد! این صدای انقلاب است از این به بعد صدای طاغوت دیگر نیست. ناصر این صداها را روی نوارهایش ضبط کرده بود که به عنوان یادبود داشته باشد و اکنون آن نواری که ضبط کرده در دست ما نیست، نمی‌دانیم چه شده؟ مفقود شده؟ ولی خاطرم هست که تمام آن روزهای اول انقلاب آن سرودهای انقلابی، آن صدای الله اکبر انقلاب، آن تکبیرها را همه ناصر ضبط کرده بود. سخنرانی آقای مطهری، پیام های اول انقلاب که امام سخنرانی های کرده بودند از رادیو با وجود این که صدا یکم پارازیت داشت ولی ضبط کرده بود که این نوار را داشت ولی الان در دسترسمان نیست.

یاران امام را ناصر شناخت کامل داشت و دقیقا شخصیت های انقلابی را آشنایی با روحیه و افکارشان داشت و دقیقاً در مورد شخصیت هر کدام ناصر تجزیه و تحلیل می کرد. خاطرم هست مثلا وقتی که قطب زاده آن زمان ادعا می‌کرد که از یاران امام است یا دکتر یزدی (ابراهیم یزدی)، ناصر برای اطرافیان بازگو می‌کرد و می گفت این ها خالص نیستند با امام آمدند ولی خالص نیستند. یادم هست مثلا آن روزها در جامعه بنی صدر مطرح بود و ناصر تحلیل می‌کرد شخصیت بنی صدر را و می گفت: من فکر می کنم که این صداقت کامل ندارد، از رفتارش مشخص است! فکر می کنم مشابه طلحه و زبیر باشد.

کتاب های استاد مطهری، آقای علامه طباطبایی و کتاب های دکتر شریعتی را به طور کامل مطالعه می کرد و جهاد اکبر حضرت امام و کتاب هایی در مورد مادی گرایی، مکتب سوسیالیست، ناصر به طور کامل بررسی کرده بود و مکتب مادی گرایی، سوسیالیست را کامل شناخت داشت. همیشه می گفت باید کتاب های مخالفین اسلام را مطالعه کنیم تا بتوانیم با کتاب‌های اسلامی مقایسه کنیم.

مثلاً چند کتاب از لنین مطالعه کرده بود، کتاب هایی در مورد انقلاب های بزرگ دنیا مثل انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب الجزایر و لیبی مطالعات زیادی در مورد کتاب مکتب صهیونیست داشت و در مورد شناخت اسرائیل و به وجود آمدن اسرائیل، کتاب های زیادی خوانده بود و کتاب هایی در مورد جنگ هند و انقلاب هندوستان گاندی تمام این ها را مطالعه کرده بود. کتاب ویتنام، کتاب جمیله بوپاشا که در مورد انقلاب الجزایر بود که آن زمان قدغن بود، ناصر مطالعه کرده بود.

آن زمانی که در مدرسه علوی بود اطلاعات زیادی در ابعاد مختلف داشت و همیشه می گفت: مسلمان واقعی نباید یک بعدی باشد باید چند بعدی باشد، باید اطلاعات کافی و کامل داشته باشد، باید ضد ضربه باشیم. اگر اطلاعات کامل و مطالعه از مثلاً فرض کنیم از کمونیست ها نداشته باشیم، آدم وقتی باهاشون بحث می‌کند گول می خورد و آدم را از راه بیرون می‌کند و باید عین حضرت علی البته نه مثل حضرت علی بلا تشبیه در ابعاد کوچکتر، آدم چند بعدی باشد و همه فن حریف باشد تا گول نخورد.

با هواداران این گروه هایی که آن اوایل انقلاب خیلی مطرح بودند شاید ۲۰ گروه سیاسی در مملکت بود که گروه مثلاً سازمان منافقین یا به قول خودشان مجاهدین سازمان، چریک های فدایی خلق، حزب توده سازمان، با مطالعه تمام نشریات مثلا رنجبر روزنامه امت و جبهه ملی نهضت آزادی و تمام این کتاب‌هاشان باهاشان بحث می‌کرد و به طور کامل می‌گفت: خط امام را باید از لابه لای این بحث‌ها و از لابلای این نشریات ما باید پیدا کنیم.

می گفت: خط امام مثل یک تار موی که در یک اقیانوس می‌خواهیم پیدایش کنیم است چون همه می‌گفتند ما خط امامی هستیم. حزب توده می گفت ما خط امامی هستیم، روزنامه امت یعنی جنبش مبارزین مسلمان می گفتند ما خط امام راستین هستیم، جبهه ملی می گفت: من خط امامی هستم، نهضت آزادی می گفت من خط امامی هستم، همه آن زمان می خواستند ادعا کنند ما خط امامی هستیم و خط امام راستین ما هستیم در حالی که همه دروغ می گفتند و همه منافق بودند و همه اشتباه می کردند. همه می خواستند موقعیت سیاسی و مقام به دست بیاورند چون انقلاب پیروز شده بود می خواستند مقامی بدست بیاورند بنابر این همه ادعا می کردند.

راه خط امام را جز آن افراد نادر، جز یک عده افراد صدیق همتای مالک اشتر در زمان حضرت علی یک همچین اشخاصی مثل ناصر و امثال ایشان می توانستند خط امام را پیدا کنند و ما هم کنار ایشان الهام می گرفتیم از ناصر و دوستانش و امثال ناصر و روحانیانی، ما هم به هر حال افتخار آشنایی با خط امام را تا حدودی پیدا کرده بودیم و به این سعادت رسیدیم که خط امام را پیدا کنیم.

ناصر می گفت که از یاران امام به دکتر بهشتی بیش از همه علاقه داشت و به استاد مطهری. ناصر می گفت: امام را اگر بخواهیم خلاصه کنیم وجود امام را، شخصیت امام را بخواهیم خلاصه کنیم خلاصه ای از امام را می توانیم بگیم آقای مطهری و مجسمه ای از امام را می توانیم بگیم آقای بهشتی. می گفت: بهشتی از ابرار است بارها و بارها تکیه اش این بود که می گفت که بهشتی از ابرار و شخصیتی استثنایی دارد. آقای طالقانی را دوست داشت و به بهشتی احترام می گذاشت چون از یاران صدیق امام بود.

به هر حال انقلاب تمام شد. اول اسفند 57 که به فرمان حضرت امام دانشگاه‌ها و ادارات دولتی دوباره بازگشایی شد، ناصر به همراه دوستانش از کرمان دوباره به تهران برای ادامه تحصیل دانشگاه آمدند. دوران جالبی بود، دوران دانشجویی ولی با مبارزه، همه چیز با مبارزه، مبارزه انقلابی بود. مبارزه با ساواکی هایی که در لباس معمولی در مردم بودند و گارد شاه که در مردم بودند و ترور می‌کردند مردم را. اوایل انقلاب خیابان های تهران را پاسداری می‌کردند. شب تا صبح پاسداری می‌کردند. خیابان های تهران را سنگربندی کرده بودند و پاسداری می کردند.

درسته که انقلاب پیروز شده بود ولی هنوز گارد شاه و ساواک در خیابان ها در مردم بودند و مردم را ترور می کردند و می‌کشتند. هنوز انقلاب احتیاج به پاسداری داشت. کمیته‌هایی در تهران باز شده بود مال مردم در هر محله‌ای، در هر مسجدی. ناصر با این کمیته ها ارتباط داشت و فعالیت می کرد ولی خب سنگر دانشگاه را حفظ کرده بودند.

دانشگاه‌ها آن زمان تبدیل شده بود به سنگر مبارزه مال ِ احزاب. هر حزبی یک قسمت از دانشگاه را گرفته بود به عنوان سنگر و اسلحه برده بودند تو دانشگاه. حتی مواد منفجره، حتی نارنجک. هر اتاقی مال یک حزب بود و پایگاه تبلیغاتی حزبشان مثلاً حزب توده، سازمان چریک های خلق، سازمان مجاهدین خلق و یک گوشی ای هم مثلا به دانشجویان مسلمان داده بودند. همه یک پایگاه داشتند. در آن جو آشفته همه شعار انقلابی می‌دادند، همه ادعای خط امام می کردند، همه مسلحانه و همه اسلحه در دست داشتند چون سلاح های پادگان ها همه در دست مردم و جوان ها و دانشجویان بود.

در یک چنین جوی، دانشجویان راستین انقلابی، دانشجویان مسلمان راستین، آن ها که امامی بودند در یک چنین جوی فعالیت می‌کردند و مبارزه می‌کردند. روزنامه داشتند، نشریه داشتند و بحث می کردند و خط امام را سعی می‌کردند در جامعه معرفی کنند. سعی داشتند که دانشجویان منحرف را، چپی را یا راست گرایان تند رو را به خط امام هدایت کنند. در این زمان ناصر از اتاق اجاره ای به خوابگاه دانشگاه رفته بودند.

خوابگاه دانشگاه تبدیل به سنگر مبارزه شده بود. انجمن اسلامی دانشگاه تبدیل شده بود به سنگر مبارزه، انجمن اسلامی دانشگاه تبدیل شد به مسجد. ناصر یکی از اعضای ثابت انجمن اسلامی در دانشگاه شریف بود که فعالیت تبلیغاتی در نشریه آن زمان دانشگاه هم داشتند. به هر حال خاطرات زمان دانشجویی خیلی مفصل است و اگر بخواهیم جز به جز بگیم شاید مقداریش را دوستان دانشجویش بتونم بگم.

گاهی اوقات از خوابگاه شب می آمد منزل ما و با ما بحث‌های روز را مطرح می‌کرد و واقعاً دل پردردی داشت. هم ناصر هم خودم و هم دوستانش می‌نشستیم در مورد جو آن زمان و این گروه های سیاسی و خیانت‌های که می‌کردند و تهمت‌ها و ناسزاهایی که به شخصیت های انقلابی می‌زدند مخصوصاً به آقای بهشتی صحبت می کردیم. آن زمان خیلی انتقاد و تهمت و ناسزا می زدند به آقای بهشتی، آقای مطهری، آقای طالقانی، شخص امام و حاج احمد آقا خمینی.

ناصر می گفت: چه جوری باید این شخصیت های اصیل انقلاب را به مردم معرفی کنیم؟! گرچه مردم همه به امام اعتقاد داشتند ولی بعضی شان گول این نشریات چپ و راستی را می خوردند. همه‌شان مقالات سیاسی منتشر می‌کردند و به ظاهر حرف هاشون حساب بود اما در اصل دشمن انقلاب بودند. هر حزبی می خواست انقلاب را بکشوند به سوی خودش و این وسط تنها خط امام بود که عده‌ای پایبند خط امام بودند و سعی می‌کردند که انقلاب را در خط امام جهت بدهند.

وقتی دولت موقت مهندس بازرگان به فرمان امام مستقر شد در مملکت، خاطرم هست که ناصر از اوضاع آن روز مملکت اصلا راضی نبود و می‌گفت: مهدی! انقلاب پیروز شده و شاه رفته اما آثار شاه هنوز در جامعه هست. کارهایی که دولت داره انجام میده کارهای انقلابی نیست و اصلاً با خط امام مطابقتی ندارد.

در آن زمان امام تشریف برده بودند قم و به اصطلاح مملکت را سپرده بودند بدست دولت موقت ولی از دور هدایت می کردند و تحت نظر داشتند و نظارت داشتند به کارها. خاطرم است که ناصر مسائل سیاسی روز را که تحلیل می کرد بعضی اوقات گریه می‌کرد و اشک می ریخت و می گفت: ابدا این انقلاب، آن انقلاب که ما می خواستیم نیست! این کارهایی که انجام می شود، این ها، آن کارهایی نیست که امام می خواست! این خط علی نیست! آنی که امام می‌خواست این ها نیست! این خط امام خمینی نیست! و رنج می برد از این مسائل.

در این زمان گاهی درس، گاهی هم مبارزه، گاهی هم با گروه های سیاسی بحث و زد و خورد و این ها داشتند. چون ناصر از امام الهام می‌گرفت و ملاک حرکتش در خط امام بود و صحبت‌های امام بود از این جهت کلمه به کلمه صحبت های حضرت امام را تجزیه و تحلیل می‌کرد. خاطرم هست آن زمان که امام در قم بودند شب که امام مثلا یک سخنرانی می‌کردند روز این سخنرانی امام را قشنگ، کلمه به کلمه، تجزیه و تحلیل می کرد و می گفتند که خط امام را باید از توی این صحبت ها پیدا کنیم و چه باید کنیم تو این اوضاع که دولت موقت در راس کار است و انقلابی هم عمل نمی کند، تکلیف ما و وظیفه ما چیه؟ امام دارد به ما خط میدهد لابلای صحبت هاش.

به هر حال خرداد شد و این این ترم دانشگاه ناصر تمام شد و تابستان شد و به کرمان آمد. تابستان ۵۸ ناصر در کرمان بود و من هم مرخصی بودنم و آمده بودم کرمان. خاطرم است که وقتی بنیاد مسکن انقلاب اسلامی به فرمان حضرت امام تشکیل شد ناصر جزء اولین کسانی بود که در بنیاد مسکن در تابستان فعالیت می‌کرد. خاطرم است که ناصر و دوست شان آقای احمد آب بر که الان مدیرعامل ترانشا است در تقسیم زمین فعالیت می کردند.

یادم است ماه مبارک رمضان بود و ناصر روزه بود و با دهن روزه، روزها تا غروب برای تقسیم اراضی فعالیت می کردند و الان یک گلوله ای از طناب در منزل پیش مادر است که این گلوله‌ همان گلوله طنابی بود که با آن زمین‌ها را تقسیم می‌کردند و خاطرم هست که ما به ناصر می گفتیم برای خودت هم و برای آینده هم یک تکه زمین اختصاص بده تا خانه داشته باشی و بسازی. ناصر می‌گفت تا زمانی که همه ی مردم صاحب زمین نشده اند من برای خودم امکان ندارد بردارم. زمانی برای خودم بر می دارم که بفهمم در شهر هیچ بی خونه ای نیست و حتی برادر بزرگش قاسم آمد و ازش زمین خواست به او هم نداد! همانند حضرت علی که با عقیل رفتار کرد عین همان به قاسم گفت: هنوز وقت تو نیست، تو مجردی! اجازه بده اون هایی که متاهل هستند، زمین بگیرند و خونه دار شوند بعد برای شما این کار را بنیاد مسکن انجام می‌دهد.

خاطرم هست که وقتی پیام و فرمان امام برای تشکیل جهاد سازندگی صادر شد، ناصر در جهاد سازندگی هم (آن زمان هنوز ارگان های انقلابی شکل نیافته بودند مثلاً بنیاد مسکن هنوز یک پرسنل خاصی نداشت یا جهاد و مردم به شکل نامنظم و به شکل مردمی فعالیت می کردند) ناصر جزء اولین هسته مرکزی تشکیل جهاد سازندگی بود.

روزها فامیل ها و مردم را در مسجد جمع آوری می کردند و با اتوبوس می رفتند به روستاهای اطراف شهر برای مثلاً درو گندم یا شخم زمین یا برداشت محصولات کشاورزان و به کشاورزان و روستاییان کمک می‌کردند. تابستان ۵۸ که تمام شد و دوباره اول مهر شد، ناصر به تهران برگشت برای ادامه تحصیل دانشگاه و تابستان ایشان به این شکل گذشت، فعالیت های بنیاد مسکن و جهاد سازندگی و در کنارش فعالیت های تبلیغاتی و انقلابی و ارشاد مردم. شب و روز و لحظه به لحظه ناصر کار می‌کرد و ما شاهد این فعالیت‌ها بودیم و در مساجد سخنرانی می‌کرد، در نماز جماعت صحبت می‌کرد، در جلسات قرآن که الان هم بعضی از دوستان جلسه قرآنی اش مثلا آقای حاج حسین رزم حسینی یا آقای رضا سخی این جا هستند شاهد و ناظرند، آیات قرآن را تفسیر می کردند برای خودشان و برای مردم و اصولاً راه تکاملی داشت طی می کرد.

خاطرم هست قانون ماده ۵ که مربوط به ولایت فقیه است این ماده مطرح شده بود، جامعه در تب و اضطراب و التهاب بودند عده ای ناراحت بودند که نکنه این ماده تصویب نشه و ولایت فقیه در قانون جمهوری اسلامی نباشد اگر نباشد همه احساس می‌کردند که اونهایی که خط امام بودند احساس می‌کردند که بعد از امام انقلاب در خطر است ممکن مسیرش عوض بشود ممکن خط امام عوض بشود از این جهت خاطرم است که با ناصر بحث می کردیم.

درباره مسئله ولایت فقیه منحرفین می گفتند که ولایت فقیه اگر تصویب بشه میتونه در جامعه دیکتاتوری و استبداد بوجود بیاره و انحصارطلبی بوجود بیاد ولی خط امامی ها از مسئله دفاع می کردند و از جمله ناصر شدیداً از این قانون ولایت فقیه دفاع می کرد و می گفت اگر این تصویب بشه در قانون اساسی، مملکت و انقلاب همیشه محفوظ میمونه و هیچ وقت منحرف نمی شود چون اگر ولایت فقیه در راس مملکت نباشد که به عنوان یک سکان دار و یک چوپان است، ممکن است رئیس جمهوری که با رای مردم انتخاب می شود مثل بنی صدر از کار در بیاید و یا ممکن است رئیس جمهور را خارجی ها بخرند و در اثر فشار، در اثر مسائل سیاسی و بین المللی ممکن است خط و مسیرش عوض شود و مملکت یواش یواش کشیده بشود به طرف استبداد به طرف وابستگی‌های سیاسی و دوباره مستعمره بشیم مثل زمان قبل از انقلاب مثل زمان پهلوی و قاجار از این جهت ولایت فقیه جزء لازمه جمهوری اسلامی بود که الحمدالله تصویب شد. روزی که این قانون به تصویب رسید یادمه ناصر شب تا صبح از خوشحالی نخوابید و نماز شکر به جا آورد و شیرینی پخش کرد به خاطر تصویب قانون ولایت فقیه.

ناصر در اوایل مهرماه سال 58 مجدداً بازگشت به دانشگاه تا درس دانشگاهش را ادامه بده و دولت موقت هم مستقر بود و مسائل روز مطرح بود. روزنامه هایی مثل روزنامه نهضت آزادی، مثل روزنامه انقلاب اسلامی، مثل روزنامه جبهه ملی، از این قبیل، این ها راست گرا بودند و از دولت موقت شدیدا حمایت می‌کردند و خاطرم هست که رادیوهای بیگانه مثل رادیو آمریکا از این ها حمایت می کردند، از روند سیاسی جامعه، روند آن روز مملکت. عده ای هم روزنامه های چپی بودند، مثل حزب توده، روزنامه مردم، روزنامه جنبش، این ها چپی بودند یعنی با دولت موقت مخالف بودند که مخالفتشان را اعلام می‌کردند ولی خط امام یک چیز دیگری بود نه چپ بود نه راست بود.

خیلی‌ آدم در آن زمان اشتباه می‌کرد، می‌دید یک عده‌ای مخالفت می کنند با دولت و یک عده موافقت می‌کنند و خط امام هم مخالف با روند سیاسی روز بود، از این طریق در آن مقطع عده ای از روزنامه های چپی و احزاب چپی خودشان را به خط امام متصل می کردند و می گفتند ما خط امامی هستیم و با دولت مخالفیم، ببینید همین جور که امام با دولت مخالفه ما هم مخالفیم پس خط امامی هستیم و این جوری خودشان را متصل به خط امام می‌کردند.

از این جهت امام هم در قم مصاحبه هایی داشتند و صحبت های داشتند هر روز با گروه‌های که ملاقات می‌کردند در مورد مسائل روز اظهارنظر می کردند به جامعه خط می‌دادند بدون هیچ موضع گیری که با هیچ حزب و گروهی چیزی باشه چون امام متوجه بودند اگر با هر حزب خودش را متصل بکنند آن حزب سو استفاده می کنند. به هر حال ناصر و خط امامی ها سعی داشتند که خط امام را پیدا کنند، ببینند که چه باید کرد، امام چه می خواد، امام الان توی سخنرانی‌هایش چی گفته، چه جوری از مردم توقع داره که مردم چه جوری حرکت کنند، آیا با دولت موقت بسازند و تحمل کنند، آیا بر علیه آن موضع گیری کنند، چه بکنند؟

امام در قم در یکی از سخنرانی های خود جمله معروف را فرمودند که رابطه با آمریکا به چه دردمان می خورد، ما رابطه با آمریکا را می خواهیم چه کنیم، رابطه با آمریکا مثل رابطه گرگ با میش است، خاطرم است آن شبی که امام این حرف ها را زده بودند، ناصر با من در منزل ما بود. از تلویزیون وقتی این حرف امام را شنید، ناصر چهره اش برافروخته شد و چشمهایش از حدقه داشت در میومد! رو کرد به من و گفت: ببین امام چی میگوید، امام میگوید ما رابطه با آمریکا را می خواهیم چه کنیم و این دولت موقت هم تمام ارتباطش با آمریکاست درست انگار نه انگار که انقلاب شده عین قبل از انقلاب عین نظام شاهنشاهی این دولت باید برداشته بشود این باید سرنگون بشود این سفارت آمریکای که در این جا هست باید برداشته بشود!

از آن روزها خاطرم هست که با دانشجویان دیگر توی دانشگاه جلساتی داشتند که من هم در جلساتشان شرکت می کردم و گاهی اوقات شبا در خوابگاه دانشگاه شریف بچه ها مسائل سیاسی را تحلیل می کردند و نتیجه گیری می‌کردند که باید یک حرکتی، یک جنبش بر علیه روند و مسائل آن روز انجام بشه. خاطرم است که آقای موسوی خوئینی‌ها هم با دانشجوها آمد و رفت داشتند و ارتباط داشتند و در جلساتشان شرکت می‌کردند و من هم بودم، ناصر هم بود و دوستان دیگر ایشان هم بودند.

دانشجویان همه تصمیمشان به این شد که سفارت آمریکا که در خیابان طالقانی تهران است اشغال بشود. می‌گفتند: رمز موفقیت و رمز انقلاب، اشغال این لانه است، لانه فساد بهش می گفتند. آمریکا از طریق لانه جاسوسی داره این جا بر علیه انقلاب ما جاسوسی می کند، اسمش رو گذاشته بودند لانه جاسوسی. به هر حال این فکر در دانشجویان اوج گرفت و خود من شاهد این مسائل بودم.

ناصر شب گاهی به منزل ما می‌آمد و می‌گفت: مهدی همین روزها ان شاء الله لانه جاسوسی آمریکا را اشغال می کنیم و شر آمریکایی ها و ارتباط آمریکایی ها ان شاء الله قطع می‌شود. هدفشان براندازی دولت موقت نبود، هدف دانشجویان این نبود ولی خوب طبیعتاً وقتی که لانه جاسوسی آمریکا اشغال می‌شود طبیعتاً دولت نمی‌توانست دیگر کار کند با آن جو و با آن اوضاع. از این جهت در یک روز که من تو اداره (اداره برق شمیران) پشت میزم مشغول کارم بودم، تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و دیدم ناصر است، گفتم: ناصر تویی؟ گفت: بله! گفتم: کجایی؟ گفت: همان جایی که باید باشم، مگه نگفتم دو سه شب پیش که باید چه بکنیم، کردیم به لطف پروردگار موفق شدیم. گفتم: تو سفارت آمریکا هستی؟ گفت: بله، من در سفارت آمریکا هستم! گفتم: گرفتید سفارت را؟ گفت: بله گرفتیم و من از میدان تجریش که اداره مان در تجریش بود تا سفارت آمریکا در خیابان طالقانی را سراسیمه آمدیم.

وقتی آمدیم، دیدیم جمعیت های مردم پشت در سفارت بود و ناصر و گروهی از دانشجویان داخل سفارت بودند و آمریکاها را گرفته بودند و من به هر شکلی بود از در پشت سفارت رفتم تو سفارت و ناصر رو دیدم و بچه های دیگر را دیدم که آمریکایی ها را گرفته بودند به شکل اسیر. روزهای اول به شکل اسیر اما وقتی که تسلیم شدن به شکل عادی. ناصر در سفارت مشغول فعالیت شد. ناصر شب های سرد (چون سفارت آبان تسخیر شد و رو به زمستان رسیده بود) در محوطه سفارت پاسداری می داد. خاطرم هست بعضی از دوستان از پاسداری طفره می‌رفتند و بهانه ‌هایی می‌آوردند که می‌خواهیم برویم کار داریم، فلان جا باید برویم سر بزنیم، ناصر به جای تمام دوستانش که می‌گفتند می خواهیم برویم کار داریم، پاسداری می دادند در لانه جاسوسی.

گاهی اوقات خاطرم هست که می گفت ده ساعت امروز پاسداری دادم و این چنین در سفارت بود و طبیعتاً فعالیت‌های سفارت درس ناصر را تعطیل کرد. ناصر دیگه نمی تونست به دانشگاه بره. می گفت: اولویت با اینه، این واجب تر از دانشگاهه. اجازه بدید ما اول انقلاب را تثبیت کنیم و مملکت تثبیت بشه و مستقل بشه اوضاع و امنیت برقرار بشه، برای درس خواندن ترم بعد وقت هست. حالا یک ترم هم ما عقب بمانیم چه می شود؟!

خلاصه یادمه وقتی سفارت اشغال شده بود اولین اطلاعیه که دانشجویان مسلمان می‌خواستند صادر کنند که از رادیو منتشر بشود ناصر به من گفت که مهدی ما داریم با بچه‌ها مشورت می‌کنیم با توجه به این گروه‌های زیادی هستند که همه می‌خواهند خودشان را به خط ما متصل کنند ممکنه این حرکت انقلابی اشغال سفارت را گروه‌های چپ چون با دولت روز و با آمریکا مخالف بودند به خودشان متصل کنند و به خودشان اختصاص بدهند از این جهت ناصر می گفت در این فکر هستم که چه نامی برای خودمان انتخاب کنیم یا چه عنوانی انتخاب کنیم که آن ها سوء استفاده نکنند.

بعد از مشورت های زیاد به این نتیجه رسیدند که بیایند نام دانشجویان مسلمان پیرو خط امام را بگویند چون ‌گفتند اگر کلمه مسلمان نباشد ممکن هست گروه‌های چپ بگویند ما کردیم و اگر پیرو خط امام را نگوییم ممکن هست گروه‌های راست بگن ما هستیم! به هر حال منتظر بودند که ببینند موضع گیری امام چیه که خوشبختانه بعد از چند ساعت امام اطلاعیه داد و خوشبختانه حمایت کرد از حرکت بچه ها.

وقتی که امام حمایت کرد ناصر خاطرم هست که خیلی خوشحال بود ناصر و بقیه بچه ها (حدود ۴۰۰ نفر دانشجویان بیشتر نبودند که سفارت را اشغال کرده بودند) این ها خوشحال شده بودند از حمایت امام چون مضطرب بودند آیا امام از این حرکت حمایت می کنند یا نکنند؟ وقتی حمایت کرد می دونستند که مردم همه حمایت می‌کنند.

از این به بعد راهپیمایی‌های مردم، راهپیمایی‌های میلیونی بود که مقابل سفارت آمریکا بود و من هم با سفارت ارتباطاتی داشتم. ناصر در آن جا فعالیت چشمگیری داشت، شخصیت بارزی بود، مخلصانه عمل می کرد و سعی می کرد جلوی دوربین کمتر بیاید.

یادم هست انتخابات اولین ریاست جمهوری که بنی صدر انتخاب شد زمانی بود که سفارت آمریکا در اشغال دانشجویان بود و خاطرم هست که صندوق رای گیری را برده بودند در داخل سفارت که دانشجویان بتوانند رای انتخاباتی بدهند. یادم هست که ناصر جلوی دوربین نیامد و ناصر پشت دوربین رفت و رایش را تو صندوق انداخت. یادمه وقتی می‌خواست رای را تو صندوق بیاندازد وضو گرفت و از خداوند استمداد کرد که رایش اشتباه نباشد. ما نفهمیدیم که رایش چی بود. پرسیدم به کی رای دادی، نگفت. گفت: رای مخفی است اگه بگم که ارزش نداره! سه نفر کاندید بودن یکی بنی صدر یکی دکتر حبیبی بود و یکی هم تیمسار مدنی. فکر می‌کنم ناصر به دکتر حبیبی رای داد به هر حال این دوران تمام شد.

بنی صدر سخت علیه بچه ها موضع گیری می کرد موذیانه رفتار می کرد و همش سعی می کرد که حرکت بچه ها را مخدوش کند، انقلابی بودن حرکت بچه ها را مخدوش کند. تو جامعه همش سعی می کرد این حرکت را به دولت منصوب کند یا بگوید که بچه ها کار بدی کردند. آن زمان تو سخنرانی های خود بنی صدر می گفت: این حرکت به نفع مملکت نیست، باعث قطع رابطه سیاسی ما میشه، باعث انزوای مملکت میشه که دانشجویان از خودشان دفاع می کردند و معتقد بودند این حرکت به نفع این انقلاب هست.

به هر حال بنی صدر که ما همان زمان می گفتیم مثل عمر و عاص رفتار می کنه و موذیانه رفتار می کند، آخرش هم نتوانست گروگان‌ها را از چنگ بچه ها در بیاره. خیلی سعی می کرد که بچه ها را از چنگ ناصر و این ها و دانشجویان در بیارد ولی بچه ها مخالفت می کردند و می گفتند: ما زمانی گروگان ها رو تحویل می دهیم که آمریکا شاه و تمام دارایی‌ها را به ایران برگرداند، به مردم ایران برگرداند.

یک خاطره ای دارم از زمان اشغال سفارت آمریکا که ناصر آن جا بود. یک شب عروسی دختر عمه اش بود و دعوت کردند از ناصر که در عروسی حضور پیدا کند و بیاد عروسی که البته عروسی هم در نزدیکی سفارت بود در میدان سپاه (عشرت آباد سابق). خاطرم هست که شب عروسی ناصر با لباس رزمی و پوتین با یک موتور گازی که از یکی از دوستانش گرفته بود یک ساعتی در عروسی آمد و رفت. خاطرم است که وقتی ناصر آمده بود آن جا، چون همه مردم می دانستند که ناصر در سفارت هست و آن روز بحث افشای اسناد لانه مطرح بود و جامعه در تب و اضطراب افشای اسناد بودند، مردم می‌گفتند: امروز چه سندی، مال کی منتشر میشه؟ هر روز مردم نگران بودند و مضطرب بودند که دانشجویان امروز سند کی رو افشا می‌کنند و به خاطر همین جو اضطراب و هیجان بود که مردم ریخته بودند دور ناصر و به جای این که توجه به عروسی داشته باشند همش از ناصر سوال می پرسیدند. ناصر جان دیگر می خواهید چه کسی را افشا کنید، از کی دیگه باید حمایت نشود، سند کی باید افشا بشود؟ و ناصر می گفت: هر چه خدا بخواهد هر چه آن جا در اسناد باشه ما منتشر می‌کنیم و هرچی خدا بخواهد کار ما به خاطر خدا بوده و به خاطر انقلاب بوده نه به خاطر این که خدای نخواسته بخواهیم کسی را افشا کنیم یا آبروی کسی را ببریم اگر هم کسی افشا می شود به خاطر این که مردم بشناسند و گول حرفهاشان را نخورند و مسئولیت های بالای مملکت را نگیرند و پست های کلیدی را اشغال نکنند.

خب کسانی که افشا می شدند افراد و مهرهای وابسته آمریکایی بودند مثلاً آقای مقدم مراغه ای و آقای امیرانتظام یا فرض بفرمایید دکتر میناچی، دکتر یزدی، دکتر مدنی، خود همشهری ما این ها مهره های آمریکایی بودند و باید افشا بشوند خلاصه همش از این حرفا می زد و مردم را ارشاد می‌کرد.

به هر حال بعد از یک سال گروگان‌ها تحویل دولت شهید رجایی شد و عملاً دیگه کار لانه جاسوسی تمام شد و بعد از آن که گروگان‌ها تحویل دولت شد، ناصر و سایر دانشجویان رها شدند از لانه جاسوسی و ناصر آمد کرمان. خب هر کدام از بچه های دیگر هم طبیعتاً به شهرشان یا آن جایی که فعالیت می کردند رفتند. ناصر آمد کرمان و این جا وارد سپاه پاسداران کرمان شد و لباس سپاه پوشید چون ناصر ادعا داشت و می گفت در این برهه باید از مملکت، از انقلاب پاسداری و نگهداری بشود. درسته شاه رفته و طاغوت رفته و الان هم دولت انقلابی سرکار هست ولی جامعه نیاز به پاسداری دارد، دستاوردهای انقلاب باید حمایت بشود و حفظ بشه از این جهت می گفت الان مقدس ترین لباس، لباس سپاه است، سپاه پاسداران است.

ناصر وارد سپاه شد و چند تا از دوستان دیگر هم آمدند وارد سپاه شدند از قبیل آقای احمد آب بر که الان مدیر عامل شرکت راه سازی کرمان ترانشه هستند، آقای مصطفی موذن‌زاده که الان مدیر عامل مس سرچشمه هستند و آقای رضا صخی که الان مدیر عامل سازمان آب کرمان است و چند تای دیگر از دوستانشان که من الان حضور ذهن ندارم، این ها همه وارد سپاه شدند و تمرینات رزمی شروع کردند.

خاطرم هست که صبح زود بعد از نماز صبح می رفتند در بیابان های و کوه های اطراف کرمان و تمرین های رزمی می‌کردند، تمرین تیراندازی اسلحه، پرتاب نارنجک، خمپاره حتی بمب، سینه خیز عملیات‌های رنجری، عملیات‌های زیر آب و انواع و اقسام عملیات های رزمی را یکی دو ماه کاملاً فرا گرفت. اسلحه باز کردن، اسلحه های های مختلف از قبیل ژ3 از قبیل کلاشینکف به هر حال کاملا فرا گرفت مخصوصا با عشقی که ناصر به رسته پاسداری و رزمی داشت خیلی خوب فرا گرفت. مثل کسی که سال ها در ارتش بوده کارهای ارتشی و نظامی را یاد گرفت.

ناصر در سپاه بود تا آن جایی که حالا جنگ هم شروع شده بود عراق حمله کرد به انقلاب اسلامی به مرزهای جمهوری اسلامی تجاوز کرده بود و چند منطقه مرزی را اشغال کرده بود از قبیل اراضی خوزستان، خرمشهر، اراضی فکه، سوسنگرد، اراضی مناطقی از غرب کشور از جمله منطقه سومار اشغال کرده بود و ناصر با چند تا از بچه های دیگر فکر جبهه رفتن به سرشان زد و می‌گفتند: ما دیگر عملیات های رزمی را یاد گرفتیم و مملکت هم در تجاوز هست و الان وظیفه ما هست برویم برای دفاع از مرزهای جمهوری اسلامی.

یک گروه ۱۱ نفری تشکیل دادند در آن زمان که هنوز سپاه پاسداران تشکیل نشده بود به طور منسجم که مثلاً فرمانده مشخصی داشته باشد یا پرسنل مشخصی باشد و هنوز به شکل مردمی بود و ناصر اینا جزء اولین گروه سپاه پاسداران بودند در تیپ ثارالله بودند. در آن زمان هنوز لشکر نبود و تیپ ثارالله بود که ناصر جزء تشکیل دهندگان آن تیپ ثارالله بودند و ناصر همزمان با تعلیمات آموزش های رزمی و بدنی فعالیت های مذهبی و جلسات قرآن و فعالیت‌های سیاسی را همچنان ادامه می داد و همیشه به من و به دوستان دیگرش می گفت که مسلمان واقعی باید یک بعدی کار نکند دو بعدی باشد که هم روحش تقویت بشود و هم جسمش، هم از نظر معنویات هم از نظر جسمی.

تفسیر قرآن را به نحو احسن کار می‌کرد، را قرآن خیلی کار کرده بود و نهج البلاغه را خیلی تجزیه و تحلیل می کرد. خطبه های حضرت علی را خیلی به طور کامل تفسیر می‌کرد و تحلیل می کرد، با زمان فعلی مقایسه می‌کرد و تشبیه می‌کرد اوضاع صدر اسلام با اوضاع فعلی و اوایل انقلاب مقایسه می‌کرد و تحلیل می‌کرد. کتاب جهاد اکبر حضرت امام خمینی را چندین بار خوانده بود و معتقد بود اگر آدم نکاتش این کتاب‌ را بکار ببندد از نظر روحی تکامل پیدا می کند و می تواند بر نفس خود مسلط بشود. کتاب ولایت فقیه حضرت امام راه همین جور مطالعه کرده بود. ولایت فقیه را یکی از اصول اصلی جمهوری اسلامی می‌دانست.

به کوهنوردی خیلی علاقه داشت و معتقد بود انسان همین جوری که قادر است به کوه سعود کند به قله های بلند و مرتفع سعود بکند همین جور باید از نظر روحی و از نظر معنوی هم انسان سعود کند و تکامل پیدا کند. خیلی از این جهت کوهنوردی را دوست می داشت و همیشه چه در کرمان چه در تهران و چه در جاهای دیگر کوه می رفت.

به هر حال در شهریور ماه 59 مملکت مصادف شد با تجاوز عراق که مرزهای اسلامی مورد تجاوز واقع شد. روحیه ناصر به نحو دیگری داشت شکل می گرفت. ناصر آن ناصر اوایل انقلاب نبود، این ناصر آن ناصر زمان دانشگاه و دانشجویی نبود و زمان سفارت آمریکا نبود یک حالت تکامل یافته پیدا کرده بود و کاملا مشخص بود و می دیدیم که ناصر در جهت تکامل قدم برداشته و پله‌ ها را یکی پس از دیگری طی کرده است.

همیشه می‌گفت که باید بریم به جبهه، امروز مملکت احتیاج به دفاع دارد و باید از انقلاب دفاع کرد. باید جمهوری اسلامی وجود داشته باشد تا ما وجود داشته باشیم تا مردم باشند تا انقلاب باشد. از این جهت با عده‌ای از دوستانشان در جلسات مذهبی که شب ها داشتند در جلسات قرآن و در کمیسیون هایی که در سپاه با هم داشتند و در گردهمایی ها، تصمیم گرفته بودند که به جبهه بروند.

یک گروه ۱۱ نفری تشکیل دادند که ناصر و چند تا از دوستای دیگرشان، شهید محمود اخلاقی و شهید اکبر محمد حسینی جزء همین گروه بودند و شهید علی ماهانی فرد جزو همین گروه بودند، 11 نفر بودند من الان درست هر 11 نفرشون را نمیدونم. یکی دیگر از افراد این گروه آقای علوی بودند، شهید محمدعلی ایرانمنش، آقای علی ماهانی که شهید شدند این ها گروهی بودند که ۱۱ نفره حرکت کردند به طرف کردستان که آن جا با گروه‌های ضد انقلاب مبارزه کنند و رفته بودند به کرمانشاه از آن جا به سنندج و مهاباد و رفته بودند در کامیاران مدتی را در کامیاران بودند.

حدود دو سه ماه اقامت داشت که توی این مدت کوتاه، مدتی کار قضاوت را انجام می داد یعنی گروه‌های ضد انقلاب را که توی سپاه یا ارتش اسیر می کردن می‌آوردند ناصر به آموزش این ها و تبلیغ می پرداخت. حتی کلاس های ارشادی آن جا گذاشته بودند برای مردم و کلاس های سواد آموزی، کلاس های ارشادی قرآن از این کلاس ها آورده بودند که عده زیادی از مردم اهل تسنن آنجا گرایش پیدا کردند به انقلاب اسلامی و خلاصه ناصر بعد از کامیاران مدتی اونجا بود و به منطقه سومار رفته بودند.

سومار یک منطقه بود در اشغال ارتش عراق و تپه های سومار هدف بچه ها بود که آزاد بشود این گروه رفته بودند در تپه های سومار مستقر شده بودند و در مجاورتشان هم لشگری از ارتش وجود داشت، شاید هم کمتر از لشکر، یک تیپی از ارتش بود که بچه های ما با آقایون ارتش ارتباط داشتن. برای دفاع از تپه های سومار و آزادی از تپه های سومار مشقات زیادی اونجا کشیدند.

خاطرات خیلی تلخی از آن تپه های سومار دارند به طوری که آذوقه نداشتند و سرمای سختی بوده و آزوقه وقتی می‌رسید آقایان ارتشی ها به اندازه خودشان بوده و نمی توانستند به این ها برسانند و از این لحاظ از نظر آذوقه و لوازم و سوخت در مضیقه بودند ولی تحمل می‌کردند. گاهی اوقات ناصر می گفت ما در تپه‌های سومار مثلا در ۲۴ ساعت یک یا چند تا دونه نخود کشمش مثلاً می خوردیم یا یک تیکه نان خالی یا هر چیز به هر حال آن جا مدتی مستقر بودند و تصمیم گرفتند یک عملیات که طرح ریزی کرده بودند را انجام بدهند و خودشان تپه های سومار را از اشغال ارتش عراق بیرون بیاورند و آزاد کنند.

روز عاشورا سال 59 بود که تصمیم می‌گیرند که حمله کنند و بچه ها جلو باشند و بچه های سپاه و ارتش از دور توپخونه هدایت کنند و تصمیم می گیرند که این تپه ها را آزاد کنند و روز عاشورا تپه آزاد می‌شود ارتش عراق آنجا عقب نشینی می‌کند و حالا وضعیت آن عملیات و آن چه آن روز اتفاق افتاد و طرز برخورد با تانک ها و با عراقی ها به چه نحو بوده به نظر من بهتر است از دوستای همرزمش که در آنجا بودند مثل آقای علوی که در حال حاضر در حیات هستند از ایشان سوال بشود در مورد وضعیت آنها.

شهید محمود اخلاقی آنجا در اون عملیات بود و ناصر الهامات زیادی از خصوصیات اخلاقی و دینی و از تقوا و ایمان محمود اخلاقی گرفته بود و می تونیم بگیم که شهید اخلاقی در تکامل ناصر نقشه داشته، خیلی هم نقش داشته است. جمله هایی که می گفتد و صحبت هایی که می کرده نقش داشته و ایثار و اخلاص که داشته و خیلی ناصر تعریف می‌کرد از اخلاص شهید محمود اخلاقی و می‌گفت که در روز عاشورا که می خواستیم حمله کنیم محمود اخلاقی غسل شهادت کرده در آن اطراف نمی دانم خانه ای بوده چی بوده غسل شهادت کرده و حمله می‌کنند و عملیات شروع میشود و محمود اخلاقی در ظهر عاشورا بعد از این که تپه ها را آزاد می‌کنند و چندین تانک از ارتش عراق را از بین می‌برند و عراقی ها عقب نشینی می کنند، محمود اخلاقی به درجه شهادت می‌رسد و شهید می شود.

بعد که تپه آزاد می شود جسد شهید اخلاقی را میاورد به تهران که از تهران بیاره کرمان و شب که آمده بوده تهران جنازه را گذاشته بود در معراج شهدا شب آمد پیش من در منزل ما و ما بعد از مدتی دیدیم که ناصر از جبهه برگشته با آن حالت و با اون وضع روحی و با اون قیافه و موی بلند، محاسن بلند و مدتی حمام ندیده بود و سر و وضع بسیار آشفته، به هر حال جبهه ای بود.

وقتی آن شب ناصر را دیدیم سخت در آغوشش گرفتیم و خیلی خوشحال شدیم و ناصر از خاطرات جبهه سومار برای ما گفت و وضعیت شهادت شهید اخلاقی را برای ما گفت و یادم نمی رود که به من می‌گفت، مهدی! شهید محمود اخلاقی خوش به حالش درست مثل امام حسین به شهادت رسید روز عاشورا با غسل شهادت بعد از نماز ظهر و عصرش و می گفت من حسرت محمود اخلاقی را می خورم، ای کاش من جای او بودم او سعادت داشت به شهادت رسید ما هنوز به آن درجه سعادت نرسیدیم.

خلاصه بعد جنازه محمود اخلاقی را آورده بود کرمان که در کرمان خاکسپاری بشود با خانواده محمود اخلاقی ارتباط برقرار کرده بود و یک سخنرانی خیلی داغ و پرهیجان در مراسم هفتم شهید اخلاقی در منزل شهید اخلاقی، ناصر ایراد کرد که صدای سخنرانی و نوارش موجود است و در اختیار هست و خاطرم است که ناصر از وضعیت محمود به نحوی می‌گفت و تعریف می‌کرد که هر شنونده ای منقلب می شد و اگر ضعف هایی در ایمانش و در خصوصیت اخلاقیش بود برطرف می‌شد.

ناصر در آن روزها دیگر آن ناصر قدیمی نبود، ناصر تبدیل شده بود به یک انسان چند بعدی، یک انسان تکامل یافته هم از نظر بدنی و رزمی و جبهه‌ای و هم از نظر روحیه ایثار و شهادت طلبی و هم از نظر درجات اخلاص و تقوا و معلومات مذهبی، تفسیرهای قرآن و نهج‌البلاغه و معلومات سیاسی و شناخت شخصیت حضرت امام.

خلاصه یک انسان کامل و یک اعجوبه استثنایی شد. من کمتر مثل ناصر سراغ داشتم خیلی کم و به ندرت خصوصیاتی همچون مالک اشتر و حضرت حمزه داشت. به خاطر دارم که ناصر در این مراحل دیگر سعی می کرد که غذاهای متنوع نخورد و غذاهای خیلی ساده بخورد و شب ها روی زمین می خوابید و اکثرا شب ها، نماز شب می خواند و همیشه با تلاوت قرآن زنده وقتش رو می گذروند و لحظه ای را بدون انگیزه زندگی نمی‌کرد.

هیچ وقت بی کار نمی نشست یا مشغول کتاب خواندن یا مطالعه بود یا آموزش نظامی بود یا در جلسات مشغول کارهای ارشادی و فرهنگی بود و یا در سپاه بود یا مشغول کوهنوردی. به‌ هرحال لحظه را بی کار نمی نشست. بعد از مدتی ناصر دوباره به منطقه سوسنگرد اعزام شد با گروه دیگری از به منطقه سوسنگرد که برای آزادسازی سوسنگرد سپاه رفتند.

خاطرم هست که شهید محمد علی فتحعلی شاهی در این سفر شهید شد و جنازه ایشان را ناصر باز به کرمان آورد و تحویل داد و خاطرات این جبهه را و این جنگ را شهید محمدعلی ایرانمنش و شهید علی پور ماهانی مصاحبه کردند که الان نوارهای هر دو این دو شهید در دسترس است که به آنها ان شاء الله توجه می شود.

در این دوران بود که ناصر تکامل زیادی یافته بود و آرزوی شهادت داشت و همیشه درد دل می کرد و می گفت: ای کاش هزار جان داشتم و هر هزار جان خود را در راه امام خمینی نثار می‌کردم و یادم می گفت: امام در بین این همه مردم عاشق و علاقه مند، در بین این جامعه انقلابی واقعا تنهاست و همیشه می‌گفت: امام تنهاست. ما می گفتیم چه جوری تنهاست؟! ناصر می گفت: امام از دست مقدس مآبهای متعصب رنج می‌برد، هرگز خط امام را کسی نمیتوند درک کنه این خط بسیار والایی دارد.

شهید اخلاقی در آن جبهه سومار تاثیر زیادی در تکامل ناصر داشته که عرض کردم به هر حال این وضع روحیه ناصر و شهادت‌ طلبی ایشان دوستانشان و خانواده‌اش و ماها را به فکر انداخت که یک کاری کنیم ترتیبی قائل بشیم و ترتیبی اتخاذ کنیم که ناصر دیگر جبهه نرود، چون می دانستیم اگر برود حتما حتما شهید می‌شود و می گفتیم: حیفه! و همه می‌گفتند: حیفه، همچین مهره ای، همچنین اعجوبه ای در جامعه نباشد می خواستیم آن وجود داشته باشد، حفظ بشود.

به هر حال با توصیه یکی از دوستانش، آقای اکبر میرزایی که ایشان هم شهید شدند و خدا رحمتشان کنه ما ترتیبی قائل شدیم که ناصر جبهه نرود یعنی استاندار وقت آقای مهندس ساوه را دیدیم ایشان از ناصر دعوت کردند و گفتند بیاید برود در منطقه جبال بارز جیرفت و بخشدار آن جا بشود. آن منطقه الان در دست اشرار و در دست قاچاقچیان هست. آنجا همه اشرار مسلح هستند و هر کسی هم خب بخشدار اونجا بوده یا به شهادت رسیده به دست اشرار یا این که خسته شده و برگشته. کسی را نداریم که این پست را قبول کند و مردم به خصوص از دست خوانین منطقه خیلی رنج می‌برند و خوانین اونجا خیلی نفوذ دارند و اذیت می کردند مردم رو و هنوز انقلاب تو اون منطقه جا نیافتاده و مردم شناختی از آن ندارند.

این بود که ناصر را تحریک و تشویق کرد برای قبول این مسئولیت و ناصر قبول کرد و آقای ساوه استاندار گفتند که این هم عین جبهه است مثل این که شما در جبهه هستید و هیچ فرقی نمی‌کند و ناصر طی یک حکمی از طرف استاندار به بخشداری جبال بارز قبول شد و رفتند در آنجا و آن جا مشغول شدند.

خصوصیات کاری و رفتاری و اخلاقی ایشان در اونجا بسیار گفتنیه. حالا ای کاش می شد که ارتباطی با آن منطقه برقرار می‌شد و مردمی که اون زمان آنجا بودند و از نزدیک دیدند کارهای ناصر را ارتباط برقرار می‌شد با آن ها تا از خصوصیات و کارهای ناصر بگویند. همان زمانی که مردم می‌آمدند از آنجا ما می‌دیدیم به ما می‌گفتند: ناصر اصلا در بخشداری که اتاقی داشته باشد به اصطلاح اتاق استراحت کاش هرگز نمی رفته بیرون از بخشداری می خوابیده و شرایط خیلی سخت مانند مستضعفین منطقه زندگی می کرده و می گفت تا زمانی که آنجا مردمش در محرومیت باشند من که مسئول منطقه هستم باید مثل پایین ترین طبقه مردم زندگی کنم.

مردم می گفتند: ما دیده بودیم که آذوقه و شکر کوپنی، پنیر، روغن نباتی، آرد گندم و چیزای دیگر ناصر خود به دوش می‌کشید و یا با قاطر یا اسب می‌برد به دورترین نقاط جبال بارز و تحویل مردم مستضعف می داد. یا یکی از همکاران می گفت: یک بار داشتیم با ناصر از جیرفت می‌آمدیم که در بین راه دیدیم که یک مینی بوس پر از مسافر وسط آب گیر افتاده بود و نمی‌توانست نه جلو برود و نه عقب و مینی بوس خاموش شده بود و مردم وسط آب گیر افتاده بودند. ناصر از ماشین پیاده شد و شلوارش را بالا زد و کفشش را درآورد و دونه دونه این مسافران را بر دوش گذاشت و از آب خارج کرد و آن طرف برد.

این چنین صحنه‌هایی از ناصر زیاد تعریف می‌کردند، ما چند چشمش را بیشتر ندیدیم به هر حال این دو سال هم اونجا رنج بسیاری برد، مخصوصا از دست خوانین منطقه. خوانین توطئه می‌کردند بر علیه اش حتی بعضی از خوانین هم در دستگاه های دولتی عدالت آن زمان نفوذ داشتند و بر علیه ناصر توطئه می‌کردند ولی ناصر بدون اعتنا به این حرف ها و این ها به کار و مسئولیتش ادامه می‌داد و حدود یک سال و نیم شد که در جبال بارز استاندار بود.

به هر حال ناصر دیگر خسته شده بود نه از کار بلکه می گفت که این جا برای من ساخته نشده من باید در جبهه باشم من باید در جایی باشم که از انقلاب بیش از این جا دفاع کنم، این جا را هر شخص عادی هم میتواند اداره کند، یک کس عادی هم بهش بگی بیا برو پست بخشداری، قبول می کند!

این بود که ناصر به هر نحوی بود استعفا داد که استعفاش را استاندار نمی‌پذیرفت حتی وزیر کشور وقت و این هم بگم که ناصر در آن جا که بخشدار بود مدتی برای مهاجرین جنگی (جنگ زده ها) در معیت آقای مهدوی، شهردار جیرفت خیلی کار و همکاری کردند و خاطرات زیادی از این یک سال و نیم داریم که بعد ایشان که از آن جا آمدند استعفا کردند و مجدداً به سپاه برگشتند و به تیپ ثارالله ملحق شد و مجدداً اعزام شد به جبهه و در دو سه تا عملیات مهم آن زمان شرکت کرد و بعد از عملیات دوباره برمی گشت کرمان و به هر حال دیگر تبدیل شده بود به یک جنگنده تمام عیار.

بعد ناصر فکر ازدواج به سرش زد. عقیده داشت که ازدواج یک برنامه تکاملیه، باید مسلمان ازدواج کند تا کامل بشود، تکامل پیدا کند و از این جهت به فکر ازدواج افتاد و گفت اگر شهید بشم آرزو دارم که مسلمان کامل باشم و ناقص به شهادت نرسم و از هر جهت تکامل پیدا کرده باشم. این شد که از طریق خواهرمان که یکی از دوستانشان بود با یک خانواده‌ای ارتباط برقرار شد و آشنا شدند و از دخترشان خواستگاری کردند.

مادر این دختر با توجه به شناختی که روی ناصر داشت بسیار علاقه مند بود به این ازدواج. بلاخره عروسی سر گرفت البته عروسی چه عرض کنم. به نحو سنتی خیلی ساده مراسم عقدی اجرا شد. من خاطرم هست که خانم ایشان و خود ناصر می‌گفتند که ما این چند روز را می خواهیم برای خودسازی و تزکیه روح کار کنیم و روی این برنامه ها کار کنیم و بیشتر مزار شهدا می رفتند. اخلاق و روحیه و تقوای ناصر روی این دختر خانم تاثیر زیادی گذاشته بود به طوری که ایشان از ناصر الهام گرفته بود ایمانش خیلی کامل شده بود.

وقتی که ناصر تصمیم گرفت جبهه برود ، خانم ایشان که خانم بسیار با تقوا و تحصیل کرده و مومنی بودند نامه‌ای برای ناصر نوشتند و آن را به خود ناصر دادند در یک پاکت دربسته و گفتند که وقتی رسیدی جبهه این نامه را باز کن و بخون. گویا ناصر وقتی که رفته بود، طاقتی که برسه به جبهه را نداشته و در بین راه این نامه را باز کرده و قرائت کرده و خوانده بود.

دوستای همسفر ایشان می‌گفتند: خانمش گویا در نامه (آن نامه الان هست و موجوده و در برنامه رادیویی متن کامل اون نامه قرائت شده و خوانده شده) خانم ایشان طلب شفاعت کرده از ایشان و عذرخواهی کرده بود و حلالیت خواسته و ناصر را تشویق کرده به مبارزه، به جنگ، به یاری امام خمینی و حتی آیه "أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" را برای ایشان بازگو کرده در نامه و گفت ناصر جان حضرت امام امروز به سربازانی مثل تو نیازمند است.

خلاصه ناصر جبهه میرود. شب اول که رسیدن اهواز در دعای کمیل شرکت کردند و یکی از دوستانش شهید ایرانمنش تعریف می‌کرد که (نوار ایشان هم هست) ناصر در دعا اخلاص زیادی داشت خیلی اخلاص فراوان داشت و اگر روح دعا بعضی وقت ها نداشت جلسه دعا را ترک می‌کرد. آن روز در دعای کمیل اهواز، ناصر حال دیگری داشت و حضور ذهن در جلسه دعا نداشت و به همین علت جلسه دعا را ترک کرد و به خارج از جلسه رفت و کارهای دیگری انجام داد.

به هر حال عملیات خرمشهر داشت شکل می‌گرفت، عملیات آزادسازی منطقه آبادان و خرمشهر و لشکر ثارالله کلاً یکی از لشگرهای فعال و پیشرو بود در آزادی خرمشهر و ناصر در آن عملیات مسئولیت تبلیغاتی جبهه را برعهده داشت. خلاصه روزی که، روز شب آخر به یکی از برادران به نام علی ماهانی که شهید شده‌اند ایشان گفتند (آقای ماهانی هم نواری دارند و مصاحبه ای که این مطلب را گفتند) که من خانمم خواب دیده که دارند شیرینی تقسیم می‌کنند، در طول این ماه شربت می‌دهند و شیرینی می دهند و من فکر می کنم تو این سفر من یک مزدی از خداوند خواهم گرفت.

آقای ماهانی میگوید : ناصر جان این حرف ها چیه که میزنی؟! ناصر می گوید: نه من مطمئنم که این سفر، سفری هست که خداوند به من مزدم را خواهد داد و با یک حالت عجیبی اون شب آخر تا صبح نخوابید و در بیابان های اطراف جبهه، اطراف اردوگاه راه می رفته و قدم می زد و نماز شب می‌خوانده تا صبح و صبح نماز صبحش را می خواند و میاد در چادر، در سنگر یک چند دقیقه ای چرتی بزند، درازی بکشد و چند دقیقه‌ای بخوابد، بچه ها دیگر بلند می‌شوند که نماز صبح بخوانند فکر می‌کنند که ناصر نماز را نخوانده است. گفت: ناصر بلند شو نماز بخوان و ناصر لبخندی می زند و می گوید که من نمازم را خواندم شما بخوانید.

به هر حال یکی دو ساعت بعد عازم می‌شوند به طرف جبهه و به طرف خط اول و عملیات شروع می شود و به هر حال آن روز خرمشهر آزاد شد، سوم خرداد سال ۱۳۶۱ بود که خرمشهر آزاد می‌شود از دست ارتش عراق و ناصر ظهر سوم خرداد وارد خرمشهر می‌شوند و در مسجد جامع خرمشهر نماز ظهر و عصرشان را به جا می آورند که این آخرین نماز ناصر بوده و می رود در نخلستان ها تبلیغ را شروع می کند، چون امام فرمان داده بودند که حتی الامکان اسرار را نکشید و سعی کنید که عراقی‌ها را دستگیر کنید تا می تونید دستگیر کنید که این ها بی گناهند و گول خوردند، این ها باید ساخته بشوند، به راه راست هدایت بشوند.

ناصر بعد از عملیات آزادسازی خرمشهر در بعد از ظهر همان روز، یک بلندگوی خیلی قوی برداشته بود که زبان روزه هم بوده گویا، رفته بود در نخلستان‌های اطراف خرمشهر و نهج البلاغه را قرائت می کرد با بلندگو و آیه‌های قرآن را و پیام های حضرت امام را برای عراقی ها قرائت می کرد که به همین علت گروه گروه از عراقی‌ها اسیر می‌شدند و تسلیم می شدند و خودشان را به ارتش اسلام تسلیم می کردند.

در همین حال که ناصر مشغول تبلیغات بود، خمپاره ای از راه دور به طرف او می‌زنند و در اثر برخورد این خمپاره چندین ترکش به بدن ناصر می خوره و یک گلوله ای هم، تیر ژ3 زیر قلبش می خورد و خمپاره هم چندین جای بدن او را پاره پاره می کند و ناصر به زمین می‌افتد و بلندگوی تبلیغاتی نهج البلاغه و پیام های امام در دستش در نخلستان‌های خرمشهر با زبان روزه در گرمای خرداد ماه خرمشهر به خاک می افتاد.

بعد از یکی دو ساعت دوستان میان و پیدایش می‌کنند که هنوز جان داشته و هنوز نفس داشته و زنده بوده با برانکارد ایشان را می برند به چادر، یک ساعت همانجا زنده بوده و همش ذکر می‌گفتد یا صاحب الزمان ادرکنی، یا صاحب الزمان ادرکنی و در همین حالت با قیافه نورانی و تبسمی خاص که عکس هایی که ازش ما گرفتیم، عکس هایی که از جنازه اش گرفتیم معلوم است آن تبسم خاص که لحظه آخر شهادت بر لبانش نقش بسته بود.

ناصر شهید می‌شود و گویا لحظه های آخر قیافه ناصر طوری بوده است که بچه هایی که اطراف جنازه‌اش بودند می‌گفتند که دقیقا ما امام زمان را آنجا احساس ‌کردیم و فهمیدیم که ناصر امام زمان را در آخرین لحظات دیده و در مراسم تشییع جنازه ایشان هم در فلکه مشتاق کرمان همسر ایشان بلندگوی سیار به دستش گرفت و برای مردم که برای تشییع جنازه آمده بودند که مردم زیادی هم بودند جمعیت در حدود ۱۰۰ هزار نفر سخنرانی جامه ای کردند.

ایشان گفتند: مردم من می خواهم از شخصیت ناصر که الان در بالای سر جنازه اش هستید برای شما بگم که این ناصر چه جوری انسانی بوده، چه جور شخصیتی داشته و ایشان یک سخنرانی کرده که افسوس نوار سخنرانی ایشان در دست نیست که امروز بگذاریم ببینیم آن روز ایشان چی گفته ولی خود خانم ایشون الان حضور دارند و می دانند چی گفتند اگر حضور ذهن داشته باشند و بازگو کنند. گویا از تقوای ناصر گفتند و از روح شهادت طلبی ایشان و از ایمان ایشان گفتند، از عشق به امام گفتند و زندگی مشترک ۲۰ روزه شان را برای مردم تشریح کردند و گفتند که ناصر شهید معمولی نیست و مقامش از مقام ملائکه هم بالاتره.

به هر حال این بود داستان زندگی شهید ناصر برادر کوچکتر من. بیان من خیلی قاسر و الکن است که بتوانم همه چیز در مورد ایشان بگویم اما حتی الامکان تا اونجایی که حضور ذهن داشتم و می‌توانستم گفتم. ان شاء الله موفق باشید.
مصاحبه با مادر شهید ناصر فولادی(خانم فاطمه حسنی)
تاريخ 1375/10/24
راوي مادر شهيد
شرح
* حاج خانم لطف بفرمایید از دوران بارداری این شهید والامقام توضیحاتی را لطف بفرمایید بدهید.

- بسم الله االرحمن الرحیم روزی من نشسته بودم لب حوض روی خانه نمیدانم چند ماهگی ناصر را حامله بودم یک مرغی آمد نشست روی سر من. من عکسش را توی آب می دیدم. آقایش آن را از عقب می دید دو دقیقه طول کشید پرید رفت من از بابای ناصر فولادی پرسیدم مرغ چه رنگ بود؟ این چی بود؟ گفت فاطمه مرغ سبز رنگی بود. این علامت این است که بچه ای در شکم تو هست.

چیزی که من یادم هست وقتی من ناصر را حامله بودم قدیمی ها می گفتند باید سوره یوسف را بخوانی به سیب فوت کنی و بخوری بچه خوشگل میشود. من هر روز سوره یوسف را میخواندم به سیب فوت میکردم میخوردم. وقتی سیب نبود همین طور سوره یوسف را میخواندم من هر روز سوره محمد را میخواندم می گفتند اگر این سوره را بخوانید بچه باتقوا میشود با ایمان می شود با گذشت می شود.

ناصر هم وقتی به دنیا آمد وسیله های قدیم مثل حالا نبود. ناصر سرما خورد. دوا و دکتر و سرماخوردگیش خوب شد تا وقتی که دو سالگی هر جا می رفتم همراهم میبردمش نماز می خواندم کنار میخواباندمش مسجد میرفتم روضه می رفتم همراه خود می بردمش تا سن دو سال و نیمه که شد میبردمش ملا مکتب. در مکتب ناصر قرآنش را خواند کتاب حافظش را می خواند صبح هرچی همراه ناصر میکردم ملا میخندید و می گفت که هر چیز همراه ناصر می کنی با تمام بچه ها می خورد حتی می آید جلو من می گوید ملا شما هم بخورید. خوب قرآنش را خواند ملا گفت این بچه خیلی بچه ی با گذشتی هست خیلی بچه با ایمانی می شود. وقتی ناصر شهید شد ملا که پیرزن بود آمد اینجا خیلی برای ناصر گریه کرد. می گفت همان وقتی پهلوی من بوده من می دیدم این بچه اصلا غیر از آن بچه ها بوده. بالاخره قرآنش را کتاب حافظ را کتاب های دینی را می خواند بعد وقتی می آمد اینجا من هر کاری داشتم در خانه به بچه های دیگر میگفتم این طور کاری را بکنید اگر آنها نمی کردند ناصر پیش قدم بود می گفت: مامان من می روم خرید می کنم چه می خواهید؟ خرید بیرون را ناصر می کرد. توی خانه هر کاری من می کردم با من همکاری می کرد. حتی من جارو می کردم ناصر خاک ها را جمع می کرد. ناصر با این سن کمش حتی قدیم ها لوله کشی آب نبود من می بایست آب از چاه بکشم لباس بشورم. من آب از چاه می کشیدم می نشست کمک من لباس می شست. می گفت مامان تو بشور من ورآب می کشم. وقتی که من خمیر می کردم ناصر می آمد می گفت: مامان می خواهی آب روی دستت بریزم. وقتی نان می پختم کمکم می داد. بالاخره غیر از بچه های دیگر بود. در هر کاری ناصر غیر از بچه های دیگر بود. وقتی هنوز مدرسه نمی رفت توی خانه با خواهر و برادرانش بسکت بازی می کردند. بعضی مواقع می نشست به خواهرانش کتاب یاد می داد هر وقت هم می نشستند بحث همیشه مذهب بود و دین بود و قرآن بود. از سن بچگی علاقه به این کارها داشت. دوستانش که در کوچه بازی می کردند یکی پسر همسایمان هست الان در راضیه فیروز چشم پزشک است. یکی از دوستانش در دادگاه است. یکی از دوستانش فوت کرده. این دورانی است که من یادم هست. تا اینکه می رسد به دوران مدرسه توی مدرسه جیحون ثبت نامش کردم. آقای حاج ملک رئیس مدرسه بود وقتی که رفت سال اول سال دوم فروشگاه مدرسه دست ناصر بود حاج ملک می گفت غیر از ناصر کس دیگری باشد فروشگاه ورشکست می شود. همیشه تکبیر نماز را ناصر می گفت. توی مدرسه خیلی با دوستان خوب بود. با گذشت بود خیلی ناصر باصداقت بود. درس یاد بچه ها می داد.

بعضی وقت ها می آمد می گفت خانمم بین من و بچه ها استثنا می گذارد. می گفتم مامان طوری نیست. وقتی امتحان دادی معلوم می شود. وقتی امتحان داد ناصر کلاس پنجم شاگرد اول شد وقتی آقایش رفت پرونده اش را بگیرد آقای حاج ملک تبریک گفت، گفت ناصر همه چیز دارد آقایش این کلمه را می گفت ولی خب در مدرسه شاگرد اول شد. در مدرسه جیحون شاگرد اول شد. آمدیم بردیم ثبت نامش کردیم رفت دبیرستان علوی. آن موقع می بایست امتحانی بدهند بعد بروند. دبیرستان علوی امتحان داد. در آن امتحان هم قبول شد. رفت دبیرستان علوی توی چهارم آبان بود. آنجا هم آقای مشارزاده وآقای نصری بود. خیلی از کسانی که معلمش بودند ازش راضی بودند بین بچه ها ماهی یک دفعه امتحان می گذاشتند. هرکس شاگرد اول می شد پدر و مادر ها را دعوت می کردند جایزه بهش می دادند. ناصر همیشه یا اول بود یا دوم حتی یک روز خوشحال بود گفت: مامان قرآن عبدالباسط را به من دادند.

آقای مشارزاده میگفت: هیچ وقت ناصر من را ول نمی کند زنگ های تفریح هم می آید از من درس می پرسد. کلمپه می خرید می برد برای دوستش بفروشد. من می گفتم بروید با هم شریک بشوید. می گفت: مامان چه طور اخلاقی داری؟ دوست و همکلاسی آدم این حرف ها را ندارد.

از همان کلاس اول راهنمایی که رفت دوم سر سفره که می نشستیم شام و نهار بخوریم، ناصر می نشست راجع به نفت صحبت می کرد. راجع به سیاست صحبت می کرد. عکس شاه می آمد روی صفحه تلویزیون، ناصر ناراحت می شد فورا تلویزیون را خاموش می کرد، می گفت: مامان شما که خبر ندارید وضع ایران چه طور است. توی خانه نشستید اصلا خبر ندارید چه طور است. می گفت: آن سالی که امام را تبعید کردند اگر شما مادران بلند شده بودید سر و کار ما جوانان به اینجا کشیده نمیشد. شما مادر ها و پدر ها آن سالی که امام را تبعید کردند بلند نشدید. میگفتم: ناصر این حرف ها را میزنی ساواکی ها می آیند می گیرنمان یا مهدی را تهران می گیرند. می گفت: نه مامان من حالا خودمان هستیم این صحبت ها را می کنیم. الان این وزیر نفت که توی تلویزیون دارد صحبت می کند شما نمی دانید این نفت دارد کجا می رود. پولش دارد صرف چه چیزهایی می شود. اصلا ناصر طاقت دیدن عکس شاه را نداشت.

* حاج خانم لطفا بفرمایید درباره وضعیت مالی خانواده قبل از تولد شهید و زمان تولد ایشان تذکراتی را بفرمایید.

- وضع امکانات مالی از همان وقتی که ناصر را حامله بودم تا حالا همین وضعی که می بینید همین طور بوده هیچ تغییری نکرده آن وقت لوله کشی آب نبود می بایست آب از چاه بکشیم یک تلویزیون رنگی هم داشتیم. پنکه نداشتیم کولر نداشتیم وضع مالی آقایش هم یک کارمند مخابرات بود در این صورت من بهترین مدرسه را بچه هایم را می فرستادم. بهترین مدرسه کرمان همین مدرسه علوی بود که من ناصر را فرستادم هر وقت آقای ساوه برگه را می داد برای شهریه که شهریه بدهیم ناصر می آمد و می گفت: مامان آقای ساوه حواله کرده تو این ورقه را بگیر هروقت آقا پول توانست بدهد به آقایم بگو آقای ساوه شهریه را حواله کرده مثلا به من می گفت: مامان من کفش می خواهم می گفتم باشه دیگر همین یک بار می گفت: تکرار نمی کرد، میرفتم خودم برایش می خریدم. مثلا میگفت: من فلان کت و شلوار را می خواهم میگفتم: باشه دیگر چیزی نمی گفت تا من برایش می خریدم. هیچ وقت حرفی را دوبار تکرار نمی کرد یا بیاید بگوید خریدی نخریدی؟ یا مثلا برای اینکه خجالت از رویش نکشم تکرار نمی کرد یا بعضی بچه ها می گویند ما چرخ می خواهیم ناصر اسم چرخ و موتوری نمی برد. تنها چیزی که خیلی سفارش می کرد کتاب بود مثلا فلان کتاب که من به محض اینکه می گفت: برایش میخریدم از هر لحاظ ناصر بچه صرفه جویی باگذشتی بود.

خیلی پدر مادرش را دوست داشت اهل خانواده را. خیلی به من علاقه داشت. توی نامه هایی که از جبهه برایم نوشته، همیشه نوشته گریه نکنی اهل خانواده را ناراحت نکنی، خدا مومنان را به صبر فرمان داده. هرچه نامه از جبهه داده در آن نوشته مامان صبر کن و در نامه هایش خدایا شهادت زیر پرچم جمهوری اسلامی را نصیبم کن و نوشته مامان دعا کن من شهید شوم خیلی ناصر دلش می خواست بشود این امکانات مالی ما بوده یک زندگی متوسط معمولی خانه ی قدیمی بود که توی همین خانه زندگی می کردیم. اصلا خوشش نمی آمد آن زندگی بالا شهر و آن خانه های بالای شهر و امکانات و ناصر هیچ وقت روی قالی نمی خوابید همیشه روی موکت می خوابید. همچ وقت در هوای خنک نمی خوابید همیشه می رفت گرما در اتاق می خوابید. اصلا روحیه این بچه غیر از روحیه بچه های من بود اصلا کاملا مشخص بود.

* رابطه خانواده شما با خویشاوندان قبل از تولد شهید به چه صورت بوده؟

- روابط ما با خانواده با همسایه ها با قوم و خویش هرکه، خوب بود انقلابی بود مذهبی بود نمازی بود ما رفت و آمد می کردیم یکی را که ما می دانستیم اهل خمسی و زکاتی نیست آمد و رفت نمی کردیم ناصر وقتی اول راهنمایی رفت همه چیز را خودش تشخیص می داد حتی در شب عروسیش رفتم یکجا دعوت کنم اسم نمیخواهم ببرم دو نفر از اقوام رفتم دعوت کنم چایی گرفتند جلویش نخورد تا آن خانه بعدی هم رفتیم از اقوام نزدیک چایی آوردند هیچی نخورد وقتی که برگشتم گفتم: مامان چرا چایی نخوردی؟ چرا شیرینی نخوردی؟ گفت: مامان اینها سر سال ندارند غذای حرام، تو چطور به من می گویی بخور؟ گفت: من می دانم زندگی اینها چیز هست زندگی اینها از چه شرایطی تشکیل شده من این هم برای خاطر تو آمدم همراه تو دعوتشان کنم و الا من اینطور جاها نمی روم.

وقتی می خواستیم برای عروسیش یک چند نفر از اقوام را دعوت کنیم به من گفت: مامان به هیچ کس نگویی ماشین بیاره من خودم با این موتورم هرجا که خواستی می برمت هرجا که گفتم: من را با این موتور برد و دعوت کردیم هرجا که می دانستیم اینها خوبند مذهبی هستند، نمازی هستند، قرآن خوانند، چیزی میخورد.

* فعالیت هایی که در آن زمان در منزل انجام می دادید ذکر کنید. مثلا روضه خوانی، نذر، جلسه قرآن خوانی،مراسم دعا اگر موردی بود ذکر فرمایید.

- جلساتی که ما در این خانه داشتیم ، در ماه رمضان ده روز آقایش افطاری میداد الان من خودم ادامه می دهم ناصر خیلی خوشحال بود از این برنامه مامان ان شاالله یک وقتی وضع خوب بشود غیر از افطاری ده روز هم روضه بخوانیم. جلسات قرآن ما داشتیم یک وقت دعای کمیلی دعوت می کردیم یا می رفتیم دعای کمیلی، دعای توسلی از این برنامه ها بود این برنامه های مذهبی تا آنجایی که برایمان امکان داشت. سفره ختم انعام خیلی وقت ها می انداختم از این برنامه ها خیلی خوشش می آمد، وقتی هم می گفتم: مامان من امروز می خواهم این کار را بکنم خیلی خوشش می آمد. می گفت: مامان هر چی میتوانی از همین کارها بکن همین کارها به دردت می خورد.

* روابط اعضای خانواده به چه صورت بوده روابط مادر و پدر و فرزندان در محیط منزل به چه صورت بود؟

- ناصر یک اخلاقی داشت اگر این خواهر کوچک ترش اگر یک وقتی می زدش می آمد و می گفت: مامان الان این خواهرم که من را زد من نمی توانم این را بزنم؟ می گفتم: چرا! می گفت: نه من نمی زنم شما بهش بگویید، چرا ناصر را زدی؟!

با دوتا برادر بزرگترش هیچ وقت اهل دعوا نبود بچه هایم در خانواده هیچ وقت اهل دعوا و بحث نبودند یک وقت می نشستند با برادر بزرگترش بحث مذهبی و دینی می کرد. خیلی وقت ها اوقات بیکاریشان را می رفتند روی خانه با هم بازی می کردند وقتی من می گفتمک مهدی یا آن برادرش بیا برو بیرون اینطور کاری بکن یا قدیم ها تلفن نبود بیا برو دکان حاج جواد اخلاقی ببین نامه از تهران برایمان آمده اینها نمی رفتند می گفت: من می روم مامان هر کاری داری به خودم بگو همیشه پیش قدم بود. همیشه حاضر بود ببیند من چی می گویم برخیزد برایم فرمان ببرد.

با خانواده و برادرش خوب بود خانواده ما همیشه اهل ایمان و نماز و قرآن و روضه بوده رابطه اش با آقایش خیلی خوب بود با من خودم بهتر بود هر درد دلی هر چیزی داشت می آمد به خودم می گفت وقتی می خواست مشورتی بکند اکثر مشورت ها توی زندگی ناصر با آقای ساوه بود هروقت به من می گفت: من می خواهم این کار را بکنم. من میگفتم: نه می گفت: باشه مامان من از تو مشورت کردم یا آقایم حالا می روم از آقای ساوه هم می پرسم ببینم آقای ساوه چی میگه! حتی ناصر می خواست برود حوزه علمیه، من گفتم: مامان ناصر تو می خواهی بروی حوزه؟ گفت: بله گفتم: من دلم می خواهد درس بخوانی یک مهندس بشوی گفت: مامان روحیه من، هدف من، دلم می خواهد بروم حوزه ولی برای خاطر شما که دلت می خواهد من یک مهندس بشوم باشه درس میخوانم. حتی یک روز آمد گفت: مامان می خواهم از رشته ریاضی بروم رشته تجربی من گفتم: نه دیگر یک کلام می گفتم نه دیگر بالای حرف من حرفی نمیزد می گفت: مامان من طوری درس می خوانم ان شاالله مهندسی قبول می شوم جبران زحمات که تو برایم کشیدی، نگاه کردن به روزنامه که ببینی من دانشگاه قبول شدم. گفتم: آرزوی هر پدر و مادری همین است. از آقای ساوه هم مشورت کرده بود گفته بود من بروم حوزه علمیه؟ آقای ساوه گفته بود: نه درس ات را بخوان ناصر تو اگر بخواهی کاری بکنی آدم در هر لباسی می تواند به اسلام خدمت کند مگر بنا هست حوزه بروی در هر لباسی می توانی به اسلام خدمت کنی.

* در دوران کودکی شما بفرمایید که هم بازی های این شهید والامقام چه کسانی بودند اسامی آنها را نام ببرید.

- در دوران کودکی هم بازی هایش پسر همسایمان، پسر آقای سیدمظفر بوده. الان یکی از آنها توی راضیه فیروز چشم پزشک است. یکی سربازی خدمت می کند. یکی مهندس است در تهران. یکی هم در دادگاه است با این ها بازی می کرد. من به ناصر می گفتم: یا تو برو در خانه دوستانت بازی کن یا بیایید در خانه با هم بازی کنید والیبال بازی می کردند. ناصر خیلی علاقه به والیبال داشت دوستانش همه خوب بودند من نمی گذاشتم ناصر با دوستان بد آمد و رفت کند.

* در دوره خردسالی کدام یک از اعضای خانواده به آن نزدیک تر بودند و شهیدفولادی به کدام یک از آنها بیشتر علاقه داشتند؟

- در دوران کودکی ناصر به خودم علاقه داشت خیلی من ناصر را دوست می داشتم حتی سر سفره می نشستیم شام و نهاری بخوریم من یواشکی چیزی را در بشقاب ناصر می گذاشتم بعد می فهمید و می گفت: مامان تو خودت هیچ چیز نمی خوری تو همیشه همه چیز را می گذاری برای من وقتی من نگاه به صورت ناصر می کردم برای من از دنیا همین بهتر بود خیلی من ناصر را دوست می داشتم. خودش هم می گفت: مامان با این دوست داشتنی که تو از من داری و من الان که دارم جبهه می روم من می دانم خیلی برایت مشکل است ولی برای خدا صبر کن خدا صابرین را دوست داردخدا بندگان مومنش را دوست دارد. من می دانم برای مادر خیلی مشکل است ولی صبر کن. خیلی با خدا بود. هر مشورتی که می خواست بکند چون آقایش می خواست ناراحت نشود می آمد با من مشورت می کرد یا برادر بزرگش یا خواهر بزرگش با آنها مشورت می کرد.

* لطف بفرمایید بگویید ایشان در رابطه با آینده شان چه آرزوهایی داشتند؟

جواب: آرزوهای ناصر وقتی می نشستیم با برادر بزرگش مهدی صحبت می کردم می گفت: ناصر تو در آینده می خواهی چه کار بکنی میگفت: هیچی من می خواهم درس بخوانم بروم حوزه علمیه می خواهم روحانی بشوم برادرش میگفت: ناصر مگر هر کس حوزه رفت خوب می شود آدم اگر قلبش نیتش ایمانش خوب باشد در هر لباسی خوب است می گفت: نه من حوزه را دوست دارم دلم می خواهد در آینده بروم حوزه از من می پرسید: من می گفتم من دوست دارم درس بخوانی برایم یک مهندس شوی. وقتی که مهندس شدی می توانی در محیط کارت به اقوامت به دوستانت به دولت می توانی کمک کنی فقط دلش میخواست برود روحانی بشود بعد خودش گفت: من رفتم از آقای ساوه هم مشورت کردم آقای ساوه گفته بود حالا درست را بخوان وقتی دیپلم گرفتی آن وقت خواستی حوزه بروی برو.

* با کدام یک از اقوام مثلا عمو، دایی، عمه، خاله، دوستان یا همکلاسی ها رابطه صمیمانه تری ایشان داشتند؟

- با اقوام با عمه جان هایش با پسران عمه جانش رابطه اش خوب بود. الان پسر عمه جانش در توانیر مدیرعامل توانیر است. یکی هم تهران در مخابرات است. با این ها صمیمی بود باهم درد دل می کردند با خاله جانش خوب بود اکثر با پسران عمه جانش بهتر بود چون ناصر بیشتر با آدم های متوسط به پایین خیلی خوب بود یکی از اقوام ما دکان پارچه فروشی داشت مثلا یک روز به ناصر گفته بود نصف روز میتوانی توی دکان من باشی من بروم بیرون؟ گفته بود: نه من کاری به دکان تو ندارم من نمی توانم اگر توی دکان تو باشم از صدی ده هم کمتر می فروشم. آمده بود به من می گفت و می خندید: من این طور پیشنهادی به ناصر کردم ناصر گفته نه اصلا من کاری به دکان تو ندارم.

* ایشان در تصمیم گیری هایشان تا چه حد با شما مشورت می کردند؟

- ناصر بی مشورت من کاری نمی کرد هرکاری که می خواست بکند با من مشورت می کرد حتی جایی میخواست برود گفت: مامان من با دوستانم بروم شیراز ؟ گفتم: نه مامان شیراز می روی چه کار کنی؟ نرو گفت: چشم دیگر نپرسید چرا برای چی نروم هر تصمیمی که می گرفت مثلا تصمیم می گرفت برای دوستانش این کار را انجام بدهد می رفت جلو تا این کار را انجام بدهدتمامش کند. ملاحظه آقایش را خیلی می کرد چون می خواست ناراحت نشود می آمد با من مشورت می کرد. اینطور کاری می خواهم انجام بدهم، انجام بدهم؟ اینطور جایی می خواهم بروم، بروم؟ اینطور کتابی می خواهم بخرم، بخرم؟ حتی هر کاری که من می گفتم می کرد. بالای حرف من هیچ وقت ناصر حرف نمی زد تا وقتی دیپلم گرفت و از پیش من رفت هیچ وقت بدون مشورت من کاری انجام نمیداد. ناصر خیلی اهل مشورت بود با پنج و شش نفر یا حتی ده نفر مشورت می کرد با آدم های خوب اکثریت را می گرفت اهل اینکه خودسرانه یک کاری بکند بگوید من اینطورم و بلد هستم نبود.

* در سنین جوانی چه خصوصیتی در این شهید والامقام بود که او را از خواهران و برادران و هم سن و سالانش جدا می ساخت؟ به نظر شما چه تفاوتی در رفتار ایشان با خواهر و برادرانش و هم سن و سالانشون وجود داشت؟

- تفاوتی که بین ناصر بود آنها به من می گفتند: مامان این کفش را می خواهیم پشت کار را می گرفتند و تکرار می کردند. ناصر دعوایشان می کرد می گفت: نه یک مرتبه آدم به مادرش چیزی می گوید اگر امکانش باشد میخرد. ولی ناصر اگر یک مرتبه به من یک چیزی میگفت دیگر دومرتبه نمی گفت.

خیلی فرق می کرد از لحاظ کار خانه خیلی با من همکاری می کرد هر کاری که داشتم من سعی می کردم تو روی ناصر نگویم می گفت نه مامان به خودم بگو من خودم هر کاری داری می روم برایت انجام می دهم. خواهر و برادرانش می نشستند پای اخبار و تلویزیون ناصر همیشه با من بود میگفت مامان کاری داری برایت انجام بدهم مثلا من شب خوابیده بودم می آمد اول به من می گفت مامان خوابیدی هیچ کاری نداری میگفتم نه. خیلی فرق میکرد رفتار، گفتار ناصر بچه های من همه خوبند همه اهل تظاهرات و انقلاب هستند ولی ناصر غیر از آنها بود. از همان بچگی معلوم میشد. ناصر را من سه سال شیر دادم قدیم نه پستانک بود نه شیر خشک این را فراموش کردم بگویم هرکس می آمد منزل ما بچه همراهش بود ناصر می رفت می آوردش می گفت مامان به این شیر بده اسباب بازی که داشت می آورد باهم بازی می کردند طوری رفتار می کرد روی ربع ساعت این بچه را به طرف خودش جلب می کرد.

* از چه زمانی شما احساس کردید که رفتار و شخصیت ایشان در حال تغییر و تحول است؟ چه رفتارهایی شما در ایشان دیدید که موجب ایجاد اینطور نگرشی در مورد این شهید والا مقام در شما گردید؟

- از دوران دبیرستان که علوی را بستند رفت توی دبیرستان شریعتی قبلا نامش شاپور بود ناصر کاملا از دوران دبیرستان رفتار و کردارش عوض شد مثلا وقتی می رفت توی اتاق تابستان تیر ماه درس بخواند می گفتم: مامان گرما چه کار می کنی می گفت: درس می خوانم یک روز به خواهرش گفتم: برو ببین ناصر گرما توی اتاق چه کار می کند رفت و آمد گفت: مامان ناصر اعلامیه می نویسد اعلامیه های امام را می نویسد ما رفتیم نگاه کردیم دیدیم یک مشت آلبوم اعلامیه نوشته روزها درس می خواند شب ها یک نفر که راننده بود اسم و فامیلش یادم نیست سوار ماشین این فرد میشد می رفتند با یک نفر از دوستانش اطراف کرمان، ماهان، جوپار، باغین، قناغستان اعلامیه های امام را پخش می کردند. این ها را آن راننده بعد از شهادت ناصر آمد برای من تعریف کرد گفت: من ناصر را می بردم اطراف ها با دوستش نمیدانم ماهانی بود یا شهید ایرانمش. با دوستان جلسه داشتند مثلا توی مسجد بودند جلسات قرآن و دعای ندبه جلسه های سیاسی داشتند یک روز دیدم نشسته آن وقت کلاس دوم دبیرستان بود گوشه اتاق موکت بود رفتند توی اتاق نشستند من هم رفتم عقب گوش دادم دیدم دارند درباره آقای بهشتی صحبت می کنند. تمام آنها یک طرف بودند ناصر هم یک طرف این کلمه فراموشم نمیشود همیشه می گفت: آقای بهشتی جزء ابرار است خیلی بحث های سیاسی میکردند.

* بفرمایید در چه مواردی اقوام و خویشاوندان برای مشورت به شما مراجعت می کردند؟

- اقوام و خویشاوندان می دانستند پدر ناصر فولادی مرد دانا فهمیده نجیبی است بچه هایش، خودم، خواهرم، شوهر خواهرم ، بچه های برادرم، خواهر های شوهرم، وقتی برنامه و مشکلی داشتند می آمدند آنجا و مشورت می کردند حتی دوران انقلاب. بعضی صحبت ها راجع به شوهرانشان بچه هایشان می آمدند صحبت می کردند فولادی کمک می داد، همکاری می کرد، نصیحت می کرد. حتی همیشه فولادی به آنها می گفت: بروید مشورت کنید یا استخاره کنید همیشه توصیه می کرد بروید استخاره کنید بالاخره طوری با آنها صحبت می کرد از در خانه خوشحال بیرونشان می کرد. فولادی را همه دوست داشتند می گفتند: فولادی مرد شیر پاک خورده ای است همین الان هم روستای سعدی یکی از کوچه هایش را به نام ناصر کرده اند تمام اهل سعدی می گویند: خدا فولادی را بیامرزد عجب مردی بود.

* تا چه میزان در مراسم مذهبی تاسوعا، عاشورا، نماز عید فطر و نماز جماعت خانواده شما شرکت می کردند؟

- نماز عید فطر قبل از انقلاب که عیدها و نماز ها این طور نبود. نماز جمعه و نماز عید فطر نبود ولی خدا رحمت کند مرحوم حاج شیخ علی اصغر که نماز عید فطر را می خواند توی شبستان مسجد جامع مرتب ما شرکت می کردیم. حتی آقایش همیشه دست ناصر توی دستش بود در این مراسم ها علاوه بر این خودش دوست می داشت. فولادی می گفت: فاطمه ناصر مرتب پهلوی من می ایستد نماز عیدفطر را می خواند ما در نماز عید فطر و عید قربان شرکت می کردیم. عاشورا خانه آقای خوشرو که همسایه ما هست روضه بود من مرتب این ده روز را خانه آقای خوشرو میرفتیم، ناصر همراهم می آمد در روضه عزاداری حضرت سیدالشهدا شرکت می کردیم. سینه زنی، روضه شب تاسوعا، شام غریبان بچه ها همه می رفتند ناصر تا وقتی بچه بود همراه آقایش می رفت وقتی هم بزرگ شد خودش طوری روز عاشورا میرفت سینه می زد که وقتی می آمد سینه اش کبود بود این برنامه های مذهبی در خانه مان هیچ وقت قطع نمی شد. هرجا بود شرکت می کردیم حتی برنامه تولد ناصر من برنامه ام این بود که برای بچه هایم شب شیشه روضه می خواندیم شب شیشه ناصر چند شب بعدش روضه خوانی داشتیم آقای موحدی و آقای فخر را دعوت کردیم روضه می خواندند. عزاداری حضرت سیدالشهدا را من دوست داشتم چون من پدرم هم آدم مذهبی بود. مادرم چهار سفر کربلا رفتند. آن زمان قاچاقی می رفتند پای پیاده به کربلا رفتند مادرم تعریف می کرد میگفت من 22 سفر به مشهد رفتم الان خانه ای که در روستای سعدی بزرگ شدم الان محیطی شده برای عزاداری حضرت سیدالشهدا. هربرنامه ای که سعدی هست در خانه پدر من هست. زمین طوری ساخته شده مکان روضه و برنامه سینه زنی هست. من خودم در خانواده ای بزرگ شدم که پدرم اهل کربلا و مشهد و عزاداری بوده حتی برای اسم گذاری بچه ها روضه و از اینطور برنامه ها داشتیم.

* در رابطه با وضعیت سلامت افراد خانواده اگر توضیحاتی هست لطف بفرمایید.

- ما خانواده ای بودیم که همه سالم بودیم حتی آقایش دفتر بیمه داشت هیچ وقت دفتر بیمه را باز نکرد دکتر نرفت حتی خود من پسر بزرگم دختر ها ناصر خودش هم فرد سالمی بود اصلا دفتر بیمه که هیچی نه دکتر رفت من هیچ وقت ندیدم که یک قرص ناصر بخورد یک بچه ورزیده و نیرومندی بود افراد خانواده همه سالم بودیم.

* در دوران کودکی چه امکاناتی برای تعلیم او در اختیار داشتید؟

- در دوران کودکی فولادی برنامه اش این بود که حقوق می گرفت از همان راه می رفت به مغازه لوازم التحریر دفتر و قلم و کاغذ و حتی کتاب که می گفتند بخر این ها را مرتب می خرید. آقاشون دوست داشت بچه ها هیچ کمبودی نداشته باشند.

* شهید فولادی چه نوع بازی ها و فعالیت هایی انجام می دادند ؟

- در دوران کودکی توی همین خانه با دوستانش چون خانه مان وسیع است بندی می بستند والیبال بازی می کردند توپ بازی می کردند می گفتم مامان توی کوچه نروید همین توی خانه بازی کنید بعضی وقت ها می گفت بچه ها بیایید بشینم قرآن و کتاب بخوانیم کتاب داستانی و شعر می خواندند.

* در اوقات فراغت چه کار می کردند و در این زمینه تا چه حد آزاد بودند؟

- ناصر همیشه آزاد بود ناصر می گفت من اینطور جایی بروم اگر صلاح بود می گفتم برو اگر نه نمی رفت. ناصر دوران بچگی در مواقع فراغت گردوبازی می کردند. سنگ ها را جمع می کردند سنگ چهاری بازی می کردند با خودشان فوتبال بازی می کردند وقتی خسته می شدند می گفت: بیاییم کتاب بخوانیم.

* اگر احتمالا خطایی انجام می داد چطوری با ایشان برخورد می کردید و واکنش ایشان چه بود؟

- ناصرا اولا هیچ کار اشتباهی انجام نمی داد اگر هم یک وقتی کاری می کرد من با او تند می شدم سرش را پایین می انداخت جواب من را نمی داد و می گفت: معذرت می خواهم ناصر حرف بد نمی زد توی مدرسه هم همینطور بود با کسی درگیر نمیشد نه با معلم نه با دوستانش من اصلا نمی توانم از خصوصیات اخلاقی ناصر چیزی بگویم. حتی به جیرفت رفته بود به کارمندش گفته بود اگر مامانم زنگ زد نگویید من مسافت دوری رفتم بگویید برمیگردم حتی کارمندش می گفت که وقتی شما تلفن زده اید من بعداز بیست روز ناصر را دیدم که به او بگویم مامانت تلفن زده من هر چه تلفن می زدم می گفتند نیست. وقتی ناراحت می شد کاری نمی کرد که من ناراحت بشوم و به او پرخاش کنم.

* هم بازی ها و هم کلاسی های او در دوران کودکی چه کسانی بودند و الان در کجا هستند و به چه کاری مشغولند؟

- هم کلاسی های ناصر آقای رحمتیان که الان مهندس در کارخانه سیمان کرمان است دوم محمدمیرحسینی که مدیرعامل توانیر است سوم پسرعمه جانش که در مخابرات است چهارم پسر کشاورز همسایمان الان دادگاه است پسر آقای سیدمظفر است که چشم پزشک است اینها هم کلاسی های ناصر هستند که با هم بازی می کردند و خیلی به اینها توصیه می کرد راجع به مدرسه و درس وکتاب و آنها را وادار به کتاب خواندن و قرآن خواندن می کرد و در بچگی نماز یادشان میداد.

* کدامیک از اعضای خانواده به ایشان نزدیک تر بودند و شهید فولادی به کدامیک از آنها بیشتر علاقه داشت؟

- ناصر به همه علاقه داشت حتی به آقایش به من به داداش بزرگش به خواهر بزرگش ولی آنقدر آقایش را دوست داشت که هر حرفی را به آقایش نمی رفت بگوید میگفت: مامان آقام ناراحت می شود من طاقت ناراحتی آقام را ندارم. می آمد با من مشورتی، صحبتی، درد دلی می کرد. حتی یک روز در دبیرستان شریعتی رفته بود معلمش مسئله ای را اشتباه گفته بود و ناصر جلوی بچه ها مسئله را خودش حل کرده بود و گفته بود آقا آن طور نیست و این طور است یک زنگ از کلاس محرومش کردند و گفته بودند که تو چرا جلوی بچه ها بلند شدی و به معلمت این طور گفتی و آن روز آمد به من گفت: که این طور شده من گفتم اشکالی ندارد معلمت است می بایست وقتی زنگ تمام شد بگویی که این مسئله اشتباه بود کوچکترین حرکاتی را توی خیابان توی کوچه می آمد به من می گفت و من هم راهنماییش می کردم.

* از چه زمانی شما احساس کردید که شخصیت شهید فولادی در حال تغییر و تحول است که چه رفتاری باعث اینگونه نگرش در شما گردید؟

- ناصر از دوم راهنمایی رفتارش کاملا تغییر کرد در برنامه های سیاسی و از این برنامه ها می آمد صحبت می کرد نشستیم سر سفره تلویزیون باز بود می گفت: بیت المال را بردند نفت را بردند وقتی عکس شاه روی صفحه تلویزیون می آمد می رفت تلویزیون را خاموش می کرد خیلی اهل درس بود ناصر می گفت: مامان من درس می خوانم که شاگرد اول بشوم که جلوی دیگران سرافراز باشی خجالت نکشی یک روز آمد گفت: مامان این ثلثی اول شدم وقتی سوم راهنمایی رفت کاملا رفته بود توی خط انقلاب.

* در مورد وضعیت درسی ایشان در دوران راهنمایی و دبیرستان به چه صورت بود؟

- غیر از کتاب های مدرسه کتاب های دینی دیگر می خرید خیلی تحصیل را دوست می داشت و اهل مطالعه بود وقتی که ناصر شهید شد خیلی زیاد کتاب داشت که من بعد از شهادت ناصر آنها را به همسرش دادم حتی وقتی زن حلقه دست کرده بود وقتی رفت به شیراز نقشه پادگان بهشتی را بکشد بیاورد دیدم یک کتاب آیت الله دستغیب خریده است گفت این را آوردم بدهم به همسرم گفتم کتاب می آوری گفت چه چیز بهتر از کتاب. کتاب از دکتر شریعتی خیلی داشت. اعلامیه های امام را در لای کتاب هایش پیدا کردم حتی یکی از اعلامیه های امام پاره شده بود با دست خودش چسب بر گوشه ان زده وقتی اینها را پیدا کردم نمی دانید چه به من گذشته است و وقتی درس میخواند فعالیت های دیگری هم می کرد که من خبر نداشتم.

* در مقطع راهنمایی و دبیرستان اولیاء مدرسه نسبت به اخلاق و رفتار او چه نظری داشتند؟

- همه از اخلاق و رفتار ناصر راضی بودند با جاوید موسوی که خدا رحمتش کند که شهید شدند دوست بود با آقای اصغر رحمتیان که دوران کودکی با هم هم کلاس بودند که الان در کارخانه سیمان است جلال رضوانی مهندس مخابرات است تا دوران دانشگاه با هم بودند. هرچه پول توی جیبی من به ناصر می دادم کتاب می خرید وقتی شهید شد تمام کتاب هایش را دادم به همسرش و او هم بسیار خانم فهمیده و درس خوانی است و یک افتخاری برای من هست که همسر ناصر بسیار انقلابی بود. بسیار خانم خوبی بود هر چه بگویم کم است، در این زندگی چهل روزه ای که ناصر با این خانم داشت طوری با او رفتار کرده بود که وقتی می خواست برود جبهه شب که فردای آن ناصر می خواست برود جبهه این خانم یک کلام نگفت ناصر تو جبهه مرو آن ساعتی که می خواست از در خانه بیرون برود روی یک کاغذ به سرعت نوشت و داد به ناصر گلاب هم به آن زد همیشه ناصر خانمش را به اسم حاج خانم صدا می زد. گفت: حاج خانم این را کجا بخوانم گفت: هرجا که می خواهی بخوان یکی از دوستان ناصر که همراهش بودند شهید بهانی که خدا رحمتش کند. گفت: از باغین که رد شدیم همیشه این نامه را می خوانده و می کرده توی جیبش می گفته که همسر من دیشب یک خوابی برایم دیده که توی خانه آقام شربت و شیرینی می داده و ان شاالله خدا یک مزدی در این سفره به من می دهد می گفت این نامه را می خوانده می کرده توی جیبش وقتی که شهید شد و آوردنش این نامه توی جیبش بود یک قطره خونی روی آن ریخته بود و یک افتخاری برای من است ناصر آن همسری که لیاقتش بود نصیبش شد.

* آیا شهید فولادی در فعالیت های جنبی مدرسه مثل تیم ورزشی یا انجمن اسلامی شرکت می کردند لطف کنید توضیح دهید.

- ناصر رئیس تیم مدرسه بود و توی انجمن اسلامی هم رئیس انجمن اسلامی مدرسه شان بود حتی غیر از آن در دبیرستان ملاصدرا رئیس انجمن دبیرستان ملاصدرا بود ناصر تا آنجایی که حتی الامکان داشت در این انجمن اسلامی و اینطور برنامه ها شرکت می کرد.

* در مورد فعالیت ها و مبارزات ایشان قبل از انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب لطف بفرمایید تذکراتی بدهید و بفرمایید در چه حد در تظاهرات و راهپیمایی قبل از انقلاب و بعد از آن مشارکت داشتند؟

- ناصر پس از انقلاب تا حتی المقدور برای انقلاب کار کرد حتی تا آنجایی که در خاطرم هست با یکی از دوستانش رفته بودند توی دبیرستان یک گرد شیشه آتش زا از آنجا بدست آورده بودند من یک روز دیدم که دنبال یک چیزی می گردد و اینها را با یکی از دوستانش به نام جلال رضوانی برده بود روستای سعدی توی دهات اطراف کرمان و شب ها از این شیشه های آتش زا درست می کرد وصبح این ها را از پشت می کردند و تا باغین پیاده می آمدند و در راه سنگ هایی که باعث جرقه و انفجار می شوند این ها را جمع می کردند و با خود می بردند حتی در خاطرم است که یک روز صبح از راه آمد من گفتم مامان کجا بودی گفت مامان رفتم روستای سعدی گفتم برای چی سعدی رفتی نگفتی در این هموای سرد توی این کوه ها گرگ به شما حمله کند گفت نه هوا خوب بود با جلال آمدیم الان دوستش برای من تعریف می کند و می گوید ما می رفتیم شیشه ها را می بردیم روی بام پنهان می کردیم و ناصر اعلامیه می نوشت شب ها می رفت در خانه ها و از زیر درهای خانه ها آن ها را داخل می انداخت و خیلی اهل انقلاب بود و نوارهای امام را که نمی دانم از کجا می آورد می گذاشت داخل ضبط و گوشی داخل گوشش می کرد و نوارها را گوش می داد. ناصر همه عمرش را برای انقلاب گذاشت. می گفت مامان دوست دارم هزار بار شهید بشوم و هزار بار زنده شوم جانم را در راه خمینی بدهم می گفت: مامان خمینی را هیچ کی نمی شناسد وقتی اسم امام خمینی برده می شد اصلا یک حال دیگری داشت قیافه اش عوض می شد، مخصوصا آقای بهشتی. یک روز با بچه های سپاه جلسه داشتند ناصر یک طرف بود بچه های سپاه طرف دیگر. ناصر می گفت: بهشتی جزء ابرار است جزء خوبان است. حتی توی دانشگاه هم که بود بچه های دانشگاه که می گفتند: بهشتی ثروت دارد خانه دارد و غیره یک روز یک مینی بوس گرفته بود بچه ها را سوار کرده بود و در خانه آقای بهشتی برده بود بچه ها می گفتند: این خانه بهشتی نیست و یکی از آنها پایین شد و در زد و یک بچه ای آمده بود در خانه و پرسیده بودند این خانه کیست؟ گفته بود: خانه بهشتی و ناصر به آنها گفت: حالا دیدید برگردید و بروید. این کار را پسر بزرگم هم کرده بود، او می گفت: یک روز می رفتم به اداره توی تاکسی که چندتا مسافر دیگر هم بودند در مورد بهشتی چیزهایی می گفتند من به راننده گفتم: آقا می شود راهتان را عوض کنید تا قلهک بروید من یک کاری دارم . وقتی رفتیم من آنها را بردم خانه بهشتی گفتم: خانم ها این هم خانه بهشتی گفتند: نه گفتم: پایین بیایید، در بزنید. پایین آمدند، در زدند یک خانم آمد بیرون پرسیدند، این خانه کی هست؟ آن خانم جواب داد: خانه بهشتی گفتم: حالا دیدید.

همیشه ناصر با بچه ها جلسه داشت و خیلی وقت ها به کوه می رفت و به من می گفت: یک کمی غذا آماده کن من فردا با دوازده نفر از بچه های دیگر می رویم کوه وقتی صبح می شد می دید که شش نفر از بچه ها می آمدند خیلی ناراحت می شد. می گفت: اصلا این بچه ها چرا وقتی می گویند ما دوازده نفر می آییم شش نفرشان می آیند حتی در یکی از نوارها که بعد از شهادت ناصر که شهید نامدار به من داد ناصر تاکید می کرد که چرا وقتی می گویید دوازده نفر می آیید شش نفرتان می آیید. شهید ایرانمش که هنوز شهید نشده بود به من بعد از شهادت ناصر گفت: که یک روز قرار بود برویم کوه من خیلی خسته بودم، آمد دستم را گرفت و به زور مرا از خانه کشید بیرون همینطور که در راه می رفتیم یک دفعه نگاهش به دست من افتاد و دستکش ها را از دستش بیرون آورد گفتم: چرا اینکار را کردی؟ گفت: تو دستکش نداری، من دستکش داشته باشم! در وسط راه من بریدم ناصر دستم را گرفت و مرا تا بالای قله کشاند. ناصر به من گفت: آدم نباید در برابر مشکلات سر خم کند و زود خسته شود باید صبر داشته باشد.

* آیا ایشان با ضد انقلاب ها و گروهک ها هیچ گونه مبارزه ای داشتند؟

- بله وقتی که به جبهه اعزامشان کردند اولین گروهی که اعزام شد در این گروه ناصر، محمود اخلاقی و شهید فتحعلی شاهی بود و چند نفر از دوستان دیگرش رفتند به کردستان و در نامه ای که بعدا برایم نوشت دیدم که از کرمانشاه به طرف کامیاران اعزامشان کردند. در یک تپه ای مستقر شدند و حتی در شمال و جنوب و غرب همه را در نامه برایم نوشته بود و نوشته بود یک گروهی از این بچه ها که نه نفر بودند، خیلی در این تپه تشنه بودند یک پیرمردی می رسد سم میکند توی مشک دوغ و می دهد به بچه ها و او نوشته بود که وقتی سر تپه رفتیم چند تا از بچه ها...

مامان ما که الان در این تپه مستقر هستیم، غذایمان از طریق هلی کوپتر تامین می شود. از بالا می آیند هندوانه، نخود، کشمشی، نانی، حتی دو روز غذا به ما نرسیده بود، ما داخل ریگ ها می نشستیم و نان خشکی پیدا می کردیم و می خوردیم. خیلی بخاطر ضد انقلاب ها در آن تپه ها ناراحتی کشید تا یواش یواش جلو رفتند و تپه را گرفتند و سومار و شهرهای دیگر را گرفته بودند تا زمانی که خوب شده بود می گفت غذای که برای ما می آوردند کم بود ما آنها را روی هم جمع می کردیم.

روزهای جمعه برای خواهران و زنان و مردم آن ده جلسه می گذاشتند، تفسیر قرآن، سخنرانی می گذاشتند بطوریکه خیلی عوض شده بود. بین کومله ها و کرد ها قاضی بود و طوری رفتار می کرد که روی آنها اثر گذاشته بود.تعریف میکرد: حتی یک شب ضد انقلاب دنبال ما بودند من نارنجک دستم بود نارنجک را کشیده بودم که این ها فرار کرده بودند شب تا صبح این نارنجک در دست من بود و زیر برف ها نه می توانستم بیرون بیایم و نه کاری انجام دهم تا اینکه هوا روشن شده بود تا من توانستم از زیر برف ها بیرون بیایم. خیلی از ضد انقلاب ها، برای ما صحبت می کرد که چگونه داخل خیابان میخ به چشم بچه ها می کردند و هزاران جنایت دیگر که برای ما تعریف می کرد.

* ایشان چگونه با تفکر انقلابی امام راحل آشنا شدند؟

- ناصر با شهید محمود اخلاقی و چند نفر دیگر به جیرفت می رفتند در آن زمان آیت الله ربانی شیرازی در جیرفت تبعید بودند که اینها به جیرفت می رفتند ایشان امام را به بچه ها شناساند که چه فردی است. ناصر هم از همان زمان با امام آشنا شد و کسی هم از این موضوع اطلاعی نداشت که نوارهایش و اعلامیه هایش را گوش میداد و می خواند نام خمینی که برده می شد چهره اش عوض می شد وحال دیگری پیدا می کرد.

* چندتا از دوستان ایشان که در دوران انقلاب در فعالیت های انقلابی با شهید همکاری داشتند نان ببرید.

- 1- مهندس آب پرور 2- آقای رضوانی ( مخابرات ) 3- اصغر رحمتیان ( کارخانه سیمان ) 4- پسر حاج آقا نظریان از کسانی بودند که از دوران راهنمایی با ناصر درس می خواندند تا زمان دانشگاه

* در دوران نوجوانی شهید فولادی اوقات فراغتشان را صرف چه کارهایی می کردند؟

- در دوران نوجوانی ناصر اکثرا یا جلسه داشت یا کوه می رفتند یا بحث می کردند. تمام نهج البلاغه را مرتب می خواند. قرآن می خواند کتابی که شروع می کرد تا تمام نمی کرد بلند نمی شد. یادم هست یک روز داداش وسطی اش تصادف کرد با یک مردی که که خود پیرمرد هم مقصر بود به بیمارستان انتقال دادند و حتی در آن زمان بنزین کوپنی بود. کوپن تهیه کردند و ناصر آن ها را به اصفهان برد. وقتی رفتند آن مرد مرده بود همه ناراحت شدند، آن موقع هیچی نگفته بود، ولی وقتی برگشتند به برادرش گفت: قاسم ناراحت نباش کروکی کشیده اند و تو که مقصر نیستی و مسئول نیستی اگر محکوم شدی من عوض تو به زندان می روم چون اهل کتاب و مطالعه ام برای من مشکلی نیست. اینقدر ایثار داشت و همان زمان بود که موذن زاده به ایشان زنگ زد که بیا جبهه وقتی می خواست برود بخاطر این برنامه جبهه رفتن او به تعویق افتاد که ببینند برادرش را چکار میکنند. در صورت زندان رفتن او برود ولی الحمدلله زندانی بریده شد و چون مقصر نبود آزاد شد. اهل مطالعه بود و دائم در خودش بود چکار بکند و هرکاری را با فکر انجام میداد.

* چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب به چه کتاب هایی بیشتر علاقه داشت ؟

- کتاب های شریعتی استاد مطهری دستغیب زیاد می خواند الان عکس او زمانی که پهلوی کتابخانه اش بود دارد یک کتابی از الجزایر که در آن زمان می گفت مادر این الان جرم است اگر ببینند من چنین کتابی می خوانم جرم دارد چنین کتاب هایی می خواند. کتاب های امام و اعلامیه های امام را می خواندند.

* در نوجوانی فردی آرام و ساکت بودند یا فعال و اجتماعی؟

- خیلی گوشه گیر نبودند.

* در چه زمینه هایی حساس بودند و زمان عصبانیت چه می کردند؟

- شهید در مواردی ناراحت می شد که حق کسی پایمال شود یا تجاوز به حق دیگری شده بود. یادم هست خواهرش به ناصر گفت: برو فروشگاه تعاونی ظرفی من داده ام برو مرغ بگیر و بیاور، ایشان رفته بود و ایستاده بود عقب صف که نوبتش برسد خانم ناصر را دیده بود ناصر را صدا زده بود که از در دیگر بیا و مرغ ها را بگیر. ناصر مرغ ها را پرت کرده بود همانجا و برگشت و ناراحت که چطور مسلمانی هستی مردم داخل صف هستند یک مرغی می خواهند بگیرند تو چطور بدون نوبت چند مرغ می گیری اوقاتش ناراحت شد. اگر می گفتیم برو نفت بگیر می گفت هنوز نفت داخل بیست لیتری هست به فکر کسانی باشید که همین قدر هم ندارند در مواردی که حق کسی پایمال و یا ضایع می شد ناصر به شدت ناراحت می شد.

یک روز آمد و گفت پهلوی مسجد جامع پودر پخش می کردند گفتم می بایست بگیری گفت: هنوز نصف پودری که داری حرص می زنی این را تمام کن بعد. یک روز یکی از دوستانش که زرند معلم بود گفت: مامان من موتورم را به این دوستم بدهم که به زرند برود. گفتم: تو خودت موتور نیاز داری وسیله ات هست اگر دو تا داشتی اشکال نداشت این چنین ایثارها داشت اگر دوتا پیراهن داشت می خواست یکی را به دیگری بدهد. کفش و ...

* در چه نوع امور خیریه ای شرکت می کردند؟

- ناصر اگر می فهمید کسی بی بضاعت و فقیر است حتی المقدور از هر لحاظ به او کمک می کرد. اگر کم داشت همان کم را کمک می کرد حتی خاطرم هست یکی از دوستانش در بیمارستان زخمی شده بود بودجه ای که نداشت تا آنجایی که مقدورش بود جمع کرده بود یکی از دوستانش که می رفت فلان بیمارستان برو و این مقدار پول را به چنین فردی بده. حتی در زمان بمباران که موشک می زد شیشه های خانه عمه جانش خرد شده بود، {...} میدان سرش و این مصادف با زمانی بود که بخشدار جمال بارز بود گفته بود من 400 تومان دارم 100 تومان برای خودم تا به کرمان برسم بقیه را بگیر و برای منزل شیشه بگیر و عمه جانش همیشه این خاطره را تعریف می کند و گریه می کند و هرچه اصرار می کردم و قبول نمی کردم از من خواهش کرده بود که قبول کند.

* شخصیت ها ی دینی و علمی و هنری خاصی که مورد توجه این شهید بودند چند مورد ذکر نمایید.

- ناصر به امام زیاد علاقه داشت جانش را در رکاب ایشان داد که اگر شهید نشده بود دیوانه می شد همیشه می گفت ترکش به من نمی خورد من نحس هستم، کتاب های آقای دستغیب شهید مطهری ایت الله طالقانی را دوست می داشت آقای بهشتی را دوست می داشت به آقای خامنه ای علاقه داشت و هر کدام که آثاری داشتند مطالعه می کرد.

* ایشان چقدر تا چه اندازه به مسائل مادی در خارج و داخل منزل الزام عملی داشتند؟

- ناصر هیچ گاه در ملاعام نماز شب نمی خواند و نمی خواست ما بفهمیم که نماز شب می خواند و نمازهای یومیه همیشه با بهترین لباس و عطر می خواند سجده طولانی داشت، قنوت را طولانی می کرد، سعی می کرد همه خواب بروند بعد نماز بخواند. یک شب از خواب بیدار شدم دیدم روی موزاییک های حیاط گوشه ای خلوت نماز می خواند و اشک می ریخت صبح گفتم: مادر مگر تو چکار کردی که می ترسی؟ و اینطور نماز شب می خوانی؟ گفت مامان علی از خوف خدا می ترسید ما چه داریم در مسجد خواجه خضری رفت نماز می خواند می دید شرکت کننده کم است به من می گفت برو درب خانه ها را بزن و بگو چرا در خانه نماز می خوانید بیایید در مسجد نماز بخوانید چرا مساجد را خالی می گذارید وقتی با مخالفت من رو به رو می شد می گفت: مادر اشکالی ندارد برو گوشزد کن اکثر مواقع به مسجد خواجه خضر می رفت و سعی داشت مرتب در راهپیمایی و مراسم شرکت کند و اگر نمیرفتیم ناراحت می شد.

* آیا در ایجاد کلاس های اعتقادی مشارکتی داشتند؟

- بله حتی در خانه خودمان آقای موذن زاده کلاس تفسیر قرآن گذاشته بودند و ناصر خودش اهل قرآن بود و درس میداد و اهل مطالعه بود. حتی جیرفت که رفته بود مرتب برای روستاییان کلاس می گذاشت و حتی دفتر بخشداری را در اختیار مردم گذاشته بود تا کلاس ها دایر باشند و خودش بیرون بود.

* از خصلت های ایشان مثلا تواضع عدالت نظم وفای به عهد و ... اگر مصادیقی دارید نام ببرید.

- ناصر زیاد علاقه به وفای عهد داشت. اگر قولی را می داد خود را به موقع می رساند. در مسائل دیگر هرقدر در توانش بود کوتاهی نمی کرد ایثار می کرد نذر می کرد در صندوق های خیرات کمک می کرد در دانشگاه که بود بچه ها را وادار به نماز جماعت می کرد و درب اتاق های تک تک آن ها را می زد که بلند شوند برای نماز.

* آدابشان در زمینه خوراک پوشاک بهداشت توضیح دهید.

- در رابطه با خوراک ناصر اگر سر سفره هر چه بود فقط یک رقم می خورد حتی وقتی به محمدآباد رفتم با دوستانش صحبت که می کردم میگفت یک شب اصرار کرده که شب پهلوی من بمان وقتی اصرار کرد گفتم: باشه من پیش خودم فکر می کردم چون بخشدار هست. حتما غذای خوبی دارد وقتی سفره را پهن کرد دیدم مقداری شیر پیاز آبمیوه سر سفره آورده. گفتم: ناصر آقا این ها خوراکند. گفت: بله لیوانی شیر به من داد و خودش هم نان و پیاز خورد. ناصر هیچ وقت دو رقم خوراک نمی خورد. اگر میهمان داشتیم و دو یه رقم غذا درست می کردیم. این مواقع ناصر خیلی ناراحت می شد این چه وضعی است این زمان انقلاب این سفره! در رابطه با پوشاک خیلی صرفه جویی می کرد دنبال کفش های گران نبود همیشه ارزان ترین انتخاب می کرد پیراهن، اورکت و ... به همین شکل خودش هیچ وقت اهل خرید نبود. اکثرا داداشش خرید می کرد. زمان خواب وقتی بیدار می شدیم می دیدیم، ناصر روی موکت خالی خوابیده وقتی با اعتراض من روبه رو می شد می گفت: مامان بچه ها داخل جبهه روی سنگ ها تپه ها و سنگرها هستند، من نمی توانم خودم در جای خوبی بخوابم. خوابش هم کم بود و در زمانی که کرمان بود نماز صبحش همیشه مسجد جامع بود بعد هم تفسیر قرآن داشتند و اینها را از دوستانش می شنیدم به من که نمی گفت: در کلاس ها شرکت می کنم.

* در رابطه با ارادت به اهل بیت و توسل به ائمه اطهار هر چه به نظرتان می آید بیان بفرمایید.

- به حضرت سیدالشهدا خیلی ارادت داشت در یکی از نوارهایش در مورد جنگ های حضرت علی(ع) صحبت کرده خیلی به اهل بیت ارادت داشت به 12 امام و 14 معصوم خیلی علاقه داشت یکی از دوستانش تعریف می کرد، زمانیکه به مشهد رفتیم همین که از در صحن وارد شده در و دیوار می بوسیده تا به حرم حضرت رضا(ع) رسیده و علاقه داشت که سالی یک دفعه حتما به زیارت امام رضا(ع) مشرف شود و یکی از دوستانش اکبرمحمدحسینی که شهید شده که با هم به مشهد رفته بودند. سال بعد من می خواهم به مشهد بروم همان مسافرخانه ای که من و اکبر با هم بودیم و زیاد علاقه داشت و اکثر اوقات روزه بود.

* میزان علاقه ایشان به جبهه و جنگ پطور بود؟

- علاقه زیادی داشت در همین نوارها می گوید بچه ها بیایید یک به خودمان برسیم الان ببینید در جبهه ها چه خبر است تمام حرفش جبهه بود و همه را وادار به جبهه می کرد و به هر جوانی که می رسید سفارش به جبهه می کرد اول انقلاب جزء اولین کسانی بود که می رفت به تمرین و آموزش بطوریکه می دیدم لباس هایش گم شده اند وقتی به جبهه می رفت متوجه می شدیم به قدری تمرین کرده و سینه خیز رفته که لباس هایش پاره شده اند و تازه ما متوجه می شدیم که او کجا رفته است حتی شبی خاطرم هست که زمانیکه خسته به منزل آمده بود دامادم گفت: برو فلان کار را انجام بده از حرف او تمرد نکرد و انجام داد و چون خسته بود با پوتین خواب رفت. صبح اذان هم مسجدش ترک نمی شد چون ناصر را خیلی دوست داشتم وقتی به جبهه می رفت تا لحظه آخر به من چیزی نمی گفت.

* بفرمایید در چه سنی به فکر ازدواج افتادند؟

- بعد از اینکه یک سال در لانه جاسوسی بود و جاسوس های آمریکایی را تحویل دادند چون دانشگاه تعطیل بود کرمان آمد یک ماه. ماه رمضان به کسانی که بی بضاعت بودند زمین تقسیم می کرد بعد با آقای ساوه دوست بود ایشان را فرستادند که بخشدار جبال بارز بشود اول قبول نکرد و می خواست به جبهه برود ولی با اصرار آقای ساوه رو به رو شد راضی شد حکم ایشان در آن زمان مهدوی کنی داده بود وآقای ساوه تحویل ایشان داد و او به جبال بارز رفت سفر بعدی که برگشت گفت من می خواهم ازدواج کنم ما یکی از خواهران که دوست دخترم در دوران دبیرستان بود به ایشان معرفی کردیم گفت: من می خواهم با این حاج خانم صحبت کنم برنامه جور شد و این ها صحبت کردند و شرط هایش را گفت: من ازدواج می کنم جبهه هم می روم. می گفت: پاسدار هستم ماهی دو هزار تومان حقوقم هست و ... اهل تجملات نیستم بالاخره او را قانع کرد. آن هم در جواب گفت: من لیاقت همسری با شما را ندارم خوب دیگه قبول کرد صحبت ها انجام شد روز 12 فروردین ایشان به عقد ناصر در آمد. جلسه خوبی ترتیب دادیم در آن زمان آقای فهیم سخنرانی کرد.

* آیا همسر ایشان نسبتی با هم داشتند؟

- خیر فقط دوست دخترم بود در زمان تحصیل دبیرستان الحمدلله خیلی خوب بود ان شاالله خیر دنیا و آخرت نصیب ایشان بشود خیلی ناراحتی و سختی کشید از ایمان گذشت این دختر زبان یاری نمی دهد.

* پیش از ازدواج در مورد این قضیه بیشتر با چه کسی صحبت می کردند؟

- با آقایش خجالت می کشید بیشتر با خودم صحبت می کرد می گفت: بهار اول ازدواج است به دوستانش می گفت: من می خواهم اول ازدواج کنم بعد به جبهه بروم دوستان می گفتند دیگر دختر مردم را بدبخت مکن. می گفت: من با کسی ازدواج می کنم که همه چیز را به او بگویم بعد ازدواج کنم.

* چه ملاک هایی برای انتخاب همسر برایشان مطرح بود؟

- اولا دختر باایمان باشد اهل مطالعه باشد و دیگران را تشویق می کرد اهل سخنرانی باشد در تمام راهپیمایی ها شرکت می کرد و ایشان همان فردی بودند که ناصر دوست می داشت.

* مهریه چگونه تعیین شد و مراسم و عقد و ازدواج چگونه برگزار شد؟

- شش تا بچه دارم تمام بچه ها مهرالسنه مهریه شان هست دختر خودش نمی خواست و قبول داشت.

* چه رابطه ای از لحاظ برخوردی با همسرشان داشتند؟ آیا به خواسته ای که می خواستند در امر ازدواج رسیدند؟

- بله به خواسته شان رسیدند و خانمش همان زنی بود که ناصر می خواست و شب ها می نشسته اگر ذره ای یک کار خلافی از خودش سر می زده شب محاسبه می کرده و به اصطلاح جریمه نامه می نوشته فلان کار بکنیم و ... و حتی خانمش می گوید کاش از آن نمازهای شب ناصر ضبط کرده بودم یکی از دوستانش می گفت: زمانی که پادگان بوده می گفتم چرا اینجا نشسته ای برو خانه تازه داماد باید برود می گفت: نه عادت میکنه باید سر موقع بروم. حتی یک روز دیدم داره مقداری پول داخل صندوق سپاه می ریزد. گفتم: چکار میکنی؟ گفته بود دارم حس می کنم امروز دو روز است که کمتر برای سپاه کار کرده ام دارم پول می ریزم همسرش هم همان بود که ناصر دوست داشت اگر بد بود که قبول نمی کرد یا نمی گذاشت به جبهه برود.

* اگر خاطره دیگری در مورد ازدواج ایشان به یاد دارید بفرمایید.

- روزی که می خواست به جبهه برود به همسرش گفته بود به مامان چیزی نگو تا روزی که من می خواهم حرکت کنم وقتی ظهر از راهپیمایی آمدیم همسرش گفت: خبر دارید ناصر می خواهد عصر به جبهه برود؟ همسرش حالش خوب نبود خوابیده بود. من هم داخل آشپزخانه بودم از راهپیمایی آمد پهلوی من گفتم: مادر می خواهی جبهه بروی. گفت :بله گفتم: اگر می خواستی به جبهه بروی چرا ازدواج کردی؟ گفت: من که همان اول گفتم می روم و بر می گردم وقتی ناراحتی مرا دید. گفت: مادر چطور طمع داری؟ گفتم: منظورت چیه؟ گفت: شش بچه داری یکی را برای انقلاب نمی دهی؟ در راه خدا نمی دهی؟ تو در مقابل مادر شهدا خجالت نمی کشی؟ اصلا هیچ وقت این حرف را بر زبان نیاوری که به جبهه نروم و طوری مرا راضی کرد من هم قبول کردم اتفاقا همه جمع بودند مادر خانمش خواهرش آقاش همه بودند. نهار آخر صرف شد و سر سفره هم صحبت کرد و عصر موقع رفتن اقاش گفت بابا جبهه نرو همین جا هم می توانی کار کنی. گفت: نه جبهه احتیاج به نیرو داره. باید بروم. از خانه بیرون رفت زمان خداحافظی خانمش سریع نامه ای نوشت عطر زد و داخل جیبش کرد. گفت: خانم کجا بخوانم؟ گفت: هرجا دلت خواست بخوان نامه را در جیب کرد و رفت و خواهرش دنبالش رفت و درب یکی یکی همسایه ها را زد و خداحافظی کرد وقتی سوار ماشین شد خواهرش به طرف ماشین رفت (ماشین هم از ماشین های جبهه بود) و گفت: ناصر می دانم از این سفر برنمی گردی فردای قیامت شفاعت کن همسرش هم همین را گفت خداحافظی کرد و رفت تا باغین رفته بود احساس کرده بود که ماشین خراب شده با یکی از دوستانش به نام شهید کازرونی که شهید را به خانه رسانده بود ولی خودش برنگشته بود ماشین را درست کرده بود و رفته بود منزل مادرزنش و آنجا خوابیده بود وقتی رسیده بود گفته بود برو پیش خانمت مادرت گفته بود نه آنجا نمی روم پهلوی شما می مانم صبح زود هم خداحافظی کرده بود و رفته بود و روز بعد با شهید ماهانی رفته بود از باغین که رد شده بود مرتب نامه همسرش را می خوانده و میگفته این سفر خداوند به من مزدی می دهد چون همسرم خواب دیده خانه آقایم شربت و شیرینی می داده و شلوغ بوده خودم هم خواب دیده ام این سفر مزدم داده می شود و مرتب این نامه را می خوانده و زمانیکه شهید شده بود یک قطره خونی روی نامه بود که از جیبش ما بیرون آوردیم آنجا هم که رفته بود مسئول تبلیغات لشکر ثارالله شده بود. به سرعت تمام خط جبهه را کابل کشی کرده بود مرتب سوره های قرآن را می آورده و در تابلو نصب می کرده. ناصر روز پیروزی خرمشهر شهید شد آن شب هم خودش می فهمیده و سفارشاتی به شهید ماهانی کرده بود و ذکر نحوه شهادت همان شبی که ناصر شهید شده بود ما خبر نداشتیم و من هم عقیقه می کردم او را پنج شنبه بود که لشکر ثارالله از جبهه آمده بود و همسرش با حاج قاسم صحبت کرده بود از نحوه صحبت های ایشان فهمیده بود که ناصر شهید شده.

* ایشان در رابطه با زمان دفاع مقدس آیا نامه یا مکالمه تلفنی داشتند؟ محتوای نامه ها چه بود و آیا موجود هستند؟

- ناصر از اولین مرحله که به سومار رفته بود نامه نوشته بود و گفته بود: که شما جواب نامه را نمی توانید بدهید چون با هلی کوپتر فرستاده ام در خانه یکی یکی دوستان برو و خبر سلامتی آن ها را به خانواده هایشان برسان و من در تپه ای هستم و شما نمی توانید به من نامه بدهید. 5،6 نامه داده بودکه همه موجود می باشند و از آنها فتوکپی گرفته ام و به کنگره داده ام حتی از اعلامیه حضرت امام فتوکپی گرفته ام. ساکی که ناصر مواد منفجره درست می کرد این را هم دارم و {...} همه را تحویل کنگره داده ام. درون نامه ها همیشه می نوشت خدایا شهادت زیر پرچم جمهوری اسلامی را قسمت من کن. همیشه از قرآن می نوشت مرا به صبر توصیه و سفارش می کرد. اهل خانه را ناراحت نکن. برای خدا صبر کن و از وضع و حال خودش مرا باخبر می کرد که کجا هستم و چه کار می کنم حتی برای داداشش نوشته بود که من از کردستان به سومار رفته ام ولی به مامان چیزی نگو هر نُه نفر ( اکبر علوی، شهید محمدحسینی، ایرانمنش، محمود اخلاقی و ... ) در سومار با ارتشی ها با هم بودند خیلی وقت ها می نوشت مامان بچه های ارتش نماز نمی خوانند ما از این موضوع خیلی ناراحت هستیم ما آبی پیدا می کنیم گرم می کنیم چای دم می کنیم به این ها می دهیم تا روحیه شان خوب شود. حتی از جیره های خودمان به این ها می دهیم تا روحیه آنها خوب شود. تپه ای بود که ارتش به آنجا نمی رفت پاسدارها روز عاشورا حرکت کردند چند تا از بچه ها رفتند به سوی تپه حتی توی نامه نوشت مامان روز عاشورا نمی توانیم روزه بگیریم ولی ما در حال روزه ای بودیم از پایین تپه قرار گذاشته بودند هر کدام زخمی یا شهید شدند دیگری حرکت کند به تپه رسیده بودند و تپه را گرفته بودند ظهر عاشورا وضو گرفته بودند نماز عاشورا را سر تپه زیر خمپاره خوانده بودند. تانکی در حال فرار را زده بودند. محمود اخلاقی بلند شده بود که تانک را بزند عراقی تیر به طرف شهید اخلاقی میزند او و محمود یوسف الهی هردو شهید شده بودند بعد از این حمله دو شهید را آورده بودند که شهید اخلاقی در کرمان تشییع و تدفین شد و شهید یوسف الهی به شهربابک منتقل شد که خیلی ناصر از شهادت محمود اخلاقی ناراحت بود و از دلاوری ها و رشادت های این شهید صحبت می کرد و مرتب به من نامه می داد.

* هنگامی که ایشان از جبهه بر میگشتند چه یادگاری هایی با خود می آوردند؟

- هیچ یادگاری با خود نمی آورد یک روز دیدم ناصر با سر و وضع خون آلود آمد وقتی به جبهه رفته بود به من نگفته بود. گفته بود من به تهران می روم ولی با محمدعلی فتحعلی شاهی و ارجمندی به جبهه رفته بودند ارجمندی تعریف می کرد ناصر وقتی داخل سنگر می رفته یک حالت و قیافه عجیبی پیدا می کرد ما همه از ناصر می ترسیدیم. کاملا قیافه اش در زمان رو به رو شدن با عراقی ها عوض می شده است. عرض می کردم وقتی وارد شد گفتم: کجا بودی؟ گفت: هیچی مادر لیاقت مادر شهید شدن نداشتی . من جبهه بودم. محمدعلی فتحعلی شاهی شهید شد من آوردمش.

خاطره ای که از ناصر دارم از آن دم آخر که از خانه بیرون می رفت نامه ای بسیار خوب نوشت بعدا که از جبهه می خواست بیاید آن قطره خونی روی آن بود. آوردنش رادیو تلویزیون آن را گفت و نوار خیلی خوبی روی آن ضبط کرد که از رادیو کرمان پخش شد و همسرش هم شد و دست ناصر را بوسید و گفت: ناصر امام گفته باید دست رزمندگان را ببوسیم آن هم دست همسرش را بوسید از هم حلالیت طلبیدند. خاطره جالبی آن لحظه عجیب لحظه ای بود که این زن و شوهر از هم خداحافظی کردند، ناصر رفت. در آن لحظه داماد یک ماهه بود همینقدر به شما بگویم.

مدینه با دوصد شادی بریدم رفت دامادی مادر

ناصر کفن شد خلوت شادیت مادر آخر حجله گاه دامادی سنگرت شد مادر

* بفرمایید هنگامی که ایشان از جبهه برگشتند و در مرخصی بسر می بردند به چه کارهایی می پرداختند؟

- اکثر به خانواده شهدا سر می زد و با آنها و دوستانش بود پهلوی من کم بود یا مزار شهدا بود یا با خانواده شان.

* آیا قبل از شهادت ایشان مجروح شده بودند؟

- خیر مجروح نشده بودند.

* چگونه از نحوه شهادت ایشان مطلع شدید و حالت خود را موقع شنیدن شهادت ایشان بازگو بفرمایید.

- پنج شنبه بود من و همسرش در مزار شهدا بودیم همسرش از طریق حاج قاسم اطلاع پیدا کرده بود من هم از طریق آقای ساوه مطلع شدم و آقای ساوه هم اطلاع نداشت که من مادر شهید هستم وقتی به من گفت اصلا نفهمیدم رفتم خانه اش در ابتدا به یک نفر گفته بود که ناصر شهید نشده است از ما رد شد به مصطفی موذن زاده گفته بود که ناصر شهید نشده است بچه ها بول نکردند و گفتند ناصر شهید نشده است بیایید برویم پهلوی آقای ساوه وقتی منزل ایشان رسیدیم آقایمان از ایشان پرسید آیا ناصر شهید شده گفت: من مزار شهدا بودم نمی دانستم ناصر شهید شده است بعدا آقای موذن زاده به من گفته که ناصر شهید شده وقتی این حرف را شنیدم چیزی نفهمیدم به زانو بر زمین خوردم بعد از نیم ساعتی که به هوش آمدم دیدم درون ماشینی هستم وقتی به خانه رفتم همسرش که شنیده بودم خیلی ناراحت بود همسر جوانی که یک ماه از ازدوا آنان گذشته بود دیگه مشخصه که چیکار میکرد. پدر پیرش هم به همین صورت وقتی از طریق لشگر آقای موذن زاده آمدند من که می دانستم ناصر شهید شده به ایشان گفتم ناصر شهید نشده؟ ایشان گفت نه گفتم من که میدانم ناصر شهید شده وگرنه شما بدون ناصر نمی آمدید.

* آیا از نحوه شهادت ایشان چگونه بود و میدانید که قبل از شهادت ایشان چه کار کرده و چه گفته است و در کجا دفن شده است؟

- قبل از شهادت ناصر در جبهه شب قبل خودش خواب دیده یا وحی رسیده بود که شهید می شود و همان شب دوستش شهید ماهانی را از چادر بیرون آورد بود و به ایشان وصیت کرده بود که اگر به کرمان رفتی خیلی چیزها را به ایشان گفته بود که به ما بگوید بعد هرچه علی ماهانی گفته بود قبول نکرده بود و گفته بود تو فقط گوش کن بعدا علی ماهانی وصایای شهید را به ما گفت: بعد تا صبح نماز شب خوانده و با خدا راز و نیاز کرده دوستانش می گفتند برای نماز صبح بیدارش کردیم که نماز بخواند نشسته گفته من نماز خوانده ام فهمیدم که آن شب را تا صبح بیدار بوده روز بعد که از بچه ها جدا شده و بچه ها گفته اند کی برمیگردی؟ همیشه می گفت: یا ظهر یا عصر برمیگردم در جواب گفته هروقت خواست خدا باشد می آیم. رفته بود و روز پیروزی خرمشهر نماز ظهر و عصر را هم در مسجد خوانده بود امام پیغام داده بود که اسیران را نکشید پیام دهید تا تسلیم شوند ناصر هم به اتفاق میثم بلندگو را بر میدارند و در نخلستان ها مرتب پیام می دادند شهید مهدوی به من گفت: ناصر مرتب مانند شیر در نخلستان های خرمشهر نعره می زد و پیغام می فرستاده و ما عقب بودیم یکی دو ساعت از این ماجرا می گذرد و عراقی ها گروه گروه به سپاه اسلام می پیوستند بعد از مدتی صدای ناصر قطع شد وقتی بالای سرش رفتم دیدم در حال اغما بود هنوز شهید نشده بود چون ناصر دوست داشت در دم شهید شود و تیر بخورد و درد معلول ها و کسانیکه تیر می خورند را بچشد. یادم هست یک روز از من سوال کرد مادر دوست داری من چگونه شهید شوم؟ گفتم: نمی دانم هرچه خودت دوست داری. گفت: من دوست دارم در آن واحد شهید نشوم همین طور هم نشده بود وقتی مقداری راه بطرف چادر صحرایی ایشان را حمل کرده بود نوز به چادر نرسیده تسبیح به گردن داشت و در زیر لب ذکر یامهدی می گفت که بردنش وقتی جنازه اش را هم اینجا آوردند مثل کسی که خواب باشد نورانی مثل گل محمدی ریش مشکی صورت نورانی تسبیح به گردن تیر هم به قلب ایشان اصابت کرده بود دست و ران اصابت شده بود همانطور که می خواست بدنش سوراخ سوراخ شده بود. ناصر میگفت: مامان خوبه به آدم مسلمان البته این را از زبان شهید اخلاقی می گفت یک روز بچه ها بلند شده بودند به محمد گفته بودند اگر دشمن ما را گرفت چگونه تیر خلاصی به خومان بزنیم در جواب گفته بود تیر خلاصی به خودمان نزنید خوبه انسان مسلمان بدنش را با قیچی ذره ذره کند و ایشان اجر ببرد ناصر هم همین نیت را داشت دوست داشت خیلی تیر به بدنش بخورد و آنی شهید نشود در راه خدا هرچه زجر بکشد بهتر است و همینطور هم شد.

* اگر خاطره ای از مراسم تشییع و تدفین ایشان به یاد دارید بفرمایید.

- وقتی فهمیدم سردخانه ی سپاه بود فردای آن روز به پادگان قدس رفتیم با همسرش رفتیم همسرش دست به بدن ناصر نگرفت وقتی گفتم چرا ایشان گفتند دلم می خواهد گرمی دست ناصر روی دستم باشد نمی خواستم دست به بدن سردش بزنم عکس گرفتیم وقتی تشییع جنازه شد چون ناصر به همسرش وصیت کرده بود که بالای جنازه ام سخنرانی کن در میدان مشتاق ایشان سخنرانی کردند و من هم بلندگو گرفتم ایشان سخنرانی مفیدی کردند که خیلی بی سابقه بود که یک دختر 17 ساله سخنرانی کردند. ایشان گفتند: می خواهم زندگینامه یک ماه زندگی که با ایشان داشتم به شما بگویم از اخلاص شب بعد هم برای رزمنده ها سخنرانی کرد. بعد از شهادت ناصر همان لباسی که شب عقد پوشیده بود به تن کرد، روسری سفید سرکرد، آرم سپاه به روی سینه داشت و هرکس که وارد می شد سخنرانی می کرد یک حالت بخصوصی داشت که از گفتن آن عاجز هستم.

* نحوه برخورد دوستان و آشنایان بعد از شهادت ایشان با شما چگونه بود و افرادی که بیشتر در مراسم شهید شرکت داشتند که بودند؟

- در مراسم تشییع چون شهدای دیگری هم بودند نیمی از مردم کرمان حضور داشتند تمام دوستان و آشنایان تا مراسم چهلم در منزل برنامه داشتیم نوحه خوانی سینه زنی بود یادم هست در مراسم رسم هست کماچ سهن می پزیم و به مردم می دهیم چون رزمندگان و پاسداران در مراسم بودند همسر ایشان تمام کماچ ها را به رزمندگان داده بود گفت: همین ها باید بخورند علاقه بخصوصی به سپاه و پاسداران داشت و بعد از دوسال از شهادت ناصر همسر یک پاسدار مومن و متعهدی شده است و همانی است که من دوست داشتم ایشان با چنین فردی ازدواج کند از طرف ایشان خیالم راحت است که همسر ناصر زندگی خوبی دارد الحمدلله.

* شهید به چه اشیاء یا آثاری علاقمند بود و نگهداری می کرد؟

- ناصر خیلی به کتاب و کتاب های قدیمی علاقه داشت و نهج البلاغه ... تنها عشقش به کتاب و قرآن بود.

* شهادت ایشان چه اثری روی شما گذاشت؟

- علاقه و اشتیاق من و بچه ها به انقلاب بیشتر شد و هر چه خوب بودند بهتر هم شهید شدند بیشتر در راه ناصرکار می کردند الان هم همینطوره دامادهایم همه شان خوبند همه انقلابی وصیتی که کرده بود گفته بود همه خواهرانم همسر پاسدار شوند و من دوتا از خواهرانش را به عقد دو رزمنده درآوردم عروسی یکی از دخترانم شهید ماهانی دعا توسل خواند و یک ازدواج اسلامی داشتند. الان هم هرچه از شهادت ایشان می گذرد روحیه بچه ها بهتر شده. دختران در امر سازندگی و تربیت جامعه فعالند.

* در مود شهادت ایشان آیا به شما و یا خود شهید الهاماتی می شد؟

- من متوجه نشدم ولی به ناصر الهام شده بود وقتی به نزدیکی دوستانش در محمدآباد رفتم ایشان گفتند شب جمعه که نماز شب میخوانده مثل اینکه به ایشان الهام شده باشد همیشه می گفت من شهید می شوم و روزی که از محمدآباد آمده هم برای تمام کردم خداحافظی کرده و گفته من شهید می شوم و مردم جبال بارز وقتی خبر شهادت ناصر را شنیدند مثل روز عاشورا قیام کردند و دسته های سینه زنی راه انداختند هنوز هم وقتی نام ناصر برده می شود خیلی ناراحت می شوند.

* چه خاطره دیگری از زمان شهادت ایشان به یاد دارید؟

- خاطراتی که دارم فیلم عقد ناصر را که برداشته بودیم روی دوربین بود تا عکس های شهادتش هم در همان دوربین برداشته شد شب هفت عکس های شهادت و عقدش را همراه برای من آوردند.

* انتظارات و توقعات شما به عنوان مادر شهید از افراد جامعه و مسئولین چیست و چه توصیه ای دارید؟

- خواسته ما این است که پا روی آرمان های شهیدان نگذاریم و ببینند این جوانان برای چه رفته اند و چه گذاشته اند مخصوصا پسر من همه چیز داشت و رفت مهندسی دانشگاه شریف سه سال خوانده بود همسر داشت شغل داشت همه چیز داشت اما برای رضای خدا و می گفت من مسئولم که بروم لشکر ثارالله و با دشمن بجنگم مسئولین فکر کنند که پا روی خواسته های شهدا نگذارند به امورات مردم رسیدگی کنند بالاخره کاری کنند که دل های مادران شهید هم به درد نیاید بعضی اوقات چیزهایی می شنیدیم که واقعا تحمل آنها سخت است مسئولین خودشان خیلی بزرگوارند و می دانند چکار کنند لازم نیست ما مادران بگوییم الحمدلله نعمت جمهوری اسلامی هست و کسانی در راس هستند که لازم به گفتن ما نیست الحمدلله جمهوری اسلامی جا افتاده و همه چیز خوب شده آن دوران گذشت. والسلام
خاطرات مادر شهید ناصر فولادی
راوي مادر شهيد
شرح
* یادم هست یک روز ناصر از من سؤال کرد؛ «مادر دوست داری من چگونه شهید شوم؟» گفتم: نمی دانم، تو چه طور دوست داری شهید شوی گفت: «مادر من دوست دارم فوری شهید نشوم، چند ساعت در خون و درد بغلتم و ناراحتی و سختی جانبازان را نیز درک کنم». اتفاقاً به این آرزو و مراد خود دست یافت و با حدود یازده ترکش خمپاره مجروح شد که او را برای درمان به یکی از بیمارستان های صحرایی منتقل کردند و به گفته شهید بزرگوار سیدرضا مهدوی قبل از شهادت ذکر یا حجه بن الحسن العسکری بر لب داشته است.

* روی زمین می خوابید

بعد از شعله ور شدن آتش جنگ تحمیلی، ناصر همیشه بدون زیرانداز و تشک روی زمین می خوابید هنگامی که از او می پرسیدیم؛ چرا این کار را انجام می دهی پاسخ می داد: «زمانی که جوانان ما در جبهه ها با اشرار و کفار می جنگند و در سخت ترین شرایط هیچ خواب و استراحتی ندارند چگونه راضی شویم در جای گرم و نرم و با خیال راحت استراحت کنیم.»

* گریه و استغفار

ناصر در دل یکی از شبها مشغول خواندن نماز شب بود و با اشک و ناله از درگاه خداوند طلب مغفرت می کرد.
پدرش از صدای او بیدار می شوند و از او می پرسند: ناصر چرا این قدر گریه و زاری می کنی، مگر تو چه کار کرده ای؟ مگر چقدر از عمر تو گذشته است؟ ناصر پاسخ می دهد: «سراسر عمر ما انسانها، سرشار از گناهان کبیره و صغیره است. شاید من از گناهانم بی خبر باشم و اگر من استغاثه می کنم و پیامبران را واسطه قرار می دهم به خاطر این است که خداوند از گناهان ما بگذرد و ما را به درجات تکامل و عرفان برساند.»
*نارنجک
یک بار بین من و ناصر صحبت گل انداخته بود او برایم تعریف کرد، در کردستان یک شب افراد ضد انقلاب مثل سایه دنبالم افتاده بودند، من نارنجکی که در دست داشتم ضامن آن را کشیدم که آنها با دیدن نارنجک میان دستم فرار را برقرار ترجیح دادند. تا صبح با این وضعیت در هوای سرد که برف هم باریده بود و سرما تا عمق جان آدمی رسوخ می کرد، صبر کردم تا صبح توانستم خودم را نجات دهم.
مصاحبه با خواهران شهیدناصر فولادی
راوي خواهر شهيد
شرح
- در رابطه با وضعیت مالی خانواده شهید قبل از تولد و زمان تولد توضیح بفرمایید.

* البته سن من کوچکتر از ناصر است. دقیقا به این سوال شما که قبل از تولد ناصر وضعیت مالی خانواده چگونه بوده نمی توانم پاسخ بگویم، ولی چون از جهت مالی تغییر زیادی نکرد وضعیت خانواده قبل از تولد و بعد از تولد و همین طور در زمان تحصیل،‌ می توانم بگویم که وضعیت مالی خانواده در یک سطح متوسط بوده که از جهت وسایل رفاهی در یک سطح معمول که به هر صورت گذران زندگی می شد ولی از یک وضعیت سطح بالا و خوب از جهت وسایل رفاهی خانواده برخوردار نبود.

- رابطه ای که خانواده شما با اقوام و همسایگان داشتند در چه سطحی بود، ‌فعالیت های اجتماعی، مذهبی که خانواده داشت را توضیح دهید.

* رابطه خانواده با اقوام، خویشان، همسایگان کلا بر اساس رابطه عاطفی،‌ انسان دوستانه و با در نظر گرفتن خیلی از مسائل و شرایط خاص هر خانواده ای بود که می توانم مثال بزنم در مورد همسایگان هیچ زمان و هیچ موقع ما مسااله ای خاص نداشتیم که مثلا باعث نگرانی و ناراحتی همسایگان شود و باعث دلخوری شود. همیشه رابطه ای صمیمی،‌ دلسوزانه، ‌خوب و در خور آن چیزی که در مذهب و دین ماست. آن چیزی که واقعا مطرح است خانواده رابطه ای که با اقوام و خویشان داشتند،‌خیلی جهات پیش می آمد که گلایه و صحبت هایی می شد از جانب آن ها ولی من یادم هست که پدر و مادرم هیچ گاه راضی نمی شدند که بخواهند جبران کنند و بخواهند جواب دهند،‌ می گفتند اشکالی نداره؛ بر طرف میشه، خدا بزرگه، خدا مهربونه،‌ خلاصه بر اساس یک رابطه عمیق عاطفی و انسان دوستانه واقعا بود. در رابطه با فعالیت های مذهبی - اجتماعی،‌ آن طور که پدرم نقل می کردند که قبل از این که ما در کرمان زندگی کنیم پدر و مادرم (قبل از تولد ناصر) در یکی روستاهای اطراف کرمان زندگی می کردند. آن جا خصوصا در ماه رمضان مراسم روضه خوانی داشتند و هر شب به اهالی روستا افطاری می دادند.

- در رابطه با روابط اعضای خانواده چگونه رابطه ای بین اعضای خانواده حاکم بود؟

* روابط اعضای خانواده با هم بر اساس مهر و محبت بود و هم چنین رابطه فرزندان با پدر و مادرم نیز به همین صورت بود. پدر من یک فرد عاطفی و مهربان و دلسوز بودند. به مسائل بچه ها می پرداختند، البته در خانواده ما بیشتر مادرم محور بودند و امور مربوط به خانه و بچه ها را به عهده داشتند. روابط خواهرها و برادرها خیلی خوب، عاطفی و خودم تا به حال یاد نمی دهم که هیچ زمان بحث داشته باشیم یا خدای نکرده دعوایی باشد. هیچ زمان در مورد مسائلی که بعضی خانواده ها با هم بحث دارند،‌ما بحث و دعوا نداشته ایم. هر چه که بوده رابطه عاطفی،‌ دوست داشتنی و عشق بیش از حد اعضای خانواده نسبت به هم و هم چنین نسبت به پدر و مادر بوده است.

- تا چه حد اعضای خانواده به واجبات (مثل نماز،‌ روزه و ...) پای بند بودند؟

* پرداختن به واجبات دین در حد معقول و در حد وظیفه هر مسلمان (خواندن نماز،‌ روزه،‌ دادن خمس،‌ زکات و ...) انجام می دادند. پدرم در این زمینه ها اعتقاداتشان بیش تر بود. کمتر زمانی را من یاد دارم که پدرم در حال نماز خواندن نباشد. اکثر اوقات بیکاری در حال نماز بودند و می گفتند هر وقت من به مشکلی برخورد می کردم،‌ همیشه به وسیله نماز خواندن و دعا کردن،‌ خواسته ام را از خدا طلب می کردم و همیشه خدا پشتیبان من بوده است.

- موردی را با یاد دارید که اقوام و خویشان برای رفع مشکل به خانه شما آمده باشند؟

* مورد خاصی را به ذهن نمی آورم ولی چون پدر من بزرگ فامیل بودند معمولا مخصوصا خواهرها،‌ اگر مشکلی با همسران شان پیش می آمد یا با فرزندان شان مساله ای پیش می آمد،‌ خانه ما پایگاهی بود و پدر من با راهنمایی ها و محبت، ‌موضوع را حل می کردند و همین طور صحبتی که با طرف دعوا داشتند موضوع حل می شد.

- آیا مراسم خاصی در دوران بارداری و زایمان در منزل شما انجام می گرفت؟

* چون من تقریبا جزو فرزندان آخری خانواده هستم در این زمینه نمی توانم کمک کنم ولی خب، بعدا که هر کدام از فامیل یا خواهرها و برادرها صاحب فرزند می شدند،‌ پدرم در گوش بچه تکبیر می گفتند،‌ ولی در مورد خواهرها و برادرهای خودم چیزی به خاطر ندارم.

- تا چه میزان در مراسم های مذهبی مثل تاسوعا،‌ عاشورا،‌ نماز جماعت و .... خانواده شما شرکت داشتند؟

* در این مراسم ها مثل تاسوعا - عاشورا،‌ مخصوصا این قضیه در افراد قدیمی تر خانواده ها و کلا افراد مسن تر جامعه رنگ و بوی دیگری دارد و بیشتر آن ها علاقه مند به این مساله بودند،‌ شرکت در مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا خیلی زیاد بوده و خیلی قوی بوده و تقریبا می شود گفت: در عزاداری،‌ زندگی و کارهای مربوط به زندگی تعطیل می شد و به عزاداری می پرداختند. شرکت در نماز جماعت و نماز اعیاد نیز به همین صورت بود که مقید بودند که شرکت کنند.

- در رابطه با نوع بازی ها و فعالیت هایی که در کودکی و نوجوانی شهید فولادی انجام می دادند توضیح می دهید. چه امکاناتی در اختیار ایشان قرار می گرفت؟

* البته قبلا گفتم من سه سال کوچکتر از ناصر بودم، نمی توانم دوران کودکی را به یاد بیاورم. وقتی 5 - 6 ساله بود یا در دوران دبستان (چهارم - پنجم) وسایل بازی ایشان بسیار ساده ای که هر بچه در آن زمان داشت برخوردار بودند و در دوران تحصیل در تابستان ها بیشتر به فراگیری قرآن می پرداختند و امکانات بازی خاصی نداشتند. همین بازی های ساده و وسایل ساده ای که هر کودکی در آن زمان در اختیار داشت.

- از هم بازی های آن شهید والامقام اگر کسی را به خاطر دارید ذکر نمایید و بفرمایید در حال حاضر آن ها به چه کاری مشغول هستند؟

* از هم بازی های دوران کودکی و زمان ابتدایی،‌ همان افرادی که حول محور خانواده بودند،‌ پسران همسایگان که الان من حضور ذهن چندانی ندارم که بدانم هر کدام چه حرفه ای دارند ولی چند تایی از آن ها را می شناسم،‌ کارهای معمولی و مشاغل معمولی مشغول اند. یکی از دوستان آن ها،‌ قبل از شهادت ایشان فوت کردند (ازهم بازی ها).

- کدام یک از اعضای خانواده به شهید فولادی نزدیک تر بودند و ایشان به کدام یک بیشتر علاقه مند بودند؟

* رابطه افراد خانواده ما بسیار صمیمی بود،‌ ولی ناصر به مادرم از همه نزدیک تر بود و شاید آن احساس خاصی که مادرم نسبت به ایشان داشتند باعث این علاقه شده بود،‌ ولی کلا ایشان به مادرم از همه نزدیک تر بودند.

- در دوران کودکی ایشان چه تعلیماتی دیدند از قبیل قرآن خوانی،‌ نماز و ...؟

* تعلیماتی که ایشان در کودکی دیدند آموزش قرآن بود که معمولا این آموزش ها آن وقت در خانه ها بود و خواندن نماز،‌ چون خانواده ما مذهبی بود و پدر ما بیشتر اوقات مشغول نماز خواندن بود،‌ نماز را از ایشان یاد گرفتند و همین طور نماز اول وقت خواندن و مسجد رفتن را در کنار ایشان آموختند.

- در زمان کودکی ایشان از لحاظ روحیه آرام و ساکت بودند یا فعال و پر جنب و جوش؟

* حقیقتا چیز خاصی به یاد ندارم ولی از زبان مادرم،‌ از نوزادی تا به سن 2-3 سالگی کودک آرام و خوبی بوده اند،‌ مادرم می گوید من هیچ مشکل خاصی در مورد ایشان نداشتم و طبعا این روحیه بعدا تقویت پیدا کرد. ایشان فردی آرام و مهربان بود و خب آن جنب و جوش های مربوط به دوران کودکی را داشته اند.

- در رابطه با دوران دبستان تا چه حد به مدرسه علاقه داشته اند؟ وضعیت درسی ایشان به چه صورت بوده است؟ و میزان رضایت اولیای مدرسه درد چه حد بوده است؟

* ناصر دوران ابتدایی را در دبستان جیحون که در نزدیکی منزل ما واقع شده بود گذراند،‌ و آن طور که گفته می شود، دانش آموز پشت کار گیر،‌ سخت کوش و با تلاشی بوده است. به طوری که در کلاس های چهارم و پنجم ابتدایی دانش آموزان در دوران ابتدایی مطرح می شوند وضعیت بسیار عالی و در تمام ثلث ها و تمام سال ها شاگرد اول کلاس بودند ولی خاطره ای که من به یاد دارم و از زبان مادرم گفته می شود و شنیدم ناصر در سال پنجم ابتدایی چون دانش آموز بسیار درس خوانی بود و در درسش تلاش می کرد و شاگرد اول کلاس بود،‌ معلم مربوطه به ایشان و یکی از دانش آموزان استثنای زیادی قائل می شدند با این که ناصر از نظر درسی بهتر بود و شاگرد اول کلاس بود ولی باز معلم ایشان اصرار می کردند آن دانش آموز را به عنوان شاگرد اول انتخاب کنند که ناصر بارها و بارها می آمد و این مساله را برای خانواده مطرح می کرده مخصوصا مادر، و مادرم می گفتند: اگر شما به این صورت تلاش کنید در امتحانات نهایی اگر شما شاگرد اول بشوید معلم شما نمی تواند او را شاگرد اول انتخاب کند و خواه ناخواه حق به حق دار داده می شود و مشخص می شود و همین طور هم شد و در امتحانات نهایی پایه پنجم شاگرد اول کلاس و مدرسه و منطقه شد و زمانی که پدرم برای گرفتن نتیجه و مدارکش برای ثبت نام در راهنمایی به مدرسه مراجعه می کند از طرف اولیاء و مدیر مدرسه بسیار مورد تشویق قرار می گیرد و تحسین می گویند به درس و اخلاق ناصر.

- در رابطه با وضعیت سلامت افراد خانواده در مقاطع مختلف سنی در ذهنتان است بفرمایید به چه صورت بوده؟

* در رابطه با وضعیت خانواده ما از هر جهت در سلامت و صحت کامل به سر می بردند. البته گاهی اوقات مریضی هایی برای خانواده ها پیش می آید مثل سرماخوردگی برای ما هم پیش می آمد، اما مریضی خاصی پیش نیامده بود،‌ فقط دو تا از افراد خانواده ما قبل از تولد من و ناصر که یک برادر و یکی از خواهرانم قبل از تولد شهید که یکی در سن چهار یا پنج ماهگی و برادرم در سن دو سالگی فوت می کنند به خاطر نبود امکانات و چون خانواده ام در روستا زندگی می کردند به دلایل ناشناخته ای این دو فرزند فوت می کنند.

- در دورانی که شهید فولادی در مقطع راهنمایی و دبیرستان تحصیل می کرد،‌ برای آینده شان چه آرزوهایی داشتند؟

* در دوران راهنمایی که شهید در راهنمایی علوی تحصیل می کرد چون جو راهنمایی یک جو صد در صد مذهبی انقلابی قبل از انقلاب بود، بنابراین روحیه و افکار و ذهن ایشان بر اساس اولیاء مدرسه شناخته شده بود. البته یک بعدی نبودند. در تمام طول سه سال مدرسه رقابت شدید تحصیلی بین دانش آموزان مدرسه بود و امتحانات ماهانه برگزار می شد و دانش آموزان را تشویق می کردند به هر چه بهتر درس خواندن و کامل کردن خودشان از جهت تخصص و علم و البته چیزی که به خاطر می آورم ناصر زمانی که دوران راهنمایی را طی می کرد پیش می آمد که چیزهایی که در مدرسه می شنید، ‌در خانه مطرح می کرد. این حرف ها برای آن زمان برای خانواده و شنیدنش برای مادرم سخت بود. مثلا ایشان مطرح می کردند که وضعیتی که داریم وضعیت خوبی نیست، حکومت ما حکومت عادلانه ای نیست،‌ سرمایه های مملکت بر باد می رود، نفت ما را می برند و یک سری حرف های دیگر که از طرف مادرم برخورد می شد و می گفت: این حرف ها را می زنید ممکنه به گوش افراد رژیم برسد و مشکل حادی برای شما پیش بیاید که ایشان می گفتند: هر موقع زمانش برسد و من بخواهم علنا کاری را صورت بدهم طوری برخورد می کنم که مشکلی برای خانواده ام پیش نیاید،‌ خب البته می توانم بگویم با توجه به طرز فکر و آموزش هایی که آن زمان دیده بود خواه ناخواه رسیدن به یک مملکت خوب و یا یک سری اهدافی که ما بعدا به آن رسیدیم در این زمان فکر می کنم آرزویش در این حد بود ولی در زمان دبیرستان،‌ ناصر سه سال دبیرستان را در دبیرستان شریعتی تحصیل کرد، ولی در سال چهارم ایشان در دبیرستان خرد درس می خواندند،‌ که این دبیرستان نیز همان خط مشی و راه و روش راهنمایی را در پیش گرفتند و همان جو را داشتند و به همان صورت افکار،‌ عقاید، حالات و روحیات ناصر قوت گرفت و می توانم بگویم پایه های مبارزاتی و کارهایی که ناصر بعدا انجام داد در رابطه با پیروزی انقلاب، راه پیمایی ها و تسخیر لانه جاسوسی و جنگ و ... بیشتر پایه هایش در زمان راهنمایی و سال آخر دبیرستان ریخته شد. باز آرزویش در دبیرستان این بود که درس حوزه و طلبگی را ادامه دهد و مشغول تحصیل در این رشته بشود ولی چون مادرم به تحصیل ایشان در رشته های مهندسی علاقه داشتند و می دیدند که در قدرت ایشان هست و می تواند ادامه بدهد،‌ به خاطر علاقه مادرم و صد در صد معتقد بودند که مادر و پدر صلاح بچه ها را می خواهند حرف مادرم را گوش کردند و گفتند: من فقط به خاطر شما در این رشته ای که شما دوست دارید درس می خوانم و ادامه تحصیل من در این رشته به خاطر خواست قلبی شما بود وگرنه علاقه من به تحصیل در رشته های حوزوی و مذهبی است.

- در دوره راهنمایی و دبیرستان شهید فولادی چه آموزش هایی دیگری می دیدند و اگر در مورد فعالیت های مذهبی و ورزش و ... ایشان خاطره ای دارید ذکر بفرمایید.

* در دوران راهنمایی چون مدرسه ای که درس می خواندند یک جو صد در صد مذهبی و مسلما در کنار آموزش های علِمی، آموزش های احکام و یادگیری قرآن و نهج البلاغه و از همه مهم تر تهذیب نفسی که ایشان در آن دوران دیدند و شروع کرده بودند و دبیرستان هم به غیر از فعالیت های درسی فعالیت های دیگر شرکت در کلاس های تفسیر قرآن، یادگیری قرآن و نهج البلاغه و کلاس های ورزشی و تمریناتی که در رابطه قوی تر کردن خودشان بود انجام می دادند.

- در این دوران نسبت به فعالیت های مذهبی و دینی و ورزشی تا چه حد علاقه نشان می دادند؟

* در زمان راهنمایی که فعالیت خاصی انجام نمی شد، بیشتر فعالیت ها ساختن این جوانان و آماده کردن این نوجوانان و افراد برای زمان بعد که زمان دبیرستان و در زمانی که می دانستند انقلابی در پیش هست ایشان را آماده می کردند برای آن زمان ولی در زمان دو سال آخر دبیرستان فعالیت های مذهبی و دینی که ایشان داشتند راجع به آماده سازی و فراهم کردن اولیه شروع انقلاب بیشتر گوش کردن به نوارهای مذهبی و گوش کردن سخنرانی هایی که معمول بود،‌ سخنرانی دکتر علی شریعتی که بیشتر جوانان در آن زمان با سخنرانی ها و کتاب های ایشان آشنا بودند، خواندن کتاب های مختلف و کم و بیش خواندن اطلاعیه هایی که از طرف امام به ایران می رسید و هم چنین پخش و تکثیر این ها.

به شهرستان برای شرکت در تظاهرات و فعالیت ها برمی گردند. بعد از شهادت ایشان متوجه شدند فعالیت های زیادی در شکل گیری و راه اندازی تظاهرات ایشان داشتند. ساخت مواد آتش زا و شیشه های آب تازا که آن زمان استفاده می شد برای مقابله با عوامل رژیم شاه که به طور صد در صد مخفیانه این فعالیت ها را انجام می دادند و شرکت می کردند در تظاهرات و راهپیمایی ها که در این زمینه من یک خاطره به یاد می آورم. در یکی از روزهایی که راهپیمایی در شهر بود و جمعیت زیادی هم شرکت کرده بودند. این زمان نزدیکی های ظهر بود که راهپیمایان می رسند به محلی که سربازان رژیم جلوی افراد تظاهر کننده را گرفته بودند که ایشان در بالای یک ماشین قرار می گیرند و سینه خود را در مقابل اسلحه سرباز سپر می کنند و با صدای بلند و خشمگین می گویند اگر واقعا معتقد هستید و مرد هستید سینه من آماده است برای اینکه گلوله تو به آن بخورد که بعد از افراد دیگر کسانی که آشنا بودند و نزدیک این صحنه بودند، شنیدیم که آن روز این عمل و کار ناصر مورد تعجب و تشویق بسیاری از افراد قرار می گیرد و باعث می شود تعداد زیادی از جوانان تشویق شوند و دلگرم برای شرکت در راهپیمایی ها و پشتیبانی از انقلاب.

- میزان کمک به والدین در انجام کارها چقدر بوده؟

* در امور خانه ناصر صد در صد البته در اوقات فراغت و وقت آزاد داشتند در کارها به پدر و مادرم کمک می کردند. در این مورد من یک خاطره در ذهن دارم که از حالتی که ناصر نسبت به خانواده داشتند، در یک عصر زمستان هنگامی که ناصر از مدرسه برمی گردند ناصر روی حیاط چون امکاناتی که الان وجود دارد، برای شستن لباس ها نبود شستن لباس ها برای مادر کار سختی بود. مخصوصا برای مادر من که سنی از ایشان گذشته بود و پیر بودند، یک روز عصر از مدرسه برگشتم دیدیم ناصر در آن هوای سرد به کمک مادرم لباس ها را می شوید و زمانی که نوبت به آب کشیدن لباس ها می رسد اجازه به مادرم نمی دهد و تنهایی این کار را انجام می دادند که این کار به دفعات انجام می شد و این کار در خانه ما یک کار عادی شده بود. همین طور از طرف پدرم اگر کاری به عهده ایشان گذاشته می شد انجام می دادند و یکی از خصوصیات بارز اخلاقی ایشان این بود که هیچ زمان از طرف ایشان کلمه نمی توانم، ‌انجام نمی دهم یا وقت ندارم را نمی شنیدیم حتی اگر جزیی ترین کار به ایشان واگذار می شد، در سخت ترین شرایط کاری به ایشان محول می شد هیچ موقع نمی گفتند و با اشتیاق کار را انجام می دادند.

- نحوه رفتار والدین، ‌میزان حرف شنوی و اطاعت و احترام چگونه بود؟

* رفتار ایشان با والدین و افراد خانواده صد در صد بر اساس رابطه شدید عاطفی و اخلاقی بود و نسبت به پدر و مادر احترام و ارزش بسیار زیادی قائل می شدند، میزان حرف شنوی ایشان از خانواده و والدین بسیار زیاد بود و صد در صد حتی در کاری که علاقه خاصی داشتند،‌ اگر از طرف مادرم مخالفت می شد همان کاری را انجام می دادند که از طرف مادرم و خانواده ام مورد علاقه نشان داده می شد،‌ حتی در زمانی که در زمان دبیرستان می خواست رشته تحصیلی را انتخاب کند خودش بیشتر علاقه به رشته های تجربی داشت ولی مادر من علاقه زیادی به رشته ریاضی داشتند که به خواسته مادرم این رشته را انتخاب می کنند. همین طور در فعالیت های هنری و فوق برنامه که در مدرسه انجام می شد و یا از طرف دوستان ایشان پیشنهادی می شد.

- لطف بفرمایید از خاطراتی که در دوران حیات کوتاه این شهید والامقام به خاطر دارید برای ما صحبت بکنید؟

* در زمینه خصوصیات اخلاقی ناصر که واقعا در رفتار او ‌بارز بود و همیشه مشخص و دیده می شد این بود که اهمیت زیادی به بیت المال می داد. نمونه بارز آن زمانی که بخشدار جیرفت بود و از جیرفت که با ماشین بخشداری می آمد کرمان، ماشین را که پارک می کرد در خانه دیگر برای مهمترین مسئله ای محال بود که دیگر ماشین را روشن بکند و حرکت بدهد و خودش یک موتوری داشت برای کارهایش دیگر با آن موتور حرکت می کرد و کارهایش را انجام می داد.

مسئله روحی که در ناصر بود و خیلی مهم است اهمیت دادن زیاد به لباس سپاه بود و واقعا لباس سپاه را لباسی مقدسی می شمارد و حتی برای خواندن نماز از لباس سپاه استفاده می کرد و لباس سپاه اش را می پوشید و نماز می خواندند.

* در این زمینه از اهمیت لباس سپاه از ایشان دارم این که بعد از مراسم عقدشان که برگزار شده بود با همسرشان تصمیم گرفته بودند که بروند جبهه و شب این را در منزل مطرح کردند و خواستند که بروند منزل عیالشون و آن جا هم مطرح بکنند و فردا بروند جبهه و همگی ماها با این قضیه خیلی مخالفت کردیم و ناراحت شدیم که یازده شب هم بود و ایشون با خشم بسیار زیادی و با عصبانیت واقعا زیاد، لباس سپاه هم که تنشان بود و به همه پرخاش کردند و گفتند که من در مقابل این لباسی که پوشیدم و به تنم است و تعهدی که در قبال این لباس دارم خیلی زیاد است و همین جوری برای شکل این لباس را نپوشیدم و از منزل خارج شد و رفتن به طرف منزل عیالشان که آن جا مطرح کنند که فردا عازم جبهه هستند ولی خب آن شب موفق نشده بودند به دلیل این که پاسی از شب گذشته بود و عیال ایشان دیگر چراغ های خانه شان خاموش بود و برگشتن و فردا مطرح کردند و به سمت جبهه حرکت کردند.

از صفات دیگر ناصر اهمیت زیادی برای مقام زن قائل بود. توی این زمینه خاطره ایی که داریم بعد از ازدواج شان یک شب که با همسرشون خانه مادرشان مهمان بودند و ما هم آن جا بودیم، موقع خداحافظی مادر ناصر به عیال ایشان گفتند که فردا ناصر می رود اداره اگر شما تنهایی بیا این جا پیش من. ناصر آمدند دم درب به مامان گفتن که شما یک چنین دعوتی نکنید به دلیل این که شاید ایشان در معذورت قرار بگیرد و قرار باشد و دوست داشته باشند فردا بروند جای دیگری یا بروند پهلوی مادر خودشان و یا جای دیگری دوست داشته باشند بروند و شما که از ایشان دعوت می کنید. ایشان ممکن است در معذوریت قرار بگیرند و به خاطر شما جواب بدهند.

با کسی نبودند و دلیلش هم همیشه این را مطرح می کردند که چون لباس سپاه تنم است ممکن است که صحبتی با آن فرد بکنم و شاید که به این لباس بی حرمتی بشود.

از ماه رمضان ده روز نوحه خوانی داشتند و افطاری می دادند و جمعیت خیلی زیادی افطاری می دادند و از این روضه خوانی های هفتگی هم معمولا خانواده ها داشتن و رفتن به روضه ها و چیزهایی که در آن زمان مرسوم بود و حتی زیارتگاه های که در اطراف کرمان بود از جمله چوپار، بی بی حیات، این ها بودند. گاها آن زمان که مثل حالا امکانات رفاهی مثل ماشین و این ها نبود و بسیار سخت بود رفتن اما ایشان آن قدر معتقد بودند که برای زیارت گاه ها حرکت می کردند و حتی ناگفته نماند که پدربزرگم معروف بود در این زمینه کارهایش که برای زیارت امام حسین (علیه السلام) چندین سفر حتی پای پیاده رفت که من فکر می کنم خونی هم که باشد این ها هم به ناصر منتقل شده و همه آن ها هم مراسم های روضه و افطار دادن و این ها هم در خانواده داشتند.

- در رابطه با روابط اعضای خانواده با یکدیگر توضیحانی را برای ما بفرمائید؟

* رفتار خانواده ناصر چه قبل از متولد شدن ناصر و چه بعد از تولد ناصر و چه در بزرگی ناصر هیچ تغییری نکرده و همیشه افراد خانواده ناصر را فردی بسیار منسجم و بسیار معتقد و بسیار مهربان و عاطفی می دیدند و به معنای واقعی می توانم بگویم که نادر می شود پیدا کرد روابط خواهران و برادران تا این حد صمیمی و دلسوزانه و محرم راز همدیگر بودن و در غم های هم دیگر بیشتر شریک بودند تا در شادی های هم.

و این یک چیزی نیست که بخواهی ریا کنی یعنی در خون و قلب و عروق آن ها کاملا می جوشید و به معنای واقعی اصلا شاید می توانم بگویم که حتی خواهران ناصر و یا برادران ناصر این قدر که نسبت به زندگی یکدیگر دلسوزی می کنند این قدر به زندگی خودشون دلسوزی نمی کنند.

و شرح حال خود من می توانم مثال بزنم که اگر من مطلع باشم که شاید خواهرم راحت تر از من است و مشکلی ندارد به مراتب به من بیشتر خوش می گذرد تا این که خودم خوش باشم و ناصر هم که خب بین ماها دیگر سرآمد بود و شاید ما واقعا خیلی چیزها را از ناصر درس می گرفتیم و با آن که من خواهر بزرگ ناصر هستم ولی در خیلی از قسمت های زندگی ام همیشه احساس می کردم که ناصر یک معلم است برای من و هر موقع که من راه می روم و زندگی ام در طول روز را مرور می کنم احساس می کنم که بهترین معلم خودم را از دست دادم.

- در رابطه با مسئله ازدواج ایشان و خاطراتی که در این زمینه دارید و به چه صورت شما همسر ایشان را انتخاب کردید توضیحاتی بفرمائید؟

* ازدواج ناصر یک ازدواجی بود که اصلا غیر قابل وصف است چون که ناصر تنها به خاطر این ازدواج کرد که به گفته خودش که جهاد اولش را انجام داده باشد و بعد به جبهه برود و هیچ وقت به خاطر هوای نفسش و لذت دنیایی ازدواج نکرد و همین ازدواج حنظله وار او بود که ناصر را از دیگر شهدا متمایز می کرد.

من چون در آن زمان محصل بودم و در مدرسه ملاصدرا درس می خواندم، همسر ناصر را ما در همان جا انتخاب کردیم و من در کلاس اول درس می خواندم و همسر ناصر در کلاس چهارم بود و در انجمن مدرسه با هم فعالیت زیادی داشتیم و خواهر بزرگتر من قبل از من در این مدرسه بود و ایشان را شناسایی کرده بودیم چون ناصر قبلا به ما گفته بود که من قصد ازدواج دارم و به فکر من باشید، خب ایشان چون از همه لحاظ مورد تأیید همه بودن ما ایشان را در نظر گرفتیم و به ناصر معرفی کردیم.

یادم می آید اولین جلسه ای که ناصر با رویا ملاقات داشتند در جلسه قرآنی که از طرف انجمن مدرسه تشکیل شد در خانه ما بود که خود ناصر و مهندس مؤذن زاده حضور داشتند و چند تن از بچه های انجمن اسلامی بودند که برای تفسیر قرآن می آمدند و ناصر در همان جا بود که ایشان را ملاقات کردند و دورادور ایشان را دیدند و بعد که ما از ناصر پرسیدیم که آیا مورد پسندت هست یا نیست؟ ایشان گفتند که بله! بعد من سوال برایم پیش آمد و از ایشان پرسیدم که با یک نظر و یک لحظه چه جوری ایشان را پسندیدی؟! گفتند که من ایشان را تایید کردم و آن را که می خواهم همین هست.

از شرایط ایشان این بود که من به جبهه می روم مشخص نیست چقدر در جبهه باشم و حتی مسئله حنظله را ایشان مطرح کردند که من شاید حنظله وار باشم و صبح بعد از ازدواج به جبهه بروم و مشخص هم نیست چقدر در جبهه باشم. خلاصه ما قرار خواستگاری را در منزل ایشان گذاشتیم و قبل از این که به آن جا برویم ناصر تاکید فراوان داشت که در آن جا هیچ چیزی مطرح نشود و فقط بگوئید من یک پاسدار ساده هستم و همین! در صورتی که ناصر در آن زمان در دانشگاه صنعتی شریف تهران در رشته متالوژی درس می خواند و همین طور بخشدار جبال بارز جیرفت هم بود اما به ما تاکید داشت که هیچ کدام از این ها را آن جا مطرح نکنید و نگوئید که من چه کاره هستم.



- نحوه رفتار با خواهر و برادرها چگونه بوده است؟

* رفتار ایشان با خواهر و برادرها رفتاری بر اساس مهر و علاقه و عواطف شدید بود و این که من تاکید زیادی روی این قضیه دارم چون واقعا رفتار جمع خانوادگی ما با پدر و مادر و همدیگر برخورد شدید عاطفی بود و تأکید من به واسطه آن است که شاید این یک ارزش است که من این رابطه را در کمتر خانواده ای و کمتر برادر و خواهری می بینم و یا با برادران به همین صورت یک رفتار صد در صد عاطفی داشت و دو برادرم با این که از او بزرگتر بودند ولی ناصر بر اساس رشد فکری که داشت درست مثل یک معلم برای برادرانش عمل می کرد.

با خواهران نیز به همین صورت. خواهر بزرگتر من که در آن زمان ازدواح کرده بود هر مشکلی که در رابطه با خانه و همسر و فرزندانش داشت تنها با ناصر مشورت می کرد و از او کمک می طلبید. جالب این جاست حرف هایی که ناصر به ایشان می زد در زندگی ایشان تاثیر داشت و کمک قابل ملاحظه ای به ایشان می کرد.

- شما به چه میزان نظرات شهید فولادی را در تصمیم گیری هاتون اهمیت می دادید؟

* البته تصمیم گیری خاصی در آن زمان نبود که تصمیم بگیرم و بخواهم با ایشان مشورت کنم و از ایشان کم بگیرم ولی زمانی که انقلاب شروع شده بود و کمابیش راهپیمایی ها انجام می شد و مدارس رو به تعطیلی بود زمانی که من از اتفاقات مدرسه با او و خانواده صحبت می کردم که فلان دوستم این طوری است، اما جو خانواده این طوری، وضع مالی این طوری، ماشینی که ما با آن به خانه آمدیم این طوری بوده، دیدم یکی از دانش آموزان با فلان ماشین دنبال او آماده بودند و این مسائل که من تعریف می کردم ناصر از این فرصت ها استفاده می کرد و ذهن من را آماده می کرد برای این که در انقلاب فعالیت بیشتری داشته باشم و طرفداری بیشتری از انقلاب داشته باشیم.

بعد از این که دوران تحصیل به اتمام رسید من تصمیم گرفتم که از طرف بسیج به کردستان اعزام شوم برای این که فعالیت های فرهنگی در منطقه کردستان انجام بدهیم و در این زمان تنها کمک ناصر بود که هم از نظر روحی و معنوی مرا آماده کند و هم از جهت کارها و مقدماتی که برای سفر لازم بود البته نه بطور مستقیم حتی زمانی که من با مشکل اداری مواجه شده بودم یک روز که من به خانه برگشتم و گفتم این چه وضعی است، حالا که ما می خواهیم برویم چرا سنگ جلوی پای ما می اندازند.

- ایشان آیا در تصمیم گیری با شما مشورت می کردند؟

البته باز متذکر می شوم از جهت این که سن من از ایشان کوچک تر بود زیاد در این مورد چیزی به خاطر نمی آورم ولی در مورد مسائل بعد از انقلاب زمانی که تصمیم به ازدواج گرفتند تقریبا می توانم بگویم در جریان همسر و ازدواجشان با من مشورت کردند در این زمینه می توانم بگویم کمک بزرگی به ایشان کردم.

- با چه کسانی مثل عمو، دایی، خاله، عمه، رابطه صمیمانه تری داشتند و از کدام تاثیر بیشتری می پذیرفتند؟

* البته ما عمو نداشتیم ولی با خاله و دایی، عمه یک رابطه خویشاوندی و صله ارحام بود، ولی در مورد تصمیم گیری بیشتر در جمع خانواده انجام می شد.

- فکر می کنید چه خصوصیاتی ایشان را از خواهر و برادران و همسالان متمایز کرده است؟

* مهمترین خصوصیتی که او را از بقیه متمایز کرد شجاعت و از خود گذشتگی ایشان بود حتی این مسئله بر می گردد به اوان کودکی و نوزادی ایشان زمانی که شیرخوار بودند. بارها و بارها از زبان مادرم شنیدم، گاهی اوقات حتی با گریه دست هم سن و سالانش را می گرفت و با گریه اصرار می کرد مادرم به آن ها هم شیر بدهد.

حتی کمک و یاری و از خودگذشتگی نسبت به دوستانش در دوران مدرسه نیز داشت. در رابطه با شرکت تعاونی مدرسه شان ایشان زحمت حمل بار را و راه اندازی شرکت تعاونی را متحمل می شدند. هر روز صبح مقداری جنس را با قیمت پایین می گرفتند و می بردند در شرکت تا به فروش برسد و به سود یکی دیگر از دوستانشان و زمانی که مادرشان می گفتند: حالا که شما زحمت کشیدید مقداری در سهم پول شریک باش. با شنیدن این حرف ناراحت می شدند و می گفتند: من اگر کاری می کنم، به خاطر خداست. چون دوست من به این پول احتیاج بیشتری دارد من از خودم می گذرم و بیشتر مایلم این سود به او برسد.

همین طور در رابطه با زندگی، ابعاد این خصوصیت اخلاقی نمود زیادی داشت و یک خصوصیت اخلاقی دیگر این بود که فرد بسیار مهربان و با عطوفتی بود که اگر دو نفر با هم دعوا می کردند، تحمل دیدن آن را نداشت و به شدت از دعوا متنفر بود و گاهی اوقات ابراز می کرد که من می ترسم از این که دو نفر می خواهند دعوا کنند و دوست داشت روابط بیشتر صمیمی باشد.

- از چه زمانی احساس کردید که رفتارهای ایشان در حال دگرگونی است و چه رفتارهایی موجب ایجاد نگرش در شما شد؟

* ناصر از دوران راهنمایی به تدریج متحول شد و کاملا متمایز بود از هم سن و سال های خودش. ولی بین دوران راهنمایی و سال آخر دبیرستان یه سه سالی فاصله افتاد و مجددا در سال چهارم بود که ما کاملا متوجه تغییر روحیه و خصوصیت اخلاقی ایشان شده بودیم.

یک مدتی ناصر در رابطه با انجام واجبات دینی خود کوتاهی داشت که از طرف پدر خانواده و مادرم مورد سوال قرار گرفتند که چرا این طور شده، گفت که همه یکسری افرادی هستیم که مسلمان بودن مان را از مادرمان به ارث بردیم و مسلمان شناسنامه ای هستیم و من می خواهم که اگر مسلمان هستم و اگر می خواهم این افتخار مسلمان بودن را داشته باشم دوست دارم خودم تحقیق کنم و به نتیجه برسم و اگر به نتیجه رسیدم دیگر آن زمان است که با اعتقاد کامل و صد در صد دنبال آن هستم.

وقتی ناصر تحقیق کرد که اسلام بهترین و کامل ترین دین است به آن پایبند شد و آن قدر سریع اعتقادات و درجه تکامل ایشان رو به پیشرفت بود که زمانی که ناصر در سن ۲۲ سالگی به شهادت می رسد، کاملا روحیات بعد عرفانی و اخلاقی و تکامل ایشان به سن او نمی خورد و بیشتر از آن نشان داده می شد.

- در رابطه با فعالیت و مبارزات ایشان قبل و بعد از انقلاب و همچنین راهپیمایی ها قبل و بعد از انقلاب یا در ارتباط با ضد انقلاب و گروهک ها می توانید صحبت هایی داشته باشید و توضیحاتی بدهید؟

* در رابطه با مبارزات قبل از انقلاب و فعالیت هایی که داشت به شکل منسجم و شکل گرفته، چند سال قبل از این که انقلاب علنی شود و مردم در آن شرکت کنند ایشان فعالیت داشتند، به این صورت که در گرفتن اعلامیه های امام و گوش کردن به آن ها و تکثیر و پخش آن ها و همچنین در رابطه با ارشاد و راهنمایی افراد در جلسات مختلف بحث شرکت می کرد و احتمالا افرادی که در حول و حوش ما بودند از فامیل و کسانی که نمی دانستند انقلاب چیست؟ امام کیست؟ ایشان شدیدا در این بحث ها شرکت می کرد و آگاه می کردند تا زمانی که انقلاب علنا شروع شد.

راهپیمایی ها شروع شدند و مثل بقیه آحاد مردم، در راهپیمائی ها و راه اندازی و ارشاد نوجوانان و جوانان نقش عمده ای داشتند در پیروزی انقلاب. بعد از این که دیگر انقلاب روزهای حساس را می گذراند و نزدیک به پیروزی انقلاب بود در رابطه با مبارزات علنی و برخوردهای شدید با سربازان رژیم شاه، درست کردن مواد آتش زا که احتمالا در این تظاهرات نیاز می شد که استفاده شود و یکسری فعالیت ها که جنبه عمومی داشت و همه مردم هم شرکت داشتند و بعد از پیروزی انقلاب ایشان چون در رشته متالوژی دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شده بودند، شروع به تحصیل می کنند که باز فعالیت های ایشان مثل قبل ادامه داشت.

آگاه ساختن دانشجویان، اطاعت و پیروی و حمایت از خط رهبری و ولایت فقیه و فعالیت شدید در انجمن اسلامی و به وجود آوردن جو اسلامی، جو نماز خواندن و آن حالاتی که کمتر در جوانان بود در اوائل انقلاب و بعد هم که طرح تسخیر لانه جاسوسی از طرف دانشجویان ریخته شد که ایشان نیز در طرح ریختن این طرح شرکت فعالانه داشتند. بعد هم در این انقلاب به قول امام فقید انقلاب دوم شرکت داشتند، با کمک دیگر دوستان و دانشجویان در این کار شرکت می کنند و این لانه جاسوسی را به اشغال در می آوردند و بعد آن هم در رابطه با نگهداری گروگان ها که به طول می انجامد و بعد که مسئله گروگان های آمریکا از طرف دولت حل می شود، ایشان به شهرشان بر می گردند و ادامه فعالیت می دهند.

در رابطه با کمک به مستضعفین به عنوان بخشدار جبال بارز که فقط عنوان بخشداری را به دوش می کشیدند ولی تنها یک خدمتگزار صادق و شریف بودند برای مردم منطقه که بعد از آن تصمیم به ازدواج می گیرند قبل از این که این تصمیم را بگیرند با همیاری چند تن از دوستانشان در منطقه کردستان با گروههای منافق و ضد انقلاب که آن زمان در کردستان بودند به مبارزه بر می خیزند.

- ایشان چگونه با تفکر انقلابی امام راحل آشنا شدند؟

* از طریق صحبت های که می شد، جلساتی که بطور مخفیانه داشتند. قبل از انقلاب خواندن کتاب ها که مخفیانه بود، گوش کردن نوارها و بعد هم که به صورت اعلامیه هایی که از طریق امام به ایران آورده می شد در رابطه با شکل گیری افکار و خط فکری ایشان تاثیر بسیار شدیدی داشت.

- در رابطه با ویژگی های فردی ایشان بفرمایید اوقات فراغت را صرف چه کارهایی می کردند؟

* ناصر در زمان دبستان معمولا اوقات فراغت را صرف یادگیری قرآن می کرد و بعد کمک کردن به مادر و پدر در خانه و در دوران دبیرستان بیشتر دقت ایشان در رابطه با مسائل درسی بود و چون از طرف خانواده اهمیت زیادی به درس و تحصیل داده می شد بیشتر دنبال درس و تحصیل بودند و آموختن درس یادگیری زبان های دیگر و آماده شدن برای ورود به دانشگاه.

ولی بعد از این که دوران دانش آموزی تمام می شود بیشترین وقت فراغت را به خواندن کتاب، قرآن، نماز، شرکت در برنامه های دسته جمعی رفتن به کوه با دوستان برای تقویت جسم و روح اهمیت بسیار زیادی می داد. به سر زدن به اقوام مخصوصا فامیلی که از نظر مالی در سطح پایینی بودند و یا پیر بودند اهمیت زیادی می داد و اگر خانواده برنامه اش هماهنگ نمی شد خودش به تنهایی این کار را انجام می داد.

- بفرمائید ایشان در جوانی بیشتر وقت ها در منزل بسر می بردند یا بیرون از منزل؟ کجا می رفتند و چکار می کردند؟

* کلا ناصر در زمان نوجوانی و جوانی علیرغم آن چیزی که در جوانان می بینیم که بیشترین وقتشان را در بیرون از خانه صرف می کنند ناصر بیشترین وقتش را در خانه صرف می کرد و مگر گاهی اوقات پیش می آمد برای انجام دادن کاری یا شرکت کردن در برنامه کلاسی بیرون از خانه می رفت، ولی بقیه اوقات را در خانه به سر می برد. برای رسیدن به کارهای خانه و همدلی و هماهنگ سازی کارهای خانه.

- در چه مواردی حساس بودند و عصبانی می شدند و وقتی عصبانی می شدند چه کار می کردند؟

* عصبانیت ناصر را من خودم یکی دو‌ مورد بود. حساسیتی که ایشان در مورد مسائل انقلاب، امام و ارزش ها و ملاک هایی که آن موقع مطرح بود و اگر صحبت ناروایی می شنیدند از طرف کسی، شدیدا عصبانی می شد.

یکی از این عصبانیت ها زمانی بود که ناصر در پست بخشداری مشغول انجام وظیفه بود، زمانی که در منزل خودمان مشغول انجام کارها بود از طرف تلفن زمانی که ایشان شدیدا در حال بررسی اوضاع مردم بودند و تنها به فکر کمک به مردم بودند وقتی از طرف مقابل برخورد سردی می شنوند یا جواب منفی، نمی دانم چون تماس تلفنی بود و ما صحبت های طرف مقابل را نمی شنیدیم از آن طرف چه برخوردی شد آن چنان شهید بزرگوار ناراحت می شود که گوشی تلفن را به حدی محکم روی اسکله تلفن می زند که اسکله تلفن شکاف برمی دارد و زمانی که مادرم علت قضیه را می پرسد، می گویند: زمانی که من می بینم چقدر مردم محروم هستند، چقدر نیاز دارند، حتی عده ای از مردم محروم هستند نیاز حیاتی به اولین مایحتاج و چیزهایی برای زندگی نیاز دارند این طوری از طرف افراد رسیدگی نمی شود و توجهی به قضیه نمی کنند و با کمال بی میلی و خونسردی برخورد می کنند نمی توانم زجر و فقر مردم فقیر را بیش از این تحمل کنم .

- در چه امور خیری شرکت داشتند؟

* ناصر خیلی دوست داشت تمام کارهایی که انجام می دهد مخفیانه و به دور از چشم مردم باشد، البته این خاطره ای که تعریف می کنن بعد از شهادت ایشان ما از زبان دوستان و همسایگان و کسی که به او این کمک شده بود، شنیدیم که امثال این کارها و کمک های ناصر بسیار زیاد بود چه بسا خیلی از آن ها ناگفته ماند.

این جریان برای یکی از همسایگان دور ما بود که ایشان یک خانم تنها و مریض و از نظر مادی در وضعیت بدی بسر می بردند و شهید بارها به خانه ایشان مراجعه می کنند و به تنهایی ایشان را به دکتر می بردند و دوا و درمان می کردند و همچنین به خانه ایشان می رفتند و کارهای ایشان را انجام می دادند. ولی ما هیچ اطلاعی در این زمینه نداشتیم که بعد از شهادت ایشان آن فرد آمدند و این خاطرات را برای ما تعریف کردند.

- شخصیت های دینی، سیاسی، هنری که مورد توجه ایشان بودند چه کسانی بودند، چند مورد را نام ببرید؟

* در رأس همه این ها امام رحمة الله علیه بودند و زمانی از امام یاد می کردند با کمال احترام و با یک مهر و علاقه خاصی نام ایشان را می آوردند و آن طور در رابطه با امام صحبت می کردند که همه را مجذوب ایشان می کردند.

حتی زمانی که یکی از دوستان ایشان به شهادت رسیدند زمانی که در جلسه شهادت ایشان صحبت می کند آن طور از امام صحبت می کردند که بعد از این که انقلاب به پیروزی رسیده بود و جنگ شروع شده بود تازه ما می فهمیدیم که امام چه کسی است و به قول شهید وقتی می گوییم خمینی یعنی چه کسی.

در روابط با شخصیت های دیگر در آن زمان علاقه زیادی به شهید والامقام شهید بهشتی داشتند. حتی من یادم هست چند ماه قبل از شهادت شهید بهشتی یک شب مصاحبه ای با شهید بهشتی از تلویزیون پخش می شد این شهید بزرگوار با دقت و حوصله مصاحبه را گوش می دادند‌. بعد از مصاحبه نظرشان در مورد شهید بهشتی این بود که ایشان از ابرار هستند و ما نمی توانیم ایشان را درک کنیم و نمی دانیم در چه مرحله و درجه ای از تکامل و عرفان هستند‌ و بقیه افرادی که مطرح بودند امثال: شهید رجایی، باهنر، که ناصر بسیار از این شهدا یاد می کردند و همین طور از افراد دیگر که الان در حال خدمت و کمک به مردم جامعه و محرومان هستند.

- در رابطه با یکی از خصلت های ایشان اگر می توانید مصداقی بیاورید؟

* البته ناصر خیلی از خصوصیات یک فرد مسلمان را داشت مانند: امانتداری، نظم، خویشتن داری، شجاعت، ایثار، فداکاری، تواضع و خیلی چیزهای دیگر البته یکی از این مصداق ها را می توانم برای شما مثال بزنم زمانی که ناصر تصمیم به ازدواج گرفت فردی بود که هم در یکی از بهترین رشته های دانشگاهی تحصیل می کرد و هم در رابطه با فعالیت های اجتماعی و دینی در زمان انقلاب فعالیت شدید و چشمگیری داشت و یکی از دانشجویان فعال لانه جاسوسی بود، بخشدار شهرستان جبال بارز جیرفت بود و ... و زمانی که تصمیم به خواستگاری می گیرد، می گفت اگر می خواهید در مورد من چیزی بگوئید مخصوصا به پدرشان می گوئید من یک پاسدار ساده هستم، با ماهانه آن درآمد مشخص که داشت و چیزی بیش از این نگوئید! ما همه می دانستیم ناصر خیلی بیش تر از جهت مالی و ارزش هایی که ملاک یک جوان برای ازدواج بود را داشت ولی تنها به همین اکتفا می کند و حاضر به این که بیشتر از آن را بگوید نیست و این تواضع این شهید والامقام را می رساند.

- آداب ایشان را در زمینه خواب و خوراک و پوشاک توضیح دهید؟

* آداب ناصر در زمینه خوراک و پوشاک به این صورت بود که یک انسان مسلمان نباید زیاد اهل این باشد که توجه زیادی به وضعیت خوراک و پوشاک داشته باشد و این خاص جوان های فداکار بود و به یک غذای ساده قناعت می کرد و در مورد پوشاک ناصر بسیار ساده بود و هیچ موقع خانواده را تحت فشار برای لباس بهتر قرار نمی داد و در مورد خواب و استراحت هم زیاد اهل خواب و استراحت نبود ولی در حد معمول به این مهم می پرداخت.

در زمینه خواب این خاطره را بیان می کنم که زمانی که ناصر از تسخیر لانه جاسوسی به شهرمان برمی گردد، شب متوجه می شویم ناصر بدون این که بالاپوش تنش باشد و این که بخواهد زیرانداز و یا تشکی بیندازد به همان صورت روی زمین می خوابد و هنگامی که مادرم می پرسد که چرا این کار را می کنی؟ می گویند: زمانی که جوانان ما در کردستان دارند با اشرار و منافقان می جنگند، در سخت ترین شرایط و هیچ خواب و استراحتی ندارند چگونه ما راضی شویم در یک جای گرم و نرم و با خیال راحت استراحت کنیم.

- در خصوص معرفت و ارادت به اهل بیت و توسل ایشان به ائمه اگر توضیحاتی دارید بفرمائید؟ ارادت ناصر به اهل بیت و ائمه بسیار زیاد بود و بیش از حد، گاهی اوقات مورد تعجب و سوال اطرافیان قرار می گرفت. در رابطه با اخلاص ناصر و توجه به خدا ما بسیار نادر در افراد می بینیم که در سن و سال ناصر بودند.

و باز خاطره ای که به یاد دارم این که ناصر در یکی از شب ها زمانی که مشغول خواندن نماز شب بود و با اشک و ناله استغاثه به درگاه خداوند می کرد زمانی که پدرم بیدار می شوند و سوال می کنند: چه می کنی و چرا آن قدر گریه و زاری می کنی؟ مگر تو چه کار کردی؟! مگر چقدر از عمر تو گذشته است؟! که می گویند: سر تا سر عمر ما انسان ها گناهان کبیره و صغیره است که شاید من از خیلی از آن ها بی خبر باشم و اگر من استغاثه می کنم و پیامبران را واسطه قرار می دهم این است که خداوند از گناهان نادانسته ما بگذرد و ما را به درجات بیشتر تکامل و عرفان برساند.

- علاقمندی ایشان به مسائل جبهه و جنگ چقدر بود؟

* میزان علاقه ناصر به جبهه و جنگ به حدی زیاد

بود که گاهی اوقات که دوستان نزدیک او شهید می شدند، به خانواده ایشان می گفت که شاید در وجود من یک نقص و کاستی وجود دارد، خداوند مرا لایق نمی داند که من به شهادت برسم!

باز در رابطه با مسائل جنگ در زمانی که جنگ ما در منطقه کردستان بود و گروه های مختلف رژیم و حکومت جنگ داشت و مبارزه می کرد ناصر فعالانه در منطقه کردستان حضور داشت و با آن ها مبارزه می کرد و به شدت با آن ها مخالف بود و زمانی که برای مرخصی به منزل می آمدند این قدر از بدی های آن ها یاد می کرد که به حد تنفر بود و بعد هم که جنگ در مناطق جنوبی به اوج خود رسید ناصر در آن جا فعالیت می کرد‌.

- در رابطه با تحصیلات عالیه ایشان، آیا بعد از دیپلم تحصیلشان را ادامه دادند؟ در چه رشته ای و در کدام موسسه آموزش عالی؟ سال ورودشان و‌ پایان تحصیلاتشان و در مورد دوستانی که در آن زمان با ایشان بودند و چه مشترکاتی با شهید والامقام داشتند؟

* ناصر بعد از اتمام دوره دبیرستان وارد دانشگاه می شوند و در رشته متالوژی دانشگاه صنعتی شریف فکر می کنم سال ۵۷ زمان پیروزی انقلاب بود وارد دانشگاه می شوند و از دوستانی که ایشان در دانشگاه داشتند یکی دو نفر از آن ها از دوستانی بودند که در دوران دبیرستان با ایشان بودند ولی الان من اطلاعی ندارم که در کجا هستند و به چه کاری مشغولند‌. البته سوال شد آیا ناصر ترک تحصیل داشته یا نه البته یک مدتی به علت فعالیت در لانه جاسوسی تحصیل ایشان به تاخیر می افتد اما وقتی که تسخیر لانه جاسوسی به اتمام می رسد و ایشان تصمیم می گیرند برگردند به تحصیل، انقلاب فرهنگی می شود و کلا دانشگاه ها تعطیل می شوند.

- دوستان ایشان در حال حاضر کجا هستند و چه کار می کنند؟

* تعدادی از دوستان ناصر که مثل ایشان تحصیلات عالیه داشتند، بعد از پیروزی انقلاب و بعد از جنگ مشغول خدمت در ادارات و پست های مختلف دولت هستند که همگی در خط امام و انقلاب هستند و مشغول خدمت هستند.

- در رابطه با ازدواج و تشکیل خانواده بفرمایید ایشان در چه سنی به فکر ازدواج افتادند و ازدواج کردند و آیا همسر ایشان نسبتی با ایشان داشتند یا نه؟

* ناصر بعد از این که تصمیم آخر خود را می گیرد بودن در دنیا و ادامه زندگی در دنیا و پستی های دنیایی مقدور نمی باشد و معتقد بود هر مرد با ازدواجش دینش کامل می شود، تصمیم می گیرد حتما ازدواج کند، بعد به جبهه برود برای ادامه جنگ و در این زمان چون من از نظر سنی در حول و حوش سن ایشان بودم و دوستان من از جهت شرایط سنی به سن ایشان می خوردند از من کمک خواستند و پیشنهاد به من کردند اگر در بین دوستان مدرسه ای و کسانی که آن ها را می شناسی فردی هست که شرایطی را که من می خواهم در ایشان وجود دارد به من معرفی کنید که تصمیم به ازدواج گرفتم‌.

که من همسر ایشان را که یکی از دوستان دوران تحصیل من بود، را به ایشان معرفی می کنم و چون خودم برای فعالیت های فرهنگی و تربیتی به منطقه کردستان اعزام شدم در جریان بقیه مراسم خواستگاری و مراسم قبل از ازدواج نبودم تا زمانی که بر می گردم مقدمات ازدواج را فراهم کرده بودند و همسر ایشان هیچ ‌نسبت خویشاوندی با ایشان نداشتند.

- مراسم خواستگاری و عقد ایشان چگونه برگزار شد و مهریه ایشان چقدر بود؟

* مراسم خواستگاری ایشان از طرف خانواده ناصر انجام شد و طی یک مراسم بسیار ساده انجام شد چون اصرار بیش از حد ایشان بود و خواسته قلبی ایشان بود که من می خواهم به دور از مسائل دنیایی و ریا باشد و حتی حاضر نشدند در مراسم خواستگاری که از نظر خانواده دختر مهم است که بدانند دامادشان در چه وضعیت تحصیلی، شغلی، مقامی، مالی هستند آن چیزی که دارند بیان کنند و گفتند: من یک پاسدار ساده هستم، با شرایطی که دارم.

شرایط ناصر برای ازدواج قبل از مراسم رسمی ازدواج انجام شد که در خواستگاری شرایطی را در طی یک صحبتی که با همسرشان داشتند گفته بودند که من دانشجو هستم و در چه شرایطی هستم و ممکن است بعد از ازدواج برای ادامه تحصیل با مشکلاتی مواجه شوم و دچار یک سری مشکلات اقتصادی و دیگری بشوم بعد بیان کرده بودند تصمیم به این دارم زمانی که ازدواج کردم حتما به جبهه بروم و ان شاء الله شما مانعی نیستید برای رفتن من به جبهه.

و بعد حتی در این گفتگو به ایشان گفته بودند جریان حنظله که شما می دانید صحابه پیامبر چه کسی بودند و تمام شرایط و طبق خواسته های خود فراهم کرده بودند و مراسم کاملا ساده و فقط یک حالت رسمی داشت و تمام شرایط را ناصر قبلا گفته بود و مراسم عقد نیز در ۱۲ فروردین به میمنت به تصویب رسیدن نظام جمهوری اسلامی به تصویب رسیده بود،‌ انجام شد. مراسم عقد ایشان صددرصد ساده و بی ریا انجام شد.

یکی از خاطرات و مسائل مهمی که در این زمینه باید متذکر شوم این که ناصر قبل از مراسم عقد یک سری از آیات که در مورد جنگ، شهادت و انفاق مال و جان در راه خدا بود همه این ها را به صورت نوشته هایی بر روی مقواهایی آماده کرده بود که تزئین اتاق با این آیات و احادیث بود و کادویی که به همسرشان می دهند، یک جلد قرآن کوچک بود که قبل از مراسم عقد آماده کرده بودند و در پشت این قرآن کوچک یادداشتی برای ایشان نوشته بودند که به ایشان خطاب می کنند: تقدیم به همسر شهید پرورم!

این را از این جهت گفتم که فکر ناصر از ازدواج برای رسیدن به لذائذ مادی نبود بلکه برای کامل شدن دینش بود و کادوهایی که از طرف خانواده آماده شده بود از مادر خواهش می کنند شما بدهید و من همان قرآن را که آماده کرده ام به ایشان می دهم.

- شما بفرمایید نظر ایشان در مورد جبهه و جنگ چه بود و هنگامی که به جبهه اعزام شدند چه

فعالیت هایی داشتند؟

* تمام عشق و علاقه و فکر ایشان جبهه و جنگ بود و به فیض شهادت نائل آمدن و چگونه فعالیت هایی انجام می دادند منم دقیقا ریز فعالیت ها را نمی دانم زیرا ناصر پرهیز می کرد از گفتن فعالیت ها که مبادا ریا شود.

اما چیزهایی را که ما از گوشه و اطراف شنیدیم یا نوشته هایی که بعدا دیدیم زمانی در منطقه کردستان بودند و همزمان با این که جنگ می کردند یک مدت قضاوت مردم را به عهده داشتند و چون به زبان عربی مسلط بودند بیشتر با زبان عربی تبلیغ می کردند که شاید سربازان عراقی اسلحه را زمین بگذارند و تسلیم شوند.

- چه صحبت ها و توصیه هایی به شما و بستگان و دیگران می کردند؟

* توصیه هایی که ناصر در رابطه با ما و بستگان می کردند، این که پشت جبهه را باید نگه دارید و ما در وضعیتی هستیم که شباهت زیادی به زمان پیغمبر و حضرت علی دارد که همیشه مسلمانان واقعی عاشق و عاشقان واقعی می گفتند: کاش ما در آن زمان بودیم و به پیامبر و حضرت علی کمک می کردیم و در این زمان امام در این حکمند و شما پشت جبهه را داشته باشید و ما باید به توصیه ها و نصایح امام گوش دهیم و نباید لحظه ای از خط امام به دور باشیم.

- هنگام رفتن به جبهه آیا توصیه های خاصی می کردند و در مدتی که در جبهه بودند آیا به شما نامه می نوشتند و مکالمه تلفنی داشتند یا نه؟

* قبل از این که ناصر در آخرین سفرش به جبهه اعزام شود در دفعات قبل تماس تلفنی نداشتند ولی یکی دو بار در تماس نامه ای به برادرشان نامه می نوشتند و چون مادرم علاقه زیادی به ناصر داشت، توصیه می کردند اگر صحبتی می کنم و یک اتفاقی می افتد، مادرمان را کمتر در جریان اخبار و وقایع قرار دهید که کمتر ناراحت شوند. آخرین بار که به جبهه می روند مدت زیادی طول نمی کشد و فکر می کنم 8-7 روز بیشتر نمی شود از زمانی که ایشان به جبهه می روند که به شهادت می رسند.

- با چه کسانی دوست صمیمی بودند در جبهه جنگ و این افراد الان کجا هستند و چه کار می کنند؟

* از دوستان صمیمی ناصر که الان در خیل شهدا هستند سرداران شهید علی ماهانی، محمد علی ایرانمنش، محمد حسین نامدار محمدی، محمد حسین فتحعلی شاهی، محمد حسینی، منصور توکلی که همگی در خیل شهدا هستند.

یکی دیگر از دوستان بسیار صمیمی و نزدیک ایشان سردار محمود اخلاقی بود که اولین شهید کرمان بودند. از دوستانی که در قید حیات هستد و در حال حاضر وظیفه و فعالیت دارند، برادر ساوه هستند که اوایل در پست معلم و مدیر دوران راهنمایی بودند.

- هنگام رفتن به جبهه آیا توصیه های خاصی این شهید والا مقام برای افراد خانواده داشتند ؟ * توصیه های ایشان، از همه مهمتر به مادرم توصیه می کردند که اگر شهید شدم یا اتفاقی برایم افتاد شما خود و افراد دیگر را ناراحت نکنید چون ایشان از علاقه زیاد مادرم به خودشان واقف بودند و به خانواده توصیه می کردند ان شاء الله صبر داشته باشید و معتقد بودند شما ۶ فرزند دارید چه بهتر یکی را در راه خدا بدهید‌ و امانت خدا را به خدا برگردانید.

به خواهر بزرگشان توصیه می کردند که ان شاء الله صبر داشته باشید بر مصائب و از همه مهمتر توصیه ای به همسرشان کردند در لحظه خداحافظی. بسیار توصیه ایشان کم بود اما به گفته همسرشان، شهید، شب قبل از این که بخواهند اعزام شوند توصیه می کنند شما صبر کنید اگر من شهید شدم، افتخار کنید زیرا من می توانم روز قیامت شفیع شما باشم. شما الگو باشید برای دیگر خواهران و یک سری توصیه های دیگر که فکر می کنم همسر ناصر بهتر می تواند بازگو کند.

توصیه هایی به خواهر و برادران که ان شاء الله خط امام را ادامه دهید و سعی کنید در اعتقادات خود پایدار باشید. نماز اول وقت را ترک نکنید و به خواهران سفارش کردند حجاب خود را رعایت کنند و ان شاء الله که بتوانیم با این کارها و توصیه های من، پیرو واقعی خط امام و نگهبان خط امام باشید.

- به خاطر دارید بعد از برگشتن از جبهه چه یادگاری هایی با خود می آوردند و بعد از برگشتن از جبهه به چه فعالیت هایی می پرداختند؟

* البته ناصر زمانی که به جبهه اعزام می شد خیلی کم برای مرخصی برمی گشت و چیز خاصی نمی آوردند دست ما بماند و اگر هدیه یا یادبود و یا امانتی از یکی از دوستان شهیدشان بود دست خودشان می ماند.

زمانی که از جبهه برمی گشتند اولین کاری که می کردند، می رفتند سر می زدن به خانه دوستانشان که شهید شده بودند مثل خانواده شهید اخلاقی که علاقه شدیدی ناصر به این شهید داشت. هر موقع برمی گشت پای صحبت مادر شهید می نشستند و به حرف های ایشان گوش می کردند و ایشان را دلداری می دادند و به کارهایشان رسیدگی می کرد و همین طور بقیه مادران شهدا که ناصر به آن ها سر می زد و دلجویی می کرد و کارهای دیگر این که به دیدن اقوام و خویشان می رفت و حال ایشان را جویا می شد و بقیه اوقات در منزل بودند و همان طور که گفتم ایشان خیلی کم برای مرخصی می آمدند.

- آیا قبل از شهادت هیچ ‌موردی مجروحیتی داشتند و اگر داشتند به چه صورت بود و چه توصیه هایی داشتند؟

* ایشان هیچ گونه مجروحیتی نداشتند و مسئله و مورد خاصی را در این زمینه نمی توانم بگویم.

- بفرمایید شما به چه صورت از شهادت ایشان اطلاع پیدا کردید؟

* زمانی که عصر سوم شعیان روز ولادت امام حسین علیه السلام بود و روز پاسدار که همسرشان برای مانور در مزار شهدا رفته بودند در مزار شهدا همسرشان مطلع می شوند ناصر شهید شده و مادرمان توسط یکی از دوستانشان به نام آقای ساوه که در زمان جبهه و جنگ در جبهه بودند، مطلع می شوند و بقیه خانواده از زبان همسر و مادرمان مطلع می شوند .

خود من که برای اعزام مجدد به کردستان به تهران رفته بودم در خانه عمه ی بزرگم بودم که تلفن می کنند ناصر مجروح شده بهتر است برای عیادت بیائید که خود من یقین داشتم که ناصر به شهادت رسیده و فردا هنگامی که می رسیم مراسم رو به اتمام بود و این توفیق را خداوند به من داد که برای آخرین بار قبل از خاک سپاری، ناصر را زیارت کنم.

- حالات خود را هنگامی که برادر عزیزتان شهید شدند بیان کنید؟

* حالتی که من آن لحظه داشتم حالت قابل ذکر نیست که آن اوج غم و اندوه بود اما لحظه ای که در مزار شهدا با جنازه خندان او روبرو شدم به من آرامش عجیبی دست داد. حتی من که طاقت این صحنه را نداشتم تصور نمی کردم که روزی ناصر را ببینم که روح در بدن ندارد و بی توان خوابیده و این نیرو را در خود دیدم و نزدیک ناصر شدم و دست به صورتش کشیدم و مدام پیش ناصر تقاضا می کردم و به او یادآوری می کردم تو که به آرزوی خودت رسیدی از تو می خواهم ما را از یاد نبری و تنها چیزی که می خواهم ما را در آن دنیا شفاعت کنی. ولی آن غم و اندوهی که در دل و قلب من وجود داشت که هنوزم هم هست وصف نشدنی است و قابل گفتن نیست.

- در رابطه با نحوه شهید شدن، بفرمایید به چه صورت بوده و قبل از شهادت چه گفتند و چکار کردند؟

* ناصر در روز پیروزی عملیات آزاد سازی خرمشهر به شهادت رسیده. در ظهر آن روز وضو می گیرد و در مسجد جامع خرمشهر نماز می خواند و عزم را جزم می کند برای رفتن به خط مقدم و این که فعالیت را ادامه بدهد برای پیروزی نهایی.

البته دقیقا نمی توانم بگویم چه ساعتی اما فکر کنم حول و حوش ساعت ۳ بعدازظهر بوده که ناصر آن قدر نزدیک می شود به بعثیان و آن قدر جلو می رود که از فاصله نزدیک به ناصر تیر می خورد و عامل شهید شدن ایشان تیری بوده که به قلب ایشان می خورد.

جالب این جاست ناصر با دو تا از برادران دیگر حرکت می کنند که ناصر دو تا از برادران را برای کمک گرفتن و برای کاری به عقب می فرستد و زمانی که آن ها می روند خودش به تنهایی حرکت می کند به طرف جلو و مداوم با زبان عربی سربازان دشمن را تشویق می کرد که اسلحه را بیندازند و تسلیم بشوند تا زمانی که صدا قطع شد. ناصر هنوز شهید نشده بود و مقداری رمق در بدن داشته که بلافاصله ناصر را به یکی از بیمارستان های صحرایی بردند و تمام مدت می گفتند ناصر ذکر بر زبان داشتند و کلمه یا حجة ابن الحسن العسکری را بر زبان بیان می کردند و در حال گفتن همان ذکر، ایشان شهید می شوند.

- در رابطه با نحوه برخورد دوستان و آشنایان با شما بعد از شهادت ایشان و افرادی که در مراسم های ایشان بودند، می توانید ذکر بفرمائید؟

* در رابطه با برخورد دوستان و آشنایان هر کس از این خبر مطلع می شد به معنای واقعی ناراحت می شد و به خانه ما می آمدند برای بزرگداشت شهید. همه با حالت بسیار نگران کننده و سراسیمه و هیچ کس نمی توانست قبول کند که ناصر نیست و به شهادت رسیده.

دوستان ناصر نیز همین طور. روزها، هفته ها و سال ها بعد از شهادت ناصر که دوستان می آمدند و خاطراتشان را می گفتند برای مادر ، تمام مدت اشک می ریختند و نمی توانستند خاطراتشان را بیان کنند و این به واسطه رابطه نزدیکی بود که ناصر با همه افراد داشت.

چه فامیل و اقوام هیچ کس نبود که بی تفاوت باشد در مقابل شهادت ناصر. خود من در این زمینه به خاطر دارم که ماه ها از شهادت او گذشته بود و تنها سر مزار او نشسته بودم و خیلی ساده با او صحبت می کردم دیدم یکی از دوستان قدیمی که ما او را در مراسم ها ندیده بودیم ایستادن و گریه می کند و ایشان از خاطرات ناصر برای من گفت و این ها به خاطر این بود که ناصر اذیتش به هیچ کس نرسید و هر کس که ناصر را می شناخت برای او دل می سوزاند و واقعا از شهادت او متاثر شد.

- این شهید والامقام به چه اشیاء و آثاری علاقمند بودند و آن ها را نگهداری می کردند؟

* مورد خاصی به خاطر ندارم که شی خاصی مورد علاقه ایشان باشد و از آن نگهداری کند.

- نحوه شهادت ایشان به چه صورت بوده و در کجا دفن شدند؟

* ناصر در عصر آزادسازی خرمشهر در ۳ خرداد بعدازظهر آن روز به شهادت می رسند که چندین جای بدن ایشان مورد اصابت گلوله قرار می گیرد که باعث می شود ناصر به شهادت برسد و ناصر در مزار شهدا کرمان در جوار بقیه شهدا به خاک سپرده شدند.

- شهادت ناصر چه تاثیری بر خانواده و بستگان گذاشت؟

* شهادت ناصر در روحیه و زندگی بسیاری از افراد خانواده و فامیل و دوستان تاثیر گذاشت. در خود من تاثیری که گذاشت که فکر می کنن هنوز این روحیه در من باقی است و فکر می کنم تا زمانی که جان در بدن دارم این روحیه را از دست ندهم این بود که دل کندن و وابسته نبودن به مادیات آن چیزی که ناصر به آن رسید و از آن دست کشید در اوج، این که ناصر همه چیز داشت و با سن کم از همه چیز دست کشید و به جبهه رفت این بزرگترین درسی بود که به من داد که دنیا با تمام وابستگی ها و علایق و زیبائی هایش ارزش دل بستن ندارد و حیف است انسان سرمایه عمر را صرف دل بستن به دنیا بکند.

- آیا در مورد شهادت شهید به شما یا خود ایشان الهاماتی شده بود؟

* قبل از این که مطلع شویم از شهادت ناصر، یکی دو روز قبل، مراسم نذری بود که نذر کرده بودند ایشان به سلامتی بروند و برگردند و ظهر همان روز خواهرم خواب دیده بودند که در منزل پدرمان مراسمی برپاست و عده ای جمعند و تعبیر خواب را این طور کردند که حتما اتفاقی برای ناصر افتاده و من که خواهر دوم ناصر بودم من با این خواب مطمئنم و به قلب من الهام شده برای ناصر اتفاقی افتاده.

همچنین قبل از این که ناصر به جبهه برود همسر ایشان خواب می بینند که در منزل پدر ناصر مراسم جشنی برگزار هست و همه مشغول پذیرایی و شربت و شیرینی هستند و این را که برای ناصر تعریف می کنند و بعد به یکی از دوستانشان می گویند این خوابی را که همسر من دیدند به وقوع خواهد پیوست و من مزدی را از خداوند در این سفر خواهم گرفت.

- هر خاطره ایی که از دوران شهادت ایشون به خاطر دارید بفرمائید؟

* بهترین و مهم ترین خاطره ای که من از این دوران دارم در شب اولی که مراسم تشیع جنازه ناصر به اتمام رسیده بود و ناصر به خاک شده بود، شب زمانی که برای بار دوم ما با افراد خانواده با بقیه خواهر و برادرها در سر قبر ناصر بودیم بعد که به منزل مراجعه می کنیم، من با برادر دوم خودم که در حیاط بودیم و مشغول صحبت بودیم یاد ناصر می کردیم و یاد صحبت ها و خاطرات ایشون می کردیم، یک دفعه هم زمان نظر من و برادرم متوجه آسمان شد که با یک حالت عجیب و با یک سرعت بسیار زیاد انگار که تمام ستاره هایی که در آسمان بودند و تمام اجسام نورانی که در آسمان بودند همه با هم حرکت می کردند و همه به یک صف می رفتن و از طرفی رنگ آسمان قرمز شده بود و یک غباری در آسمان بود که من خودم در آن لحظه به این صورت تعبیر کردم و به برادرم گفتم که ببین که آسمان هم از شهادت ناصر خون گریه می کند و آسمان و ستاره ها هم از شهادت ناصر ناراحت هستند و گریه می کنند.

بقیه مراسم شهادت ناصر و بقیه مراسمی که ما در منزل داشتیم هم از آن که یادآوری آن روزها می کنیم همه اش خاطره است. سیل جمعیتی که هر ساعت در خانه شهید جمع می شد و خالی می شد و مجددا جمع می شدند و هر کسی که می شنید و متوجه می شد که ناصر شهید شده هم برای عرض تسلیت و عرض تبریک به خانه می آمدند.

همسر ناصر که آن زمان دختر خانمی با سن و سال کم بودند و محور تمام عزاداری ها و محور تمام ناراحتی ها و زمانی که ایشان از خاطرات چند روزه زندگی شان با ناصر می گفتن همه را ناراحت می کردند و همه را به گریه می انداختند.

مراسم هفتم ناصر با شکوه بسیار زیادی در منزل و در گلزار شهدا برگزار شد و یکی دیگر از چیزهایی که خوبه این جا بگویم و فکر می کنم که جالب باشد برای شما این که فیلمی که ما در دوربین گذاشته بودیم برای تهیه عکس از مراسم عقد و ازدواج ناصر این فیلم به نصف ها رسیده بود و تمام نشده بود که بقیه فیلم ها را ما از مراسم تشیع جنازه و از پیکر شهید فیلم گرفتیم که یک فیلم شد با دو خاطره، یکی خاطره عقد و ازدواج و یکی دیگر از زمان شهادت و تشیع جنازه.

یکی دیگر از مسائلی که مرا خیلی تحت تاثیر قرار داده بود این بود که همسر شهید در مراسم شهادت ایشان و مراسمی که این چند روز در منزل شهید برگزار شد تمام مدت آن لباس را که برای مراسم عقدشون تهیه شده بود به تن داشتن و آن را پوشیده بودند و می گفتن که احساس می کنم که این مراسم، مراسم ازدواج ناصر است و مراسم جشن و پای کوبی برای ناصر است. زمانی که همسرشون پلاکارت هایی را و آن کارت هایی را که برای تشیع جنازه و برای مراسم ختم ایشان که شهید شده بود به محل دبیرستان می برند با یک حالت عجیبی به همه می گفتند که من کارت عروسی برایتان آوردم و این دعوت من است از شما برای عروسی و شرکت در جشن عروسی است.

- اگر شما خاطره خاصی در رابطه با زندگی شهید در این مدت کوتاه حیات دنیوی دارید که فکر می کنید که از زحمات ایشون صحبت بشود و تلاش هایی که داشتن و این خاطره را به عنوان یک مسئله بیاد ماندنی باشد برای ما توضیح بفرمائید؟

* تمام زندگی ناصر از آن زمانی که من به یاد دارم تمام زندگی و تمامی لحظه های زندگی ناصر خاطره است ولی هدف من این جا بازگویی خاطرات شهید است و بیان احساساتی است که بیان احساسات شخصی خود من نیست بلکه هدف من این است که گوشه ایی از فداکاری ها و از خودگذشتگی ها و فعالیت های که ناصر داشت را برای شما بگویم بلکه بتوانم گوشه ایی از بار مسئولیتم را انجام داده باشم.

زمانی که ناصر به عنوان بخشدار جبال بارز انتخاب می شود و به منطقه می رود مشغول به انجام فعالیت می شود و فعالیت های زیادی می کند. بعد از شهادت ایشان از زبان یکی از همکاران و اهالی منطقه موردی شنیدیم که تازه متوجه شدیم که ناصر در این پست و مقام که داشت تنها و تنها هدفش خدمت به محرومین بود و از این پست به عنوان یک وسیله ای استفاده می کرد.

روزی ناصر با یکی از همکارانش در منطقه مشغول گشت زنی بود و مشغول سر کشی به اوضاع مردم که از منطقه ایی رد می شود و متوجه می شود که اتوبوسی از مردم که در آن جمع بوده اند و در حال حرکت بوده اند، آب سیل منطقه را فرا می گیرد و آب سیل می رسد به یک اتوبوس به حدی که تمام کسانی که در اتوبوس بودند در خطر غرق شدن بودند و هیچ کس هیچ کاری نمی توانست بکند، ناصر تصمیم می گیرد به تنهایی مردم را از این مهلکه نجات بدهد ولی بعد هم خودش و هم همکارش متوجه می شوند که این کار نشدنی است و امکانش نیست.

آن دوستش بیان می کند یک دفعه دیدم که ناصر وضو می گیرد و رو به قبله می ایستد و مشغول نماز خواندن می شود و سر به سجده می گذارد و آن قدر سجده را طول می دهد و آن قدر گریه و زاری می کند و التماس به درگاه خدا می کند که خدایا در توان من نیست که مردم را نجات بدهم از تو تقاضا می کنم که این ها را نجات بدهی که دوستش می گوید که یک دفعه دیدم به طور معجزه آسایی آب آن رودخانه و آب آن جایی که سیل بوده فروکش می کند و از اطراف اتوبوس دور می شود و مردم به طور معجزه آسایی نجات پیدا می کنند و این را وقتی برای خانواده می گفت، بیان می کرد که به عنوان یک معجزه می توان آن را دید و می گفت که من ناصر را در یک حالت عادی در آن جا ندیده ام.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی (علیرضا رزم حسینی)
راوي دوست شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

از این که وقتتون رو در خدمت ما گذاشتید کمال تشکر را داریم:

- بفرمائید از چه زمانی با شهید آشنا شدید و نحوه آشنائیتون با شهید چگونه بود؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. آشنائی من با ناصر فولادی برمی گردد به سال ۵6-۵5 که ما در طول مسافرتی که حدود 6-5 نفر بودیم، در این مسافتی که به تهران آمدیم با ایشان آشنا شدیم. عرض کنم که در حالی که در مسافرت بودیم همدیگر را شناختیم، در طول سفر، همان طور که معروف است که آدما در مسافرت شناخته می شوند.

در مسافرت خیلی مسائل اتفاق می افتاد بین دوستان و اطرافیان و بعضا یک اختلافاتی که بین دوستان صورت می گرفت خب طبیعی بود که کسی می بایست حل و فصل می کرد و شهید ناصر کسی بود که این کار را به خوبی انجام می داد.

اگر بخواهم که خصلت های ذاتی شهید ناصر را مطرح بکنم به نظر من شاید ۳ تا خصلت ذاتی داشت که مختص خودش بود. یکی این بود که بسیار آدم مهربون و رئوف و دلگرم بود و سعی می کرد ارتباط خوبی با دیگران برقرار بکند. اگر بین دوستان و بعضی آقایان مشکلاتی اتفاق می افتاد به راحتی حل می کرد و این صمیمیت و دوستی و ارتباطی که به خوبی می توانست برقرار کند شاخصه های ذاتی خود شهید بود و خیلی هم حالا این موردهایی که من خودم نمی تونم مطرح کنم، مطرح بود. هر چند ممکن است دیگران هم به مراتب خیلی بهتر از این داشته باشند ولی در هر حال در اون سفر من یادم می آید که بین یکی دو تا دوستان اختلافی هم پیش آمد در مدت کوتاهی، شهید ناصر بود که می رفت به طریقی ارتباط اون ها رو برقرار می کرد و تقریبا عرض کنم روابط دوستانه را مجددا برقرار می کرد.

خصلت بعدیش که باز در همان مسافرت ما گوشه هائیش را احساس کردیم، از خودگذشتکی و به حساب ایثاری بود که از خودش نشان می داد. یعنی اگر ما حتی تو مسافرتم می دیدیم که مثلا جایی به صورت پیک نیکی حرکت می کردیم و مسافرت هم به صورت پیک نیکی بود این شهید ناصر بود که بار هم به عهده می گرفت اگر فرضا یکی از دوستان خسته می شود یا به دلیلی نمی تونست اون بار رو طی بکند ناصر کسی بود که پیشتاز بود و جلودار بود و می گفت: مثلا من این کار را انجام می دهم.

خاطرم هست که در یک جایی که نزدیکای شمال بود از روی پل پیاده رد می شدیم که یکی از بچه ها خیلی به قول معروف خسته شده بود و بار هم تقریبا سنگین بود. ناصر گفت: من خودم می برم. با ملاحظه و اون روحیه اساسا از خودگذشتگی ‌عرض کنم که تحمل می کرد و می برد، که این از خصلت های ذاتی شهید بود.

سومین، میدان داری ناصر بود. یعنی میدان دار بود، مسئولیت پذیر بود اگر قرار بود که بین یک محفلی بین یک جمعی کسی میدان دار یک قضیه باشه و جلودار باشد و مسئولیت پذیر باشد شاید ایشان پیشتاز بود. ما در مسافرت کوتاهی هم که داشتیم و 6-5 نفر بیشتر نبودیم من این خصلت ها را از آن موقع یادم می آید. شروع آشنایی ما با ایشان در او سال های ۵6-۵5 به حساب نسبت به {.....} ما بودیم دقیقا شاخص بود که این از خصلت ها ذاتی ایشان بود چون قبل از انقلاب خیلی جو، انقلابی و معنوی و مذهبی شاید نبود و این خصلت ها نشان می داد که این در کنیه خود طرف بود و نهاده شده بود و ما در آن مسافرت ایثار را از ایشون می دیدیم.

بعد از این مرحله، آشنائی ما در شروع انقلاب باز بیشتر شکل گرفت وقتی که انقلاب به حساب به اوج خودش رسید. شهید فولادی در تظاهرات حضور فعال داشت و تیمی که به هر حال به هر طریقی دور هم جمع می شدند باز مجددا در تظاهرات ها و مبارزات بر علیه شاه خیلی فعال و به هر صورت نقش مهمی در تظاهرات ها و انقلاب داشتند تا جائی که این جلسات قرآنی که از سال ۵۶ بود باز جلسات قرآنی و نهج البلاغه شروع شده بود و خیلی از شهیدان هم که حالا من اسمشان را می برم جزء آن عزیزان اول جلسه بودند که این ادامه پیدا کرد.

بعد از پیروزی انقلاب یک مدت کوتاهی آقای باهنر آن جلسه را اداره می کرد و بعدش هم آقای موذن زاده و آقای ناصر دیگر کشیده شد به جلسات و می آمد و نقش فعالی هم در جلسات داشت و در جلسات قرآنی که بیش از ۱5-۱0 نفری نبودیم، موضوع کاری مطرح می شد که هر کسی موضوع قرآنی را می گرفت مثلا بعضی ها صبر را می گرفتند عنوان واژه صبر، دو نفری، یک نفری می بایست روی قرآن کار می کردند. تفسیر قرآن و یک موضوع روائی و مقاله کوچک در آن جلسه مطرح می کردند که مثلا واژه صبر چقدر در قرآن آمده و در کجاها مطرح شده و خلاصه پیرامونش تحقیقاتی می کردند که فوق العاده هم مفید بود. در این جلسات خیلی از بچه ها آیه گرفتند از جمله من الان یادم می آید ناصر روی کلمه ابرار کار کرده بود و رفته بود از قرآن کلمه ابرار را درآورده بود که در قرآن چند تا آیه، واژه ابرار دارد.

در مرحله بعد از پیروزی انقلاب، جریانات سیاسی توی منطقه خیلی حاد شده بود دیگه همین جریانات بنی صدر و لیبرال ها و حزب جمهوری اسلامی، خب بله تنور بسیار داغی داشت در اون موقع مخصوصا جوانانی دانشگاهی و دانشجویان که به هر حال تازه می خواستند در فضای سیاسی مملکتشان نقش فعالی را ایفا بکنند لذا این بحث ها توی جلسات مطرح می شد یعنی این جدال هایی که بین خود بچه ها صورت می گرفت یک جدال های سازنده ای بود و تخریبی نبود یا چالشی که صورت می گرفت چالشی سازنده بود یعنی در جهت مثبت و در جهت آگاه کردن به حساب طرفین بود و آگاهی سیاسی افراد را بیشتر می کرد.

برای تایید این مطلب شما می بینید که بعد از آن در جنگ هم مشترکات با هم داشتند یعنی همان افرادی مثلا در جلسات یک اختلافاتی و سلیقه های از لحاظ سیاسی داشتند به مرور این ها مشترکاتی معنوی پیدا می کردند هم در جنگ هم در رزم تن به تن و شونه به شونه بعضی وقت ها مبارزه می کردند در حالی که مثلا در جلسات، اختلافات سیاسی بود که این جدل ها و چالش ها سازندگی سیاسی ایجاد کرده بود.

جالب که این جا بگم که بحث به حساب سیاسی که مطرح می شد حتی ایشان که درجه ابرار را طرح کرده بود مصداقش هم آورده بود که نمونه مصداقش شهید بهشتی هست که ایشان مصداق صادق کلمه ابرار هست آن موقع خب خیلی اتهامات بر علیه دکتر بهشتی بود که حالا من به هر حال یادی از شهیدان این جلسه بکنیم بعضا دست اندرکار این جلسات هم بودند مثل شهید بزرگوار شهید علی ایرانمنش و شهید محمدعلی فتحعلی شاهی، شهید گرانقدر علی آقا ماهانی و شهیدان نامدار محمدی که این دو برادر هم مخصوصا در شروع جلسات در سال ۵۶ این دو نفر خیلی نقش فعال برای تشکیل جلسات قرآنی داشتند که خب بعدش هم در ارائه جلسات که در اوائل انقلاب بود حضور فعال داشتند.

شهید ناصر فولادی که در این جلسات می توانم بگویم که در یک مقطع خاصی ناصر نقش فعال و پرکاری رو در جلسات داشت یعنی با بعضی موضوعات کار می کرد و می رفت تحقیق می کرد، مطالعه می کرد، تفسیر علامه طباطبایی رو پیدا می کرد می خواند بعد توی جلسه می آمد مطرح می کرد و کار می کرد تا این که این آشنایی و این دوستی روز به روز تحکیم تر می شد به دلیل مبارزه انقلاب و گردان هایی که در انقلاب به وجود آمد از جمله در جنگ وقتی که جنگ شروع شد این تیم هرکسی بر اساس وظیفه خودش رفت برای حضور در جبهه ها حالا فردی یا جمعی یا به هر نحوی هر کسی رفت در سنگر جدیدی و احساس می کرد باید وظیفه انجام بدهد.

این حضور هم حضوری با آگاهی و شناخت بود. حتی در اون مقطعی که در اوایل جنگ بود و عرض کنم که خیلی بسیجی مطرح نبود. دیگه اوائل جنگ، در جبهه های جنگ خیلی محدودیت بود از لحاظ نیروی انسانی و امکانات و لذا چون بچه ها با آگاهی و شناخت پیش می رفتند و با تحلیلی که روی انقلاب داشتند لذا خودشان پیشتاز بودند و جلودار بودند و از جمله خود ناصر که یک مرحله رفته بود به سومار که به نظر من برگشت از سومار یک روند تکاملی و رشد معنوی ایشان پیدا کرده بود.

یعنی اگر ما انقلاب را، حال شروع پیروزی انقلاب را جلسات قرآنی مرحله اول که همان موقع ها هم بی نصیب نبودیم و از این قضیه مرحله دومش که خیلی تاثیر عمیق روی افکار، روی فکر، حتی نگرش به دنیا و زندگی عرض کنم و مادیات کاملا تغییر کرده بود. بعد از آمدن از سومار و شهادت شهید اخلاقی، در جلسه ای که مثلا بود ایشان به یاد شهید اخلاقی صحبت کرد و دقیقا مشخص بود که اصلا در یک وادی دیگری دارد سیر می کند و فکر می کند.

هرکدام از دوستان به هر حال به طریقی در جاهایی فعال بودند تا عرض کنم که اسفند سال ۵۹ بود، وقتی که من در سوسنگرد بودم حدود ظهر بود که عرض کنم که شهید محمدعلی ایرانمنش با من با بی سیم تماس گرفت که ما آمدیم. در تیم هم آقای فتحعلی شاهی هست با علی آقا ارجمندی و ناصر فولادی و ما چهار نفری از کرمان با ماشین به راه افتادیم و سوسنگرد آمدیم.

اون موقع محمدعلی ایرانمنش مسئول مخابرات کل جنوب بود لذا مسئولیت هم داشت از لحاظ ارتباطات و این ها و آن وقت ها هم که من سوسنگرد بودم خب تماس گرفت و گفت که می خوام ببینمت که من خودم چون تو اهواز کار داشتم، گفتم من می آیم اهواز که راه افتادم رفتم گلف که گلف محل استقرار نیروهای مردمی، بسیجی و سپاه بود و رفتیم در جمع دوستان رسیدیم که همه آقایان آمدند و نشستیم صحبتی کردیم چون من فکر می کنم ۲۶/۱۲/۵۹ اولین عملیات نظامی منظم سپاه طرح ریزی شده بود توسط سردار علی جعفری، من به دوستان گفتم من باید برگردم به شهر، فردا صبح عملیات داریم تو سوسنگرد و من باید برگردم وقتی اینا متوجه شدند که ما عملیات داریم گفتند که ما هم باید شرکت کنیم که من خب بیشتر قضایا را با شهید محمدعلی ایرانمنش مطرح کردم و ایشان گفت: خب پس ما می آییم با هم می رویم. حالا یادم نیست او تنها آمد من تنها رفتم یا آنها بعدا آمدند یا با هم سوسنگرد رفتیم.

همان بعدازظهرش ما راه افتادیم سوسنگرد رفتیم. در سوسنگرد هم به حساب برای عملیات شب آماده می شدند برای فردا صبح که 1 بعد از نصف شب، ۲ بعد از نصف شب که عملیات قرار بود شروع بشود. خب ما شب تجهیزات نظامی نداشتیم و رفتیم تو سنگر که هم سنگر به حساب ما بود و هم سنگر فرماندهی. 4-3 یا 5 نیرو جا می شد که ما با بچه ها مستقر شدیم. اینا هنوز اسلحه هم نداشتند و بی تجهیزات، همین طور از کرمان آمده بودند و ما رفتیم اسلحه هم تهیه کردیم و آقایان مستقر شدند.

جالب این جا بود که آن شب این قدر روحیه بچه ها همین 4-3 نفری، 6-5 نفری که بچه ها آنجا بودند بالا بود که من اصلا متعجب شدم که چه جوری که اینا ۲۴ ساعت بیشتر تو اهواز نیامدند (قبلش سابقه جبهه خیلی زیاد داشتند اما وقفه ای شده بود و آمدند توی سوسنگرد و ۲۴ ساعت هم هستند) چطوری مثلا با این علاقه و شوق فراوان می خواهند در عملیات نظامی شرکت کنند. فوق العاده روحیه ها بالا بود یعنی به طریقی روحیه ها بالا بود که همه به شوخی می گفتند که فلان کس فردا صبح عملیات میره یک تانک به غنیمت می گیرد و او یکی نفربر به غنیمت می گیرد و میاورد! فوق العاده روحیه ها بالا بود.

خلاصه او شب به هر نحوی بود {....} و من حالا خیلی مطالب را فراموش کردم، یادم نیست. به هر صورت آن چیزی که من تا می توانستم به یاد بیارم این بود که خلاصه او شب آماده شدیم برای عملیات، روز بعد آقایان شرکت کنند که تقسیم بندی هم شد. شهید ناصر با یک دسته از نیروها رفت، شهید ایرانمنش با خودم بود با هم بودیم و شهید فتحعلی شاهی به یک دسته دیگر رفت و علی آقا ارجمندی هم با یک دسته رفت. کلا ۴ نفر که بودند به این شکل تقسیم بندی شدند.

ساعت ۱۲ شب رفتیم برای عملیات و فردا صبح هم برگشتیم که با ۲ عملیات نظامی شروع شد که به تشریح خود عملیات نمی خوام برسم چون یک بحث دیگه ای دارد که بیشتر در رابطه با خود شهید ناصر می خواهم صحبت کنم. عملیات فوق العاده با موفقیت به انجام رسید چون اولین عملیات منظم سپاه پاسداران در جبهه بود که با حداقل شهید و حداقل ضایعات این عملیات به موفقیت کامل رسید. در صحنه عملیات من شهید ناصر را دیدم که آن موقع کلاشینکف نبود، همه ژ۳ داشتند، ژ۳ روی دوشش بود که وضع خاکی داشت با روحیه ای خیلی بالا که اگر آن موقع می گفتیم ناصر آقا یک عملیات دیگه ای باید راه بیاندازیم این قدر توان و روحیه ی جسمی داشت که می توانست یک عملیات دیگه ای را انجام دهد.

بعد ما از شهید ناصر احوال آقای ارجمندی و فتحعلی شاهی را سوال کردیم که گفت: من ارجمندی را دیدم ولی محمدرضا فتحعلی شاهی را ندیدم. به هر حال چون عملیات با موفقیت و پیروزی شیرینی بود همه یک روحیه فوق العاده بالا و با نشاط و شاداب داشتند از جمله خود ناصر که در آن صحنه عملیاتی که من شنیدم. فوق العاده با روحیه و بانشاط بود، این طور می خواهم بگویم یعنی جوری بود که روحیه دوستان یعنی ۴ نفری که در کرمان آمده بودند بقیه رزمندگان را عرض نمی کنم آن قدر خارق العاده بود که تصور می کردند که هر کسی که در این عملیات بود یک کار خارق العاده انجام داده، حالا یکی یک نفر سوار می شود می آورد به جبهه اسلام یا به تانک به هر حال تصور این بود محمدعلی فتحعلی شاهی یک همچین کاری خواهد کرد. شهید ناصر فولادی هم چنین توان و قدرت روحی و ارادی داشت که همچین نقشی بازی بکند.

عملیات فکر می کنم حدود ساعت ۱2 -۱1 همان روز ۲۶/۱۲/۵۹ تمام شد چون عملیات یک پاتک محدود بود چون عراقی ها به سوسنگرد نزدیک شده بودند و نزدیکی عراقی ها باعث شده بود شب و حتی روز خود شهر ناامنی خیلی بدی داشته باشد لذا یک تحلیل این بود که عراقی ها را به عقب بکشاند خب عملیات تمام شد و همه نیروها برگشتند به عقب و ما هم برگشتیم عقب. من در مسیر راه پیش خودم فکر می کردم که دوستانی که آمدند کدام یک شرایط نزدیک به شهادت را دارند که اولین کسی که در ذهنم بود و فکر کردم با توجه به روحیاتی که از ایشان سراغ داشتیم، شهید ناصر بود. تحلیلم این بود که به فیض شهادت خواهد رسید و در مسیری که می آمدم توی ذهنم همیشه این دور می زد تا این که آمدم توی سنگر دیدم نه هر سه نفر دوستان محمدعلی ایرانمنش، شهید ناصر و آقای ارجمندی به سلامتی برگشتند.

این قدر دوستان با روحیه ای بالا بودند که داشتند از موفقیت عملیات و پیروزی با یک نشاط و خوشحالی خوبی صحبت می کردند من همان لحظه که صحبت تمام شد نگران محمدعلی فتحعلی شاهی شدم حتی بچه ها سوال کردند محمدعلی کجاست، چون من می دانستم عملیات تمام شده و بچه ها برگشتند یک دفعه من نگران شدم نکند ایشان شهید شدند و من می بایستی گزارش بدهم لذا من چون با منطقه آشنا بودم به بچه ها گفتم من می روم دنبالش، خبری برایتان می آورم که محمدعلی چطور شده و چی شده؟!

با ماشین آمدن رفتم بیمارستان شهید چمران سوسنگرد چون عملیات تمام شده بود مجروحان و شهدا را می بردند بیمارستان که من آن جا یک صحنه بسیار غم انگیز و دردآور اما حماسی دیدم. وقتی من رفتم وارد بیمارستان شدم یک وانت از این شهیدان که آورده بودند این شهیدان که در وانت به حساب بودند به شکلی بود که بعضا بعضی شهیدان جسم سالم نداشتند، بعضی ها دستشان و پایشان، سرشان حتی صحنه ای که من دیدم مثلا روده و جگر آن ها به یک صورت متلاشی شده بود و یک خانم پرستاری که قبلا سوسنگرد مانده بود و از محاصره سوسنگرد آمده بود عرض کنم که بالای وانت ایستاده بود و داشت این ها را مرتب می کرد.

شما تصور کنید یک خانمی که از یک چیز کوچکی می ترسد، شما می بینید با این روحیه و شهامت می ایستد و شهدا را جابه جا می کند و مرتب می کند تا بتواند شهدا را شناسایی کند. این خانم داشت زار زار گریه می کرد و همین جور که گریه می کرد داشت این کار را انجام می داد. من این قدر تحت تاثیر او قرار گرفتم که وقتی رفتم داخل بیمارستان که شهیدان را ببینم که محمدعلی هست یا نه اصلا تشخیص ندادم، برگشتم یک مرتبه متوجه شدم بله من دنبال محمدعلی می گردم. رفتم بیمارستان دیدم بله محمدعلی فتحعلی شاهی به شهادت رسیده، خیلی آرام به خواب فرو رفته بود.

من این صحنه را دیدم و فوق العاده متاثر شدم و فکر می کردم در این قضیه من مسئولیت داشتم چون ایشان ۲۴ ساعت بیشتر به اهواز و منطقه نیامده بود بعدش هم خب به طریقی ارتباط پیدا کرده بود با عملیاتی که می خواست انجام بگیرد. خلاصه وقتی من برگشتم داخل مقر و سنگر دوستان وقتی قیافه ما را دیدند که ما نگران هستیم گویا متوجه شده بودند که علی شهید شده و احساس این طور شد یک صحنه از عزا در آن سنگر ایجاد شد.

اصلا برای کسی باور کردنی نبود که فتحعلی شاهی از شهداء آن عملیات باشد. وقتی صحنه عزاداری بود خدمتتان عرض کنم مصیبت در آن سنگر بود، باز خصلت ذاتی ناصر فولادی این جا خودش را نشان داد و آن میدان داری ایشان بود، کسی که احساس مسئولیت می کرد و می توانست مسئولیت را بپذیرد و ظرفیت داشت. واقعا می توانم کلمه میدان داری بگم در این قضیه، بالاخره افراد را جمع کرد و گفت آقا خود محمدعلی عاشق شهادت بود خودش می خواست به شهادت برسد ما باید نگران باشیم که چرا نتوانستیم به آن ها بپیوندیم. حالا تکلیف ما این است که به هر شکل بتوانیم مراسم خوبی برای او برگزار کنیم.

ترتیب بردن جنازه محمدعلی فتحعلی شاهی به کرمان داده شد. قطعا من می دانم در مسیر (من چون کار داشتم نتوانستم همراه آقایان باشم)‌ چون آقایان ۴ نفر بودند و حالا سه نفر برمی گشتند قطعا در مسیر اتفاقاتی افتاده و مطمئنم یک شرایط روحی فوق العاده سختی بود که ۱5-۱4 ساعت مسافرت از اهواز به کرمان همراه یک همرزم و دوست و شفیق و نزدیک بعد از ۲۴ ساعت جنازه آن را دادند که ببرند به شهرستان و برای خانواده اش می بردند که این فوق العاده سنگین بود.

من فکر می کنم در مراحل رشد تکامل روحی شهید ناصر فولادی این مرحله دوم یا سوم تکامل روحی او بود یعنی مرحله اول انقلاب که همه ما متاثر از انقلاب شدیم و دوم حضورشان در سومار و تاثیر عمیقی که عملیات شهید محمود اخلاقی رویشان گذاشته بود و من فکر می کنم حرکت بعدی این حرکت بود که خیلی تاثیر روی تیم گذاشت حتی محمدعلی ایرانمنش و دیگر دوستان حتی خود ناصر فولادی اصلا این مرحله دیگری از رشد روحیه ایشان بود.

خاطره ی بعدی مصداق خوش قلبی و رئوفی شهید بود. خب من هر چند وقت یکبار از جبهه برمی گشتیم. یک دفعه که برگشتیم خیلی مریض و بستری شدم و آن شبی که ناصر آمد پیش من ۴۰ درجه تب داشتم و ناصر روزه بود آمد عیادت ما و در کنار بستر ما نشست. خلاصه صحبت های متفرقه و از جاهای دیگر صحبت شد به طوری که من بعدا چون تب زیاد داشتم حرف های ایشان را متوجه نمی شدم و من خواب رفتم و والده من در کنار من بود و رسیدگی می کرد. ناصر هم در کنار من خواب رفته بود تا ساعت ۱1-۱0 شب. والده من می دانست که ایشان روزه دارند و تدارک دیده بود برای افطاری خلاصه دلش نیامده بود که بیدارش کند تا ساعت ۱1-۱0 شب خواب رفته بود.

یعنی ایشان از ساعت ۲ بعدازظهر که پیش من آمده بود در کنار ما ماند تا به یک طریقی روحیه به ما بده و عیادت ما آمده و این نشان دهنده این بود که واقعا در دوستی و رفاقت چیزی کم نمی گذاشت یعنی واقعا آدمی بود که ارتباط خوب برقرار می کرد و می توانست میدان داری و مسئولیت پذیری و از خودگذشتگی نشان بدهد. من فکر می کنم که این مدت کوتاهی که من توفیق دوستی با ایشان داشتم این سه تا خصلت ذاتی که من در مواردی عینا با ایشان برخورد داشتم و در ایشان دیدم را نام ببرم. به هر حال این یک مورد بود از جنبه دوستی و مهربانی که ایشان داشتند. به طور خلاصه من می توانم سه خصلت ذاتی شهید را نام ببرم که هر کدامش را در عمل دیدیم اول از خودگذشتگی و ایثار بود، دوم مهربانی و ظرافت و صمیمیتی که ایشان داشت و سوم همان میدان داری و مسئولیت پذیری ایشان بود.

من احساسم این بود که این سه خصلت از خصلت های ذاتی ایشان بود که خب در بحران های انقلاب دیده شد و می توانست میدان نمایش خصلت های خوب و ذاتی که ایشان داشت نشان داده بشه خب دیگر دوستان هم از این بهره زیادی می گرفتند اما خصلت های اکتسابی که ایشان داشت یعنی در دوران انقلاب وقتی که به حساب آتش فشان انقلاب صورت گرفت و موج این آتشفشان همه جوانان عاشق و پاک را جذب خودش کرده بود یعنی نسل انقلاب شکل گرفت ناصر و هم دوستان یا جوانانی که در آن مقطع بودند یک سری خصلت های اکتسابی این انقلاب را پیدا می کردند.

از جمله خصوصیت اکتسابی که ناصر پیدا کرده بود این بود که در مسائل عمیق فکر می کرد اولا بی توجه نبود و حتی اتفاقی می افتاد فکر می کرد یعنی عمیق فکر می کرد و سطحی و تبلیغاتی و شعاری با مسائل برخورد نمی کرد. از جمله خصوصیاتی که ایشان داشت این بود که خیلی معتقد بود یعنی به اعتقاداتش خیلی پای بند بود و واقعا می شد گفت یک حزب اللهی واقعی بود و یکی از خصوصیات جدی ایشان همان حزب اللهی بودن ایشان بود. عینیتش دفاع از شهید بهشتی و خب جمهوری اسلامی یا عرض کنم رفتار و اعمالی که ما امروز در جامعه از حزب اللهی می بینیم می دانیم ایشان فی الواقع در عمل داشت و مشهور به این بود و استشهار به این بود که ناصر فولادی آدم حزب اللهی است‌ که این را از انقلاب گرفته بود، از جنگ و اتفاقات و حماسه ها و حوادثی که در انقلاب صورت می گرفت. جوان ها به شکلی در این انقلاب تربیت شده بودند و ناصر از جمله کسانی بود که در این زمان خوب توانسته بود نقش خود را ایفا کند.

دوم خط امامی بودن ایشان بود هر چند در آن مقطع خیلی خط امام مطرح نبود اما حرکت و روند ایشان در جهتی بود که نمایان بود ایشان خط امامی هستند که خود منجر به تسخیر لانه جاسوسی شد و مشخص شد که این خصلت، خصلت درستی بوده و به هر حال تشخیص ایشان یک تشخیص درستی بوده و با آگاهی بوده. در بحث های دوستانه که در جلسات می شد هم به طریقی از مباحث استفاده می بردند و ناصر از جمله کسانی بود که واقعا توی این جلسات محور بود.

سومین خصلتی که از لحاظ فکری کسب کرده بود و به طور عملی پایبندش بود، ولایت فقیه را قبول کرده بود یعنی ولایت فقیه را مطالعه می کرد. می فهمید که در حکومت الهی اعمالی که انسان انجام می دهد حتی اعمال روزمره اش می تواند ثواب داشته باشد و اعتقاد راسخ به روحانیت مبارز و اصیل داشت و هم چنین ولایت فقیه و این را هم در جلسات و بحث ها داشت و هم در عمل و رفتارش. کسانی که با ایشان نزدیک بودند و ارتباط فکری داشتند دقیقا می توانستند در ایشان ببینند.

نکته ی بارز دیگری که در ایشان شاخص شده بود این بود که شدیدا با ظلم و بی عدالتی رابطه تلخی داشت یعنی جنگ فقر و غنا را ایشان با جدیت در عمل پیاده می کرد و هم اعتقادات فکریش بود. حتی در مقطعی که به عنوان بخشدار جبال بارز بود، کمک کرده بود به خصلت ایشان که بتونه به یک طریقی نشان داده بشه آن محدودیت هایی که از مردم می دید یا ظلم هایی که از خوانین دیده بود این باعث می شد که این شهید این تفکری که نسبت به بی عدالتی و جنگ بین اغنیا و فقر و تبعیض احساس می کرد و عملا به چشم خودش می دید بی تاثیر نبود به این افراد.

چون هر کدام از پیش از انقلاب بلند شده بودند با انقلاب به شیوه آگاهی نگاه کرده بودند لذا با حضور در جبهه ها هم چنین احساسی داشتند و اگر احساس می کردند باید مثلا در جبهه ها حضور پیدا کنند واقعا سراسیمه و بدون درک ایشان حضور پیدا می کردند خب این از خصلت های خوب و بارز ایشان بود به دلیل همین شناخت و آگاهی بود که نسبت به اسلام و انقلاب و وقایعی که اتفاق می افتاد لذا در صدد خودسازی خودش بود و سعی می کرد روز به روز وضعیت خودش را بهتر و بهتر بکند و روز به روز به قرب الهی و نزدیکی خدا برسد.

من جمع بندی که می توانم از خصلت های ذاتی که عرض کردم بکنم، این است که هر کدام از وقایع باعث شد یک سیر تکامل و رشد فکری و معنوی پیدا بکند که مرحله آخری همان وقایع سوسنگرد و شهید محمدعلی فتحعلی شاهی و جریان بعدی که اتفاق افتاد که ایشان در عملیات خرمشهر به شهادت رسیدند.

وقتی من خبر شهادت ایشان را شنیدم در سنگر بودم که آقای مؤذن زاده و آقای ایرانمنش آمدند و به من گفتند که ناصر به شهادت رسیده. به هر حال و به هر شکل من خودم را آماده کرده بودم و سعادت داشتم در تشییع جنازه ایشان شرکت کنم و آمدم شرکت کردم و در پایان این را می خواهم بگویم به هر حال تقدیر و سرنوشت این بود که یک عده ای به شهادت برسند و یک عده ای در امتحانات بعدی زنده بمانند مهم آن است که نسل انقلاب و نسلی که در جنگ بودند به یک طریقی بتوانند ارزش ها را سینه به سینه، نسل به نسل از طریق نوشتن کتاب و نوار به نسل بعدی برسانند و این کار بسیار خوب و ارزشمندی است که دوستان خوب در کرمان شروع کردند. ان شاء الله خیر و برکت خدا به انسان بدهند. این کارها می تواند سنگ بنای مهم و محکمی باشد که ان شاء الله ارزش های مقدس را به نسل های بعدی منتقل کرد.

- در ارتباط با تسخیر لانه جاسوسی که شهید ناصر فولادی نقش داشتند بیان بفرمایید؟

* با توجه به تفکری که ایشان در جریانات سیاسی داشتند و بعد از حضورشان در تسخیر لانه جاسوسی ایشان بعد از آن هم دست از مبارزه سیاسی برنداشتند. در جهت افشاگری خط لیبرالی و اتفاقاتی که در لانه جاسوسی صورت گرفته بود، مدارکی در آن جا بود که ایشان می آورد و آن را در سطح خیلی وسیع توزیع می کرد و من خودم عمل می کردم که این خیلی کمک می کرد، در سطح مدارس در سطح خیلی وسیعی این اعلامیه ها و انتشاراتی که در سطح لانه جاسوسی توسط دانشجویان تهیه می شد در سطح کرمان پخش شد و این خیلی کمک می کرد در جهت افشاگری اطلاعات و اتفاقات و خیانت هایی که در جریانات سیاسی کشور در ارتباط با لانه جاسوسی داشتند و نقش ناصر در کرمان خیلی پررنگ بود و مهم.

- بفرمایید ایشان از لحاظ معنوی و عرفانی چه خصوصیاتی داشتند؟

* عرض کنم که ایشان به دنبال خودسازی بود. سعی می کرد که روندی پیدا کند که به مقصد مطلوب که همان شهادت بود خود را برساند که رساند. همواره پر تلاش بود تا ضعف و قوت های خودش را پیدا کند تا بر قوت های خودش تاکید و ضعف ها را به هر طریقی برطرف کند. واقعا ما به عینه می دیدیم که ایشان خیلی موضع داشت با غیبت کردن، فوق العاده مخالف بود و در جلسات و بحث هایی که خصوصی صورت می گرفت حتی در آن جلسه اگر غیبتی صورت می گرفت سعی می کرد در آن جلسه از غیبت جلوگیری کند یا اگر نمی توانست به یک طریقی از قضیه در می رفت تا در جلسه حضور نداشته باشد. لذا این خصلت شاخص و بارز ایشان بود که سعی می کرد بتوانه رعایت کنه.

دوم این که من یادم هست که ایشان همواره سعی می کرد روزه بگیرد و در مواقعی ما می دیدیم که ایشان روزه داره در حالی که ماه رمضان نبود. ایشان سعی می کرد به حساب با روزه بودن و از طریق روزه و اعمال عبادی که انجام می داد، ارتباط با خدا انجام بدهد.

مورد سوم این بود که همواره کارهای سخت را پذیرا بود به دلیل این که بتواند در مقابل مشکلات و سختی ها خودش را بسازد و روحیه خودش را محکم بکند لذا همواره سعی می کرد با توجه به آن خصلت ذاتی خودش که میدان داری و مسئولیت پذیری بود سعی می کرد این جا هم به طریقی مسئولیت های سخت و مشکلات و بارای سنگین دیگران را تحمل کند تا بتواند در جهت خودسازی خودش کمک بکند.

- بفرمایید شهید فولادی چه توصیه های عبادی و عرفانی به شما یا دیگر دوستانشان داشتند؟

* عرض کنم که همواره از لحاظ فکری و در عملش هم چنین بود که توصیه می کرد که پیرو روحانیت باشند دوستان، خط سیاسی همان خط امام، خط حق و صراط مستقیم، خط اساسی و درست اسلام است و همواره به هر طریقی می توانستند در محافل به دوستان تاکید می کردند که خط صراط مستقیم، خط امام و خط حاکمیت و روحانیت مبارز و ولایت فقیه و خط اسلام مورد تاکید ایشان بود. از طرفی هم در عمل و هم بحث همان ساده زیستی را مطرح می کردند.

واقعا تا آن جا که امکان داشت سعی داشت با محرومان دمخور باشد و حتی الامکان سعی می کرد در جلساتی که حالا اگر پذیرایی خیلی مفصل بشود سعی می کرد که شرکت نکند یا حتی یادم می آید یک جلسه ای داشتیم حالا یک مقداری هم پذیرایی مفصل بود، معترض شد. خیلی هم محترمانه و با رعایت اخلاق که ما باید سعی کنیم از تجملات و تشریفات با توجه به این که مردم مشکل دارند و یا عرض کنم محرومینی هستند که به نان شب محتاجند ما نباید همچین تشریفات و سفرهایی داشته باشیم خوب این خیلی جالب بود و تا آن موقع که من یادم هست که ما با هم ارتباط داشتیم این را حفظ می کرد و سعی می کرد که با حداقل زندگی امرار و معاش خودش را انجام بدهد و قناعت داشته باشد.
مصاحبه با دوست و همکلاسی شهید ناصر فولادی(آقای مهندس رضوانی)
راوي دوست شهيد
شرح
* اگر امکان هست بفرمایید از چه زمانی با شهید بزرگوار ناصر فولادی آشنا شدید؟

- بنده از دوران دبستان با ناصر در دبستان جیحون همکلاسی بودم و به نوعی هم محله و همسایه (بودیم) و مسیر مشترکی را طی می کردیم و در کلاس هم صندلی های مجاور هم داشتیم.

* بفرمایید در دوران دبستان یا راهنمایی که درس می خواندید (با هم) خاطره ای دارید؟

- ناصر یکی از شاگردان بسیار ممتاز بود در دبستان مسابقه ای برگزار شد برای انتخاب نفرات برتر برای شرکت در یک مسابقه از صداوسیما. یادم هست ناصر جز نفرات برتر انتخاب شد و به صداوسیما رفتیم و مسابقه علمی برگزار شد و این خاطره ای است در مورد درس ناصر آقا.

* آیا شما شاهد تغییر و تحولاتی در شهید ناصر فولادی بودید؟ از چه زمانی و به چه علت؟

- از دوره راهنمایی در تنها مدرسه مذهبی که در شهر کرمان بود من و ناصر و تعدادی بچه های دیگر تحصیل می کردیم. جو بسیار مذهبی داشت و این جو مذهبی بر شهید فولادی و سایر بچه هایی که درس می خواندند تاثیر مثبت داشت در آن مدرسه که شاید 25-20 سال قبل بود تفسیر قرآن انجام می شد و کتاب های عربی تدریس می شد. نمازخانه داشت و مجموعه ای بود که فرهنگ اسلامی و محبت مستقیم را به دانش آموزان القا می کرد و این شروعی بود که تغییرات اساسی در ناصر مشاهده شد. بعد از دوران راهنمایی و قبل از انقلاب در دوران شخصیت ناصر رشد کامل تری یافت تا اینکه انقلاب پیروز شد و در جریان جنگ و بعد از حمله سومار که ایشان در این حمله (سومار) شرکت کرده بودند، ناصر وقتی از سومار برگشت علی رغم اینکه ناصر قبل از سومار بسیار انسان متدین و کاملی بود ولی ناصر بعد از سومار، ناصر نمونه ای بود. ناصری که وقتی نگاه می کردی تجلی یک انسان کامل و متدین به تمام معنی بود و اگر بخواهید یک الگوی اسلامی، متدین، مبارز و با انسانیت در نظر بگیرید می توانید ناصر را به عنوان یک اسوه (روی این قضایا) در نظر بگیرید و همین زمینه ها باعث شد که ناصر به لقاءالله بپیوندد.

* اگر خاطراتی از دورانی که با ایشان بودید دارید و قابل بیان است استفاده می کنیم.

- خاطراتی که قبل از انقلاب یادم می آید شرکت در تظاهرات، پخش اعلامیه بود و فکری بود که توسط ناصر ارائه شد و تصمیم گرفتیم که باروتی بسازیم یا در حقیقت سلاحی بسازیم که بدون نور قابله استفاده در شب باشد. زمینه هایی ایجاد شد که از طریق آن زمینه ها بتوانیم مواد اولیه ای را بدست آوریم. مواد اولیه که فسفر و گوگرد و غیره بود (باتوجه به تدارک مواد) یادم است در یک روستایی که روستای سوری نام داشت ناصر آقا خانه ای داشت می رفتیم در آن خانه و مواد را تهیه می کردیم و سه راهی می ساختیم کوکتل مولوتف می ساختیم و در خارج روستا مواد را امتحان می کردیم و در مواردی که پیش می آمد سعی کردیم به نفع انقلاب و در جهت مثبت استفاده شود. مورد دیگر در سال 56 بود اولین نوار بیانات امام توسط ناصر تهیه شد و آن نوار را در خانه ما گوش دادیم و بعد از آن با توجه به تدارک و امکاناتی که داشتیم سعی کردیم در رابطه با انقلاب کارهایی را انجام دهیم. از قبیل شعارنویسی روی کاغذ و تکثیر آن توسط دست و تکثیر اعلامیه های حضرت امام مضاعف بر اینکه عکس امام به تعداد زیاد (به صورت عکس) در ابعاد 20*30 و پخش آنها بود. (مجموعه چیزهایی که یادم می آید با توجه به زمان طولانی که گذشته در همین حد است.)

* شهید ناصر فولادی از لحاظ معنوی چه خصوصیات برجسته ای داشتند؟

- ناصر در انجام واجبات مقید بود نسبت به مستحبات و ترک محرمات هم مقید بود ولی تحولات وقتی به اوج خود رسید که ناصر از سومار برگشت. ناصر با جمعی از بچه ها سومار رفته بود و تعدادی از بچه ها شهید شدند از جمع سومار رفته یکی شان ناصر بود. ناصر به نمازی که مقید بود از لحاظ معنا و محتوا با نمازی که قبا می خواند از زمین تا آسمان تفاوت داشت. مکروهات را انجام نمی داد. به مستحبات مقید بود ولی امروز در درجه بسیار بالاتری ناصر را می دیدیم (برخوردی که با او می کردم) صحبت ناصر با صحبت قبلی اش فرق می کرد. هر دو صحبت ها خوب بودند ولی امروز یک معنای دیگری از معنای صحبت های ناصر دریافت می شد. صحبت های ناصر بعد از سومار، معمولی نبود و در حقیقت یک درس بود.

* از فعالیت های مذهبی و عبادی او چه قبل و چه بعد از انقلاب، چه در جبهه و چه در پشت جبهه موردی است بفرمایید.

- قبل از انقلاب (شرکت) در جلسات قرآن هفتگی، تفسیر و بیان نهج البلاغه که همواره بود شرکت داشت. با جمعی از دوستان که یکی از شرکت کنندگان پروپاقرص این جلسات ناصر بود (در) بعد از انقلاب تعدادی از بچه ها حدود 9 نفر جزء اولین بچه هایی بودند که به سمت سومار حرکت کردند که ناصر یکی از این بچه ها بود. موقع برگشت تعدادی از این بچه ها شهید شدند. بعد از جریان سومار ناصر در عملیات های مختلفی شرکت داشت در فتح خرمشهر در محور کوشک، عملیات بیت المقدس 3 بود که من ناصر را صبح زود در محور کوشک دیدم. عراق می خواست پاتک بزند. روحیه ای که از ناصر یادم هست و هیچ وقت فراموش نمی شود روحیه شاد او بود. ناصر احساس نمی کرد در جبهه است، در سنگر یا در خاکریز است یا در موقعیتی است که عراق می خواهد پاتک بزند. (روی این قضیه) این روحیه را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بعد از آن ناصر خرمشهر رفت و دو روز بعد شهید شدند.

*اوقات فراغت و بیکاری خود را چگونه می گذراندند؟

- ناصر در هر شرایطی که پیش می آمد به شخصیت مذهبی رجوع می کرد و اطلاعات دینی و مذهبی خود را افزایش می داد. در سایر اوقات با ورزش های کوهنوردی فوتبال بسکت و دیگر سرگرمی های سالم اوقاتش را پر می کرد.

* چه توصیه ای از ایشان به یاد دارید؟

- ایشان سعی می کردند همواره امر به معروف کنند. همواره دقت روی عمل ناصر توصیه ای جامع بود برای دوستان. من که یکی از دوستان کوچک او بودم، شاید توصیه گفتاری به من نداشته بود ولی عملش توصیه ای بود برای من و تجدید نظری بود در رفتار خودم. مصداق عینی اش تقبل مسئولیت بخشداری توسط شهید ناصر آقا در جبال بارز بود.
مصاحبه با دوست شهید نار فولادی(آقای رضا سخی)
راوي دوست شهيد
شرح
* بفرمایید از چه زمانی با شهید ناصر آشنا شدید؟

- با شهید ناصر از حدود سال 54 در دبیرستان شاپور سابق آشنا شدم.

(نحوه آشنایی با ناصر) دبیرستان شاپور که قبلا نامش مدرسه خرد بود یکی از مدارس مذهبی بود که بعضی از مسئولینش مبارزاتی با رژیم شاه داشتند و اکثر بچه های مذهبی در آن مدرسه بودند. در حدود سال 54-53 مدرسه را از طرف رژیم شاه می بندند و دانش آموزان مدرسه پراکنده می شوند و تعدادی شان به مدرسه شاپور می آیند. ناصر روحیه ای دوست داشتنی داشت. اهل نماز و روزه بود و زود با بچه ها صمیمی می شد درنتیجه با او دوست شدیم و ارتباط پیدا کردیم.

* باتوجه به اینکه در دوران دبیرستان با ناصر هم کلاسی بودید، خاطره ای دارید بیان کنید؟

- ناصر که از دبیرستان شاپور آمد درسش خیلی خوب بود و دروس ریاضی و فیزیک او از دیگر درس هایش بهتر بود. بنابراین او رشته ریاضی را انتخاب کرد و من رشته تجربی را. علارغم اینکه رشته ما با هم فرق می کرد ولی به لحاظ خصوصیاتی که داشت، روحیه مهربانی و دلسوزی که داشت زود با بچه ها صمیمی شد و دوستی مان حفظ شد و علاقه به فوتبال هم داشت.

خصوصیات خوب دیگری که داشت و هم بچه ها از این مسئله بهره می بردند چون ایشان درسش خوب بود اگر کسی نیاز داشت که ناصر آقا به او درس یاد بدهد ناصر آقا در خانه خود یا به خانه بچه ها می آمد و بچه ها از او در درس استفاده می کردند و او از کمک به آنها دریغ نمی کرد.

* شاهد تغییراتی در ناصر بودید؟ از چه زمانی و به چه علت؟

- ایشان در خانواده ای مذهبی بودند چه پدرشان و چه مادرشان خانواده مذهبی بودند. زمانی که صحبت از انقلاب نبود، ناصر آقا نماز و روزه شان را مرتبا به جا می آوردند تا اینکه کم کم زمزمه هایی ایجاد شد و اعلامیه های حضرت امام وارد ایران شد. از زمانی که انقلاب شروع شد رفتار ناصر تغییر کرد کما اینکه جوانان دیگر هم همین طور شدند. ایشان در تظاهرات و برنامه ای که در زمینه انقلاب بود شرکت می کردند. خاطره ای که یادم است این بود که ناصر سرش را ماشین کرده بود. از او پرسیدم برای چی سرت را تراشیدی؟ گفت: حضرت امام دستور دادند سربازان از پادگان ها فرار کنند و اگر سرباز ها در شهر بیایند دژبان ها آنها را می شناسند و درنتیجه بازداشت می شوند. همه ما سرمان را تراشیدیم تا آنقدر سر تراشیده باشد که دژبان ها سربازان را تشخیص ندهند. ناصر در هر مراسمی که بود شرکت می کرد. تغییر و تحولاتی که زیاد در او ایجاد شد از شروع انقلاب بود.

* شهید به چه چیزها و چه کسانی علاقه داشتند؟

- ناصر به امام و روحانیت و حزب الله خیلی علاقه داشت. خودم شاهدم که اول انقلاب آنقدر حزب اللهی بود که هیچ کس جرات نداشت علیه شهید بهشتی چیزی بگوید. اگر اوایل انقلاب یادتان باشد در انقلاب دو دسته بودند لیبرال ها و بنی صدر و مخالف با شهید بهشتی و جناح روشن فکر که غالب بود از بنی صدر طرفداری می کرد. آقا ناصر از محدود افرادی بود که به شدت از شهید بهشتی و حزب جمهوری اسلامی و روحانیت طرفداری می کرد و روی این مسئله پافشاری می کرد. به روحانیت و حزب الله علاقه بسزایی داشت. یادم است که ناصر و احمد آب بر در دانشگاه صنعتی بودند و من در دانشگاه تهران. ناصر در دانشگاه خیلی حزب اللهی بود و حزب الله را خیلی دوست داشت. آن موقع حزب الله در جامعه حالت زننده ای داشت با حالت بی سواد با حزب الله برخورد می شد. حالا حزب الله افتخار شده. ناصر با همه فشارهایی که روی حزب الله بود قاطعانه از حزب الله طرفداری می کرد. با کمونیست ها و مجاهدان خلق اگر در دانشگاه بودند برخورد می کرد. یادم است حدود ساعت 10 الی 11 شب که همه بچه ها خوابگاه رفتند چپی ها اعلامیه به دیوار زده بودند. آخر شب که همه خواب بودند ناصر هم اعلامیه ها را پاره کرد. ناصر روی عقیده اش محکم و استوار بود.

* از چه کسانی بدش می آمد؟

- اوایل انقلاب تا سال 61 که شهید شد بیشتر از لیبرال ها و منافقین و هرکس که ضد روحانیت بود بدش می آمد.

* فعالیت های مذهبی و عبادی ناصر در جبهه و پشت جبهه چه بود؟

- اهل مطالعه بود و در مجالس عزاداری و روضه خوانی و ذکر امام حسین(ع) حضور داشت. از جاهایی که خیلی علاقه داشت مسجد جامع بود که عمدتا ایشان و خیلی از دوستانش که شهید شدند نزدیک وقت نماز مسجد جامع می آمدند. مسجد جامع انگار میعادگاهی بود بین ایشان و دوستانش. او از نظر عبادی وانمود نمی کرد ولی از رفتار و حرکاتش معلوم بود که ایشان اهل نماز شب می باشد.

* ایشان از لحاظ معنوی و خصوصیات عرفانی چه نکات برجسته ای داشتند؟

- ناصر آقا اهل نماز شب و اهل توسل به ائمه طاهرین(علیهم السلام) بودند. در انجام واجبات و مستحبات و ترک مکروهات و سعی می کرد. 10 الی 15 سال از زمان گذشته ولی فکر می کنم که ناصر همه خصوصیات خوب را داشت و سعی در رعایتشان می کرد و آنقدر به مسائل دینی علاقه داشت که می گفت دوست دارم طلبه شوم. علی رغم اینکه دانشگاه قبول شد ولی علاقه داشت روحانی شود و این می رساند هرکسی نمی توانست روحانی شود بلکه باید این خصوصیات را رعایت کند.

* مصادیقی از این خصوصیات را بیان کنید.

- اوایل انقلاب حدود سال 59-58 بود. ماه رمضان. آقای موذن زاده از تهران به کرمان آمده بود به عنوان استاد ما بود و کسی بود که از جلسات ایشان استفاده کردیم. جلساتی در رابطه با قرآن، دعا و جلساتی در تفسیر نهج البلاغه بود. سحرهای ماه رمضان که سحری می خوردیم بلافاصله به منزل شهید ایرانمنش می رفتیم و تا طلوع آفتاب آنجا بودیم و ناصر از دست اندرکاران جلسه بود و از افراد فعال جلسه. اگر جلسه می خواست تشکیل شود، ناصر آقا پیگیری می کرد. به موذن زاده توصیه می کرد که جلسه ادامه داشته باشد.

* توصیه های عبادی و عرفانی به شما داشتند؟

- توصیه خاصی به طور شفاهی نمی کرد ولی اعمال و رفتارش طوری بود که همیشه از اعمال و رفتارش درس می گرفتیم. از توصیه هایی که می کرد درخصوص غیبت بود که به شدت از غیبت پرهیز می کرد و اگر در جایی می خواست غیبتی صورت گیرد ایشان به سرعت جلسه را ترک می کردند و کاری می کردند که غیبت صورت نگیرد. در خصوص دروغ گفتن اصلا دروغ نمی گفت و به کسی اجازه دروغ گویی نمی داد و چندین بار به دوستان می گفت دروغ نگویید چون به ضررتان می شود.

* فعالیت های سیاسی ناصر آقا چگونه بود؟

- چه در جبهه و چه در پشت جبهه در خط روحانیت بود. اوایل انقلاب طرفدار و دنباله رو حزب جمهوری اسلامی که مظهر روحانیت بود، بود و با آن همکاری می کرد. هرجا گروهک های الحادی یا یا منافقین می خواستند فعالیت کنند با آنها برخورد می کرد. در دانشگاه و و در کرمان این مطلب را داشت. موضع سیاسی اش به قول ما موضعی نبود که زیکزاکی باشد، موضعی نبود که پایین و بالا باشد. از لحظه ای که خط سیاسی و دینی خودش را انتخاب کرد، خطش پیروی از امام بود و روحانیت بود که تا آخر ادامه داشت.

در دانشگاه وقتی قرار شد لانه جاسوسی سفارت آمریکا را اشغال کنند، ناصر از افرادی بود که برای این کار انتخاب شده بود و ما که دوستش بودیم اطلاعی نداشتیم از این مسئله تا اینکه یک روز متوجه شدیم که لانه جاسوسی را اشغال کردند وقتی رفتیم دیدیم که ناصر هم از همان افراد است. در لانه جاسوسی ایشان را صدا کردیم. او اورکت سپاهی پوشیده بود که قیافه خاصی پیدا کرده بود. ناصر گفت بچه های انجمن اسلامی تصمیم گرفته بودند. گفت: این مسئله محرمانه است اگر آشکار می شد اینان چشم و گوش دارند جلو این کار را می گرفتند. از اول اشغال لانه جاسوسی تا آخرش بود و دیگر در کلاس شرکت نمی کرد و لطمه ای هم به درسش خورد. از اول به سپاه علاقه داشت و مرتب از سپاه تعریف می کرد. بعضی وقت ها که سوال می کردیم سمتت در لانه جاسوسی چیست، عنوان نمی کرد. در حالی که ایشان در قسمتی بوده که گروگان ها بودند و محافظ و نگهبان گروگان ها بود.

* اوقات فراغتش را چگونه می گذراند؟

- اگر در منزل بود صرف مطالعه کتاب و اگر کتاب خوبی هم داشت به دوستان خواندن آن را توصیه می کردند از جمله کتاب زندگانی امام موسی کاظم(ع) را به من دادند که مطالعه کنم. ازنظر کمک به خانواده هم، از کمک به خانواده شان و پدر و مادرشان کوتاهی نمی کردند. هرکاری در منزل بود انجام می دادند. در خارج از منزل عیادت از بیماران مجروح یکی از کارهایی بود که انجام می داد. در مورد خود من و شهید علی ماهانی که بعد از عملیات سومار مجروح شده بود ناصر آقا مرتب سر می زد و این کار را در مورد سایر مجروحان هم انجام می داد. از جاهایی که علاقه داشت برود مسجدجامع بود که نزدیک نماز دلش می خواست به مسجد جامع برود.

* خاطراتی از اوقات فراغت و مدتی که با شهید بودید بیان کنید.

- در سال 59 در مهاباد بودیم در اثر درگیری من مجروح شدم و حدود سه ماه بستری بودم. ناصر بعد از عملیات سومار، برای مرخصی آمده بود کرمان. ایشان به دلیل اینکه من احساس دلتنگی نکنم و مبادا ناراحت باشم و در خانه تنها باشم به من سر می زد و برایم کتاب می آورد و به طور ضمنی مسائل دینی را تذکر می داد، در خصوص نماز شب، نمی گفت من می خوانم، ولی در مورد مزایای نماز شب صحبت می کرد که استفاده کنیم. موتور هوندای 110 داشت که هر وقت فرصتی بود و هوا خوب بود می گفت بیا برویم گردش با همان پای من که در گچ بود، پای مرا می بست و مرا سوار موتور می کرد، مرا می برد گردش. بسیار دلسوز و مهربان بود. اگر قرار باشد من یکی از دوستان را به عنوان بهترین دوست انتخاب کنم یکی شان ناصر است. ایشان در دوستی اول بود و بر گردن من خیلی حق دارد. خاطره ای دیگر که یادم می آید این بود که یکبار با ناصر و احمد آب بر به مشهد رفتیم. ایشان در سفر بسیار خوش سفر بود با اینکه همسن ما بود ولی ما احساس می کردیم پدر ما بود. بدلیل خصوصیات بزرگی که داشت، مسئولیت ها را می پذیرفت. جدا ستون بود که می شد به او تکیه دهیم. واقعا بچه ها را رهبری می کرد و به آنها خط می داد. یکی هم شهید محمدعلی ایرانمش هم اینطور بود. با ناصر که مشهد رفته بودیم ناصر آقا با خلوص نیت و صفایی که داشت از در حرم هرچه در و دیوار بود همه را بوسید تا رسیدیم به حرم امام رضا(ع). ما به شوخی به او گفتیم، ناصر آن یکی در را یادت رفت ببوسی. او خندید ولی بعدا فهمیدیم که ایشان روی علاقه ای که به امام رضا(ع) داشت هرچه به نام امام رضا(ع) بوده می بوسید وگرنه علاقه به بوسیدن چوب و دیوار نبود، بلکه به هرچه که تعلق به امام رضا داشت احترام می گذاشت.

* در بحران های سخت و خطرناک چه می کردند؟

- وقتی مشکلی پیش می آمد روحیه اش را نمی باخت. خونسرد بود. بسیار صبر داشت. اگر کسی مخالف عقیده اش صحبت می کرد که اول انقلاب اینطوری بود که تناقض افکار زیاد بود و هرکس عقیده و صحبتی داشت، با دوستان صبر می کرد توجیه می کرد و عقیده اش را بیان می نمود ولی بی احترامی نمی کرد ولی اگر کسی ضد انقلاب بود با او برخورد می کرد. قدرت تحمل مشکلاتش خیلی بالا و زیاد بود.

* بزرگترین آرزویش چه بود؟

- بعد از عملیات سومار که مرتبا خدمت ناصر می رسیدیم رفتار و خصوصیات اخلاقی اش از زمین تا آسمان فرق کرده بود. او دوستانی از جمله محمود اخلاقی و شهید یوسفیان که از بچه های رفسنجان بود داشتند و بعضی اوقات به شدت ناراحت بود چرا با آنها شهید نشده و اگر با دوستان بود صحبتی نمی کرد. همیشه غمی را در صورتش می دیدیم ولی هیچ وقت عنوان نمی کرد. شاید فکر می کرد اگر بگوید ما نمی فهمیم و این مسئله ادامه داشت. بعضی وقت ها مطرح می کرد کاش شهید می شدیم، خوش به حال کسانی که شهید شدند ما روسیاهیم. تا اینکه ایشان وارد سپاه شدند در واحد آموزش و مدتی در پادگان شهید بهشتی بودند. روزهای آخری که صحبت می کرد، می دیدم که ناراحت است و می خواهد برود مثل اینکه کسی را در قفس گیر انداخته باشند. آنهایی که در پادگان بودند می خواستند بروند ولی چون ضرورت داشت نیروهای پادگان را آموزش دهند و جبهه تقویت شود از رفتنشان جلوگیری می کردند برایش این تنگ بود تا اینکه آنقدر اینطرف و آن طرف زد تا موافقت را گرفت و رفت جبهه.

* بفرمایید از نظر شهید ناصر ویژگی جامعه مطلوب چه بود؟

- جامعه ای که ایشان دوست داشتند جامعه ای بود که در راس آن ولایت فقیه باشد. چه حضرت امام باشند و چه بعدا کس دیگری. از تبعیض در جامعه رنج می برد و همیشه مطرح می کرد ای کاش تبعیضات نباشد و فقیری در جامعه نداشته باشیم و کلا جامعه صددرصد اسلامی را طالب بودند.

* نظر همرزمان در مورد ایشان چه بود؟

- کسانی که ناصر را می شناختند، ناصر را دوست داشتند و شما با هرکسی که صحبت کنید حرف مرا تایید می کند. وقتی جایی صحبت بود همه می گفتند در حضور ناصر نمی شود غیبت کرد و حرف لغو زد. ناصر یک چهره مذهبی و شخصی بود که همیشه دنبال این بود که مستحبات را رعایت کند و مکروهات را انجام ندهد. دنبال کمک به دیگران بود چه در مسائل درس چه در دوران دبیرستان و چه بعدا در دانشگاه. اگر فقیری بود محرمانه کمک می کرد، شاید خانواده اش در جریان باشند به خانواده هایی که سر می زد کمک می کرد. بدون استثنا هم بچه ها بعد از شهادتش ناراحت شدند.

* آیا در کارهای جمعی از نظر دیگران استفاده می کردند؟

- بله، اعتقاد به مشورت داشتند. با دوستانی که او را قبول داشتند مشورت می کردند. اگر مطلبی را حق می دیدند ولو اگر اکثریت می گفتند درست نیست. اینکار را خودش می کرد. در اوایل انقلاب صددرصد طرفدار انقلاب و طرف شهید بهشتی بود. اگرچه تعدادی از دوستان ممکن بود این عقیده را نداشته باشند اما ایشان ولو در اقلیت بود، اعتقاد خودش را داشت و اهل نظر بود و همه او را قبول داشتند و به او اعتماد داشتند. امین بود. ما بیشتر از نظرات او استفاده می کردیم. تقریبا محرم همه بود. اگر ما مشکل شخصی و خانوادگی هم داشتیم با او مشورت می کردیم و او کمک می کرد ما بیشتر از او استفاده می کردیم.

* ویژگی خاصی داشتند؟ اگر موردی هست مصداقش را بفرمایید.

- علاوه بر چیزهایی که قبلا گفتم خیلی دلسوز و مهربان بودند. وقتی او را نگاه می کردیم جدا مصداق آیه «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ» را در ایشان می دیدیم. ایشان در شجاعت و قدرت با توجه به جثه قوی که داشت (ناصر چارشانه بود) خیلی قاطع و در بحث و درگیری خشن بود. ولی وقتی با دوستان و طرفداران انقلاب برخورد می کرد بسیار متواضع بود و من واقعا او را مصداق این آیه می دیدم. از جمله خصوصیات بارز ایشان شجاعتش بود که یک مورد را می گویم قبل از انقلاب در سال های 57-56 که در اوج انقلاب بودیم اما هنوز انقلاب پیروز نشده بود. ما سال چهارم دبیرستان بودیم. بچه ها برای اینکه با رژیم مبارزه کنند و با پاسبان هایی که جلو مردم را می گرفتند و اگر لازم بود بتوانیم قدرت درگیری داشته باشیم نیاز به ابزار داشتیم چون ما اسلحه نداشتیم ولی سه راهی و ککتل موتولف که امکاناتش بود می توانستیم تهیه کنیم یک سری مواد شیمیایی می خواست که با هم ترکیب کنیم و مواد را بسازیم. بنابراین بچه ها بر این امر تصمیم گرفتند. از جمله کسانی که رهبری کارها را داشت و جلسه ای را تشکیل داد ناصر بود.

جایی مواد شیمیایی بود که بچه ها می بایست به شکلی بروند و مواد را تهیه کنند و آن موقع هم جو رعب و وحشت بود. اداره برق به عنوان اعتصاب ساعت 9.5 الی 10 جریان برق را قطع می کرد. بنابراین بچه ها برنامه ریزی کردند در طول مدتی که برق ها قطع است بروند و مواد شیمیایی را بردارند که اگر در آن قضیه هرکدام از بچه ها گیر افتادند می بایست پاسخگوی ساواک یا شهربانی باشند. ازجمله کسانی که در این کار پیشرو بود ناصر بود که رفت آنجا و مواد را برداشت و اینکار را بسیار شجاعانه انجام داد.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی(آقای محمدرسا)
راوي دوست شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم؛

در خدمت برادر بزرگوار جناب آقای مهندس محمد رسا هستیم که از دوستان شهید بزرگوار مهندس ناصر فولادی هستند.

* نحوه آشنایی شما با شهید فولادی چگونه بوده و از چه زمانی با ایشان آشنا شده اید و خاطراتی را که از آن زمان تا لحظه شهادت از شهید فولادی دارید بیان بفرمایید.

- بسم الله الرحمن الرحیم و به نَستَعین؛ من ابتدا تشکر می کنم از زحمتی که شما برای حفظ آثار می کشید و من نکته ای را که همه توجه دارند و از دید من مهم است بیان می کنم و آن این که بحث می شود که شهدا فراموش شده اند و خون شهدا در خطر است ولی واقعیت، چنین نیست. خداوند اسلام را حفظ می کند. خون شهدا را حفظ می کند و هیچ کس جز خود خدا نمی تواند حق شهدا را ادا کند و بحثی را هم که ما می کنیم ادای حق شهید نیست و کسی که چنین بگوید قضیه را بد فهمیده یا اینکه خود انسان ضعیف النفسی است. ما نمی توانیم در مورد حفظ خون شهدا، ادعا داشته باشیم. من فکر می کنم حتی ائمه هم نمی گویند ما حق شهدا را حفظ می کنیم. چون که ائمه خودشان نیز شهید هستند و حق شهدا را خود خدا حفظ می کند. اما در مورد سوال شما، من آقا ناصر را از دوران راهنمایی می شناسم. البته ایشان یک سال از من بالاتر بودند ولی محیط مدرسه، محیطی کوچک و صمیمی بود و ما با هم ارتباط داشتیم تا اینکه در این مقطع ساواک مدرسه ما را تعطیل کرد. دوستان پراکنده شدند و بعد هم که جمع شدند و بعد دانشگاه رفتیم که در دانشگاه ما با ناصر هم رشته و هم خوابگاهی بودیم. بعد توی لانه جاسوسی با هم بودیم. بعد ایشان رفتند جبهه و ما رفتیم توی زمینه کارهای فرهنگی و آخر سر ایشان رفتند و ما ماندیم. در زمینه سوال شما آنچه که به ذهنم می رسد و مطالعه اولیه هم کرده ام، بیان می کنم و کلیاتی را می گویم و امیدوارم پاسخگوی سوالات شما باشم. در مورد خاطره گفتن از شهدا، هیچ خاطره ای همه ابعاد را ندارد. یک جا می بینید مثلا یکی از جهت صفا، شجاعت و یا محبت مشهود است و اینها خصوصیات شهدا است. هرچه فکر کردم دیدم که خاطرات تلخ و شیرین زیادی با ناصر داشتم فکر کردم هرگوشه اش را بگویم قضیه ناقص می شود و جمع نیست و آنچه که مجموعه خصوصیات آقا ناصر است جنبه صدق است و این در همه شهدا است. شیعه هم همین را می گوید اول مُدخَل صِدق است و بعد مُخرِجَ صِدق و در آخر مُضِلَّ صدق عند رب. شهدا آدم های صادقی بودند. با خود، با خانواده با دوستان با جامعه این آدم ها به هیچ دلیلی از محدوده صدق و راستش خارج نمی شدند. در مورد هر خاطره ای که فکر کردم، جاهایی که با ایشان می رفتیم. توی قضیه لانه و گروهک ها، اعلامیه پاره کردن ها و درگیری های آن چنانی همه را با صدق انجام می داد و این خیلی قیمت داشت. یادم هست که ناصر به یکی از برادران که کردستان شهید شده بود خیلی غبطه می خورد. بعد از شهادت برادر محمود اخلاقی که ناصر با ایشان رابطه نزدیک داشت، یادم هست که در مسجد مراسم بود و ما از مسجد می رفتیم آخرهای شب بود. ناصر می گفت امشب خانه محمود نورانی و روشن است و از آسمان دیده می شود. من تا آن شب آن روحیه را در ناصر ندیده بودم و آن شب برداشتم این شد که ناصر هم رفت و مضمون شریف " مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا " را در موردش صادق یافتم. هر چند که از آن شب مدتی طول کشید تا به شهادت رسید و وقتی هم که خبر شهادت ناصر را شنیدم زیاد تعجب نکردم و به نظرم امری عادی بود و اگر ناصر شهید نمی شد من تعجب می کردم. وقتی ناصر شهید شد، من کرمان نبودم. خودم را سریع رساندم و به مزار شهدا رفتم ناصر را پایین نیاورده بودند و منتظر داداشش بودند. من بالا رفتم، صورتش را کنار زدم. خیلی باصفا بود و آن حالت نورانی داشت. من او را بوسیدم و برای من خیلی عجیب بود و آن لحظه هیچ وقت فراموشم نمی شود. این که می گویند در بهشت حرارت نیست و بهشت خنک است و من آن لحظه فکر کردم که آنجا بهشت است و تا مدت ها حس می کردم آن قسمت از صورتم که به صورت ناصر رسید جسم نیست و مال خودم نیست. قضیه این است این ها اگر می ماندند باعث تعجب می شد. خدا همه بندگانش را هدایت می کند و از بین آنها انتخاب می کند. این ها اگر هم نرفته بودند جسمشان با ما بود ولی روحشان در این دنیا نبود. مثلا شهید آوینی که من همیشه تعجب می کردم که این آدم هست. ناصر هم در واقع از افرادی بود که رفته بود و جسمش در بین ما بود. ایشان از همان اوایل، در بحران انتخابات و زمانی که قلب امام(ره) ناراحت بود و درگیری های انتخاباتی بود و اسناد لانه باید منتشر می شد چپی ها و راستی ها دعوا داشتند. ایشان با صدق و صفا زحمت می کشید و وجودش خیلی موثر بود و در برخورد با گروه های مختلف، در واقع من و ایشان و یکی از دوستان معروف شده بودیم به دلیل برخورد هایی که می کردیم و مشهود بودیم چون که مشخص بود که راه این گروه ها با ما یکی نیست و آقا ناصر در برخورد ها هم روحیه شادی داشت و هم مقاوم و صبور بود و خیلی برخورد با این گروه ها را ساده می دید و بی توجه به عواقب، برخورد می کرد. در گردش ها، کوه رفتن بارش روی دوش دیگران نبود این مائلی را که می گویم لحظه ای به ذهنم می رسد و می گویم و فکر می کنم درست هم نیست که این مسائل را بگویم.

* شما فرمودید از زمان تحصیلات راهنمایی با شهید فولادی هم درس بودید اگر از آن زمان خاطراتی دارید مطرح کنید.

- البته آقا ناصر یک سال از من جلوتر بودند ولی چون مدرسه حالت محیطی کوچک داشت و من و آقا ناصر چون از نظر روحی با هم نزدیک بودیم ارتباطات خوبی با هم داشتیم و در بازی ها و جلسات سخنرانی عمومی که در مدرسه تشکیل می شد، با هم بودیم. بعضی از افراد به دلایل خاصی که دارند شاخص می شدند. یکی درسش خوب بود شاخص می شود، یکی در رشته های ورزشی شاخص می شود. آقا ناصر بیشتر به خاطر خصوصیات اخلاقی مانند جوانمرد و باصفا بودنش با همه نزدیک بود و همه او را می شناختند. من وقتی دانشگاه رفتم نمی دانستم که او کجاست و تو دانشگاه صنعتی شریف ایشان را دیدم و در خوابگاه ایشان خوابگاه گرفتم اتاق من بالای اتاق ناصر آقای آب بر و رحمتیان بود و ما با هم غذا درست می کردیم. یادم هست که ما سطلی داشتیم که با آن غذا را رد و بدل می کردیم و در ظرف شستن و غذا درست کردن با هم بودیم و برنامه داشتیم و همه ما می خواستیم از کار کردن بپرهیزیم. آقا ناصر برنامه منظمی می ریخت و اصرار داشت برنامه اجرا شود و اگر ما بی نظمی می کردیم ایشان خودش جورش را می کشید. روی نظم اصرار می کرد و برایش اهمیت داشت. در مورد کارهای سیاسی در خوابگاه گروه های چپی اطلاعیه های زیادی می زدند، ما شب های خاصی خوابگاه می رفتیم تا این اطلاعیه ها را پاکسازی کنیم. ناصر نقشه می کشید که کی نگهبانی بدهد و چه کسانی اطلاعیه ها را پخش کنند. یادم می آید که با آقای فرهاد اولادپور می گفتیم که مسواک بزند و به بهانه مسواک زدن اگر کسی آمد سوت بزند تا ما اطلاعیه ها را در بیاوریم. آقای اولادپور یک دور مسواک می زد و ما اعلامیه ها را در نیاورده بودیم. مجبور می شد چندین مرتبه مسواک بزند و این کار را هر طبقه انجام می داد بعد ما اطلاعیه ها را ریز ریز می کردیم توی قابلمه می ریختیم و در هر طبقه ای خالی می کردیم تا معلوم نشود ما در کدام طبقه ریخته ایم و در هر هفته ای مراسم پاکسازی خابگاه از اعلامیه ها را داشتیم. آقا ناصر حتی در مسائل پیش پا افتاده منظم بود. سیستماتیک حرکت می کرد. زمانی که امام بیمارستان شهید رجایی بودند مسئله انتخابات بود و یک سری اسناد لانه مانده بود که صداسیما باید پخش می کرد و قرار بود ما با عده ای از بچه ها به خیابان صداوسیما برویم که چرا اعلامیه ها را پخش نکرده اند. ما پلاک و پرچم تهیه کردیم. ناصر گفت: امام را به بیمارستان رجایی آوردند. اوضاع حساس بود ناصر می ترسید اگر ما برویم باعث درگیری شود و سروصدا باعث شود به امام آسیب برسد یا سر و صدا شود. به خاطر عشقی که به امام داشت می گفت باید جوری باشد که صدا به بیمارستان نرسد. وقتی ما وارد اتوبوس ها شدیم، بچه ها متوجه شدند جمعیت زیادی از گروه های چپی وارد اتوبوس شدند و بچه های ما به دست همه تابلو و پلاکارت می دادند و ما برای اینکه اوضاع را کنترل کنیم گفتیم که بچه ها صلوات بفرستند و همه حتی گروه های چپی، صلوات می فرستادند. وقتی که به صداوسیما رسیدیم ناصر خیلی مواظب بود که اوضاع شلوغ نشود و من و یکی از بچه های دانشگاه تهران بالا رفتیم و به نگهبان ها گفتیم که ما می خواهیم بچه ها را پراکنده کنیم، برگشتیم و گفتیم که قرار است اعلامیه ها را از صداوسیما پخش کنند و ناصر بچه ها را جمع می کرد و می خواست اوضاع آرام شود و همه هم و غمش امام بود و حواسش از اعلامیه و انتخابات پرت شده بود و همه این ها به عشق و صفایی که در وی بود بر می گردد. گفتارش اینقدر ساده بود که باعث خنده می شد. در مورد درس هم همین گونه بود و درس را با همین صفا و صداقت خوبند و دانشگاه با حضور چنین افرادی دانشگاه می شود.

* شهید ناصر فولادی از لحاظ معنوی عرفانی چه خصوصیاتی داشتند؟

- من فکر می کنم عشق به امام، عشق به انبیا و اولیاست. عشق به امام مصداق آن است. علما و عرفا و بزرگان تعریفی دارند در این موارد من فکر می کنم آن عامی بی سواد که به عشق امام جبهه می رود و شهید می شود و دعاهای معروفی که در مفاتیح هم هست بلد نیست در قنوت هم فقط یک دعا می خواند از همه موانع رد می شود و شهید می شود. این اوج عرفان است. اگر من بگویم که مثلا ناصر نمازش را با توجه می خواند و با اخلاص می خواند در واقع او را کوچک کرده ام و در واقع آنچه که برای ما از عرفان نظری و عملی تعریف کرده اند و ما می شنویم ما درک درستی از آن نداریم و به نظر ما عرفان یعنی عشق به خدا اولیا و اهل بیت و این هاست که نماز و عبادت را معنی می کند و گرنه اهل سنت هم نماز می خوانند و سر وقت هم می خوانند. نه قرآن، نه دعا، نه روزه بدون وجود اهل بیت معنی ندارد و این عشق در وجود ناصر روشن بود. بعضی ها این عشق را دارند و بیرون نمی زند و این عشق در ناصر بیرون زده بود، در روحیه، چهره و اخلاقش. وقتی امام(ره) بیمار بودند وقتی به نزدیکی بیمارستان رسیدیم می گفت شعار ندهید و بیدار شدن مردم را بهانه می کرد و همه نگرانی وی امام بود. این عشق به اهل بیت خصوصیت ویژه آنها بود که اعمال دیگرشان هم معنی پیدا می کند و عشق به اهل بیت در عزاداری ها بارز بود که از درون سوگوار است با تعریف نمی توان این عشق درونی ناصر را به اهل بیت و امام (ره) شناساند. باید به وضوح دید و ان شاالله این عشق شامل حال ما هم بشود.

* آیا شما شاهد تغییر و تحولاتی در رفتار وی بودید؟ از چه زمانی این تغییرات شروع شد و به چه علت؟

- با شروع انقلاب همه جامعه متحول شد و در این شکی نیست. برای مثال من دوستی داشتم که بچه بامعرفت و باصفایی بود و اهل همه جور تفریحی بود. جوانمرد باصفایی بود ولی اهل خوشگذرانی هم بود و ایشان در بین دوستان من اولین فردی بود که شهید شد. روزی که اعزام بود از او پرسیدم که تو اینجا چکار می کنی، که گفت: من عوض شدم و شهید شد. تحول ناصر به این شکل نبود. ناصر هم از لحاظ خانوادگی هم اعتقادی در خط هدایت عشق و ولایت بود. با انقلاب عمق و اوج این روحیات بیشتر می شود و نمی توانم بگویم که از این زمان متحول شده. وی همان ناصر قدیمی بود، حتی با رفتن به دانشگاه که مثلا افراد دیگر شاید لهجه شان عوض شود، ناصر چنین نبود. ناصرِ دانشگاه با ناصر دوم راهنمایی یکی بود. وی با ورود به دنیا آلوده نشده بود ولی رفتار وی عمیق تر و والاتر شده بود.

* بفرما یید شهید فولادی به چه چیزها و افرادی علاقه داشتند؟

- عرض کنم خدمت شما ایشان موقعی که درگیر می شدند در مسائل سیاسی و اجتماعی به بچه های آقای بهشتی معروف بودند. بحث این بود که خوبه آدم مشتاق و طرفدار کسی باشد که بیارزد و قیمت داشته باشد. آن زمان جو خاصی حتی توی خود بچه مسلمان ها تحت تاثیر تبلیغاتی که روی آقای بهشتی بود حاکم بود ولی آنچه که حد و مرز دوستی و رفاقت بود و تعاونی که قرآن می گوید که چه کسی را اولیا بگیرید، تکلیف ناصر روشن بود که دارای صدق و صفا بود. وی بحثش عشق امام بود و می گفت هر که امام را دوست داشته باشد، راه درست را می رود.
خاطرات دوست و همکلاسی شهید ناصر فولادی(آقای موذن زاده)
راوي دوست شهيد
شرح
من دانشگاه صنعتی شریف بودم و به هر حال جز افرادی بودم که در مورد بعضی مسائل در کارها تصمیم گیری هایی می کردم و ماموریت هایی به من محول می شد. یکی از ماموریت های که در مجموعه دانشجویی تصمیم گرفته بودیم و به من محول شد این بود که قرار شد یک روز برای اولین بار عکس هایی از شاه که به در و دیوار دانشگاه نصب شده بود را پائین بیاوریم و از بین ببریم.

در مسائل انقلاب و حرکت های دانشجوئی، پیشتازترین دانشگاه، دانشگاه صنعتی شریف بود و اولین بار بود که در کشوری می خواست این کار انجام بشود و از یک محل رسمی عکس های شاه پایین آورده شود و از بین برود. به هر حال کار بزرگی بود و تا به حال در هیچ مکانی همچین اتفاقی نیفتاده بود‌. طبیعتا باید منتظر حساسیت ها و عکس العمل های جدی رژیم راجع به این مسئله می شدیم و این کار به من محول شد. من نیز برای این که ساوکی ها نشناسند و بتوانم اوضاع را کنترل کنم دنبال بچه های سال اول می گشتم که چهره های آن ها ناآشنا باشد. چهره هایی مثل ما که ۴-۵ سال در دانشگاه بودیم به هر حال انگشت نما بودیم و ما را می شناختند، دیده بودند و کنترل کرده بودند‌.

این کار باید به بچه های سال اول واگذار می شد.‌ من در بین بچه های کرمان دنبال بچه های سال اول می گشتم که شهید فولادی را یکی از برادران نمی دانم چه کسی ایشان را به من معرفی کرد که گفت از بچه های انقلابی خوب کرمان است، اگر کاری داشته باشید می تواند انجام دهد.‌ من با ایشان صحبت کردم و به ایشان گفتم: تظاهرات که شروع شد و بچه ها شروع کردن به شعار دادن، آن ها را می کشانیم به طرف رستوران دانشگاه و گفتم آن جا شما آمادگی داشته باشید که عکس ها را به سرعت از بالا پرت کنید پایین و بعد بیاورید جلوی ساختمان مجتهدین، ساختمان اصلی دانشگاه و در جاهای دیگر نیز همین طور تحصن می کنیم و می دانستیم این کار انجام می شود.

محض این که شروع به تظاهرات کردیم و راه افتادیم و حرکت شروع شد، من متوجه شدم ناصر خیلی به سرعت کارش را انجام داده، به هر حال عکس ها را آوردند جاهای دیگر نیاز شد وقتی حرکت شروع می شد همه متوجه می شدند و بچه ها می دیدند و بقیه هم کار خودشان را انجام می دادند و نیازی به بحث نبود. حرکت از یک محل شروع شد و همه متوجه شدند و سریعا به همه جا منتقل شد که امروز عکس ها را می خواهیم بیاوریم پایین و بالاخره عکس ها را پایین کشیده شدند و آوردند جلوی ساختمان مجتهدین.

یکی دیگر از بچه ها را من مسئول گذاشته بودم که عکس ها را به آتش بکشند و از قبل بنزین آماده کرده بودند. نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد، توقفی پیش آمد که من محبور شدم خودم بنزین را پرت کنم روی عکس ها و بچه ها شروع کردند به آتش زدن عکس ها و این شروعی بود که در تمام کشورها عکس ها را بکشند پایین و از بین ببرند و سر و صدای آن ها در کشورها پیچید. این آشنایی اولی من با ناصر شد.

بعد از انقلاب کماکان یک سری جلسات وجود داشت که در آن ها شرکت می کرد.‌ در این فاصله حقیقتا یادم نیست چه کارهای انجام داد تا زمانی که ناصر به کردستان رفت. در کردستان مطلع بودم که به کامیاران رفته بود و در آن جا مستقر شده بود تا زمانی که جنگ شروع شده بود. وقتی جنگ شروع شد با برادرمان علی ماهانی و اکبر محمدحسینی رفتند به جبهه سومار تا روز عاشورای همان سال که یکی دو ماه بعد از جنگ آبان ماه آن عملیات بر علیه دشمن بعثی را در سومار سازمان داده بودند که ناصر نیز در این عملیات با رشادت شرکت کرده بود.

شنیدم که در آن عملیات ناصر به صورت جنگ تن به تن سخت در مقابل دشمن ایستاده بودند و دشمن را عقب رانده بودند و ناصر بعد از عملیات برگشت کرمان و رفت در کارهای اداری در جبال بارز که در سمت بخشداری منصوب شده بود. من وقتی یک بار آن جا رفتم، چون می خواستم برم بندرعباس، مخصوصا از آن مسیر رفتم که ناصر را ببینم، دیدم که خیلی از کارش در آن جا راضی نبود. خیلی کارها برای مردم انجام داده بود و روحیه ضدخانی نیز داشت، آن روحیه نیز به او کمک کرده بود تا به مردم خیلی کمک کند و مردم به ایشان علاقه مند بودند.

واقعا برای مردم کار می کرد اوایلی که جهاد تشکیل شد دقیقا یادم نیست که چه مدتی کمک کرد ولی کمک هایی نیز در این زمینه کرد. جنگ شروع شد ما رفتیم مهاباد و ناصر هم رفته بود جبهه سومار و برگشته بود. حرکت های سیاسی قبل از جبهه رفتن سال ۵۹ بود. ناصر نیز یک سفر آمد مهاباد، دقیقا زمانی مهاباد آمد که یک درگیری هایی در مهاباد صورت گرفت. شرایط بسیار سخت شده بود و امکان کارکردن وجود نداشت من تصمیم گرفتم که از آن جا برگردم و از فرماندهی آن جا دست بردارم.

به هر حال آمدم و یک روز سختی بود، ستون نظامی می آمد من تصمیم گرفتم با استاندار صحبت کنم. اواخر سال ۱۳۵۹ ناصر یه من گفت من هم با شما می آیم اوضاع طوری شده بود که دموکرات ها آمدند توی شهر و درگیری های زیادی بوجود آوردند. ما هم امکانات نداشتیم و آن وقت فرماندهی کل قوا با بنی صدر بود و امکانات هم در اختیار سپاه نمی گذاشتند و به هر حال تعداد زیادی تلفات در شهر داده بودیم و امکانات شهری وجود نداشت واقعا احساس کردم کار خاصی نمی توانم انجام دهم ما باید برگردیم، ستون نظامی هم می خواست برگردد، (از درون شهر می خواستیم بیاییم).

نیروها را به خط کردیم، تیراندازی و درگیری نیروها خودشان را به درون شهر رساندند. یادم است همان روز یکی از برادران خیری شهید شد ۴-۵ برادر بودند که یکی پس از دیگری شهید و اسیر شدند. ۲ تا از آن ها را ضد انقلاب به شهادت رساند. ما از شهر بیرون آمدیم توی راه نیز درگیری شد تا رسیدیم ارومیه. به هر حال من تصمیم گرفتم به تهران بیایم، ناصر هم همراه ما بود.

شب از تبریز با پژو بیرون آمدیم که ماشین پنچر شد. هوا هم به قدری سرد بود که تصمیم گرفتیم که هر نفری می بایست یک دور آچار چرخ را بچرخاند. خلاصه آن اتفاقات تمام شد.

ناصر در کرمان بود همان طور با او در ارتباط بودم تا مسائل جبهه پیش آمد که بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت المقدس بود. من رئیس ستاد تیپ ثارالله بودم. ناصر آمد آن جا، تازه هم ازدواج کرده بود.

روحیه ناصر روحیه عجیبی بود‌. من دیدم آمده است برای شهادت، قطعا هیچ کس جلودارش نبود‌ برای این که سرش را گرم کنم و نگذارم خیلی وارد معرکه شود به او گفتم باید تو مسئول تبلیغات بشوی! راضی نمی شد، قبول نمی کرد و مقاومت می کرد. گفتم به هر حال این هم وظیفه است. خیلی توضیح دادم و استدلال آوردم تا بالاخره قبول کرد. خیلی اصرار داشت که حتما به او اجازه داده شود که به خط مقدم برود. تعبیرش این بود که اگر وارد تبلیغات شوم نمی شود که بروم بجنگم. خلاصه به علت دوستی، محبت و لطفی که داشت قبول کرد که مسئول تبلیغات شود.

بالاخره مسئول تبلیغات شد و عملیات اول شروع شد. مرحله اول در جبهه کرخه بود که بعد از یک هفته با موفقیت انجام گرفت‌ دشمن تا هور عقب نشینی کرد و تا مرز باشگاه طلایی و پادگان حمید عقب نشینی کرد و منطقه وسیعی آزاد شد و به تصرف ما در آمد. مراحل دیگر عملیات گذشت تا شب تصرف خرمشهر رسید‌. آن شب قرار بود که نیروها روی خرمشهر عمل کنند (یکی از قرارگاه ها روی خرمشهر عمل کند) و ما هم قرار بود که عملیات تک فریب بر علیه عراقی ها انجام بدهیم. تک فریب در منطقه کوشک انجام می شد.

تیپ ثارالله با تیپ ۵۸ ذوالفقار با هم ادغام شدند که یک تیپ سپاه با یک تیپ ارتش ادغام شدند. هر دو مرحله اول نیز همین طور شد. روی لشکر ۶ عراق عمل کردیم و توانستیم به آن ضربه بزنیم. عملیات موفقیت آمیزی بود فردا صبح نیز پشت دژ عراق را بستیم. قرارگاه ما در ضلع غربی جاده اهواز- خرمشهر بود و قرارگاه هایی که عراقی ها در آن بودند در منطقه کوشک بود. کارمان را در آن جا انجام دادیم.

قبل از ظهر ساعت ۱۰-۱۱ بود که ناصر با یک چهره برافروخته ای آمد پیش ما و گفت قرارگاه گفته است بیایید بروید خرمشهر تبلیغ کنید، عراقی ها اسیر شدند. به او گفتم: ناصر پس فقط می روی و کارت را انجام می دهی! از او اصرار از من انکار. گفتم: تیراندازی نکنی فقط کاری که قرارگاه گفته انجام می دهی! گفت: باشه. فراموش نمی کنم قیافه اش را در جلوی سنگر ایستاده بود ملتهب و برافروخته شده بود و حاضر نبود بایستد و تامل کند. با این شرط قبول کرد و گفتم باشه برو.

ناصر رفت در جبهه خرمشهر که بعدازظهر ساعت ۴ همان روز خرمشهر سقوط کرد. ۳ خرداد بود مصادف با تولد امام حسین (علیه السلام)که خرمشهر آزاد شد. خبرها که رسید ما چون نزدیک جبهه بودیم راه افتادیم و رفتیم به طرف خرمشهر همان موقع یک هلی کوپتر عراق سقوط کرد. وضعیت عجیب و غریبی بود همین طور اسرای عراق ۱۶-۱۷ نفر بدون محافظ به پشت جبهه فرستاده می شد‌، ولوله عجیبی شده بود. شب شد ما نیروها را سازمان دادیم و فردا صبح برگشتیم اهواز. من که رئیس ستاد تیپ بودم باید به مسائل رسیدگی می کردم. آمدم اهواز گفتم لیست شهدا را بیاورید. برادرمان بنی اسدی لیست را که آورد، دیدم بالای لیست اسم ناصر فولادی بود فکر کردم اسیر شده است ولی دیدم نوشته است شهید ناصر فولادی.

فکر نمی کردم شهید بشود چون به ایشان خیلی تذکر داده بودم ولی کارش را انجام داده بود. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود، به هر حال رفت و شهید شد. چون دلش می خواست شهید شود و روحیه شهادت طلبی داشت، دنیا جای خوبی برایش نبود. در دنیا بند نمی شد و این که چون تازه هم ازدواج کرده بود (همه به هر حال انتظار داشتند) جوانی بود که دانشگاه صنعتی شریف قبول شد که از بهترین شاگردها و افراد این کشور به این دانشگاه راه می یافتند.

ناصر یک انتخاب بهینه ای کرد به عنوان یک عنصر خیلی انقلابی و خیلی فعال، مسائل سیاسی را می فهمید. بهره هوشی کافی داشت. روحیه عرفانی و روحیه ضد ظلم در او بود. با ناله و گریه می گفت: هنوز خان ها مردم را به چوب می بندند. خیلی زود جذبه انقلاب ایشان را گرفت. اولین دفعه ای که من پیشنهاد کردم آن کار را انجام دهد نه نگفت و نگفت که تو چه کسی هستی؟

از کارهایی که انجام داد عملیات سومار، عملیات سوسنگرد نیز بود. بعد از مهاباد اواخر سال ۱۳۵۹ با برادران ایرانمنش، ارجمندی، و فتحعلی شاهی و برادرمان ناصر آمدند خانه ما و گفتند می خواهیم برویم جبهه. شب خانه ما بودند، با اصرار گفتند که در عملیات غرب سوسنگرد شرکت کنند که برادرمان ناصر فولادی آرپیچی زن بوده است در آن عملیات و برادرمان فتحعلی شاهی در آن عملیات شهید شد.

ناصر بود که به هر حال دیدیم نیرویی بسیار انقلابی و با قدرتی است که واقعا می شود از او استفاده کرد.

بعد از مدت ها نزدیک انقلاب دانشگاه تعطیل شد و ناصر به کرمان آمد. ارتباط من از طریق شهید ایرانمنش بود. رابط من با کرمان از طریق شهید ایرانمنش بود. بدلیل حساسیت ها و مسائلی که وجود داشته و مخفی کاری های که لازم بود انجام شود سیستم را پخش نکرده بودم ایشان رابط بود و با بچه ها کار می کرد یکی از جلوه های دیگر هم ناصر بود که با بچه ها همکاری کرد. من کرمات رفت و آمد می کردن و نیز جلساتی نیز داشتم که یکی از پایه های ثابت جلسه که می آمد و شرکت می کرد ناصر بود. جلسات قرآن و نهج البلاغه سیاسی بود که ناصر خدا رحمتش کند در این جلسات شرکت می کرد‌. حرکت های انقلابی و مسائل انقلابی بحث می شود در مسائل انقلابی ناصر جزء فعالترین ها بود که خبرهای آزاد داشتیم که برادرمان ایرانمنش هماهنگ کننده این کارها به کرمان از طرف من بود و این کارها را انجام می داد اعلامیه می آوردیم، پخش کرد، اسلحه و مهمات جمع می کرد، سازماندهی می کرد شعارنویسی روی دیوارها را انجام می داد، در تظاهرات شرکت می کرد و این ارتباطات را ایشان انجام می داد.

برادرمان ناصر نیز در این مسائل به عنوان یک نیروی انقلابی خیلی قوی حضور داشت و تا پیروزی انقلاب فعالیت می کردند و در جلسات نیز شرکت داشت‌. جلساتی که ترتیب دهنده آنها نیز شهید ایرانمنش بود‌ این مسأله مربوط به قبل از انقلاب است و کار شاخصی که من به ناصر محول کردم خیلی به خوبی انجام داد‌ در بقیه کارهای دانشگاه نیز من خیلی از کارها را نیز به ناصر ارجاع می دادم که به خوبی آنها را انجام داد. آنجا یک سیستم خبری بود که اطلاع رسانی به بچه ها می کرد یکی از آنها ناصر بود. بعد از انقلاب گفتند.
مصاحبه با دوست و همکلاسی شهید ناصر فولادی(آقای اصغر رحیمیان)
راوي دوست شهيد
شرح
- از نحوه آشنایی تان با شهید بفرمایید؟

* با آقای ساوه و آقای نصری بودیم که آن زمان در یک مدرسه نسبتا انقلابی و با ایده های انقلابی بود و من از همان روزهای راهنمایی یادم است که من با شهید ناصر فولادی حتی در روزهای جمعه و در روزهای تعطیل با هم بودیم. یا من در منزل ایشان بودم و یا ایشان در منزل ما بودن و با هم به بازی مشغول بودیم و در همان زمان گاهی اوقات از بعضی از ارکان و کارهایی که رژیم شاه انجام می داد یک سری صحبت هایی می کرد و یک سری ناراحتی هایی داشت.

تا در دوران دبیرستان که سه سال اول در مدرسه شاپور بودیم و در سال آخر در مدرسه ملی خرد با هم بودیم و در خرداد ماه ۵۷ ما دیپلم گرفتیم و در آن زمان بود که انقلاب شروع شده بود یعنی دوران تکمیلی و آخری خودش را می گذراند تا در سال ۵۷ که ما دانشگاه قبول شدیم و وارد دانشگاه شدیم. در اول مهر ماه ۵۷ ما برای ثبت نام دانشگاه با شهید ناصر فولادی به تهران رفتیم و در دانشگاه صنعتی شریف که به آیا معروف بود ثبت نام کردیم و ثبت نام اولی خود را انجام دادیم.

* اول در منزل برادر شهید ناصر فولادی بودیم که مهدی آقا بودند و رفتیم و ایشان در تهران زندگی می کردند. بعد از حدود مدت یک ماهی یک منزل مستقل در خیابان اردیبهشت روبروی دانشگاه تهران گرفتیم و بعد اسباب و اثاثیه را از کرمان آوردیم و آن جا مستقر شدیم. آن جا بود که من و شهید ناصر فولادی شبانه روز با هم بودیم و من در رشته کامپیوتر بودم و شهید ناصر فولادی در رشته مهندسی متالوژی به تحصیل پرداختیم.

* یک روز داشتیم از دانشگاه به سوی منزل می آمدیم، در میدان انقلاب که به میدان ۲۴ اسفند معروف بود نیروهای ارتشی جلوی ما را گرفتند و گفتند که این دو نفر از همان افرادی هستند که به مخالفت با شاه برخاستند که من و شهید فولادی از زیر قنداق تفنگ ایشان رد شدیم و به صورت فرار به سوی دانشگاه تهران رفتیم و در دانشگاه تهران با بقیه افراد که در آن جا تجمع کرده بودند با آن ها بودیم.

* بعد از این که دانشگاه به تعطیلی منجر شد و نزدیکی تعطیلات دانشگاه بود که دانشجویان پیرو خط امام جمع شده بودند و برای حمله به سفارت آمریکا خود را آماده می کردند (روز جمعه) پنج شنبه شبی بود که شهید ناصر فولادی به من گفت: فردا جمعه در دانشگاه جلسه ای است بیا و شرکت بکنیم. ما صبح به دانشگاه رفتیم و در دفتر انجمن اسلامی عنوان شد که می خواهد به سفارت آمریکا حمله بشود. من و ایشان به این گروه پیوستیم و در حمله به سفارت آمریکا شرکت کردیم.

- جناب آقای رحمتیان اگر امکان دارد از دوران راهنمایی ایشان که گفتید با هم همکلاسی بودید و از نوع برخورد ایشان و کیفیت درس خواندنشان و ارتباطشان با معلم، دانش آموزان و همکلاسی هایشان در دوران راهنمایی و دبیرستان و روحیه ای که در این دوران داشتید و نام اسامی دوستان ایشان که به گونه ای شاخص بودند توضیح دهید؟

* در دوران راهنمایی دوستان صمیمی که ایشان داشت یکی من بودم و آقای مهندس علیرضا نظریان که الان در رشته ی مهندسی صنایع فارغ التحصیل شده است. ما دو نفر خیلی با ایشان صمیمی بودیم و آقای کشاورز بود که از همکلاسان و از همسایه های ایشان بود.

بنده الان از ایشان خبری ندارم که چه گونه هستند و به چه کاری مشغول هستند. ما معمولا جلسات هفتگی که داشتیم با هم رفت و آمد می کردیم و یا در منزل و مدرسه با هم بودیم و بیشترین ورزشی که علاقه داشتیم ورزش فوتبال بود که من و ایشان معمولا روزهای تعطیل و ساعات غیر درسی به ورزش فوتبال می پرداختیم.

شهید ناصر فولادی یک آدم اجتماعی بود و خیلی خونگرم بود و با دوستان خیلی روابط صمیمی داشت و دوست داشت با همه رفت و آمد کند و رفتارش در منزل تا جایی که من خبر دارم و می دانم و با ایشان رفت و آمد داشتم رفتار خوبی با خانواده، با خواهرها و با برادران خود داشت و هیچ گونه مشکلی که در رابطه با خانواده داشته باشد من در وجود ایشان ندیدم.

در دوران دبیرستان باز دوستی ما ادامه داشت و در آن دوران با دوستان بیشتری آشنا شدیم، باز مهندس نظریان بود، من بودم و بعد دو سه تا از بچه های دیگر بودند که آقای مهندس آب ور بود که ما با ایشان هم دوست بودیم که ایشان بعدا از ما جدا شدند و به خارج از کشور رفتند. در دوران دانشگاه باز شهید ناصر فولادی و آقای مهندس آب بر بودند که ایشان هم در رشته مهندسی مکانیک فارغ التحصیل شدند و با هم آشنا شدیم و با هم در یک خوابگاه بودیم که در آن زمان تقریبا آخر تحصیل بود.

در زمان حمله به سفارت آمریکا بود که در سفارت آمریکا ما با ایشان شبانه روزی با هم بودیم و حتی در زمان کشیک دادن در سفارت آمریکا بیشتر کشیک های ما با هم بود. ایشان از همان زمان یک علاقه بسیار شدیدی به عملیات نظامی داشت که وقتی در سفارت آمریکا بودیم ایشان به مسئولی که آن جا بود پیشنهاد دادند که بچه ها باید از نظر امنیت نظامی یک سری آموزش هایی باید ببینند که همین پیشنهادها دنبال شد تا این که بچه های دیگر نیز آن را عنوان کردند تا جایی که آقای موسوی خوئینی ها که در آن زمان به عنوان رهبر دانشجویان پیرو خط امام بودند پیشنهاد دادند که در دو گروه بچه ها برای آموزش نظامی بروند و در آموزش نظامی شرکت کنند.

یادم است که با شهید فولادی بودیم و ما را به کلاردشت بردند و در آن جا آموزش نظامی تحت نظر نیروهای ویژه دیدیم و خلاصه ابزار آن زمان را به ما آموختند. در آن زمان شهید ناصر فولادی در این عملیات خیلی فعالانه شرکت کرد و خیلی بیشتر از من به این چیزها علاقه داشت. مثلا در استفاده از اسلحه و کاربرد اسلحه و در تیراندازی خیلی سعی داشت موفق بشود و موفق شد و خیلی خوب از اسلحه و لوازم ارتشی استفاده می کرد.

آموزش نظامی ما در حدود یک هفته طول کشید و بعد به سفارت آمریکا برگشتیم و باز در آن جا بودیم تا زمانی که دانشگاه ها تعطیل شد و انقلاب فرهنگی بود که باعث تعطیلی دانشگاه ها شد که ما به کرمان برگشتیم. البته من در تهران بودم تا یه مدتی و در کمیته مرکز تهران به کار مشغول بودم ولی شهید ناصر فولادی حدود یک ماه، دو ماهی در کمیته مرکز بود و بعد تشریف آورد کرمان و بعد من مجددا در تهران بودم و بعد که به کرمان آمدم و احوال ایشان را پرسیدم، شنیدم که ایشان در جیرفت بخشدار جبال بارز شده و من چون دایی خودم در جیرفت یک مقدار ملک داشت و من یک سری که رفته بودم جیرفت، رفتم به جبال بارز تا هم شهر و ناصر فولادی را پیدا کنم و ببینم و هم دائیم یک سری کارها داشت به کارهای آن برسم.

وقتی رفتیم به طرف منطقه جبال بارز، دیدیم که شهید فولادی دارد برمی گردد و وقتی به هم رسیدیم، دوتایی همدیگر را در آغوش گرفتیم و بعد از نیم ساعتی صحبت و احوالپرسی از هم جدا شدیم. شهید فولادی گفت: من یک جلسه ای دارم در فرمانداری جیرفت و بعد ما هم رفتیم و به کارهای خودمان رسیدیم و قرار شد ایشان بیاید کرمان تا همدیگر را بینیم.

شهید فولادی ماشین بخشداری همیشه در اختیارش بود و یکی از صفاتی که من در شهید ناصر فولادی به وفور دیدم این بود که از وسیله و امکانات دولتی برای استفاده شخصی خودش به هیچ عنوان استفاده نمی کردند و همان زمانی که از جیرفت آمدند کرمان و به منزل ما آمدند با موتورسیکلت آمدند. من گفتم: آقای فولادی مگر شما ماشین نداشتید؟! گفت: آن ماشین کار است، ماشین شخصی من نیست و برای سر زدن به دوستان نیست، حتی از کوپن های دولتی برای بهره شخصی خودش استفاده نمی کرد.

از این قضایا گذشت و همین طور دانشگاه ها تعطیل بود که من رفتم به تهران و در یک مدرسه به تدریس مشغول شدم و ناصر فولادی کرمان بود و بعد شنیدم به جبهه تشریف آورد تا روز عملیات آزادسازی خرمشهر شنیدم که ناصر فولادی به شهادت رسیده و من خیلی ناراحت شدم و به کرمان آمدم و به منزل ایشان به نزد مادرشان رفتیم چون از همان اوایل کودکی با هم آشنا بودیم پیش ایشان رفتیم.

در زمانی که در لانه جاسوسی بودیم، لانه جاسوسی شامل پنج یا شش ساختمان بود که دو ساختمان آن از ارزش ویژه ای برخوردار بود. یکی ساختمانی بود که محل نگهداری اسرار لانه جاسوسی بود که خود سفیر آمریکا و بقیه اعضای سفارت اسرار محرمانه را در آن جا نگهداری می کردند و اولین جایی بود که دانشجویان خط امام وارد شدند، همین محل بود که می خواستند جلوی از بین بردن مدارک را بگیرند که متاسفانه وقتی آن جا وارد شدیم خیلی از مدارک از بین رفته بود چون دستگاهی داشتند که تمام مدارک را پودر می کرد و از بین می برد و خرد می کرد.

تنها یک سری از مدارک باقی مانده بود که عده ای مأمور شدند که این مدارکی که خرد خرد شده و از بین رفته بودند را تا جایی که می توانند سر هم بکنند تا بتوانند از آن ها استفاده کنند. از جمله کسانی که در این کار شرکت کرد من و شهید فولادی بودیم. این کار خیلی مشکلی بود و اعصاب و حوصله قوی می خواست که این جور چیزها را سر هم بکند.

شهید فولادی خیلی به این کارها علاقه داشت و واقعا با جان و دل می نشست و این کار را انجام می داد و در روز می شد که هفت، هشت ساعت سر این کار می نشست و مدارک را به هم وصل می کرد و یک سری اطلاعات به دست می آورد و بعد آن اطلاعات را با هم نگاه می کردیم و می خواندیم که یک سری جاهایش احتیاج به بررسی داشت مثلا اشتباه مربوط به این جا نیست و مربوط به آن جاست، در این مورد با هم بحث می کردیم.

آن ساختمان دیگری که خیلی مهم بود، ساختمان سفید بود که این ساختمان سفید در آن زمان، محل خود سفیر بود و در زمانی که لانه جاسوسی به تسخیر در آمد از این محل بیشتر برای نگهداری افراد درجه بالای سفارت استفاده می کردیم و معمولا از افرادی برای نگهبانی و کشیک استفاده می شد که یک مقدار هوشیارتر و کارآزموده تر بودند و یکی از کسانی که در این محل کشیک می داد، شهید فولادی بود.

من یادم هست که یک شب یکی از بچه ها در هنگام کشیک دادن یک مقدار حالت خواب آلودگی داشت و شهید ناصر فولادی آمد و به این شخص گفت: الان وقت خواب نیست و ممکن است هزار مسئله برای ما پیش بیاید. به بچه هایی که خسته بودند ایشان می نشستند و می گفتند من به جای شما کشیک می دهم و واقعا کشیک می داد و بیداری و بی خوابی را تحمل می کرد و زمانی که کشیک می داد به مطالعه قرآن می پرداخت و یک سری کتاب های مربوط به آن در دست ایشان بود و از آن ها استفاده می کرد و به مطالعه کتب درسی و کتب دانشگاهی می پرداخت.

شهید فولادی معمولا روزهای دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفت و همیشه دو روز در هفته روزه می گرفت و خیلی حالت بشاشی و سرحالی داشت و یادم است که حجت الاسلام حاج سیداحمد خمینی قرار بود بیاید برای بازدید از سفارت. شهید ناصر فولادی در آن روز روزه بود، بعد از این که حاج سیداحمد به آن جا تشریف آوردند تقریبا زمان افطار بود و ایشان گفت: من نمازم را می خوانم و بعد افطار می کنم و می آیم و ایشان نمازش را خواند و بعد افطار کرد و آمد که حاج سیداحمد گفتند: شما این جا هم مرتب روزه می گیرید؟ گفتند: من هفته ای دو روز معمولا عادت کرده ام که روزه بگیرم.

اخلاقی که با دوستان و آشنایان داشت معمولا حالت از خودگذشتی زیادی از خود داشت. ایشان همیشه می آمد و در جاهای مختلف شرکت می کرد و به جای افراد مختلف می ایستاد و کشیک می داد و عجیب به مقررات احترام می گذاشت و همیشه به مقررات پایبند بود.

- آقای رحیمیان در مورد ایامی که شهید در جیرفت فعالیت داشتند و ارتباط شما با ایشان و احتمالا خبری که از ایشان داشتید و صحبت هایی که ایشان می کردند در رابطه با خاطراتشان در جیرفت چیزی به یاد دارید؟ نحوه برخوردشان در جیرفت چطوری بود و با خان ها اگر برخوردی داشتند چگونه بود؟

* بارها من از شهید ناصر فولادی سوال کردم که شما چرا منطقه جیرفت را برای کار خودتان انتخاب کرده اید و ایشان می گفتند: در کرمان محروم ترین منطقه، منطقه جیرفت است چون منطقه جیرفت از امکانات بسیار بالایی برخوردار است و معمولا خان ها نمی گذارند که طبقه کشاورز به خوبی و خوشی زندگی کنند و من این جا را انتخاب کردم برای این که تا می توانم این جا را به صورت حداکثر حالت خوب دربیاورم تا کشاورزان بتوانند به راحتی زندگی کنند.

یادم است در زمانی که در جیرفت بودند و سه بار که با من صحبت کردند از آقای غلامحسین معینی صحبت می کردند و می گفتند: کشاورزان را در آن زمان خیلی اذیت کرده و این از اتفاقات قبلی بود که با من صحبت می کرد که آقای معینی در جیرفت و در منطقه جیرفت و جبال بارز از آن ها استفاده کرده بود و چه طوری حتی کشاورزان را می زدند ولی با این وجود شهید فولادی می گفت: من می خواهم به صورت ارشادی با آن ها رفتار کنم تا آن ها واقعا بفهمند که چه باید بکنند.

فکر می کنم ایشان وقتی که در جبال بارز بودند و من هم در آن جا بودم ایشان را در آن منطقه دیدم که می گفتند: کشاورزان از برخورد ایشان راضی بودند و مردم می گفتند: ایشان از وقتی آمده زندگی ما راحت تر شده و ما درگیری هایمان با خان ها خیلی کمتر شده و ایشان همیشه به عنوان پشتوانه ما بودند.

- در فاصله ای که شهید فولادی در جیرفت به سر می بردند شما ارتباط تان چقدر بود؟ یعنی در حدی بود که شهید در درگیری مسلحانه با خوانین داشته و نوع برخوردهایش شادمانه بوده یا نوع برخوردش درگیری به وجود آورده بود؟

* من ارتباط نزدیکی در آن زمان با ایشان نداشتم. بیشتر چیزها را خودشان برای من می گفت. من تا جایی که خبر داشتم آقای ارشادی چون از ارتباط مسلحانه اطلاع دقیق نداد من چیزی نمی دانم.

شهید ناصر فولادی در زمان دانشگاه و در اوایل انقلاب بحث های آزاد در دانشگاه می کرد و گروه های مختلف با هم می نشستند و شهید ناصر فولادی که به ایده ها و عقاید اسلامی خود استوار بود، همیشه بحث می کرد و حتی تا جایی می رسید که ایشان می گفت: چرا این گروه ها نباید حرف های مرا بشنود! و به دوستان خود که یکی از آن ها من بودم می گفت: مگر من دارم بد می گویم که آن ها نمی توانند بفهمند! واقعا این قدر خائن هستند که می فهمند ولی نمی خواهند عمل کنند. شاید یکی دو بار بحث به دعوا کشید و در دعواها و نزاع ها شرکت می کرد و از ایده ها و عقاید خود خیلی جدی و قاطعانه دفاع می کرد.

یکی از ورزش های مورد علاقه اش در زمان کودکی ورزش فوتبال بود و بعد در زمانی که دانشگاه بودیم به ورزش کوهنوردی هم علاقه پیدا کرد و چهار پنج مورد با بچه های انجمن اسلامی به کوه می روند. در کوه روحیه ای عجیب و انقلابی داشت و به سرودهای انقلابی خیلی علاقه داشت و آن ها را می خواند.

شهید فولادی در زمان تحصیل در دانشگاه بیشتر به مسائل ایدئولوژی می پرداخت و همیشه گفته هایش روی مسائل ایدئولوژی بود و حتی در همان اوایل جنگ که دانشگاه تعطیل بود و هنوز بحث و اختلافی در رابطه جنگ نبود و بنی صدر آمده بود، امام تأکید می کردند و می گفتند ممکن است جنگ بشود. شهید فولادی همیشه می گفت: به نظر من بنی صدر دارد خیانت می کند به این مملکت و بنی صدر به ارتش خیانت می کند و در کل مواضعی که رزمندگان دارند از دست می دهند باعث آن بنی صدر است و می گفت به نظر من بنی صدر از رساندن اسلحه و مهمات نظامی به نیروها خودداری می کند و این از خاطراتی است که من از شهید فولادی داشتم.

ایشان همیشه از شهید بهشتی تعریف می کرد و در همان اوایل انقلاب که خیلی بحث بود و بیشتر اقشار مردم می گفتند که بهشتی رفتار ناصحیح می کند، ایشان می گفتند: بهشتی را شما هنوز نشناخته اید، بهشتی زمانی شناخته می شود که بین ما نخواهد بود. واقعا هم همین طوری بود و ما بعدا پی بردیم که ایشان از چه افکار و برخوردهای خوب و روشنی برخوردار بود و من فقط باید بگویم که ایشان در زمان بحث کردن هیچ گونه گذشتی نداشتن حتی برای اثبات کردن حرف های خودش ممکن بود چندین بار کارش به نزاع کشیده شود.

- آیا شهید فولادی خصوصیات روحی را از کسی تقلید می کرد یا بر اثر شناختی که خود ایشان داشتند یا مطالعاتی که خود ایشان داشتند به این نتایج رسیده بودند و این روحیات را پیدا کرده بودند؟

* تمام این عقاید و شناخت های اکتسابی مال خود شهید فولادی بود و در اثر مطالعه و فکری بود که خودشان داشتند. در زمان دوره راهنمایی که ما در مورسه علوی بودیم، مدرسه علوی آن زمان یک حالت انقلابی داشت و تمام معلمین آن طوری بودند که حالت انقلابی داشتن ولی شهید فولادی چیزی فراتر از این ها بود چون بچه ها و دانش آموزان زیادی در آن مدرسه بودند که هیچ کدام طرز فکر ناصر فولادی را نداشتند. آن زمان طوری بود که شهید فولادی مثلا بارها در دوران راهنمایی که کمتر کسی حرف از اسلام می زد ایشان می گفتند: چرا مشروب فروشی ها باید به این صورت باشند.

من یادم است که در آن زمان که با شهید فولادی صحبتی می کردیم، ایشان برای مسئله نفت خیلی اهمیت قائل بود و می گفت: چرا ما باید نفت مان به این صورت از بین برود، آیا زمانی نمی رسد که ما دیگر نفت نداشته باشیم و هیچ کاری نتوانیم بکنیم! این حرف ها مسائلی نبود که مدرسه بتواند درک کند و آدم پی به این افکار ببرد که به نظر من این نتیجه مطالعات زیاد است.

ایشان از همان دوران راهنمایی که همکلاس بودیم به کتاب های متفرقه خیلی اهمیت می داد و حتی در زمان دانشگاه من یادم هست که ایشان شب ها غیر از کتاب های درسی حتما کتاب های غیر درسی مطالعه می کرد و همه این ها به نظر من اکتسابی بود و چیزی بود که خودشان به وجود آورده و طبق ایدئولوژی خودشان بوده و بالا و پایین که {....} چیزهایی بوده که خودشان به دست آوردند.

- شهید فولاد چه نوع مطالعاتی را بیشتر دنبال می کردند و بیشتر از چه افرادی کتاب مطالعه می کردند و می خواندند؟

* شهید ناصر فولادی تا جایی که من یادم هست کتاب هائی را مطالعه می کردند برایش فرقی نمی کرد که چه باشد. کتاب گروهک ها را مطالعه می کرد در زمان دانشگاه، کتاب شناخت مجاهدین خلق که کتاب ایدئولوژی برای این گروهک بود را ایشان مطالعه می کرد و همیشه بحث می کرد راجع به این مسائل که این کتاب کجاهاش اشتباه است و از نظر ایدئولوژی کجایش با ما مخالفت دارد و کتاب های دکتر شریعتی و استاد مطهری را ایشان مطالعه می کرد و همیشه به کتاب های دکتر شریعتی احترام می گذاشت و یک سری نقد روی آثار دکتر شریعتی داشت و کتاب های استاد مطهری را هم مطالعه می کرد و کتاب های متفرقه و حتی کتاب در مورد حزب توده و در مورد احزاب دیگر و همه نوع کتابی مطالعه می کرد.

به نظر من دید و ایدئولوژی که ایشان داشت واقعا صحیح بود و از روی روشنگری بود و یک چیزی بود که به این جا رسیده بود و چیزی نبود که دنباله روی الکی باشد.

- واکنش شهید در مقابل مسائلی مثل عصبانیت، خوشحالی، شادی، خشم چگونه بود؟ معمولا شهید در این حالت ها چه کار می کرد و چه صحبت هایی می کردند؟

* من یادم است که شهید ناصر فولادی معمولا عصبانی نمی شد مگر این که در مورد مسائل ایدئولوژی بود که در زمان بعد از انقلاب خیلی عصبانی می شد و زمانی که فکر می کردند واقعا طرف حرف های ایشان را می فهمد اما نمی خواهد به حرف هایش عمل کند ایشان به حدی عصبانی می شدند که من بارها خودم ایشان را از صحنه و معرکه دور می کردم و ایشان می آمد کنار و فقط صلوات می فرستاد.

- نحوه زندگی شهید چگونه بود، نحوه لباس پوشیدن ایشان، زندگی دنیوی ایشان چگونه بود؟ آیا به ساده زیستی توجه داشتند و یا احتمالا از هر چیز که اطرافشان بود سعی می کردند نهایت استفاده را بکنند؟

* شهید ناصر فولادی از همان دوران راهنمایی که با ایشان دوست بودم واقعا ساده زیست بودند و همیشه ساده لباس می پوشیدند و هیچ وقت من ندیده بودم که ایشان به لباس پوشیدن خیلی اهمیت بدهد و همیشه ساده بود و ساده زندگی می کرد.

در مورد خوراکی من یادم است زمانی که در دانشگاه بودیم ظهرها در سلف سرویس دانشگاه ناهار می خوردیم و شب ها شام می آوردند خوابگاه می دادند به غیر از روزهای جمعه که معمولا بچه ها می بایست بروند و خودشان غذا را درست کنند و در آن روز بود که ما می بایست برای خودمان غذا درست بکنیم و می گفت ما این همه پختنی که داریم می خوریم حداقل یک روز جمعه غذای ساده بخوریم.

به غذاهای خیلی ساده و معمولی اکتفا می کرد و بیشتر در حد املت بود یا غذاهای ساده دیگر بود. در شب معمولا به غذاهای حاضری خیلی علاقه داشت و غذای حاضری صرف می کرد.

- اگر خاطره ایی در رابطه با شهید فولادی در آن ایامی که با هم در خوابگاه زندگی می کردید و یا آن هنگامی که با هم بیرون خانه گرفته بودید، دارید ممنون می شویم که بفرمایید؟

* شهید ناصر فولادی در دوستی واقعا گذشت داشت و از یک حالت ایثارگری برخوردار بود و درست من یادم می آید زمانی که ما می خواستیم وسایلمان را از کرمان (آن زمان ما خوابگاه نداشتیم در تهران و خانه ایی در خیابان اردیبهشت گرفته بودیم) ببریم، قرار شد ما وسایلمان را ببریم خانه ناصر فولادی و بعد از آن جا وسایلمان را برداریم و برویم ترمینال.

ایشان همش سفارش می کرد که وسایل مرا جلو بگذارید که اگر خراب شد اشکالی ندارد و طوری نیست ولی وسایل دوستم خراب نشود. بعد در تهران به خانه که گرفته بودیم، رفتیم که من یادم است که مادر شهید فولادی که آمدند وسایل ما را بچینند و خانه را مهیا بکنند برایمان، همش صحبتی که ایشان داشتن این بود که مواظب وسایل ما باشند. این قدر ناصر فولادی در دوستی ما صمیمی بودند و دوست داشتند که دوست شان بهتر از خودشان باشد و وسایل دوستشان سالم تر بماند.

- شهید در رابطه با انجام واجبات و ترک محرمات چقدر مقید بود و چقدر سعی می کردند واجبات را انجام بدهند؟

* شهید ناصر فولادی در زمان دانشگاه من درست یادم می آید دو جوان بودیم که با هم بودیم، ایشون به انجام واجبات دینی خیلی اهمیت می داد به حدی که حتی بارها مثلا به من گوشزد می کرد که چرا نمازت را سر وقت نمی خوانی؟ چون من معمولا نمازم یک مقداری دیر یا زود می شد.

ایشان همیشه عادت داشت سر وقت، اول اذان نماز بخواند و بعد همیشه به من گوشزد می کرد که نماز اول وقت خواندن خیلی مفیدتر است تا نمازی که هر موقع شد، بخوانی! به این حد به واجبات اهمیت می دادند و ایشون در آن زمان هفته ای دو روز (معمولا روزهای دوشنبه و پنج شنبه) روزه می گرفتند و در کل ماه رمضان هیچ موقع من واقعا ندیدم که ایشان روزه نگیرد و یا روزه اش را قطع کند.

- اگر شهید اختراعات و ابداعات و نوآوری های خاصی داشت که لازم است ما بدانیم، ممنون می شویم بفرمایید؟

* در زمان و دوران تحصیل دبیرستان بود حالا درست یادم نیست که چه سالی بود ولی یادم است که من با شهید ناصر فولادی و آقای تجربه کار؛ در منزل آقای تجربه کار درس می خواندیم و آقای تجربه کار از دوستان ما خیلی به هنر عکاسی علاقه داشت و همیشه عکس می گرفت و خودش توی همان خانه عکاس ها را ظاهر می کرد.

شهید ناصر فولادی درست یادم است که آن زمان در خانه ایشان به من گفت که من می خواهم یک رادیو بسازم، یک رادیو کوچک تا حداقل بتوانم از آن استفاده بکنم و بعد از گذشت حدودا یکی دو ماه از این قضیه چون ما داشتیم برای امتحانات پایان ثلث سوم درس می خواندیم و بعد از آن که امتحانات تمام شد یکی دو ماه بعد شهید ناصر فولادی خانه ما آمد و یک تکه فیلم بود که روی ترانزیستور گذاشته بود و حقیقتا یک رادیو ساخته بود با برد کم ولی کار می کرد و بعد از آن بود که من واقعا شگفت زده شدم چون ایشان آن زمان به من گفت که من می خواهم یک رادیو بسازم، من با خودم گفتم که ایشان علاقه ای پیدا کرده که زودگذر است و از ذهنش می گذرد ولی دیدم که بعد از تعطیلی مدارس واقعا این کار را انجام داد.

- ایشان از جهت درسی و سطج نمراتشون در چه وضعیتی بودند؟ آیا اگر اطلاعاتی داشتند عامل انتقال اطلاعات بودند یا همیشه سعی می کردند که این اطلاعات برای خودشان بماند؟

* شهید ناصر فولادی از نظر درسی در حد شاگردان خوب مدرسه بودند. من درست یادم است ما دوران راهنمایی را در مدرسه علوی بودیم که این مدرسه در خیابان سپه و در کنار مسجد طباطبایی بود و ما در آن تحصیل می کردیم.

صبح های زود معمولا ما با ایشان به مدرسه فوتبال می رفتیم و با تعدادی از بچه ها قرار می گذاشتیم که فوتبال بازی کنیم تا این که یک روز صبح زمستانی، صبح امتحان بود و می خواستیم که امتحان بدهیم. نیم ساعتی که بازی کردیم یکی از دوستان ما آمدند و گفتند که چند تا اشکال دارم. تنها کسی که بازی را رها کرد و رفت از ایشون رفع اشکال بکند شهید فولادی بود. ایشان حقیقتا چیزی را فرا می گرفت، دوست داشت به دوستانش انتقال بدهد و چیزی نبود که در نزد خودش نگه بدارد.

- خبر شهادت شهید فولادی را چه کسی به شما داد و چه حالتی به شما دست داد با توجه به این که خب طبیعتا مدت زیادی با شهید فولادی بودید و وابستگی طبیعتا بوجود آمده بود بین شما و چه حسی داشتید آن لحظه و فکر می کنید اگر می بایست یک جمله مطرح می کردید در مورد ایشان، چه جمله ای به زبان می آوردید در مورد شهید فولادی؟

* من آن زمان تهران بودم و گفتم که در یکی از مدارس تهران تدریس می کردم و معمولا با مادرم که در کرمان بود تماس می گرفتم که ایشون به من خبر دادند که ناصر فولادی شهید شده و من خیلی ناراحت شدم و اصلا خیلی به صورت ناباورانه برای من بود.

عروسی ایشان من یادم است در فروردین ماه بود الان درست تاریخش را یادم نیست که چه روزی بود من فروردین ماه در کرمان بودم و بعد عصر همان روز می بایست می رفتم تهران چون باید در یک جلسه ای شرکت می کردم که نمی دانم چی بود، بعد مادرم را بردم برای مراسم عروسی ایشان که در آن مراسم عروسی باشند که در فروردین ماه بود و بعد من رفتم تهران و هیچ خبری از ایشان نداشتم بعد از عروسی اش و همیشه احوال ایشان را می گرفتم که شنیدم ایشان بعد از 5 الی 6 روز به جبهه رفتند و بعد که مادر زنگ زد به من گفتند که ناصر شهید شده و این خبر برای من واقعا ناباورانه بود و اصلا نمی توانستم این موضوع را باور بکنم.

بعد ایشان گفتند که تشییع جنازه شان هست که بعد من فوری از تهران به کرمان آمدم که در مراسم شرکت بکنم و مستقیم که از تهران آمدم کرمان رفتم به خانه مادر ایشان و گفتم که از زمان کودکی ما با هم بودیم. خب من خیلی ناراحت بودم به حدی ناراحت بودم که مادر ایشان به من دلداری می داد و می گفت که شما نباید به خاطر ناصر ناراحت باشید و این کارها را بکنید و به من می گفتند که شهید ناصر فولادی وصیتی که به من کرده این بوده که گفتند که هیچ وقت برای من گریه نکن اگر من شهید شدم.
مصاحبه با دوست و همکلاسی شهید ناصر فولادی(دکتر سالاری)
راوي دوست شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

- از نحوه آشنایی با شهید بفرمایید؟

* با سلام و درود به رهبرکبیر انقلاب ولایت فقیه و با درود به روح پرفتوح شهیدان انقلاب اسلامی. ما سال های زیادی را در خدمت این شهید بودیم از حدود سال های ۵۰ الی ۵۱ و درست در نظرم است که سال اول را ما در مدرسه علوی شروع کردیم و اتفاقا در اولین روز در صندلی های کنار هم نشستیم و با هم آشنا شدیم.

یعنی در روز اول سال تحصیلی جدید بود که ما با ایشان آشنایی پیدا کردیم و این افتخار را داشتیم که سه سال دوره راهنمایی را در کنار هم باشیم و در یک کلاس باشیم و بعد از آن هم در دوران دبیرستان در یک مدرسه بودیم و با هم دوست بودیم هر چند که کلاسهایمان جدا بود چون ایشان ریاضی فیزیک می خواند و من علوم تجربی.

- درباره این که ایشون به چه افرادی علاقه داشتن و از چه افرادی خوششون می آمد، بفرمایید؟ * خصوصیات اخلاقی ایشون تا حدودی که من با ایشان برخورد داشتم از لحاظ فروتنی بسیار در سطح بالایی بود و من یادم نمی آید که با فردی خصومتی داشته باشد و درگیری داشته باشد و بیشتر اخلاقش این بود که اگر برخوردی هم با کسی داشت در خودش نگه می داشت که باعث فشارهای روحی در ایشان می شد.

دوستی که با افراد پیدا می کرد معمولا افراد مشخصی بودند و افرادی بودند که از لحاظ ایمانی در سطح بالایی بودند و با افرادی که خب کمتر در این رابطه فعالیت داشتند و یا فکر می کردند یا فعالیت های خارج از مدرسه داشتند زیاد ارتباط خاصی نداشتند.

ایشان بچه فعالی بود و هیچ احساس کمبودی از لحاظ پدر در کنار دوستانش نمی کرد و بسیار فعال بود و سطح نمراتش هم بسیار خوب بود و همیشه دوستانش هم از این گونه افراد بودند که بسیار فعال بودند و همیشه با آن ها رفت و آمد می کرد و از لحاظ تفریحی و ورزشی بسیار فعالیت عالی داشت، جوری که تا آن جایی که من یادم است دو سال راهنمایی اش کاپیتان تیم مدرسه بودند و فاتح بودند و جوری بود که ایشون ما را هم همیشه انتخاب می کرد برای تیم و فعالیت ورزشی. تیم فوتبال هم شرکت داشت و همیشه کمک ما بود.

- لطف کنید بفرمایید ایشون بیشتر اوقات فراغت و بی کاریشون را چگونه می گذراندند و شما با ایشون بودید؟

* غیر از مدرسه ما ساعات اضافی هم این افتخار را داشتیم که در کنار ایشان باشیم و با تعدادی دیگر از دوستان که الان هم هستند و با هم رفت و آمد داریم. شهید فولادی یکی از دوستان بسیار خوب ما بود و ساعات غیر درسی فعالیت داشتن چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب.

بیشتر فعالیت های ایشان فعالیت ورزشی بود و در کنار درس بیشتر به ورزش فوتبال می پرداختیم و به ورزش های دیگر و در آن موقع به خاطر جَو موجود فعالیت های مذهبی وجود داشت اما فعالیت ها کمتر بود.

- چه صحبت و یا چه توصیه ای از ایشون به یاد دارید؟

* البته این صحبتی که من می کنم، این صحبت ها و نصیحت های شهید که به من و دوستانش می کرد همیشه در گوشم است که می گفت: همیشه صبور باشید و صبر داشته باشید. از استقامت ایشان من یک خاطره ای به یاد دارم. یک روز درگیری شد بین بچه ها و یک طرف درگیری آقای ناصر فولادی بود و با وجود این که قدرت و زورش رو داشت که با آن ها طرف بشود و آن ها را از پا دربیاورد ولی جوری بود که کتک را خورد و صبر کرد و اشک در چشمانش آمد ولی کاری نکرد که مثلا تلافی بکند و یا ضربه ای به طرف مقابل بزند و بعد از این که درگیری پایان پیدا کرد و میانجی گری توسط افراد بینشان ایجاد شد، وقتی با هم صحبت کردیم، از صحبت های ایشان معلوم بود که کاملا فشار در ایشان ایجاد شده است.

- جناب دکتر سالاری ایشون وقتی که عصبانی می شدند بیشتر چه کار می کردند؟

* در هنگام عصبانیت چهره ایشان تغییر پیدا می کرد ولی عکس العمل فیزیکی در ایشان در آن حالت نمی دیدیم ولی حملات روحی در چهره ایشان مشخص می شد. من یادم است وقتی که ما اعتراض می کردیم که چرا خودی نشان ندادی و عکس العملی نشان ندادی؟! ایشان همیشه توصیه به صبر داشتن می کردند.

- چه آرزوها و خواسته های داشت؟ بزرگترین آرزوی شهید فولادی چه بود؟

* بزرگترین آرزویش شهید شدن بود .

- از بیانات شهید و صحبت های شهید می فهمیدید و یا از اعمالش شما دریافت می کردید که ایشون چه آرزوی داشت؟

* همان طور که گفتم ایشان یک آدم فعالی بود و دوست داشتند که در کارها و فعالیتشان همیشه فاتح و غالب باشند و مشخص باشد جوری که به افرادی که اطرافش بود کمک می کرد و این را من همیشه شاهد بودم.

در زمانی که با ایشان بودم در درس و در ورزش به ما کمک می کردند و دوست داشتند علاوه بر این که خودش فعالیت می کند و موفق بودند، افراد دیگر و دوستانش و حتی دشمنانش هم این نتیجه را ببرند و برای خودشان داشته باشند و اصلا چیزی را که برای خودشان می خواستند برای دوستانشان و حتی دشمنانشان آن را می خواستند.

- پس از این که شما فهمیدید که ایشون شهید شده، شهادتش چه اثری بر شما گذاشت؟

* من در حدود سال سوم و چهارم دانشکده بودم که در عملیات فتح المبین در آزاد سازی خرمشهر بود که توسط یکی از دوستان اطلاع پیدا کردم که ایشان مفقودالاثر شدند. تنها اطلاعی که من داشتم و بعد که خودم بیشتر تحقیق کردم متوجه شدم که نه ایشان شهید شدند و کاملا به همان راهی که خودش دوست داشت رفت و شهادت ایشان عجیب در روحیه من تأثیر گذاشت و خیلی ناراحت شدم.

- به طور کلی کدام یک از خصوصیات شخصی شهید را بیشتر از دیگر خصوصیاتش دوست داشتید؟ مثلا مهربانی، شجاعت، تواضع و غیره؟

* شهید همه خصوصیاتی که شما فرمودید را داشتند و ایشان دو خصوصیت ویژه ای که داشتند، یکی تواضع ایشان بود و دیگری مهربانی ایشان بود که در چهره ایشان کاملا مشهود بود و فکر نمی کنم که کسی پیدا شود که با ایشان برخوردی داشته باشد و ناراحت باشد و خاطره ی بدی از ایشان داشته باشد و بُعد مشخصه ایشان این بود که انسان خوب و باگذشت بود.

- لطف کنید یک خاطره ای را که به ذهنتان می آید و با ایشان داشتید را بفرمایید؟

* یادم است که یک روز در زمین فوتبال بودیم و داشتیم بازی می کردیم و یا سال اول و دوم راهنمایی بودیم به ایشان همان طور که گفتم کاپیتان تیم ما بود و بسیار خوب بازی می کرد و یک بازیکن قهار و خوبی بود. یک روز جلوی دروازه (البته من هم خب خیلی سطح بازی ام پایین تر از ایشان بود و معمولا چون من دوستشان بودم مرا برای تیمشان انتخاب می کردند که من احساس کمبود و چیزی نداشته باشم) می توانستند توپ را وارد دروازه بکنند که خب مشخصا خوشحالی برای همه ماها بود ولی این کار را انجام ندادند و با این که ایشان می دانستند که من توپ را از دست می دهم به من پاس دادن که توپ به پایه دروازه خورد و نهایتا در دروازه نرفت.

- اگر صحبت خاص دیگری دارید بفرمایید؟

* با توجه به شجاعت شهید ناصر فولادی دیگر هیچ جایی برای صحبت و گفتگو باقی نمی ماند. اگر شجاعت ایشان را جوان های ما داشته باشند و اگر ما تعداد زیادی از این گونه افراد در جامعه داشته باشیم دیگر فکر نمی کنم که هیچ مشکلی داشته باشیم.
مصاحبه با دوست شهیدناصر فولادی (آقای محمد امانی)
راوي دوست شهيد
شرح
مصاحبه با یکی از اهالی محترم جبال بارز برادر محمد امانی در ارتباط با شهید ناصر فولادی بودند.

ضمن تشکر از ایشان تقاضا می کنم که بفرمایید:

- نحوه آشنایی تان با ناصر فولادی چگونه بود اگر خاطره ای دارید بیان کنید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم.

خوشحالم که خداوند توفیقی به من داد که درباره این شهید عزیز که در خاطرم همیشه یادآوری رشادت های او هست، صحبت کنم. درود می فرستم به روان پاک ایشان و امیدوارم این شهید بزرگوار همان طور که ما در این مقطع زمانی کوتاه که دوستی با ایشان داشتیم ان شاء الله در آخرت هم ایشان ما را شفاعت کنند.

نحوه آشنایی من با آن شهید بزرگوار ابتدا در مسجد شروع شد، وقتی که آقا برای اقامه نماز تشریف آورده بودند. بعد از اتمام نماز مغرب، خب معرفی کردند که آقای بخشدار این جا هستند. البته در آن ساعت اولیه آشنایی که ایشان آمده بودند این جا ما سعادت به حضور رسیدن ایشان را نداشتیم و بعد در مسجد با هم آشنا شدیم.

از همان لحظه اول حس کردم عشق و علاقه ای در قلبم نسبت به ایشان به وجود آمده و من از همان ابتدا حس کردم سال های سال است با این آقا دوست هستم و مهر و محبت دیرینه ای نسبت به ایشان دارم و همین برنامه را هم ایشان نسبت به من پیدا کرده بودند و البته ما این را مدیون لطف الهی هستیم.

ابتدا از من خواستند که با هم برویم به بخشداری و من در خدمت ایشان در بخشداری بودم. ایشان به من گفتند که فلانی! من از لحظه اولی که شما را دیدم احساس کردم که شما را سال های سال است که می شناسم. گفتم: خدا می داند که من هم همین طور و این احساس را نسبت به شما داشتم. او گفت که قول می دهی با من همکاری بکنی؟ حقیقت امر من از او پرسیدم: در چه زمینه ای؟ ایشان گفتند: در زمینه اسلام و من دیگر توقع دیگری ندارم و چیز دیگری از شما نمی خواهم. من گفتم: از دل و جان در خدمت شما هستم. و دوستی ما از همان جا شروع شده.

من خاطره های زیادی از ایشان دارم حتی ما رفت و آمد خانوادگی هم با یکدیگر داشتیم. مثلا یادم هست که در یک بعدازظهر پنج شنبه در روستایی در شرق محمدآباد، آبگرم وجود دارد که ما قدم زنان رفتیم آن جا و بعد برگشتیم و من از ایشان خواهش کردم که بیا امشب برویم خانه ما، اما ایشان گفتند: نه امشب نمی آیم. من خیلی اصرار کردم ولی ایشان نپذیرفتند و من پیش خودم فکر کردم که چرا انکار می کند و چه مسئله ای وجود دارد که او قبول نمی کند! بعد من گفتم: ناصر جون چرا امشب نمی خواهی بیایی خانه ما؟ او گفت: من امشب وعده دوستی را دارم. گفتم: خوب دوستتان را هم بیاورید. ایشان گفتند: نه، من امشب این جا وعده دیدار دارم.

وقتی اصرار مرا دید، گفت: من شب های جمعه نمی خواهم جایی یا خانه کسی باشم زیرا عقیده من بر این است که ملائک در شب جمعه از عرش بر زمین می آیند و کارهای خیر بندگان خدا را ثبت می کنند و حوائج آن ها را برآورده می کنند. گفتم: می شود ما را هم شریک بکنی؟ گفت: نه! فتوکپی پذیرفته نمی شود اصل شناسنامه لازم است. خودت این کار را بکن. این یکی از خاطرات من در مورد ایشان بود که چقدر ایشان در مستحبات مقید بودند چه برسد به واجبات که جای خود دارد و چقدر با تقوا بودند.

خاطره دیگری که از ایشان دارم این است که یک روز یک دستگاه تریلی با بار سیمان آورده بود برای بخشداری و آن ها دنبال کسی می گشتند که بیایند و تریلی سیمان را خالی کنند و هر جا دنبال کسی گشت کسی نبود که بیاید بار سیمان را خالی کند. من که از مدرسه می آمدم دیدم که شهید بزرگوار پیراهن خود را درآورده و با زیر پیراهنی دارد خود سیمان ها را خالی می کند. من جلو رفتم و پرسیدم: آقا چرا شما سیمان ها را خالی می کنید مگر دیگران نیستند؟! ولی ایشان با خونسردی گفتند: وقتی من خود این کار را انجام بدهم دیگران هم یاد می گیرند و می آیند برای خالی کردن سیمان ها کمک می کنند. این هم از بزرگی این مرد بود و ایشان زیاد اهمیت نمی داد که من بخشدار هستم و نماینده سیاسی مملکت در این منطقه هستم. به من گفت که من نباید این طور باشم.

خاطره دیگری که از ایشان دارم روزی از ایشان پرسیدم: آقا شما ازدواج نکرده اید و یا اصلا خیال ازدواج ندارید؟ ایشان گفت: نه، من فقط عقد کرده ام و نامزد دارم اما هنوز همسرم را به خانه نیاورده ام. گفتم: چرا؟ گفت: تا زمانی که وضعیت و سرنوشت اسلام تثبیت و مشخص نشود من هم از نظر زندگی خانوادگی خود را تثبیت نمی کنم.

من که کمی با ایشان اخت بودم دوباره پرسیدم: فکر می کنی تو را بکشند و شهید کنند؟ لااقل بگذار فرزندی پشت سر تو باشد چه اشکال دارد که یادگاری از شما بماند. ایشان گفت: نه من دوست دارم یچه هایم را با اخلاق خودم بزرگ کنم و نمی خواهم مزاحم همسرم بشوم. شاید من بعد از بچه دار شدن نتوانم با آن ها زندگی کنم و من نمی خواهم مشکلاتی از این نظر برای او ایجاد کنم این هم از خاطرات زندگی خصوصی ایشان بود.

- بفرمائید که ایشان در بعد مسائل معنوی و عرفانی چه خصوصیاتی داشتند؟ بحث خواندن نماز شب و دعا و انس با قرآن هر چه دارید بفرمائید؟

* از نظر نماز شب هیچ وقت با ایشان نبودم زیرا اکثر اوقات من شب ها در خانه خود و شهید هم در خانه خود بودند اما از نظر انس با قرآن هیچ وقت نمی شد از درب اتاق او داخل شوی و ببینی که ارباب رجوع ندارد و او مشغول خواندن قرآن یا نهج البلاغه نباشد اگر ارباب رجوع داشت که هیچ و اگر کسی نبود که ایشون کاملا مشغول خواندن قرآن بود و در مورد نماز هم که من اصلا نمی توانم در مورد آن مطلبی بگویم و صحبتی به زبان بیاورم.

شبی به خدمت ایشان برای انجام کاری رسیدیم و قصد ماندن نداشتم ولی ایشان از من خواستند که شب شام را با او بخورم و من هم قبول کردم و وقتی موقع صرف شام رسید، شام را که آورد مقداری ماست و پیاز و شیشه آبلیمویی آورد سرسفره و من با خنده گفتم: همین طوری می خواهی از ما پذیرایی کنی؟! ایشان گفت: چطور می خواهی پذیرایی کنم؟ مگر من غیر از حضرت علی هستم یا شما عزیزتر هستی؟ مگر او چه می خورد؟! من گفتم: خوب در آن زمان حضرت علی هر چه می خورد شما می خواهید همان را به من بدهید؟! ولی گفت: نه، شوخی نکن، شوخی جای خودش و واقعیت هم به جای خودش. با این که ایشان امکانات داشت که بهتر از این زندگی را بگذرانند ولی ایشان زندگی بسیار ساده و بی آلایشی داشتند.

- بفرمائید که شهید فولادی معمولا در مشکلات و بحران ها چگونه تصمیم می گرفت و چگونه برخورد می کردند؟

* راستش را بخواهید در اوایل انقلاب مشکلات و بحران ها و اختلافات زیاد بود ولی ایشان هیچ وقت ندیدم از مشکلات خم به ابرو بیاورند و همیشه توکل به خدا می کرد و خودش هم می گفت که همیشه در مشکلات و کارها بر خدا توکل کنید‌.

هیچ وقت ندیدم که عصبانی بشود و گاهی دیده می شد که ارباب رجوعی مراجعه می کرد و با اخلاق خیلی تند برخورد می کرد و می خواستند با داد و بیداد کار خود را پیش دادخواه بازگو کنند و با ایشان طوری برخورد می کردند که در شأن یک فرماندار یا یک مسئول نبود، ایشان با خوشرویی و با خنده طوری رفتار می کردند که آن فرد را به آرامش دعوت می کردند.

روزی پیرزنی که بر سر زمین با همسایگانش بحث و دعوا کرده بود و از همسایگانش شاکی بود با عصبانیت وارد بخشداری شد و با تندی رو به شهید کرد و گفت: شما این جا چه کاره هستی و چه کار می کنی؟ تو می دانی این جا چه بر سر ما می آید، تو راحت روی صندلی نشسته ای چرا بلند نمی شوی و بیایی به مشکلات ما رسیدگی کنی؟

شهید بزرگوار با آرامش و متانت خاصی ابتدا گفت: لطفا بفرمائید بنشینید تا من به شکایت شما رسیدگی کنم. و فردی را برای رسیدگی فرستاد و به کارش رسیدگی کرد. وقتی آن پیرزن از در بیرون رفت من به دنبال او رفتم و گفتم: شما چطور به خود اجازه دادید با ایشان این طور برخورد کنید؟ اگر کس دیگری به جای او بود حتما عصبانی می شد و برخورد شما صحیح نبود. آن پیرزن گفت: به خدا قسم اگر همین حالا هم مشکلات من حل نشود و حتی زمین من را آن طرف ببرد، من دیگر خیالم راحت است چون با این فرد که روبرو شدم و اخلاق او را دیدم انگار که تمامی مشکلات من برطرف شده است.

- بفرمائید ایشان معمولا از چه چیزها و افرادی خوششان می آمد؟

* بیشتر از افرادی که تقوا داشتند خوششان می آمد. مثلا پیرمردی که خادم مسجد هستند این جا، به نام آقای سیدی. شهید همیشه به من می گفت: من هر وقت این آقا را می بینم دوست دارم صورت ایشان را زیارت کنم فقط به خاطر این که به مسجد می آیند و مسجد را آب و جارو می کند و نمازش را اول وقت می خواند. و این نشان می داد به افرادی که در بعد معنوی بودند علاقه بیشتری داشت.

- بفرمایید ایشان از چه چیزها و افرادی بدششان می آید؟

* ایشان متنفرند از بیشتر افرادی که در ستیز با نظام هستند، البته گفتم که در این قضایا صبر عجیبی داشتند. در برخورد با افراد توجه می کردند به میزان آگاهی و سطح فکر آن ها و کنجکاوی می نمودند که آن ها آگاهانه با نظام مخالفت می کنند یا این که از روی بی خبری و ناآگاهی با نظام مخالفت می کنند.

- بفرمایید که ایشان چه توصیه هایی اخلاقی و عرفانی به شما یا افراد دیگر می کردند؟

* توصیه های که به ما می کردند اغلب در مورد خانواده بود. ایشان به من می گفتند که من از شما کوچکتر هستیم البته من آن موقع اوایلی بود که ازدواج کرده بودم و بزرگتر از ایشان بودم. به من فرمود: من به شما توصیه می کنم که خانم شما در خانه احساس راحتی کنند و وقتی احساس راحتی کنند مسلما بچه هایی را که خدا به شما می دهد اون بچه ها نیز خوب می شود و نیز همیشه سفارش می کردند در خانه به پدر و مادر خویش احترام بگذارم و طوری با آن ها رفتار کنم که از من دلخور نشوند.

و یکی دیگر صله رحم بود که می گفتند: همیشه با اقوام و خویشان رفت و آمد کنم و به آن ها رسیدگی کنم حتی اگر که بین من و آن ها کدورتی پیش بیاید و در هر طبقه ای که باشند. دیگر این که در زمینه های عبادی توصیه های زیادی می کردند مخصوصا در مورد نماز شب و از ثواب آن صحبت های زیادی می کردند و خودشان می گفتند که من در مورد نماز شب مسائل زیادی دارم و حتی به من می گفتند که این مسائل را جایی بیان نکنم اما مثل این که به زبانم جاری شد و امیدوارم روح ایشان بر من ببخشند. مثلا می گفتند در هنگامی که نماز شب را می خوانم مسائلی برای من الهام می شود که در روز با آن ها مواجه می شوم.

- بفرمایید ایشان در مشکلات یا مسائلی که برایشان پیش می آمد با دیگران مشورت می کردند و از نظرات دیگران استفاده می کردند؟

* بله در بعضی از مسائل با دیگران مشورت می کردند و فکر نمی کنم هیچ وقت برای حل مسئله ای تنها تصمیم می گرفتند، در هر کاری با دیگران مشورت می کردند.

- با توجه به این که ایشان قریب هفت ماه اینجا به سمت بخشدار فعالیت می کردند بفرمایید چه خدمات عمرانی این جا انجام دادند؟

* البته مدت اقامت ایشان این جا بسیار کم بود اما کارهای زیادی در آن زمان انجام شد. البته اوایل انقلاب مشکلات زیادی وجود داشت و برخوردهای با ارباب های منطقه می شد. ایشان بیشتر می رفتند دنبال این مسائل که این برخوردها و درگیری ها را فیصله بدهند که خلاف نظام بودند. در محمد آباد فعالیت های زیادی انجام شده، درست یادم نیست که چه فعالیت هایی انجام شده است.

- ایشان نحوه برخوردشان با زیر دستانشان چگونه بود؟

* عرض کنم نمونه اش را که آن پیرزن ارباب رجوع چه رفتاری داشتند و ایشان در مقابل او چه رفتاری داشتند و باید این سوال را از اهالی بکنید و من فکر نمی کنم مسئله ای به این عنوان که ایشان بخشدار بودند و دیگران زیردستانشان، وجود داشت.

- بفرمایید که ایشان معمولا اوقات فراغتشان را چه می کردند؟

* من هر موقع که این جا می آمدم می دیدم بیکار هستند از نظر کاری، می دیدم که قرآن و یا دعا می خواندند و یا رسیدگی به کار مردم می کردند از نظر پرونده یا شکایتی. یادم هست یک روز ایشان گفتند که در جیرفت درگیری شده و من باید به آن جا بروم. من به شوخی به ایشان گفتم که شاید فکر می کنی که سرت به تنت سنگینی می کند! شما حالا مشکلات همین منطقه را که به شما محول شده حل کنید تا به مشکلات جاهای دیگر. گفتند که من بر خودم واجب می دانم که هر کجا مشکلی پیش آید و برخلاف اسلام باشد اگر کاری هم نداشته باشم به آن جا بروم و مشکلات آن جا را حل کنم و ایشان بالاخره رفتند و با برادران سپاهی با اشرار درگیری داشتند و مدتی هم ماندند تا درگیری تمام شد و دوباره برگشتند.

- چه خاطراتی از مسئولیت های روزهای آخر ایشان دارید؟

خاطره ای یادم است از روزهای آخری که از همین درگیری برگشته بود. این که آمد و من را صدا کرد و گفت که مردم چی می گفتند و چه برداشتی از این قضیه داشتند که من به آن جا رفتم؟ من گفتم که کار خیر اگر باشد هر که چیزی هم بگوید ذکر خیر است صحبت خاصی ندارد. ایشان گفتند که من حالا دیگر باید بروم کرمان، کارهایی را باید انجام بدهم، درس دارم و بزودی می روم دنبال درسم.

ولی دنبال درس رفتن من بهانه است، شاید بروم دنبال درس البته اگر کار واجبی برایم پیش نیاید و شماره تلفنی را هم به من داد که با ایشان تماس بگیرم که هر موقع که من تماس می گرفتم می گفتند که نیست. البته خود من می دانستم ایشان با این اخلاقی که دارند هیچ موقع در خانه بی کار نمی نشینند و احتمالا دنبال کار هستند.

بعد روزی که می خواست از این جا برود به من گفت که بیا یک ساعتی کنار هم بنشینیم صحبتی با هم کنیم و ایشان به من گفت که یک نصیحت به من کنید و من که با اخلاق ایشان آشنا بودم گفتم من کوچکتر از آن هستم که بخواهم به شما نصیحت کنم. شما طبق معمول همیشگی اگر کمبودی در من می بینید و مسئله ای وجود دارد که من خیلی کمبود دارم به من بگویید. ایشان هم طبق معمول تعارفی کردند و گفتند: نه شما مسئله ای ندارید و ایشان خداحافظی کردند.

بعد از خداحافظی ایشان رفتند به کرمان و من هم یک روز به خانه خواهرم که کرمان بود رفتم و با خانه ایشان تماس گرفتم و شانس من ایشان منزل تشریف داشتند و خیلی تعارف کردند که برای نهار به خانه ایشان بروم اما من چون به خواهرم قول داده بودم گفتم که برای نهار نمی آیم و ایشان گفتند بیا فلکه مشتاق که من شما را آن جا ببینم و من رفتم و آخرین دیدار ما زیر یک درخت در فلکه مشتاق بود و آن درخت برای من خاطره زیادی دارد و هر موقع به آن جا می روم آن خاطرات برای من تداعی معانی می شود و یاد آن ‌شهید را در من زنده می کند و من هم امیدوارم که ایشان در آخرت از ما یادی کنند و ما را شفاعت کنند.

- بفرمایید مردم و اهالی منطقه چه نظری در مورد این شهید بزرگوار داشتند؟

* من کسی را ندیدم که نظر سوئی در مورد ایشان داشته باشد. ابتدا افرادی بودند که می گفتند این آقا بیایید مشکلات و برخوردهایی با ما خواهد داشت و بعضی از همین افراد به دلیل منافعشان در مورد این شهید حرف هایی می زدند که بعضا افرادی بودند که به مردم و این نظام ظلم و ستم می کردند و چون این آقا برای مبارزه با این افراد آمده بودند صحبت های بدی می کردند اما بقیه مردم خوشحال بودند و بعضی از این افراد هم فهمیدند که در مورد این شهید فکر بد کرذند و پشیمان شدند.

- زمانی که خبر شهید شدن ناصر فولادی به شما و یا دیگر اهالی رسید چه احساسی داشتید و اگر خاطره ای از آن زمان دارید بفرمایید؟

* آن لحظه را نمی توانم به زبان بیاورم. زمانی که فهمیدم که ایشان به شهادت رسیدند فکر کردم که عزیزترین فرد خانواده ام را از دست داده ام، فکر کردم که برادر اصلی و تنی خودم را از دست داده ام و نمی دانم در آن لحظه بر من چه گذشت.

افراد زیادی بودند که از خبر شهادت آقا خیلی ناراحت و غمگین بودند و در اندوه زیاد فرو رفته بودند. من همان روز به طرف کرمان آمدم که فقط یک شماره تلفن از ایشان داشتم زنگ زدم که به خانواده این شهید سر بزنم و تسلیت و تبریکی را عرض کنم اما متاسفانه کسی در خانه نبود و خانه را نتوانستم پیدا کنم فقط به مسجد رفتم و در مراسم ترحیم ایشان شرکت کردم و با دلی مملو از غم و اندوه به شهر خودم برگشتم.

- بفرمایید شهادت آقای فولادی چه تاثیری بر روی شما داشت؟

* همان طور که در زمان زنده بودن و رفاقت، آقای فولادی در اخلاق و رفتار من تاثیر گذاشت، شهادت ایشان نیز تاثیر بسیار زیادی شاید چندین بار هم بیشتر بر من داشت. برای من یقین شد که شهادت مسئله ای نیست که شامل همه کسی بشود بلکه خداوند افرادی را به ‌فیض این مسئله مهم نائل می آورد که از بهترین ها هستند.

و من با خود می گفتم: خدایا آیا می شود که این شهادت نیز نصیب من بشود و باز پیش خود فکر می کردم و به خود جواب می دادم که من کجا و درویشان کجا؟! فکر نمی کنم که خداوند من را لایق این فیض بدانند مگر به آبروی این شهیدان باشد و فهمیدم که خداوند کسی را به این فیض می رساند و می پذیرد که پاک و معصوم باشد و این برداشت من است.

- و در آخر اگر خاطره ای از ایشان به فکرتان می رسد بفرمایید؟

* خیر خاطره ای به خاطر ندارم جز خاطره رفاقت، دوستی و محبت از این شهید بزرگوار که برای همیشه در ذهن و روح من می ماند.

- اگر توصیه یا صحبتی برای خانواده ایشان و مردم دارید بفرمایید؟

* خدمت افرادی که صدای من را می شنوند: نمی دانم که هدف شما از گردآوری این خاطرات چیست اما من کوچک تر از آن هستم که توصیه ای کنم اما فقط تبریک می گویم به چنین مادری که چنین فرزندی تربیت کرده که به این فیض بزرگ رسیده و بگویم که واقعا شما همان مادری هستید که پیامبر فرموده است بهشت زیر پای مادران است.

همین طور خداوند در قرآن فرموده اند که بعد از نگاه کردن به کلمات قرآن چند چیز دیگر، نور چشم را زیاد می کند که بعد از قرآن، نام والدین را می آورد. شما همان والدین ‌و پدر و مادر هستید و همچنین به همسر ایشون می گوییم که شما باید افتخار کنید که همسر شهید ناصر فولادی هستید.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی(آقای فتحعلی شاهی)
راوي دوست شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم

در خدمت جناب آقای مهندس فتحعلی شاهی معاونت اداره میراث فرهنگی استان کرمان هستیم.

- بفرمایند از چه زمانی با شهید ناصر فولادی آشنا شدید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. آن چه که خاطرم است و یادم است و یادم مانده از زمانی است که چند تا از برادرها از جمله شهید محمدعلی ایرانمنش و برادر خودم و آقای علی ارجمندی با شهید ناصر فولادی تصمیم گرفتن که با هم بروند منطقه جنوب و یک تعدادی از این برادرها در منطقه کامیاران و مهاباد در این جاها درگیر با دمکرات ها بودند که آن ها از آن منطقه آمدند و فکر کنم که بیستم بود آمده بودند و دو سه تا از این برادرها بودند با شهید محمدعلی ایرانمنش و در سپاه با هم بودند که بچه محل بودیم و هم دوست و این ها و خیلی مسائل داشتیم در ارتباط با جریانات انقلاب و تظاهرات و این ها.

ایشان مسئول مخابرات قرارگاه کربلا بود و می رفتند تا بروند اهواز، مثل این که در جریان بودند که قرار بود یک عملیاتی انجام بشود. جسته و گریخته قبلا با شهید ناصر فولادی آشنا بودیم و سلام علیک داشتیم و این ها و دیگر از این تاریخ آشنایی ما بیشتر می شود.

این ها یک حکم مأموریتی چهار نفره گرفتن که من پشت حکم را دیدم اسامی محمدعلی ایرانمنش، علی ارجمندی، ناصر فولادی، فتحعلی شاهی نوشته بود به منطقه اهواز. این حضرات فکر کنم که ۲۲ یا ۲۳ اسفند رفته بودند اهواز و از آن جا به قرارگاه کربلا، بعدش مطمئن شده بود که عملیاتی در پیش است این دوستان هم به قصد رفتن که بروند در منطقه جنوب باشند که بعدا رفته بودند حمیدیه و این جاها.

آقای علیرضا رزم حسینی مسئول مخابرات منطقه قرارگاه بود و گفته بود که امشب عملیات است و این حضرات هم رفته بودند علی رغم این که اگر خاطرتان باشد توی تلویزیون برنامه هایی بعدا نشان داد که کانال می کندن برای مقدمات عملیات امام مهدی و راهسازی شده بود تا سوسنگرد و بعد از شهادت شهدای هویزه و المهدی این ها در تدارک این عملیات بودند که کانال می کندند و از دو سه ماه قبلش که در تدارک این عملیات بودند که همان شب برای فردایش قرار بود که عملیات انجام بشود.

دوستان رفتن و خیلی مصر بودند که وارد عملیات بشوند و مسئولیت این عملیات با توجه به این که شهید ایرانمنش و دو سه تا از این بچه ها ارتباط تنگاتنگ با فرماندهان داشتند به دلیل این ارتباط شغلی که بود و این ارتباط شغلی چه عرض کنم ارتباط جبهه ایی دوستانه بوده است و مسئول مخابرات قرارگاه کربلا بودند با خواهش و تمنا که حتی من شنیده ام که با التماس این ها خودشان را تحمیل کردند به آن عملیات چون عملیات نیروهایشان از قبل مشخص بود و تعداد مشخص بود و گروه بندی احتمالا فکر کنم با چهار دسته وارد عمل شدند.

به هر ترتیب این دوستان هم سعادت پیدا کردند وارد عملیات بشوند و احتمالا شما از آقای ارجمندی سوال کرده باشید که بعدا ایشان تعریف می کرد چون این ها را دارم می گویم به خاطر این که مقدمتان آشنایی ام را عرض کنم که از کجا شروع شده لازم بود که این جریان را بگوییم که در جریان باشید.

به هر ترتیب این ها وارد این قضیه شدند که خاطرم است آقای علی ارجمندی بعدا تعریف می کرد و می گفت که از این قضیه بچه ها خیلی خوشحال شدند که حداقل این ها اجازه دادند وارد عملیات بشوند. می گفت که من با شهید ناصر فولادی در یک دسته افتادیم و شهید محمدعلی برادرمان در یک دسته دیگر افتادند.

آقای ارجمندی می گفت: شب که نشستیم و صحبت می کردیم با بچه ها، شهید فولادی دلش می خواست وصیت نامه چیزی بنویسید. من گفتم که چی بنویسیم؟ مثل این که بعضی بچه ها واقعا خودشان درک می کردند که چه پیش آمدی برایشان خواهد آمد و آن کس که می خواست وصیت نامه بنویسید برادر من بود و بعدش این علی آقا گفته بود که چیزی نداریم که وصیت بنویسیم نه بدهکاریم و نه بستانکاریم! که بعدش نشسته بودند و قرآن می خواندند.

و علی آقا می گفت من واقعا توی آن عملیات شهادت را در چهره ناصر فولادی دیدم و برایم مسجل شده بود که در این عملیات به احتمال ۹۰٪ ایشان شهید می شود که بعد از عملیات می گفت: بابا! قرار گذاشتیم که صبح ساعت هفت عملیات شروع بشود و فکر می کنم آن موقع غروب انجام می شود و با پشتیبانی آتش ارتش و در کانال هم بود و احتمالا تا حدودای صبح انجام دادیم و بعد از عملیات قرار گذاشتیم بیاییم در مرکز مخابرات پهلوی آقای رزم حسینی و بعد آمدیم نشستیم.

خوشبختانه شهید فولادی که خب در آن عملیات و این افتخار تا حالا نیامدند ولی می گفت آن موقعی که توی حرکت به طرف خط می رفتیم و روی نوار که می رفتیم که از داخل کانال برویم جلو، اصلا یک عظمتی و یک ابهتی ایشان داشت. خود شهید ناصر فولادی که از عملیات آمده بود به من گفت که ما موقعی که می رفتیم، خمپاره آمد خورد جلوی یکی از بچه ها و جگرش بیرون آمد و آن خرد و تکه پاره شد، برای یک لحظه سست شدم [نه این که این را گفته باشه خدا بیامرز، این واژه من است ولی ایشان منظورشان این بود که نترسید] و تمام بدنم یک لرزی گرفته بود که نمی دانستم که کجا هستم و این ها، دست کشیدم روی خون و جگر آن برادری که جلویم شهید شده بود و کشیدم به صورتم و عوض شدم و روحیه ام عوض شد و تقویت شدم.

و این پیام را خودش به من گفت، گفت که چون آتش عراق واقعا سنگین بود این ها کانال زده بودند که یک کانال مارپیچ زده بودند به اصطلاح که بتوانند خودشون را برسانند به خاکریز و می گفت که بله وقتی که ایشان شهید شدند و تکه پاره شد من سست شدم دیگر دست کشیدم توی خون این شهید و کشیدم صورتم و روحیه گرفتم و حرکت کردیم.

بعد از این جریان که عملیات تمام شده بود خب اخوی ما سعادتی نصیبشون شد که در آن عملیات شهید شد. این دوستان چون چهار نفر با هم بودند شب عملیات که از کرمان هم با هم رفته بودند با یک ماشین تویوتا دوکابین به دست آقای ایرانمنش که با هم رفتن در این سری که فردا صبح شد شهید شد. بنده خدا می گفتن توی آن سنگر که بودیم هر چه که انتظار کشیدیم محمدعلی نیامد بعدش رفتیم جستجو و متوجه شدیم که شهید شده و سریع السیر برداشتند و آمدند کرمان و آشنایی ما به شدت از این جا شروع شد.

- فعالیت های مذهبی و عبادی ایشون در جبهه و یا پشت جبهه و در کرمان چگونه بود؟ شما که با ایشان بودید؟

* موقعی که دوستان برادرم را آوردند توی سپاه و مطلع شدیم، رفتیم خدمتشان و اصطاحا فردایش تشییع جنازه بود و بعد از تشییع جنازه دیگر دوستان که آمدند خانه ما، دیگر دوستی و آشنایی ما از همین جا شروع شد.

ناصر فولادی واقعا که چه از چهره اش و چه از حالاتش یک فرد نجیب، عاقل، محجوب و یک نورانیتی داشت و واقعیت هم همین بود چون که ما شب ها بعد از شهادت محمدعلی که یک سری جلسات بود، می آمدند بچه ها به عنوان تسلی و دلداری و نشست.

در بعد معنوی شهید فولادی عرض کنم که ما شب ها در خانه بودیم قرار شد که نماز شب را به جماعت بخوانیم خدا رحمت بکند خیلی از بچه ها بودند، شهید ماهانی بودند و چون اکثر بچه ها شهید شدند همه دوستان ارجاع کردند به شهید ناصر فولادی به عنوان پیش نماز و خاطرم است که شب های خیلی متوالی که آن جا بود ایشان پیش نماز بودند به خاطر این که اصلا یک روح معنوی و الهی علی رغم این که محفل کوچک بود و در حال این نماز برگزار می شود و به حساب مادرم و خواهرانم و خانم ها هم که بودند یک حالا واقعا نمی توانم بیان کنم اصلا یک معنویت خاصی داشت و خاطرم است که ذکر سجده شهید توی گوشم است که می گفت "بسم رب الشهدا و الصدیقین" ، "بسم رب صالحین" که خشوع و خضوع ایشان را بیان می کرد.

- بیشتر اوقات فراغت خودش را در هنگامی که بیکار بودند ایشون چه کارهایی انجام می دادند؟ * بعد از شهادت محمدعلی یکی از فضیلت هایی که در پی داشت آن بود که علاوه بر بچه های واقعا خوب، از این بچه های جبهه و جنگ و از بچه های مسجد و از بچه های دوران انقلاب که با هم بودیم و آشنا بودیم با یک سری دیگر از دوستان بیشتر آشنا بشویم و بیشتر با هم مأنوس باشیم و با هم باشیم و یکی از دوستانم همین شهید فولادی بودند البته سایرین هم بودند و چون بحث ایشون است ما بیشتر نام ایشان را عرض می کنیم.

یکی از خصوصیاتی که در پی داشت و حداقل برای ما هم عبرتی بود این بود که بعد از این جریان، البته کلاس هایی بود که برگزار می شدند چه قبل و چه بعد از انقلاب چون یک سری مسائل جنگ و جبهه و مهاباد و این ها یک فاصله ای انداخته بود بین بچه ها و تعدادی رفتن به جبهه و تعدادی عقب بودند و یک تعدادی جلو و احتمالا بعضی در کرمان بودند، علی رغم این که زمان محدودی بود دو مرتبه باعث شد که انسجام پیدا بکنند و یک تشکلی پیدا بکنند و به وجود بیاید.

یادم است که شهید ناصر فولادی با یکی دیگر از بچه ها در شهر که بودیم قرار شد که یک سری کلاس برگزار شود و یک سری درس های اخلاقی و قرآن و روی واژه های قرآنی کار بشود و یکی از راه اندازان که واقعا پیگیر این قضیه بودند ایشان بود و مجددا یک سری برنامه و کلاس ها برگزار شد و در همان خانه و تعدادی که بودیم و بعدا همین طور منتقلش کردیم به خانه های دیگر دوستان که بعدش توی خانه محمدرضا ایرانمنش جلساتی را برگزار کردیم.

ایشون در بیشتر اوقات بی کاریشان کتاب و قرآن می خواندند و به مسجد می رفتند. بیشتر اوقات با بچه ها که بیشتر با درس و البته درس معارف اسلامی نه درس دانشگاهی (چون آن موقع دانشگاه تعطیل بود) می گذشت و نمازها را به جماعت توی مسجد می خواند. درست خاطرم است اگر موقعیت نمی یافت به مسجد برود، در همان خانه فرض بفرمایید که اگر ده نفر بودند نماز جماعت برگزار می کرد و ایشان به عنوان پیش نماز بودند.

- صحبت و توصیه ای که به شما داشتند را آیا به یاد دارید؟

* ایشان تمام وجودش توصیه بود واقعا همان حرکات و رفتار و همان نگاه کردن و همان صحبت ها و همان لبخندها و تبسمی که همیشه بر لب داشتن این واقعا خودش توصیه بود، یعنی با عملش به ما درس می آموخت و آن نکته خاصی که باشد واقعا عرض کنم که توی ذهنم نمی آید ولی احتمالا در کنار فرمایشاتی که شما می فرمایید اگر یادم بیاید به عرض می رسانم.

آن چیزی که ایشان تعریف می کردند از عملیات سومار که با شهید اخلاقی و شهید ماهانی بودند، خب جا دارد که بگوییم و در رابطه با شهید اخلاقی بود می گفت که آن جا که بودیم یک رودخانه ای بود که آن سوی مسیرش پل نداشت و روی رودخانه پل نبود و یک طنابی کشیده بودند و این شهید محمود اخلاقی رفته بود و با آن طناب حرکت کرده بود آن طرف رودخانه رفته بود.

گفت شب یک دفعه محمود اخلاقی ما را صدا زد و گفت فلانی بیا و گفتم که چی می گویی؟ گفت که من می خواهم به صورت سینه خیز روی طناب رد بشود و بروم آن طرف رودخانه. شهید فولادی می گفت که خیلی توصیه می کردم که شب است و خطر دارد و اگر توی آب بیفتی از سرما یخ می زنی! اما شهید اخلاقی گفت که من فقط به شما گفتم که بیایید که اگر احتمالا افتادم در رودخانه، شما بدانید که من فقط به خاطر این جریان رفتم که روز هم اگر می خواستم بروم یک سری مسائل به وجود می آمد و صحیح نبود و من فقط به خاطر این که آن نفس خودم را بکشم می خواهم که شب بروم و می خواهم که شما ناظر باشید. یک سری مسائل هم هست که از آن موقع توی ذهنم نیست.

- هنگامی که شهید عصبانی می شدند چه کار می کردند؟

* ایشان برافروخته می شدند ولی هیچ عکس العملی نشان نمی دادند و کاملا عصبانی شدنشان از چهره شان مشخص بود. از بچه هایی بود که خالص و مخلص در برابر هدفش همه چیز را در طبق اخلاص گذاشته بود و بچه پاکی بود.

- روابطش با دوستانش چگونه بود؟

* روابطش با دوستانش خیلی صمیمی و دوستانه بود و خیلی برخوردهای صمیمی و عاطفی داشتند.
خاطرات معلم شهید ناصرفولادی(عبدالحسین ساوه)
راوي دوست شهيد
شرح
اینجانب عبدالحسین ساوه دبیر بازنشسته آموزش و پرورش کرمان هستم..

شغل و مسئولیت من دبیری بود و با توجه به آن با بعضی از جوانان کرمانی مشغول بودم و تا حدودی با روحیات و اخلاقشان آشنا بودم و بسیاری از عزیزانی که در خدمتشان در کلاس های مختلف دبیرستان یا کلاس های راهنمایی و سایر کلاس هایی که برگزار می شد، بودم که در جریان انقلاب و در جریان جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند و از هر کدام خاطرات زیادی دارم که البته گذشت زمان از حافظه برده ولی تا آن جا که حافظه یاری می کند سعی می کنم یادآور بشوم آن برداشت هایی که از خصوصیات و خلقیات و روش این عزیزان داشتم.

با شهید فولادی در واقع سه مقطع زمانی مختلف با ایشان در تماس بودیم. مقطع اولیه در حقیقت دوره ی راهنمایی تحصیلی بود که ایشان در مدرسه راهنمایی علوی که در سال ۵۱ - ۵۰ به صورت خصوصی و با همت جمعی از همکاران فرهنگی در کرمان تاسیس شد تا سال ۵۴ که به وسیله ساواک منحل شد به فعالیت فرهنگی خودش مشغول بود.

شاگردان مختلفی با روحیات متفاوت ولی تقریبا همه هم جهت از یک نظر بودند با این که می دانستند گردانندگان این مدارس از آن جایی که موضع مخالف با رژیم طاغوت دارند و یک عرق مذهبی هم در آن ها وجود دارد بیشتر کسانی جمع می شدند آن جا که این خصوصیات را می پسندیدند.

بعضی خودشان هم، هم صدا بودند، هم فکر بودند و کمتر بود کسی که صرفا به خاطر آن موقعیت های علمی که در جمع موسسین مدرسه وجود داشت به سمت مدارس بیاید و بیشتر کسانی بودند که از نظر تحصیلات متوسط بودند چون خود خانواده و خانواده هایشان مذهبی بودند. مذهبی که از نظر سیاسی با سیاست های رژیم شاه همسو نبودند و مخالف بودند اقبال می کردند به مدرسه، می دانستند که بلاخره آمدن به این مدارس ممکن است عوارضی هم داشته باشد کما این که بعضی مراحل هم پیش آمد و تحت فشارهایی قرار گرفتند، خودشان یا خانواده هایشان.

شهید فولادی موقعی که در مدرسه راهنمایی علوی ثبت نام کرد مثل سایر دانش آموزان، اول برای ما ناآشنا بود هر چند که از خانواده ایشان افراد دیگری را شناخت داشتم ولی با روحیه ایشان هیچ آشنایی نداشتم و آن زمان من به خاطر این که در دانشسرای راهنمایی هم تدریس می کردم و به معلمین مدارس راهنمایی درس می دادم از نظر این که آشنا باشم به نحوه مطالب در سطح راهنمایی تحصیلی، خودم اظهار علاقه کردم که یک دوره راهنمایی درس بدهم.

در واقع هم به دانش آموز مدرسه راهنمایی درس می دادم و هم به کلاس معلمینی که این مدارس را تدریس می کردند می رفتم. در حقیقت این کلاس روزانه کمک می کرد که در کلاس شبانه ای که آن موقع داشتیم و دانشسرای راهنمایی که تازه تدریس شده بود بتوانم انتقال اطلاعات بهتری به معلمین بدهم و روش همان طوری بود که در کلاس راهنمایی می دادم که بچه ها اظهارنظرهای خود را بدون سانسور و بدون این که به اصطلاح مانعی باشد مطرح کنند.

همین میدان باز، باعث شد که با روحیات بسیاری از بچه ها آشکار شوم از آن جمله شهید فولادی که ایشان یک روش خاصی داشت که نشان داد نسبت به هم سن و سالان خودش یک برداشت و خلاصه دید دیگری از دنیا و زندگی دارد. تعبیر ما این بود که این ظرفیت وجودیش از ظرفیت دوستانش بیشتر است یعنی این که در واقع این تن در این پوست نمی گنجید و احساس تنگی جا می کرد چرا که بسیار حساس بود روی مسائل.

این حساسیتش را هر چند که نشان می داد ولی بیش از آن که نشان می داد باعث می شد که خودخوری بکند و ناراحتی خود را فرو بنشاند و با یک دلسوزی خاصی به مسائل جامعه نگاه می کرد هر چند که آن موقع در واقع زمان نوجوانی بود و به طور طبیعی می توانست نسبت به همه ی مسائل جامعه مطلع باشد یا صاحب نظر ولی وی در همان محدوده ی خودش و آن جوی که در مدارس ما آن زمان بود کاملا نشان می داد که این جوان در واقع فهمیده مشکلات جامعه اش چیست و اگر محیطی برای ابرازش نیست ولی درکش را دارد.

در درس و بحث و مسائل هم حالا این شاید امتیازی به حساب نیاید که ذکر کنم در ردیف اول و دوم و سوم بود یعنی چه بسا کسانی بودند که از لحاظ درسی بالا بودند ولی از نظر اعتقادی و تعهد زیاد قابل مطرح نبودند این را دیگر من امتیاز نمی دانم. آن امتیاز مهم این است که شخص درک و شعور و احساس داشته باشد و درد را احساس کند و به دنبال درمان درد باشد و اگر به درجه ای هم نرسید، نرسید! بلاخره افراد دیگری هستند که آن راه را ادامه بدهند.

شهید فولادی خیلی می فهمید مسائل را و شاید بیش از سن خودش درک داشت اما محیط اقتضا نمی کرد که بتواند آن مسائل را تحلیل کند و راه حلی برایشان ارائه دهد از این بابت هم خیلی رنج می برد ولی محیط مدرسه خوشبختانه مقداری به طور نسبی این محدودیت را برداشته بود و بچه ها می توانستند در کلاس اظهارنظرهایی بکنند و گاهی هم صحبت هایی می کرد که شاید برای هم سن و سالانش زیاد مأنوس نبود.

البته نمی دانم الان یک نمونه بارزی از آن بحث ها بکنم ولی اجمالا آن قدری که یادم می آید اظهارنظرها و بحث های او مسائلی بود که شاید دوستانش تعجب می کردند و گاهی هم نمی فهمیدند به خاطر عدم درکشان و یک حالت شوخی و مسخره ای به او می دادند اما مطلبی بود که معلمین را و از جمله خود من را به فکر وامی داشت و ما احساس می کردیم که در عمق بیانش یک فکری هست که می تواند خیلی منشأ به اصطلاح اثر باشد اون به اصطلاح تفکر و خط مشی که دارد این چیزی است که در دوره راهنمایی در حقیقت به خاطر دارم.

چند سالی از هم جدا شدیم یعنی در واقع با قبول شدن ایشان به دوره دبیرستان و تعطیلی مدارس که به وسیله گروه ما تأسیس شده بود ارتباط قطع شد تا سال ۵۶ و در سال ۵۶ با تأسیس دبیرستان خرد عده ای از دانش آموزان سابق مدارس راهنمایی علوی و دبیرستان علوی باز جمع شدند از جمله ایشان که برگشت.

ایشان در واقع مؤید عرائض اولیه بنده است برای این که هر چند بعد از تعطیلی مدارس درسال ۵۴ دانش آموزان مدارس علوی و احمدی را تحت فشار قرار می دادند و مدارس دیگر را به راحتی می پذیرفتند و در حقیقت اکثر این ها لطماتی خوردند و خیلی از کسانی که لطمه خوردند دیگر به خاطر گریز از این مسائل سراغ ما نیامدند مخصوصا خانواده شان فکر می کردند که اگر بیایند باز ممکن است آن مسائل تکرار بشود!

اما عده ای هم بودند که به اصطلاح پی همه چیز را به تن خودشان مالیده بودند و باز هم آمدند چون می دانستند که این جمع ما تنها جمعی است که در حقیقت فعالیت فرهنگی و فعالیت های جمعی اش در جهت مخالفت با رژیم طاغوت است و آن ها هم که اعتقادهایی داشتند چون می بایستی هم خانواده آمادگی داشته باشد که بفرستد فرزندش را و از همه مهمتر خود دانش آموز آمادگی داشته باشد آن محیط را بپذیرد چون ما روشمان روش نرمی نبود و برخوردمان هم شاید با محصلین برخورد خیلی سخت و خشنی بود که توی مدرسه های دیگر آزادی هایی می دادند آن جا از آن آزادی ها خبری نبود.

برای این تا دانش آموز خودش علاقه نداشت و احساس تمایل نمی کرد نمی توانست آن جا را تحمل کند و ما دیدیم که کسانی از دانش آموزان گذشته برگشتند سراغ ما که یک عده محدودی بودند که با همه ی مشکلات موجود و حتی بعد مسافت در واقع آن مدرسه در جنوبی ترین قسمت شهر کرمان بود در حالی که محل اقامت ایشان در مرکز شمال شهر بود می آمدند و ایشان هم آمد.

این فاصله نشان می داد که در این مدت زمانی یک تغییر اخلاقی کرده منتهی نه این تغییر به حساب خدای نکرده منفی باشد بلکه پخته تر شده یعنی درد را عینی تر حس کرده و گاهی که مطلبی را می شنید من الان کاملا آن قیافه که چگونه سرش را به چپ و راست تکان می داد و ناراحت می شد و پایین می انداخت و مدتی به فکر فرو می رفت را یادم می آید.

من در این کارش هیچ تظاهری و تصنعی نمی دیدم و واقعا احساس می کردم که از جان و دل با شنیدن مسائل و موضوعات جامعه خودش رنج می برد و فکر می کردم که در عمق وجودش یک احساسی هست و یک تصمیماتی است و یک روشی است که به آن دیکته می کند یا اعلام می کند که باید یک کاری بکند این چیزی است که من احساس می کردم در وجود ایشان است و در کارهای اجتماعی هم سعی می کرد در حقیقت پیش قدم باشد تا آن جایی که به مقتضیات زمان در واقع بر نمی خورد و زیاد هم در واقع مشکلی برای کسی فراهم نکند.

در آن زمان که در دبیرستان خرد بودیم، آمدن و بودن در مدارس مذهبی مثل خرد و دبیرستان علوی از نظر دستگاه جرم حساب می شد کما که خیلی از دانش آموزان و همکاران ما را ساواک می برد و یک جوری اذیت می کرد و تعهد از آن ها می گرفت و آن هایی که با ما بودند می دانستند و ما هم به آن ها اعلام می کردیم که این آدم داخل مدرسه از این مسائل دارد و مواظب باشید و آمادگی داشته باشید برخورد شد مراقب باشید مشکلی برایتان ایجاد نکند و ایشان از کسانی بود که ابایی نداشت.

یک روز آمد و تقاضا کرد از دوستانش و از معلمینش عکس دسته جمعی بگیرد. این عکس خودش یک سند جرم تلقی می شد ولی ایشان ابایی از این مسئله نداشت و این خودش ناشی از یک تهور و بی باکی بود در راه عقیده خودش و کما این که یکی دو تا از این عکس ها هنوز به یادگار باقی مانده از آن زمان که در حقیقت حکایت می کند این موضوع را. خیلی با دیدن عکس ها به یاد خاطراتی می افتم که هر کدامش یک جایی برای خودش دارد.

در جریان فعالیت هایی هم که در حقیقت در سال ۵۷ - ۵۶ در انقلاب می شد ایشان نقشی داشت منتهی چون من مستقیم در آن جریان ها فعالیت نداشتم به دلایلی، بنابر این شاید مثلا اعضای خانواده یا دوستان دیگر ایشان در آن موارد اولی باشند که خاطراتی را نقل کنن.

این مقطع دوم آشنایی ما بود خلاصه برداشتی که از این مقطع داشتم این بود که باز اولا ایشان را درد آشنا احساس کردم، درد آشنای جامعه و این که ایشان کسی نبود که به تنهایی نتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. ایشان فقط به خاطر این که درسش را تقویت کند استقبال نکرد از این مدارس بلکه بعدا فهمیدم که دنبال چیز دیگری می گردد و آن چیز را شاید در آن محیط بهتر از جاهای دیگر پیدا کرده بود و آن هم در حقیقت زمینه مبارزه با ظلم و نظام طاغوتی بود.

و بلاخره آخرین مقطع آشنایی ما با ایشان در سال ۶۰ - ۵۹ بود در واقع سال ۶۱ - ۶۰ بیشتر بود که در سال ۶۰ آقای مهندس موذن زاده که آن موقع از پرسنل سپاه بودند مأمور شدند به استانداری و به عنوان مدیر دفتر سیاسی با ما همکاری می کردند که شهید فولادی هم با ایشان آشنایی و همکاری داشتند و آمد و رفت پیدا کردند. دوباره با هم تجدید دیدارهایی داشتیم و حتی پیشنهاد کردیم به ایشان به عنوان بخشدار یکی از بخش های جیرفت (جبال بارز) به آن جا عزیمت کند و اتفاقا او هم قبول کرد و مدتی در آن جا مشغول شد ولی بعد از مدتی ایشان آمد و اظهار دلتنگی کرد.

به اصطلاح ظاهر قضیه این بود که ادعا می کرد که از کار سیاسی، اجرایی زیاد راضی نیست البته آن زمان واقعا کار کردن هم مشکل بود برای آن که سیاست ها هنوز کاملا روشن نشده بود و حتی درگیری های بالای مملکتی وجود داشت یعنی آثار عملکرد بنی صدر و برخوردش با شهید رجایی توی جامعه زلزله شده بود و از این فرصت ضد انقلاب استفاده می کرد و یک عده هم از خودی های ناآگاه باعث چوب لای چرخ گذاشتن، می شدند ایشان آمد و خیلی محکم ایستاد و گفت: من دیگر به محل کار نمی روم و اعلام کرد که این کار به اصطلاح بخشداری و اصولا کار اداری و اجرایی فرار از مسئولیت است که این مسئولیت به گردن ما بیشتر سنگینی می کند و وظیفه ی ما فعلا رفتن به جبهه است.

من هم به خاطر شناختی که از روحیه اش داشتم در حالی که مشکل هم است که با استعفای مسئولین مجموعه خودم موافقت کنم ولی برای ایشان اصراری نکردم چون می دانستم این استعفا برای چه است، موافقت کردم. هر چند دوستان فکر می کردند و نظرشان بر این بود که اگر موافقت هم نکنی او تصمیمش را گرفته و ممکن بگذاره و برود چون نوعی احساس تکلیف و وظیفه می کرد و فکر می کرد باید برود تا به این وسیله در جبهه ادای دین بکند من روحیه اش را این طوری دیدم که خودش را مدیون می بیند و تنها راه ادای دینش را رفتن به جبهه می داند.

البته همزمان با رفتن ایشان به جبهه کسانی بودند که به دنبال مسائل دیگری می گشتند و به اصطلاح عادت کرده بودند و به قول خودشان به دنبال پاپوش دوختن برای مسئولین بودند و این بحث ها آن روز وقت زیادی از مسئولین را در حقیقت به خودش مشغول می کرد که از جمله خود من که بعد از استانداری رفتم جبهه، یکی از آقایون پرسید جبهه را چه طوری می بینی؟ گفتم: حسن جبهه در این است که شخص می داند لوله تفنگ را به کدام سمت بگیرد، یک خاکریز است که می گویند دشمن آن طرف است ولی توی شهر یا جامعه خودش حقیقتا نمی داند که تفنگش را به کدام طرف بگیرد و این قدر جبهه ها متفاوت است که تشخیص دوست و دشمن گاهی اوقات می شود گفت محال است! من احساس کردم که شهید فولادی در همان موقع که در بخشداری مسئولیت داشتن در چنین وضعی بود که به جبهه رفت.

البته مدتی بعد هم سعادتی پیدا شد که بعد از عملیات فتح المبین یعنی در آغاز عملیات بین المقدس بنده هم با عده ای از دوستان در جبهه بودم و ایشان را هم دیدم و گاهی صحبتی با هم می کردیم و احساس می کردم در آن جا مثل این که راضی تر است و احساس رضایتی را هم در ایشان و هم در کسان دیگری که باز هم دوره های ایشان بودند در جبهه دیدم.

تا پایان عملیات و آزاد سازی خرمشهر در خوزستان بودم که بعد برگشتم منتهی توی همین مرحله عملیات مثل این که یادم باشد ایشان در خرمشهر به شهادت رسیدند و شهادت ایشان بعد از آزاد سازی خرمشهر بود در روزی که رفته بودند برای پاک سازی و برای رسیدگی های بعدی که دشمن هنوز آن جا را گلوله باران می کرد و ایشان در همین مراحل به شهادت رسیدند.

آن موقع شنیدن این خبر خیلی برای من و بسیاری از کسانی که ایشان را می شناختند ناگوار بود و ما خوشحال بودیم که به هر صورت به آن حقیقتی که استحقاق را داشت، رسیدند منتهی فقدان یک جوان خورشید گداز و درد آشنا ضایعه ای بود برای ما. در هر صورت امیدواریم که ایشان درجات شان روز به روز عالی تر شود و هم جوار با شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا باشند.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی(مهندس پیرایش)
راوي دوست شهيد
شرح
استاد مهندس پیرایش با توجه به این که شما در زمان تحصیل سردار شهید ناصر فولادی با این شهید بزرگوار هم دوره بوده اید.

- خواهشمندیم از نحوه آشنایی با ایشان و خصوصیات اخلاقی و عرفانی این شهید بزرگوار برایمان بفرمائید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. من در ابتدا خوشحالم از این که قابل دانسته شدم تا در زمینه معرفی سردار شهید مهندس ناصر فولادی صحبت کنم و این را از الطاف حق می دانم و توفیقی برای من می باشد. همان طور که علمای علم منطق می گویند معرف باید تجلی معرف باشد و واقعا شاید امروز بیش از بیش به نور شهیدان که در جامعه پخش می شود محتاج باشیم و نیاز به شخصیت و تعالی روحی آن ها احساس می شود، صحبت کردن در مورد آن ها مشکل می باشد.

* در رابطه با شهید ناصر فولادی ما در یک دانشگاه درس می خواندیم، من ورودی سال ۱۳۵۵ و ایشان ورودی ۵۷ و من این شهید بزرگوار را بعضی مواقع در خوابگاه دانشجویی دیده بودم و ارتباط مستقیمی با ایشان نداشتم و بیشتر در نمازخانه ایشان را زیارت می کردم تا اینکه در جریان تسخیر لانه جاسوسی که بین چهار دانشگاه تقسیم کار شده بود و دانشگاه صنعتی شریف که ما در آن مشغول به تحصیل بودیم، مسئولیت تسخیر ساختمان اسناد بر عهده این دانشگاه گذاشته شد و همچنین نگهداری از گروگان ها که دستگیر شده بودند بر عهده دانشجویان این دانشگاه بود و ما از آن زمان که یک جمع ۱۰۰ نفره بودیم بیشتر با هم آشنا شدیم و از جمله شهید ناصر فولادی هم جزء این جمع بودند و ما با ایشان ارتباط برقرار کردیم. البته من از این شهید عزیز خاطراتی جزئی به ذهنم نمی آید.

ولی از جمله خصوصیات بارز این بزرگوار این بود که در زمان نگهداری و حفاظت از گروگان ها عده ای از دانشجویان که به نگهبانی عادت نداشتند و یا بعضی مواقع که دوستان مشکل داشتند پستشان را بر عهده این شهید می گذاشتند و خوب یادم هست که سردار شهید با دل و جان قبول می کردند، با اینکه کار نگهبانی آن هم در شب واقعا خسته کنند بود.

در مورد شخصیت معنوی و روحی ایشان مطلبی کلی را خدمتتان عرض کنم چون که روی این مسائل خیلی دقیق نمی شدیم و توجه ما روی وجه دیگری بود. علتش هم این است که ما از نظر اعتقادی دو راه حل داریم برای ساخته شدن افراد و این که انسان می خواهد به تعالی برسد به قول شهید مرتضی مطهری باید اول تمام خصلت های بد را شناسایی کند و روی تک تک آن ها کار کند و به جای آن خصلت های خوب را کسب نماید و راه حلی طولانی می باشد و ممکن است انسان دچار لغزش شود و قطعا هم خواهد شد و راه حل دیگر که اصطلاحا طریق محبت می گویند، باید یک سالک را پیدا کرد و به آن عشق ورزید و با محبت با او حرکت کرد و این محبت باعث می شود او را الگو دانست و خصلت های نیک را فرا بگیریم و در آن مقطع می توان گفت که همه بچه های مسلمانی که به نوعی تحول واقعی پیدا کرده بودند و اسلام به معنی واقعی را درک کرده بودند سعی می کردند به آن متوسل شوند این روش دوم را در نظر داشتند و این نبود که با تحولات آنی و کوتاه مدت و از طریق نماز شب های ۱۰ یا ۱۵ ساله به آن مرحله رسیده باشند.

این عشق امام که در دل ها ایجاد شده بود این عزیزان را به طرف حضرت امام (ره) جذب می کرد که خصلت های خوب را از ایشان یاد بگیرند و در واقع همه به امام نگاه می کردند و هیچ کس به بغل دستی اش نگاه نمی کرد و فقط می دید عده زیادی مثل خودش به طرف فردی توجه دارند و به جلو می روند و این است که من خاطرات جزئی و خاصی از ایشان به ذهنم نمی آید. تعبیری که فکر می کنم منسوب به شهید آیت الله صدر باشد که "ذوبوا فی الخمینی کما ذاب هو فی الاسلام" این عزیز شهید هم مصداق این تعبیر می باشند و از آن کسانی بودند که در خمینی ذوب شده بودند و جملات و سخنان شهید ناصر فولادی که خطاب به بنده هم می فرمودند و من عین جملات اکنون در ذهنم نمی باشد همه و همه حکایت از عشق و محبت و دیوانگی می کرد.

- در ارتباط با روزهای اولیه تسخیر لانه جاسوسی آمریکا که حضرت عالی هم شرکت داشتید، نقش شهید ناصر فولادی و در مورد چگونگی این حادثه مطالبی را بفرمائید؟

* حرکت تسخیر لانه جاسوسی آمریکا مشمول صحبت کلی قبلی من می باشد و یک جمله از حضرت امام خمینی (ره) باعث این حرکت بود و آن هم حمله ای بود که ایشان در برخوردی با شدت با آمریکا کرده بود و خصوصا در رابطه با پناهنده شدن شاه به آمریکا، عده ای از دوستان در دانشگاه عقیده داشتند که باید حرکتی اجتماعی صورت بگیرد بر علیه پناه دادن به شاه که این موضوع را با عده ای از نمایندگان امام (ره) هم در میان گذاشتند و از نمایندگان خواسته شد که نظر امام را در مورد این حرکت جویا شوند و آن ها هم گفتند ما با توجه به شناختی که از امام (ره) داریم صلاح نمی دانیم این موضوع را با ایشان در میان بگذاریم ولی اگر قطعا حرکتی صورت بگیرد ایشان نیم ساعت بعد حمایت خواهند کرد.

و بدین طریق بود که حرکت طراحی شد و قرار شد ظرف سه روز انجام شود و هدف اعتراض بود و قصد طولانی شدن قضیه نبود و یکی از روحانیون به نام آقای موسوی خوئینی ها هم در این قضیه با ما همراه شدند و علت هم این بود که فکر نشود حرکت از طرف چپی ها می باشد و چهار دانشگاه از هر دانشگاه ۱۰۰ نفر که جزء انجمن اسلامی بودند و شناخته شده هم بودند، دعوت شدند و در روز ۱۳آبان که روز دانش آموز بود قرار شد راهپیمایی از چهار راه طالقانی (بهار) انجام شود و وقتی به جلوی لانه جاسوسی رسیدند مسیر را تغییر داده و جلو بروند و زنحیر جلوی در را پاره کنند و چند تن از خواهران هم در زیر چادرهایشان قیچی و آهن بر داشتند، با کمک یکدیگر زنجیر را پاره کردند و دانشجویان داخل رفتند و طبق تقسیم کاری که قبلا شده بود هر دانشگاه می بایست قسمتی را تسخیر کند و همچنین کارت های شناسایی دانشجویان هم به سینه هایشان نصب شده بود تا افرادی اضافه وارد این ماجرا نشوند چون مسأله مهم و اساسی بود.

ساختمانی که دانشجویان صنعتی شریف محاصره کردند ساختمان اسناد بود، ساختمان درهای ضد گلوله داشت و افراد مهم داخل ساختمان رفته بودند و در حال تماس با خارح از کشور و از بین بردن اسناد بودند و در ضمن دوربین هائی را در محوطه کار گذاشته بودند که تمام حرکات دانشحویان را از داخل با این دوربین ها زیر نظر داشتند و دانشجویان وقتی متوجه این امر شدند دوربین ها را به طرف بالا رو به آسمان کردند و با استفاده از میله هائی درها را باز کرده و به زیر زمین ساختمان راه پیدا کردند و در همین مواقع بود که آقای موسوی خوئینی ها هم به جمع دانشجویان پیوستند و مدتی بعد با حاج سید احمد آقا تماس گرفتند و ماجرای تصرف ساختمان را به اطلاع مرحوم حاج سید احمد آقا رساندند تا ایشان به امام(ره) خبر داده و نظر ایشان را جویا شوند و موضوع توسط ایشان به اطلاع حضرت امام(ره) رسید و مجددا تماس برقرار کردند و فرمودند: حرکت مورد تایید حضرت امام (ره) می باشد و دانشجویان همان جا بمانند.

این مسأله قوت قلب دوستان را بیشتر کرد و سرنگهبان که توسط دانشجویان دستگیر شده بودند او را جلو انداخته و به دیگر قسمت های ساختمان رفتند و دیگران را هم دستگیر کردند و در ظرف ۴یا ۵ ساعت کل ساختمان به تصرف در آمد و بدون هیچ اسلحه ای در ساختمان مستقر شدند و با سپاه پاسداران هم هماهنگی شد و سپاه بیرون ساختمان را محاصره کرد و از همه مهم تر دست امداد غیبی خداوند در کار بود.

روزهای اولیه اکثر دوستان التهاب داشتند، خصوصا که آمریکا اخطار کرده بود که در آن جا کماندو پیاده خواهد کرد و البته مشکلاتی از قبیل سردی هوا، باریدن باران، نداشتن لباس اضافی، برای عزیزان پیش آمده بود. اخلاص و پاکی افرادی همچون سردار شهید ناصر فولادی و عشق این افراد باعث می شد این حرکت موفق و پیروز ادامه پیدا کند و این اخلاص آن ها بود که باعث شد گلچین شوند و خرده شیشه هایی که در ما بود در ایشان نبود و خداوند ایشان را به درجه اعلا رسانید و ایمان و تواضع این شهید والا مقام چیزی نیست که من از خاطرم برود.

تا مدتی از شهادت سردار شهید اطلاع نداشتم و عکس ایشان را در روزنامه دیدم که به عنوان معلم اخلاق معرفی شده بودند. شهید ناصر فولادی از ساده ترین کارها که عده ای دست به آن نمی زند تا سخت ترین کارها که نگهبانی از گروگان ها یکی از آن ها بود، ابایی نداشتند و با قدرت هر چه تمام تر این کارها را انجام می دادند. خداوند هم شهیدان را شفیع ما در قیامت قرار بدهد. ان شاء الله .

- لطفا بفرمائید حضور شهید ناصر فولادی در فعالیت های عبادی، عرفانی مثل شرکت در مراسم عبادی دعا، تشکیل کلاس قرآن و شرکت در آن ها چگونه است؟

* دعای کمیل شب های جمعه برگزار می شد و ایشان هم حضوری فعال در این مراسم داشتند و از همه مهمتر ایشان همراه با دانشجویان دیگر برای طرفداری و حمایت از گفته رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام (ره) مبنی بر این که گفته بودند اگر آمریکا ما را تحریم اقتصادی کند ما روزه می گیریم، ۵ روز روزه گرفتند.

در بر پایی نماز جماعت و شرکت در نماز، شهید گرامی حضور دائم داشتند، کلاس های اصول عقائد که توسط آقای حائری شیرازی و همچنین کلاس های آشنایی با قرآن که تشکیل می شد سردار فولادی شرکت می کردند.

- به طور کلی کدام یک از خصوصیات شخصی سردار شهید ناصر فولادی را بیشتر دوست داشتید؟

* من دو خصوصیت عمده را در ایشان بارز می دیدم که به صورت خاطرات عمیق در ذهنم مانده است .

اولین خصوصیت تواضع و افتادگی ایشان بود که در رفع مشکلات آن جا همواره قدم برمی داشتند و به سنگینی کار نگاه نمی کردند و مورد دیگر شجاعت و تلاش پی گیر و بیش از حد بود که بعضی مواقع ساعت های متمادی نگهبانی داشتند ولی از بین این دو خصوصیت آن چه که بیش از همه چیز در ذهن من حک شده است تواضع و فروتنی این بزرگوار می باشد که جزء خصلت های ذاتی ایشان بود‌.

- در پایان بفرمائید نحوه اطلاع جنابعالی از شهادت سردار شهید چگونه بود و شهادت ایشان چه اثری بر روی شما گذاشت؟

* شهادت ایشان در عملیات بیت المقدس سال ۶۱ واقع شد و من به دلیل تصادف با موتور که پایم شکسته بود، در منزل پدری در اهواز به سر می بردم. خرداد ماه بود که من خبر شهادت ایشان را از دوستان شنیدم و بسیار متأثر شدم.

اثر روحی که شما فرمودید بسته به این دارد که روح‌ ما چگونه باشد و هر چه روح ما پر صلابت تر و پاک باشد اثرگذاری بیشتر خواهد بود ولی از آن جهت که اهل غفلت هستیم آن تأثیرات عمیقی را که شهادت ایشان روی ما باید داشته باشد نداشت، به همین علت امروزه آن چه‌ به عنوان عمل از ما صادر می شود، چیزی نیست که شایسته باشد و شرمنده این عزیزان هستیم. همان طور که امام (ره) نهالی را در وجود ما کاشتند و همه چیزمان را از آن نهال داریم، نتوانستیم آن را در وجودمان آبیاری کنیم که نخشکد، نهالی را که شهیدان در وجود ما کاشتند، ما نگهداری صحیح از آن نکردیم و گرنه شهید هر چه را که دارد می گذارد و به سوی معبودش می شتابد و من در پایان این شعر را می گویم که :

خوشا آنان که با عزت ز گیتی / بساط خویش بر چیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار / شهادت را خریدند و رفتند

برهه ای بود که شهیدان ما بهترین انتخاب را کردند، در حالی که هیچ بهره مادی از این دنیای فانی نبرده بودند، همان طور که سردار شهید ناصر فولادی با گذشت یک ماه از ازدواج خود به فیض شهادت نائل گشتند.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی (آقای مهندس احمد آب بر)
راوي دوست شهيد
شرح
- در خدمت جناب آقای مهندس احمد آب بر هستیم، بفرمایید از چه زمانی با شهید ناصر فولادی آشنا شدید؟

* ما از زمان دبیرستان تقریبا با هم بودیم و رابطه نزدیک دوستی ما از سال اول دانشگاه شروع شد که در دانشگاه شریف با سه تا از بچه ها با هم در یک اتاق بودیم و کلا از آن جا با هم دوست شدیم. ایشان رشته متالوژی بودند و من رشته مکانیک بودم‌.

- پس شما از قبل از انقلاب با هم دوست هستید، اگر در خصوص دوستی دوران قبل از انقلاب مطلب یا خاطره ای دارید بفرمایید؟

* البته دوستی ما به یک سال قبل از انقلاب برمی گردد. ایشان یک فرد مذهبی بودند و علیرغم جو آن زمان و محیط دانشگاه که محیط مذهبی نبود اما ایشان نمازشان را به موقع می خواندند و روزه هم می گرفتند.

- در ارتباط با شرکت ایشان در برنامه های قبل از انقلاب و تظاهراتی که آن زمان انجام می شد اگر مطلبی است بفرمائید؟

* در تظاهرات قبل از انقلاب که ما در دانشگاه بودیم ایشان شرکت می کردند و حتی یک شب تظاهرات رفت و گفته بود می روم خانه برادرم که در تهران است. خلاصه صبح که برگشت، گفت: بچه ها من تظاهرات رفتم و نتوانستم بروم خانه و شب از دست گارد فرار کرده بود و رفته بود داخل خانه ای و تا صبح در پستوی خانه مانده بود و صبح که حکومت نظامی تمام شده بود به خوابگاه برگشته بود.

در تظاهرات شرکت فعال داشت، چه داخل دانشگاه که بچه ها تظاهرات انجام می دادند چه بیرون از دانشگاه. بعد از تعطیلی دانشگاه هم که آمدیم کرمان، در تظاهرات کرمان هم فعال بود به صورتی که بچه ها را هم با خودش همراه می کرد. همراه با شهید ایرانمنش و شهید فتح علیشاهی کارها و فعالیت های غیر از تظاهرات هم انجام می دادند.

- بفرمایید که از لحاظ معنوی و عرفانی ایشان چه خصوصیات برجسته ای داشتند؟

* تقریبا از نظر عرفانی حالت خاصی داشت که البته زبان ما قاصر از بیان حالات عرفانی است. نحوه حرف زدن و گفتارش طوری بود که روی بچه ها اثر می گذاشت. واقعا بیان حالات او دشوار است مثلا وقتی به کسی می رسید او را نوازش می کرد و وقتی به دوستان می رسید لبخند می زد. خنده ی گوشه لبی خاص خودشان را داشتند و بسیار آدم مهربان و با گذشتی بود.

- اگر در رابطه با این موارد خاطره ای از ایشان دارید بفرمائید؟

* بسیار به نماز مقید بودند یک دفعه با بچه های رزمنده به کوه رفته بودیم بعد موقع برگشتن، نزدیک اذان ظهر بود که ایشان خواست نماز بخواند که آب هم نبود و می خواست تیمم کند. ما گفتیم که صبرکن دو ساعت دیگر می رسیم و می توانی نمازت را با وضو بخوانی، ناصر گفت: شما مطمئن هستید که می رسیم؟! اگر شما تضمین می دهید که برسیم من نمازم را پایین می خوانم اگر نه بگویید همین جا نمازم را بخوانم که این مسئله پایبندی شدید ایشان را به نماز می رساند.

یکی از مسائلی که در بحبوحه انقلاب و در تعطیلی دانشگاه بود جلسه قرآنی بود که ایشان با شهید ایرانمنش فتح علیشاهی دایر کرده بودند که شمع این جلسات قبل از انقلاب بود و بعدها توسعه پیدا کرد و حدود سی نفر از بچه ها شرکت می کردند که در این جلسات بچه ها با مسائل دینی آشنا می شدند و بعضی ها هم که هنوز رو نیاورده بودند به مسائل انقلاب جذب می شدند برای شرکت در تظاهرات.

پس از انقلاب هم در آن اوائل که بحث آمریکا و رفتن شاه به آمریکا مطرح بود بچه های دانشگاه شب در خوابگاه، جلسه ای با هم گذاشتند و گفتند که با توجه به فرمایش امام باید گوشمالی به آمریکا داده شود که باید حرکت کنیم و برویم و لانه جاسوسی را بگیریم. هدف سه روز بود که ما هم در این راه با شهید همراه بودیم که صبح رفتیم و لانه جاسوسی تسخیر شد و سفارت هم اشغال شد و جاسوس ها دستگیر شدند و بعد جو طوری شد که اقامت ما در آن جا بیش از ۳ روز طول کشید.

- نقش شهید فولادی در این برنامه چه بود؟

* ایشان هم به عنوان یک دانشجوی مسلمان همراه بقیه بودند.

- از فعالیت بعد از انقلاب ایشان اگر مطلبی دارید بفرمائید؟

* بعد از انقلاب مهم ترین فعالیت ایشان در زمینه جبهه و جنگ بود وقتی که بنی صدر رئیس جمهور بود در بحث هایی که مطرح می شد که بعضی طرفدار و بعضی مخالف بنی صدر بودند ناصر از همان ابتدا از مخالفین سرسخت بنی صدر بود و او را زیر سوال می برد که حتی بعضی مواقع اوضاع خطرناک می شد و علاقه شدیدی به آیت الله بهشتی داشتند.

در آن جریانات قبل از این که بنی صدر بصورت علنی زیر سوال برود ناصر شدیدا با او مخالفت می کرد و واقعا دید سیاسی خوبی داشت که توانست این مسأله را تشخیص دهد. وقتی هم که به عنوان بخشدار محمدآباد بودند همیشه صحبت هایش راجع به محرومیت مردم و ظلم خان ها بود و می گفت که خوانین از مردم باج می گیرند به این علت بسیار ناراحت بود. خیلی مقید به امام بودند و با بردن اسم امام اشک در چشم هایش جمع می شد‌.

- بفرمایید که ایشان اوقات فراغت و بیکاریشان را چگونه سپری می کردند؟

* اوقات فراغت را معمولا با هم بودیم که یا کوه می رفتیم و یا بعضی وقت ها صبح با چند تا از بچه ها به استادیوم ورزشی تختی می رفتیم و ورزش صبحگاهی انجام می دادیم و یا مطالعه می کردیم. کلاس قرآن و نهج البلاغه می رفتیم و با هم می نشستیم و بعضی وقت ها هم صحبت های متفرقه می کردیم.

- بفرمائید که ایشان به چه افرادی و چه چیزهایی بیشتر علاقه داشتند؟

* به افرادی که مایه های مذهبی بودند بیشتر علاقه مند بودند. مثلا به آقای موذن زاده که به عنوان معلم ما در قرآن و نهج البلاغه بودند و بعدها آقای علی ماهانی که از دوستان خوب ایشان و کلا از افراد مهم جمع ما بودند که ما هم از طریق ناصر با شهید ماهانی آشنا شدیم و با شهید محمود اخلاقی هم رابطه خاصی داشتند. دوستی شان بیشتر حول محور افراد مذهبی بود.

دوست داشت کارهای زیادی برای انقلاب انجام بدهد و از هر طریق ممکن خدمتی بکند به طوری که ما از طرف شهید ایرانمنش قرار شده بود که برای بنیاد مسکن زمین های خالی اطراف شهر را کروکی بکشیم. ناصر اصرار خاصی داشت که ما کارمان را با دقت انجام دهیم و یا این که به ما گفته بودند که تحقیق کنیم. وقتی که درباره ماشین پیکان که می خواستند به افراد بدهند به ما گفتند تحقیق کنید که آیا قبلا ماشین داشتند یا نه. ایشان تحقیقات را بسیار موشکافانه و با دقت انجام می دادند مثلا به دنبال منافع شخصی خودش اصلا نبود و بیشتر علاقه داشت که خدمتی را انجام دهد.

- بفرمائید که از چه چیزها یا افرادی بدشان می آمد؟

* ایشان در مورد کسانی که به قول و عهدشان پایبند نبودند خیلی حساس بود مثلا اگر جلسه ای می گذاشتیم و کسی تاخیر می کرد ایشان ناراحت می شد. بدقول ها را جریمه می کرد که مثلا سوره های کوچک قرآن را حفظ کنند.

- آیا مورد بدقولی از خود ایشان مشاهده کردید؟

* خیر.

- در بحران ها و مشکلات سخت ایشان چه کار می کردند؟

* خیلی آدم صبوری بودند همیشه به خدا توکل می کردند و در مورد مسائلی که پیش می آمد بسیار خوددار و صبور بود و به خدا توکل داشت .

- ایشان در چه مواردی حساس بودند و عصبانی می شدند؟

* عصبانیت ایشان بیشتر روی موضوع مربوط به شهید بهشتی بود بعضی وقت ها که بحثی می شد و بعضی ها از بنی صدر تعریف می کردند به شدت عصبانی می شد، حتی ممکن بود که منجر به دعوا بشود اما ایشان بر اعصابشان مسلط می شدند و همچنین از بدقولها هم بسیار عصبانی می شدند.

- آیا شما شاهد تغییر و تحولاتی در رفتار ایشان بودید؟

* جو قبل از انقلاب و بعد از انقلاب از لحاظ مذهبی روی همه جوانان هم سن و سال ناصر تاثیر گذاشت مخصوصا ایشان. انقلاب تاثیر زیادی از لحاظ مذهبی روی همه ما مخصوصا روی شهید فولادی گذاشت.

- شما چه صحبت ها و توصیه هایی از ایشان به یاد دارید؟

* در جلساتی که ما داشتیم هر کدام از بچه ها خاطره و قصه ای را تعریف می کردند که یکی از مسائلی که ناصر مطرح کرد قصه ای بود که ما به این شکل از زبان ناصر شنیدیم که: حاتم طائی غلامی داشت که او را خیلی دوست داشت و دلش می خواست کاری بکند که او خوشحال شود. یک روز خربزه ای تهیه می کند و می دهد به این غلام تا بخورد. غلام از خوردن امتناع می کند اما حاتم می گوید که من دوست دارم تو بخوری و من لذت ببرم.

غلام شروع به خوردن می کند اما از قرار این خربزه تلخ بوده است اما چون می خواست اربابش خوشحال شود، شروع می کند به تعریف کردن از خربزه. تا حدی که حاتم وسوسه می شود و مقداری از آن را می خورد و متوجه می شود که تلخ است! به غلام می گوید: تو چرا از خربزه تلخ تعریف می کنی؟! او هم جواب می دهد که من دیدم که خوشحالی شما به این بود که من خربزه را بخورم و من نخواستم شما را ناراحت کنم و ناصر بعد از این قصه می گفت: حالا پدر و مادر ما زحمت می کشند و غذایی برای ما آماده می کنند و ما به جای تشکر ایراد می گیریم.

- با توجه به این که شما در دوران تحصیل شهید ناصر فولادی هم کلاسی او بودید اگر خاطره ای از دوران تحصیل یا جریان لانه جاسوسی دارید بفرمایید؟

* یکی از مسائلی که آن زمان در دانشگاه بسیار شدید بود برنامه ریزی بود که گروه های سیاسی برای دانشجویان تازه وارد داشتند که البته ما بعدا متوجه این مسأله شدیم گروه ها به سمت تازه واردها حمله می کردند تا آن ها را جذب کنند و هر دو نفر ما به دست گروه های چپ افتادیم.

وقتی من برای ثبت نام دانشگاه رفتم وقتی وارد شدم یک نفر جلو آمد و با ما احوالپرسی کرد و سوال هایی در مورد رشته و ... پرسید و راهنمای ثبت نام ما شد. بعد که ثبت نام کردیم از ما پرسید که آیا برای خوابگاه ثبت نام کرده ای که گفتم نه، گفت بیائید و ثبت نام کنید و امشب که خوابگاه ندارید بیایید پیش ما و ما هم رفتیم. با هم شام خوردیم و بعد از شام کتابی به ما دادند تا بخوانیم و تقریبا وضعیت مشابه هم برای ناصر اتفاق افتاده بود.

ما را وارد یک اتاق خالی کردند کتابی به ما دادند تا بخوانیم. ما کتاب را ورق زدیم و کمی فکر کردیم و پس از مدتی کتاب را روی میز گذاشتیم و از خوابگاه بیرون آمدیم و خانه یکی از اقوام رفتیم تا این که بعدها با بچه های مسلمان دانشگاه آشنا شدیم و پیش آن ها رفتیم. البته ناصر یک ماه پیش آن ها بود حتی چند دفعه با آن ها کوه هم رفته بود، اما بعد که جریان را فهمید، جذب بچه های مسلمان شد.

در این مدت کوتاهی که ما در دانشگاه بودیم بچه ها ما را شناخته بودند و قضیه اشغال لانه جاسوسی را با ما مطرح کردند و خواستند که با آن ها همکاری کنیم. بچه های مسلمان آن زمان درگیر مسائل انقلاب بودند و به این مسائل کمتر می رسیدند اما گروه ها و منافقین بسیار فعال بودند و تازه واردها را سریعا جذب خودشان می کردند و باعث انحراف و گمراهی شان می شدند.

- نقش شما و شهید فولادی در جریان اشغال لانه جاسوسی چه بود؟ نحوه آشنایی تان را با بچه های که هدفشان تسخیر لانه جاسوسی بود بفرمائید؟

* ورود ما به دانشگاه مهر ماه ۵۷ بود که حدود سه ما بیشتر دانشگاه باز نبود و بعدها به دلیل تظاهرات از طرف رژیم تعطیل شد که پس از پیروزی انقلاب دانشگاه ها باز شدند و شش ماه بعد هم برای تسخیر لانه جاسوسی اقدام شد. در این مدت ۸ ماهی که ما در دانشگاه بودیم چهره ناصر به عنوان یک فرد مسلمان شناخته شده بود و فعالیت هایی کرده بود که بچه های مسلمان او را به جمع خودشان پذیرفتند.

یک شب در جلسه ای که ما هم همراه ناصر بودیم مساله لانه جاسوسی را مطرح کردند که یکی از سوالاتی که ناصر آن شب پرسید این بود که آیا امام از جریان خبر دارند یا نه؟! که بچه ها گفتند: بله امام در جریان است و نماینده ای هم معرفی کرده اند. ناصر خیلی به امام عشق می ورزید و همیشه روی معصومیت امام تاکید داشت.

بعد قرار شد فردا صبح حرکت کنیم و قرار اقامت ما حداکثر سه روز بود که اعتراضی بکنیم و به ورود شاه به آمریکا اعتراض کنیم که رفتیم آن جا و دولت بازرگان سقوط کرد و امام هم ما را حمایت کردند و ما هم ماندگار شدیم. مسئولیت ما حفاظت از گروگان ها بود و یکی از اتفاقاتی که آن جا افتاد این بود که یکی از خواهران که آمد با گروگان ها مصاحبه کند، یکی از گروگان ها که یهودی صهیونیست بود گویا حرفی به آن خواهر زده بود که ناصر با عصبانیت می خواست بزند تو گوش او که بچه ها مانع این کارش شدند.

- ویژگی های جامعه کمال ناصر چه بود؟

* جامعه کمال مطلوب ناصر که مدینه فاضله همه مردم به حساب می آمد حکومتی بود مشابه حکومت حضرت علی (علیه السلام) که در صدر اسلام بود و بیشتر روی عدالت تاکید داشتند که می گفت: وقتی عدالت باشد همه مسائل حل می شود. مثالی که می زد می گفت اگر آدم در یک خانواده کوچک درآمدش کم هم باشد می تواند خوشبخت شود به شرطی که در آن خانواده کوچک هم عدالت برقرار شود و هر چه که هست همه به یک نسبت استفاده کنند و به سهمی که دارند قانع باشند، چه بسا افراد ثروتمندی که خوشبخت نیستند. به هر صورت او حکومت حضرت علی علیه السلام را مدنظر داشت و در رأس آن عدالت را و می گفت تبعیض بیشتر باعث فساد می شود.

- فعالیت های پشت جبهه ایشان خصوصا در مدتی که بخشدار جبال بارز بودند چه بود؟

* در مدتی که ایشان در بخشداری فعالیت می کردند ارتباط کم شده بود چون که ما در سپاه بودیم و ایشان در بخشداری بودند اما گاهی در جلسات یکدیگر را ملاقات می کردیم و ایشان همیشه از دست خوانین می نالید و در فکر مردم محروم جبال بارز بود و از ظلم خوانین صحبت می کرد و حتی بعضی وقت ها صحبت از انجام کارهایی هم می کرد. و دنبال این بود که وانتی را از استانداری بگیرد و به صورت وام در اختیار اهالی آن جا قرار دهد تا امکان رفت و آمد به شهر را داشته باشند و سعی می کرد تا حد توان برای مردم آن جا کاری بکند و از دست خوانین آن جا خیلی ناراحت بودند.

- با توجه به این که ایشان بعد از شما به سپاه آمدند آیا می دانید علت پیوستن ایشان به سپاه چه بود؟ و از خاطرات ایشان در سپاه بفرمایید؟

* البته ایشان بعد از ما به سپاه نپیوست بلکه از قبل هم با سپاه همکاری داشت که فکر می کنم سومار رفته بود و بعدها به عنوان یک بسیجی در بخشداری فعالیت می کرد که پس از مدتی تصمیم گرفت کلا در سپاه و جبهه همکاری داشته باشد و از این زمان همکاری اش با سپاه ملموس تر شد .‌..

- رابطه ایشان با سایر افراد چگونه بود؟

* در مدتی که ناصر بخشدار بود اگر شما او را در بخشداری می دیدید اصلا فکر نمی کردید که او بخشدار باشد و هیچ تکبر و وجه تمایزی برای خودش قائل نمی شد و خیلی متواضع و فروتن بود‌.

- معمولا دیگران و دوستان چه نظراتی درباره شخص ایشان داشتند؟

* یکی از خصوصیات بارز ناصر وفای به عهدش بود که در این مسأله بسیار حساس بود و از دست بد قول ها خیلی عصبانی می شد و خودش هم خیلی مقید به قولش بود. ناصر آدمی مسلمان و متعهد و مقید به امام و با اخلاص بود.

- آیا ایشان در کارهای جمعی از نظرات دیگران هم استفاده می کرد؟ یا این که خودشان تصمیم می گرفتند؟

* همیشه با دوستانش مشورت می کرد حتی در بعضی مسائل شخصی خودش هم مشورت می کرد. اگر چه ممکن بود طبق نظر خودش عمل کند اما به هر حال مشورت می کردند.

- انگیزه ایشان برای ازدواج چه بود و اگر از ازدواج ایشان خاطره ای دارید بفرمائید؟

* ایشان یک جلسه ای را در منزل خودشان ترتیب داده بودند که موضوع جلسه بحث ازدواج بود. ناصر با قرآن و نام خدا جلسه را شروع کرد و به بچه ها گفت که برادران به هر صورت باید ازدواج کرد و این سنت پیامبر است که روی سخنش به چند تا از بچه ها بود که با وجود سن زیاد هنوز مجرد بودند. به هر صورت حساسیت زیادی داشت و همیشه تشویق به ازدواج می کرد و اما من دقیقا در جریان مراسم ازدواج ایشان نبودم.

- به طور کلی کدام یک از خصوصیات شخصی ناصر را بیشتر از سایر خصوصیاتش دوست داشتید؟

* ناصر بسیار آدم مخلصی بود. می دانستم حرفی که می زند از روی اخلاص است و به دل آدم می نشست و همیشه به حرفش عمل می کرد و بسیار خوش قول بود. بی ریا و مهربان بود. یکی از خصوصیات اخلاقی او این بود که در یک حالت بسیار صمیمیت خاصی با بچه ها داشت .

- ایشان چه آرزوها و خواسته هایی داشتند و برزگترین آرزویش چه بود؟

* فکر می کنم شهادت تنها چیزی بود که ناصر به آن علاقه داشت هر چند که با آن منطقی برخورد می کرد اما واقعا علاقه مند شهادت بود.‌ دیدن امام یکی دیگر از خواسته هایش بود که برآورده شد و ما در جریان تسخیر لانه جاسوسی در قم به دیدن امام رفتیم. ناصر از دنیا چیز زیادی نمی خواست و توقع زیادی برای خودش نداشت.

- از آخرین دیدارشان با شما قبل از شهادتشان اگر خاطره ای دارید بفرمائید؟

* آخرین دفعه ای که ما ناصر را دیدیم قبل از رفتنش به مرحله سوم عملیات بیت المقدس بود که در آموزش ستاد منطقه ۶ با هم بودیم خیلی دوست داشت به جبهه برود اما موافقت نمی شد اما ناصر اصرار داشت که حتما برود و پیش آقای مجید بهرامی که مسئول آموزش منطقه بود اصرار کرد که اجازه اش را بگیرد و بالاخره هم رضایت مسئولین را کسب کرد و رفت که پس از مدت کمی هم شهید شد.

برای رفتن شوق خاصی داشت و می گفت که حتما باید بروم، فکر می کنم که به او الهام شده بود که شهید می شود. در چشمانش برق خاصی می درخشید و التماسش یک التماس عادی نبود و خیلی ها برای رفتن اصرار داشتند اما آن ها چون می دانستند که با رفتنشان مخالفت می شود اصرار می کردند اما ناصر واقعا می خواست که برود و می خواست که مسئولین حتما راضی باشند تا خدا بخواهد و به نتیحه ای که می خواهد برسد. خلاصه می خواست با رضایت مسئولین به جبهه برود.

- بفرمائید نحوه اطلاع شما از شهادت ایشان چگونه ‌بود و شهادت شان چه اثری روی شما گذاشت؟

* ما با ناصر خیلی رفیق بودیم و مدت زیادی با هم بودیم به طوری که آمدنش به سپاه پیش ما به دلیل دوستی مان بود. وقتی که می خواست برود در چشمانش می دیدیم که احتمال دارد دیگر او را نبینیم و برای همین نمی خواستیم که برود و حتی خود من مانع رفتنش می شدم اما در مقابل اصرارش نتوانستم کاری بکنم و رفت. وقتی که خبر شهادتش را به ما دادند حال خاصی به همه ما دست داد که ناراحتی ما در آن زمان اصلا قابل بیان و توصیف نیست.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی(مهندس نوبهاری)
راوي دوست شهيد
شرح
* نحوه آشنایی شان را با شهید فولادی از زمانی که با ایشان آشنا شدند و همچنین خاطراتی را که از آن زمان تا زمان شهادت ایشان دارند بیان کنند.

- بسم الله الرحمن الرحیم؛ از سال حدود 53 در دبیرستان شریعتی، شاپور سابق با ناصر آشنا بودم. در دبیرستان ایشان یک فرد روحی و ورزشکاری بود معمولا در تیم های ورزشی بود و درس خوان. پسر کاملا سالمی بود. هم به ورزش خیلی علاقه داشت و به درسش هم. جزء شاگردهای خوب بود. این دوستیمان سه سال در دبیرستان شاپور بود. بعدش سال چهارم ایشان رفتند در دبیرستان خرد. ایشان سال 57 در رشته متالورژی، دانشگاه صنعتی شریف، قبول شدند. هم اتاق بودیم. من بودم و ناصر بود و ... و اصغر رحمتی.

ورودمان در دانشگاه زمانی بود که مارکسیست ها فعالیت داشتند. منافقان فعالیت داشتند. مسلمانان هم در کنارش فعالیت داشتند. اینجا ما ناخودآگاه شاهد بودیم که ناصر بسیار فعال بود با گروه مسلمان ها و با بچه های انجمن اسلامی دانشجویی با کسانی که توی خط امام بودند، فعالیت گسترده داشت. در دانشگاه معمولا بحث می شد. من الان حضور ذهن دقیق ندارم. کم کم ازهاری آمد و دانشگاه تعطیل شد. دوباره بعد شریف امامی روی کار آمد و به هر حال به همین منوال بود تا اینکه دانشگاه در سال 59 باز شد. در یک مقطعی بودیم که برخورد منافقان شدید بود. آنها اگر می خواستند در اجتماع یک مسئله ای را طرح کنند ابتدا در دانشگاه تست می کردند، عکس العمل بچه ها را می دیدند بعد آن مسئله را می آوردند در اجتماع. آنها معمولا تشکیلاتی کار می کردند. اعلامیه زن ها، نگهبان داشتند. ما دقیقا شاهد بودیم که ناصر برخورد می کرد و شبانه اعلامیه ها و پوستر ها را پاره می کرد در دانشگاه بحث راه می انداخت که دانشگاه دیگه تعطیل شد یعنی دقیقا خواسته های بچه های حزب اللهی این بود که شرایط نا مناسب بود. دانشگاه مرکز و لانه خرابکاری بودند بعد که دانشگاه تعطیل شد من ناصر را گاه به گاه در کرمان می دیدم رفته بود منطقه شش. بعد از بازگشایی هم که در زمانی بود که مرحوم بهشتی در دانشگاه سخنرانی داشت و در آنجا فعالیت می کرد مرحوم محمد منتظری می آمد در دانشگاه سخنرانی می کرد. کمتر دانشجویی به بهشتی علاقه داشت. یعنی معمولا فضا طوری بود که چهره بهشتی را آن شهید بزرگوار آن ملت را معمولا توی دانشجویان ابتدایی یک خورده مخدوش کرده بودند، ولی ناصر همیشه طرفدار بهشتی و محمد منتظری بود و با فتح لانه جاسوسی که با همکاری بچه های مسلمان انجام شد روحیه ناصر مضاعف شد یعنی دقیقا در راهش راسخ تر بود. در چهره ظاهر در برخورد در شیوه سخنش من شاهد بودم که او بسیار عقیده داشت و اول سعی می کرد به راهش عقیده و بعد عمل داشته باشد. من در دانشگاه شاهد بودم که ایشان نمازش را مرتب می خواند. یعنی کلا دستورات دینی اش را به جا و به موقع عمل می کرد اما نه تظاهر بسیار ساده بود. بسیار مومن بود. یادم هست در خوابگاه بود یک روز یکی از بچه کرمانی ها هم کلاسی اش آمده بود به عنوان مهمان. خوب بچه خوبی نبود. اهل سیگار و غیره بود و برخورد ناصر با او بسیار جالب بود. آن زمان که قبل از انقلاب بود و هنوز بحث لانه جاسوسی در میان نبود و ما هنوز چهره هایی مثل بهشتی را نمی شناختیم. برخورد ناصر با این فرد برایم بسیار جالب بود. ناصر برخوردی بسیار دوستانه با این فرد انجام داد. ناصر چنان با شیوه ای زیبا او را از عملش پشیمان کرد او که می خواست به سوی انحراف برود نشست و ناصر سه چهار روز او را نگه داشت. بعد که می آمد کرمان این عادات ناپسند از رفیق ناصر دور شده بود. مسئله جالب برای من شیوه برخورد ناصر بود تخریبی نبود. نیامد بگوید آقا برو از در این اتاق بیرون. بلکه بسیار دوستانه با محبت دست بر سرش می زد، انگار که یک عمر روانشناسی خوانده و می داند با هر تیپی چه برخوردی بکند با او صحبت کرد و گفت من می دانم الان چه حالتی داری، الان چطورت هست، من خودم این ها را توی روحیه ات دیده ام ولی تو بیا امتحان کن تو بیا امشب. و با همان شیوه مردانگی او را اصلاحش کرد و یادم هست چند روز دیگر که بود او دقیقا تغییر روحیه داده بود و این ناصر هم هیچ وقت ادعا نداشت. ناصر یک روحیه متواضع مومن و بسیار خاکی بود و خودش را بسیار کوچک نشان می داد. در صورتی که روحیه ای بسیار بزرگ داشت. متاسفانه من زیاد برخوردهای نزدیکی با ناصر نداشتم و حیف که در جبهه با او نبودم و شاگردش نبودم. از سربازانش نبودم. ولی می دانم که بسیار پیش قدم در مسائل بود خطر و سختی را اول خودش هموار می کرد و پشت سرش می خواست که بقیه راحت باشند.

* با توجه به اینکه شما فرمودید در دوره تحصیل دبیرستان با ایشان بودید و هم درس و هم کلاس بودید قطعا آن زمان بر می گردد به بحبوحه انقلاب بفرمایید که فعالیت های ایشان در انقلاب چگونه بود. خصوصا در ارتباط با مبارزاتی که آن زمان بود، آن راهپیمایی ها و آن مسائلی که آن زمان مطرح بود.

- خوب زمان ما در حقیقتر سرگروه بودند. یک گروه که از ترس حرفی نمی زدند. یک گروه هم که منافعشان ایجاب می کرد که متناسب با رژیم شاه صحبت کنند. یک گروه هم که کسانی بودند که می فهمیدند که راه خلاف است. ناصر از کسانی بود که می شد بگیم از نظر مادی تامین بود. از نظر مسائل ورزشی. ولی بسیار پسر مسلمان و خوبی بود. یعنی شاید در دبیرستان ایشان اسم حضرت امام را نمی گفتند ولی بارز بود چون ما در گروه بچه ها میدیدیم افرادی بودند که دنبال فساد و خلاف بودند. ولی ناصر دنبال درس و سالم بودن و حفظ دیگران بود. یعنی من شاهد بودم که ناصر حرف به هیچ گاه از دهنش خارج نمی شد و این به نظر من برای یک دانش آموز زمان شاه خیلی مهم بود.

* بفرمایید که بیشتر اوقات فراغت و بیکاری شهید فولادی چگونه می گذشت؟

- تا حدودی که در دانشگاه یادم هست ایشان معمولا به ورزش علاقه داشت و مطالعه و دانشگاه معمولا بار علمی اش زیاد بود کار می کشیدند از دانشجویان ولی کلا فصل بیکاریش هیچ گاه به بطالت نبود یا می رفت برای سلامتی تن یا برای سلامتی فکر.

* در ارتباط با شرکت ایشان در جلسات و سایر فعالیت های سیاسی با توجه به اینکه ایشان مدتی بخش دار جبال بارز بودند اگر که مطالبی هست بیان بفرمایید.

- من فقط آمدم و فهمیدم که ایشان بخش دار منطقه جبال بارز است. من دیگه اصلا اطلاعاتی در این شیوه هایش ندارم. ولی می دانم که هر جا که هست فرد مثمر ثمری بوده. از برخوردهایش می توان فهمید که فردی نمونه بوده. اگر کاری میخواست بکند همیشه خودش پیش قدم بود. سختی را برای خود پسندیده که دیگران راحت باشند و این در روحیه ناصر مشهود بود.

* بفرمایید شهید ناصر فولادی چه توصیه های عبادی و عرفانی داشتند به شما یا به دیگر دوستان؟

- ایشان روی نماز خیلی تاکید داشتند. اینکه آدم همیشه باید نماز را با حضور قلب بخواند و به وقت بخواند.

* بفرمایید که شهید فولادی معمولا در بحران ها و مشکلات معمولا چکار می کردند اگر مصادیقی هست بفرمایید.

- ایشان کاملا خونسرد بودند و سعی می کردند که با تفکر و سادگی از آن بحران خارج شوند. این آن مسئله ساواک را که شما فرمودید دقیقا توی ذهنم آمد. چند نفر بودند که می خواستند این کار را بکنند امکان بود بقیه بگیرند. می گفتند خفاشان خون آشام شبانه حمله می کنند. برنامه این بود که ایشان بروند توی آن قسمت مواظبت کنند. تیم ضعف هایی داشت این بنده خدا به سادگی و به راحتی می بایست علامت بدهد. دقیقا فرمایشتان درست است خیلی ساده بود و می آمد و گوشزد می کرد. آقا فعالیتتان را تندتر کنید. حالت بحران و دلهره بود. امکان بود بریزند و آدم را کتکی بزنند و جوی درست شود در دانشگاه کرمان. نمی خواستیم این جو درست شود. در ضمن اینکه ایشان می دانست عواقب کار چه هست. در حالیکه در دانشگاه فضا هم به نفع نبود ولی ایشان خونسرد بود و این خونسردی به بقیه هم روحیه می داد. بقیه کارشان را انجام می دادند و آن نتیجه خیلی رضایت بخش بود.

معمولا منافقان اعلامیه بزرگ می زدند و این در جو دانشگاه خیلی اثر بد می گذاشت مخصوصا روی دانشجویان سال پایین. قرار بود که بقیه این اعلامیه ها را بکنند که این زحمت کندن می گفتیم چرا جواب بدیم که این زحمت راحت تر باشد. وقتی که کنده می شد اینها مدت ها فقط این برنامه بود اینها دنبال بودند که بعد می گفتند خفاشان خون آشام شبانه حمله می کنند و اعلامیه های آزادی خواهان را می گیرندو تمام اینها یک طرف و برنامه ریزی برای کندن و جدی بودن توی کار هم یک طرف بعد هم که همیشه ناصر معمولا در کارهایش موفق بودند.

* بفرمایید که شهید فولادی معمولا در چه مواردی حساس بودند و عصبانی می شدند؟

- ناصر روی ارزش های اسلامی خیلی حساس بود. حتی مثلا روی اسم امام اگر حضرت امام خمینی را بدون لقب امام می آوردند ایشان عصبانی می شد. اما نه عصبانیتی که پرخاش کند. بسیار خونسرد بود و می گفت ایشان رهبر یک ملتند و ملت دوست دارند به ایشان بگویند امام خمینی. شما اگر ملت را دوست دارید و حرف از ملت می زنید خوب خواسته ملت را برآورده کرده و برایشان بگویید امام خمینی حتی در جو دانشگاه هم ایشان نسبت به این مسئله حساس بودند.

* بفرمایید که ایشان چه آرزوی خاصی داشت و شما فکر می کنید که بزرگترین آرزوی ایشان چه بود؟

- آنچه که من می دانم که روی ایشان تاثیر می گذارد این بود که ناصر دوست داشت که اسلام بین مردم حاکم شود و ایشان معمولا عدالت اجتماعی را در میان جامعه و مردم می دید می توانم بگویم که خواسته ناصر یک جامعه اسلامی بود.نآ


* بفرمایید که رابطه شهید فولادی با دیگر افراد چه بود حالا افراد مافوق یا افراد زیر دست چگونه بود؟

- رابطه ناصر با مافوق و مادون زیر دست فرقی نداشت. ناصر با همه برادرانه برخورد می کرد با بالا دستش بسیار ساده بود و با زیردستش هم همان گونه بود و روحیه و برخوردش با این دو گروه فرقی نداشت با همه با احترام برخورد می کرد.

* بفرمایید که دیگران من جمله دوستان و همرزمان ایشان در مورد ایشان چه نظری داشتند؟

- خوب آنها می دانستند که ناصر همیشه به عنوان یک همکار برای انجام هرکاری داوطلب بود. در کارهایی که به نفع انقلاب و اسلام بود، ناصر همیشه در دانشگاه به عنوان یک پایه کار شب ها می رفت.

* بفرمایید که ایشان در کارهای جنبی از نظرات دیگران استفاده می کردند یا اینکه فقط خودشان تصمیم گیری می کردند؟

- در حقیقت هنگامی که ما با مشکلی برخورد می کردیم همه با هم رای گیری می کردیم و ناصر از کسانی بود که نظر گروه را می پسندید.

* بفرمایید که کدام یک از خصوصیات شخصیتی شهید را شما بیش از دیگر خصوصیات شخصیتی ایشان دوست می داشتید؟

- می توانم بگویم ناصر ضمن اینکه شجاع بود خیلی هم مهربان بود. یعنی نمی توان گفت که ناصر تنها متواضع و نترس بود بلکه او حالتی خاص و مجموعه ای از این روحیات بود. به جایش بسیار مهربان بود و متاثر می شد شدید و از هر سخن تندی نمی ترسید. یعنی یک شخصیت یک بعدی من از ناصر ندیده بودم. ناصر در جاهای مختلف حالت های مختلف داشت و این حالات مختلفش به نظر من زیبا بود.

* در انتها اگر خاطره ای توصیه ای از ایشان به یادتان هست بفرمایید.

- واقعا آنها که رفتند کاری حسینی کردند. فقط امیدوارم که ما بتوانیم کاری یزیدی نکنیم. والسلام. باتشکر
مصاحبه با دوست و همرزم شهید ناصرفولادی(آقای اکبر علوی)
راوي دوست شهيد
شرح
- از نحوه آشنایی خود با شهید فولادی بفرمایید؟

* ما در دوران آموزشی با هم آشنا شدیم. ما در بسیج ملی بودیم در زمان بنی صدر. با توجه به طرز تفکرات در بسیج ما نتوانستیم در آن جا کاری کنیم و دوام بیاوریم، آمدیم در پادگان آموزشی، شنیدیم که بچه ها می خواهند به کردستان بروند. با علی آقا مهاجری اسم نوشتیم و وارد گروه شدیم.

در سال 59 در پادگان قدس که الان بهداری سپاه مقاومت است بودیم. با مسئولین آموزشی و بچه ها آشنا شدیم. با شهیدان محمود اخلاقی، شهید نگارستانی، شهید ناصر فولادی، شهید فتعلیشاهی و شهید سیف الدینی آشنا شدیم که از بچه های کرمان بودند. از بچه های کرمان 9 نفر بودیم و تعدادی از بچه های رفسنجان. از مجموع 9 نفر ما، دو نفر محرابی و فتعلیشاهی (آن زمان حاج قاسم و علی رضا آموزش می دادند) آموزش پاسداری می دیدند ما هم آموزش می دیدیم که به کردستان برویم.

- بفرمایید از ابتدای مراحلی که آموزش می دیدید شهید فولادی را چگونه دیدید؟

* همه بچه ها با تمام وجودشان گوش به فرمان بودند، علت گوش به فرمان بودنشان این نبود که آموزش نمی دانستند همه آموزش می دانستند با توجه به این که کار کرده بودند در سال 58 هم در سپاه و هم در بسیج و پاسدار بودند به خاطر این بود که روح تبعیت و پذیرفتن مسئولیت بالاتر را که آگاهانه به آن ها فرمان دهند در وجودشان قرار دهند، آموزش ها را می دیدند و سعی شان را در جهت خوب آموزش دیدن به کار می گرفتند. و حاج قاسم برای این که خوب آموزش ببیند سعی خود را به خرج می داد.

- از ناصر در دوران آموزش خاطره ای دارید؟

* مسائل آموزشی بحث آن چنانی ندارد. این حالت در همه بود به خصوص در دو نفر که شاخص تر بود. همه بچه ها این حالت را داشتند. شهید اکبر محمد حسینی پاسدار سال 57 است که اوایلی که سپاه تشکیل شده بود او کسی بود که در مساجد قبل از این که اسم بسیج مطرح شود در مسجد طالبی آموزش می داد، در این دوران خود را مطیع امر مسئولین آموزش قرار می داد.

تنها چیزی که از دوران آموزش به یاد دارم چون من متاهل بودم اجازه می دادند که شب ها به خانه بروم که برادران در حق مان لطف داشتند اما سه چهار شب آخری را نگذاشتند و من پشیمان هستم که چرا شب های قبل به خانه رفتم. نصف شب از خواب بیدار شدم و دیدم صدایی می آید. بلند شدم که ببینم چه خبر است، فکر کردم می خواهند بروند خلع سلاح کنند، ما این تفکر را داشتیم، دیدم رفت وضو گرفت و به طرف مسجد رفت ایشان کسی نبود جز محمود اخلاقی.

دیدم از هر گوشه محوطه باز پادگان صدای ناله می آید حس کنجکاوی ام تحریک شد و رفتم ببینم گریه و زاری از چه قرار است، دیدم جای تاریکی را در نظر گرفتند با این حال می‌شد دید کی کجاست. ناصر یک گوشه ایستاده بود و نماز شب می‌خواند و علی آقا ماهانی یک گوشه ی دیگر، اکبر محمد حسینی ایستاده بودند و نماز شب می‌خواند. یک عالم دیگری بود و مجلس بسیار خاص بود. من در عباداتشان مخفی شده بودم.

بهترین خاطره از دوران آموزش این سه شب بود که هر سه شب شاهد بودم که این عزیزان ناله هایی می کردند، بین برادران انس و الفت شدیدی بود و عاشقانه با هم برخورد می کردند. دوران آموزشی سیری را برایشان ایجاد کرده بود که اتصالشان به هم خیلی زیاد بود (در مورد محمود اخلاقی است).

وقتی رسیدیم کامیاران برادران مطرح کردند اگر اسیر دشمن شدیم آیا حق خودکشی داریم یا خیر یکی از برادران گفت اگر در عذاب و فشار بودیم خودکشی هیچ ایرادی ندارد و ایشان خودکشی را حلال کرد ولی محمود گفت: نه برادران! برادری که چنین می‌فرمایند شاید از مراحل خاصی باشد اما در حال حاضر چنین چیزی نیست ای کاش ما صد جان داشتیم که از ما بگیرند و دوباره در راه انقلاب و حرکتی که شده بدهیم و یکی دو سه آیه قرآنی را مطرح کردند و بحث بریده شد و برادری که بحث را مطرح کرده بود و طلبه هم بود دیگر بحثی مطرح نکرد.

وقتی به کامیاران رسیدیم، برنامه‌ریزی شد که جایی ماموریت برویم. گفته بودند در محیط بسیار ناامنی است. روی تپه ای که نیروهای ارتش بودن مستقر شدیم. می‌گفتند با ارتشیان اگر سنگرهایتان را یکی کنید طوری رفتار کنید که از آن ها به شما القا نشود حواستان باشد زیرا ممکن است بعضی از برادران ارتش روحیات غیر مذهبی داشته باشند. بچه ها را نصیحت می کردند از طرفی سه چهار تا از بچه‌ها بودند که سن کمی داشتند، مثل شهید نگارستانی و شهید سیف الدینی از بچه‌های کرمان که از همه کم سن و سال تر بودند بنابر این شهید محمود اخلاقی مسئولیت نگارستانی را قبول کرد و شهید ناصر مسئولیت سیف الدینی را.

ما سه نفر با هم همراه بودیم، من و علی ماهانی و شهید سیف الدینی در یک منطقه بودیم و دوستان دیگر در منطقه ی دیگر قرار گرفتند و رفتیم بالای تپه. مسئولیت تپه با ارتشیان بود. ارتشیان سپاه را تحویل نمی گرفتند و هر کاری که انجام می شد می‌بایست تحت الامر ارتشیان باشد و در آن جا هم به همین شکل بود.

روزهای اول دو مورد برای ما با ارتشیان ایجاد شد. کیسه خواب یکی از ارتشیان گم شده بود که تقصیر بچه‌های ما انداختند طوری رفتار کردند که بچه‌ها می‌خواستند درگیر شوند و ناصر اولین کسی بود که به صبر و بردباری بچه‌ها را دعوت کرد بعد که دید زورش نمی رسد، گفت: پیش محمود اخلاقی برویم، هر چه محمود گفت همان طور انجام دهیم. بچه ها خیلی عصبانی بودند، ارتشیان کار خودشان را انجام داده بودند و بچه‌های ما را متهم می‌کردند. رفتیم نزد اخلاقی، اخلاقی گفت: دست بکشید و به خودتان برگردید و گفت مطمئنا خودشان پیدا می‌کنند و عذرخواهی می‌کنند. روز بعد که کیسه خواب پیدا شود، فرمانده شان که سروان جوانی بود و از همه ما کوچکتر بود از ما عذرخواهی کردند.

با این که تیر ماه بود، هوای کردستان خیلی سرد بود و در تپه هوا خیلی سرد بود. اول نگارستانی لباس کافی نداشت و محمود لباسش را به او داد و با همان لباس بسیجی خاکی رنگ تا صبح نگهبانی داد و با سرما مبارزه می کرد دومین کسی که این کار را کرد ناصر آقا بود.

مورد دیگری که با ارتشیان پیش آمد این بود که منطقه عملیاتی طوری بود که دو تا جاده فرعی که وسط دو تا ده بودند به ما راه داشت از جاده های فرعی غذای گرم می‌آوردند موقعیت طوری شد که سه تا ماشین غذا روی مین رفت و غذای گرم تعطیل شد و این وضع نشان داد که دموکرات‌ها دور تپه را محاصره کرده اند و نزدیک چهار الی پنج روز غذای ما را با هواپیما می دادند و بچه ها استفاده می کردند.

در مسئله غذا مشکلی جزئی ایجاد شده بود، کنسروهای ارتش غذاهای مختلف است. این را می گویم که ببینید که چه قدر به نفس خودشان مسلط بودند، غذا نرسیده بود و بچه‌ها خرما و انجیر داشتند و مصرف کردند ارتشیان غذایی که قابل طبخ بود برای خود و کنسرت های لوبیا و کنسروجات درجه سه را بین بچه ها تقسیم کردند که برای بچه ها مشکل ایجاد شد. از طرفی یک سری قرص های الکی بود که برای حرارت استفاده می شد برای گرم کردن غذا یا چایی درست کردن. کسی که توجیه کرد بچه ها را که زیاد حساسیت نشان ندهند ناصر و در نهایت آقا محمود بود که بچه ها را توجیه کردند که این جا شکم و شکم پرستی نداریم و بحث فراتر از این مسائل است.

این مطالب را خدمتتان عرض می کنم که وضعیت ناصر روشن شود. او از هر جهت خود را برای آمدن به صحنه آماده کرده بود. شب ها برادرانی که در منطقه بودند عموماً به راز و نیاز می گذراندند که از همه بارزتر علی آقا ماهانی، ناصر آقا فولادی و محمود اخلاقی و اکبر محمد حسینی بودند. وقتی از تپه ها برگشتیم و داخل شهر کامیاران شدیم در آن جا وضعیت خاصی بود. نوع برخورد بچه ها با این که دوره دیده بودند و فشارهای زیادی دیده بودند وقتی با کارهای احزاب دموکرات برخورد می‌کردند که یا دوستانشان را شهید کرده بودند و در آن حال عمل هایی انجام می‌دادند و یا زندانی هایی که می گرفتند به شدت برخورد می کردند، برای بچه های ما سنگین بود مخصوصاً برای ناصر و محمود آقا. محمود در این مسائل دخالت نمی کرد.

یک شب مأمور شدیم ببینیم محیطی که مطرح می کنند چه طور محیطی است و کسانی از خواب بلند شده بودند. ناصر که متوجه شده بود به علی آقا گفته بود و علی آقا به من گفتن. بین بچه ها پخش شد. شب وقتی رفتیم، دیدیم که بله چنین مسئله ای است و زندانیان را شکنجه می‌دهند. آن شب ناصر تا صبح خواب نرفت همش گریه و زجه میزد که صبح روز بعد نامه ای تنظیم کردند برای شهید بروجردی که آن موقع فرمانده سپاه کرمانشاه بود. آقا محمود اخلاقی گفته بود من هم کرمانشاه کار دارم و با هم رفتیم کرمانشاه. هدف شهید اخلاقی این بود که چون ما روز جمعه حرکت کردیم به نماز جمعه برسیم.

در تمام طول این ایام مهم ترین مسئله درباره ی ناصر آقا بحث مناجات و ذکرش بود. هیچ وقت نمی شد ناصر در حال ذکر و تسبیح نباشد. به مناجات شعبانیه بسیار علاقه داشت و سرلوحه کارش بود عمده چیزی که در رابطه با خودسازی اعلام کرده بود ناصر هم بر اساس آن عمل می کرد. ناصر آقا دوشنبه ها و پنج شنبه ها را روزه بود. علاقه و ارادت بسیاری به مولا علی علیه السلام داشت و در خطبه ی شقشقیه از مظلومیت مولا صحبت کرد که با چه وضعیتی مولا را بیرون بردند و ایشان آن خلافت را قبول کردند. خطبه شقشقیه را می خواند و گریه و زاری می کرد و گریه ناصر در مظلومیت مولا (علیه السلام) بود، در آن جا که بعدش بر مولا چه گذشت، تمام برنامه زندگی اش را بر اساس رفتار علی(علیه السلام) برنامه ریزی کردند.

دعای کمیل ناصر اصلا قطع نمی‌شد. علی آقا ماهانی در کردستان پنج شنبه شب ها که در سنگر دور هم می‌نشستیم دعای کمیل را باحال می خواندند دعای سمات را هر بعد از ظهر جمعه می خواندند و ناصر آقا خود را با آن عجین کرده بود. روح بسیار بلندی داشت. در جلساتی که بحث غیبت مطرح میشد تا جایی که می توانست مقابله می کرد که شاید از غیبت کردن دست بردارند نهایت اگر زورش نمی رسید از جلسه خارج می شد.

در مقابله با دشمن بسیار محکم عمل می کرد. قرار بود برویم روستایی را محاصره کنیم چون خبر رسیده بود تعدادی از دموکرات‌ها آن جا هستند ناصر آقا با حال و وضعیت به‌ خصوصی حرکت می‌کرد تا به روستا رسیدند. حرکات و رفتارشان نشان دهنده این بود که مهم است و می‌خواهد کاری را انجام دهد. جهت راه خود را انتخاب کرده بود. بحثی پیش آمد که گروهی از عناصری که از طرف حجت الاسلام حسنی امام جمعه ارومیه آمده بودند که با مردم برخورد کنند که ایشان شدیداً برخورد کردند که شما حق ندارید با زن و بچه ی مردم رفتار ناشایسته ای داشته باشید! می خواستند بعضی از امکانات مردم را آتش بزنند.

در قسمتی که من شاهد بودم، علی آقا ماهانی و ناصر بودند که علی آقا ماهانی نارنجک را از ضامن خارج کرد و ناصر آقا هم اسلحه اش را به طرف فرمانده عناصر گرفت و گفت اگر این عمل را انجام دهند کشته می شوید و با ترفندی که بچه ها زدن آن ها دست به کاری نزدند و غائله ختم شد. این نشانگر چیست؟ در زندگی مالک اشتر خیلی افراد در کنار مالک بودند که اگر در عملیاتی در جنگ شرکت می کردند اگر غنائمی می دیدند به هیچ چیز رحم نمی کردند و فقط یک عده معدودی بودند مثل حمزه و مالک اشتر، سرداران رشید اسلام نمی‌گذاشتند به مردم تجاوز شود و رهروان راه علی(علیه السلام) و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) بودند.

این بزرگواران هم چنین حالتی داشتند. نامه را کرمانشاه بردیم. برادران دیگر شهید بروجردی و نفراتی که در رابطه با کار سپاه کامیاران بودند. وقت بازپرسی و دادیاری در خود سپاه بود. دادرسی در کردستان در سپاه بود ناصر آقا فولادی مسئولیت بازجویی را قبول کردند و شیخ حسن جعفری هم به عنوان کسی که نظر نهایی را می داد افراد را به سنندج بردند در آن موقع که این وضعیت بود تعداد زیادی از خواهران شیعه و سنی که در کامیاران بودند و در جریان های مختلفی که در کردستان بود دستگیر می‌شدند تعدادی از اینان برگشتند و از شرارت و اتصالشان به احزاب دموکرات خارج شدند.

در ماه تیر بعد از آن مدتی که آن جا بودیم کلاس های عقیدتی و سیاسی بود برای جوانان کامیاران و خواهران کامیاران. وضعیت کامیاران کلاً عوض شد. یک موقعی بود که شب کسی جرات نمی کرد در کامیاران باشد ولی بچه های ما می رفتند در خانه های شان کار می‌کردند.

در بندر عباس که بودیم آقای علی ماهانی نامه ای نوشت برای خواهرانی که در کامیاران بودند. از علی آقا سوال می‌کردند و ایشان جواب می‌داد. همین بحث در مورد ناصر هم مطرح بود ارتباطات معنوی با افراد به وجود آورده بودند که گفتنی نیست. بعد از جریان سومار چند دفعه دیدم که کتاب برای ایشان فرستادند برای کامیاران و برای خواهران و برادران کامیاران. کتاب های مطهری را با نامه‌ای که فرستاد که در آن شرح می داد که چگونه مطالعه کنند تا به نتیجه برساند.

موقعی که من و برادران و محمود اخلاقی می خواستیم بیاییم کرمان هزینه ی سفر نداشتیم. وقتی ما آمدیم برادران دیگر رفته بودند بچه های رفسنجان عموما رفته بودند و بچه های خودمان هم که جنگ کردستان ایجاد شد رفته بودند سومار. وقتی ما آمدیم سومار شهید بروجردی و شهید کرمی مطرح کردند اگر می توانید نیرو بیاورید، بروید نیرو بیاورید و ما به کرمان آمدیم برای آوردن نیرو و در دوران آموزشی بودیم که اکبر آقا محمد حسینی شهید شدند. یک روز بعد از عاشورا هم جنازه محمود اخلاقی را آوردند و بعد هم ما تهران برای عیادت علی ماهانی رفتیم.

شب کردستان بودیم عمده آن چه در جهت حرکت برادران بود اعتقادشان بود حرکتی شروع کرده بودند در جهت درست و واقعی و خواسته مولای شان باشد و با انتخاب کامل راه را انتخاب کردند. بعد ایشان آمدند کرمان در زمان آقای ساوه ایشان بخشدار جبال بارز شدند که شرح جداگانه ای دارد.

در جبال بارز رفتارش بسیار خداپسندانه بود. جهت حرکت را درست انتخاب کرده بود. انگار فرمانداری را از طرف حکومت اسلامی گسیل کنند، رفتار سرداران صدر اسلام را داشتند. در برخورد با افراد خاطی و برخورد با خوانین و مستکبران بسیار با قدرت رفتار می‌کردند. در کمک و رسیدگی به مستضعفان با قدرت رفتار می‌کردند.

در جبال بارز که کوهستانی و شیب تندی داشت در آن جا در اتاق ایشان باز بود یعنی به عنوان بخشدار طوری نبود در اتاقش بسته باشد و اعلام کرده بود اگر به کسی ظلم شده یا مشکلی دارد می تواند مراجعه کند به خود من و مشکلش را بگوید. مثلا یک مورد کسی بود که گران فروشی کرده بود، مطرح می‌کنند یک مبلغی را داده بود به فردی که در رابطه با ماست بود. ناصر آقا خودشان شخصا بلند می‌شوند و نزد فروشنده می روند و برخورد می کنند که چرا گرانفروشی کرده است و حق مستضعفی که به او ظلم شده بود به او بر می گرداند. این مطلب شاید از دید افراد مبتدی واقعه کوچکی باشد ولی اگر اصل کار را نگاه کنید این فردی بوده که در بخشداری نشسته با آن همه کاری که دارد این عمل را انجام می دهد.

روحیات ناصر آقا طوری بود که در مورد کار کردن شب و روز نداشت. روحیات ناصر این بود. در کردستان ایشان شب و روز نداشتند و عاشق بود که جایی باشد و کار کنند. در کامیاران در بازرسی که با خانواده ها انجام شد بچه های ۱۳ الی 14 ساله را در کلاس هایی آورده بودند، کمک هایی که آن جا می کردند وضعیتی که اول انقلاب درباره ی نفت بردن در خانه ها و امکاناتی که دولت می داد آن موقع هم امکانات در سپاه می‌آمد بخشدار و فرماندار بود با این حال انبار در سپاه بود و بر اساس تنوع کالاها بین بچه ها تقسیم می شد.

وضعیت ناصر را در کردستان می توانید ربط دهید به وضعیت در جبل بارز. با توجه به این مشکلات و گرفتاری ها با این مسئله برخورد کردند و این خود نشاندهنده اهمیت دادن به مردم بود و اهمیت دادن به کسی که به او ظلم و تعدی شده که خیلی مهم بود برادران با او آشنا بودند و عمدتا می دانند در ارتباط با این که در بحثی که گفتیم ناصر آقا چقدر فرق کرده بود.

بچه هایی که در جنگ بودند الان وضعیتشان چطوری است، وضعیت محیطی که روی هر کسی اثر می گذارد اما بستگی دارد آن فرد چقدر برداشت می کند و ناصر زمینه ی بسیار بالایی داشت. شبی که در پادگان قدس بودیم ناصر آقا عجیب ناله و ضجه می زد و الله و یارب یا رب و العفو العفو می گفت که اصلاً گفتنی نمی باشد و نمی توان گفت که یک آدم یک مرتبه تغییر می کند، نه اصلاً این طور نیست. دیده ها کوتاه و متفاوت بود. حداقل ۲ الی ۳ جایی که با هم بودیم این مسئله را می‌دیدیم.

زمینه بسیار بالایی داشت در رابطه با این مسائل وضعیت کردستان و احوالی که ما داشتیم. شب قبل رفته بودیم روی تپه‌های کارزخانی، سر یکی از بچه ها را بریده بودند. وقتی رفتیم دیدیم که هنوز خون هایش روی سنگ های کارزخانی بود. در وضعیتی که صبح قبلش صحبت شده بود اگر اسیر شویم خود را بکشیم یا خیر، قرار گرفتیم. چنین صحنه هایی را دیدیم و سابقا ارتشیان روحیه مان را تضعیف کرده بودند و گفته بودند قبل از شما افرادی این جا بودند از پایین برای شان دوغ آورده بودند آن ها دوغ را خورده بودند و خواب رفته بودند و آمده بودند سرشان را بریده بودند. باید بروید از سنگ های تپه های کارزخانی درباره خاطرات علی آقا ماهانی، شهید ناصر فولادی، اکبر محمد حسینی و اصلح تر از همه بزرگواران شهید محمود اخلاقی بپرسید.

یک شب شاهد بودم همه بزرگواران آن جا بودند. شب بیدار شدیم و دیدیم که محمود رو به رو را نگاه می کند ولی با این حال داشت راز و نیاز می کرد و در حین نگهبانی نماز شب را هم می خواند این بزرگواران دائماً در حال ذکر و نماز بودند یک لحظه وقت را از دست نمی دادند، خوب استفاده می‌کردند و رسیدن به آن جا که رسیدند و شهادت حقشان بود که بروند و به مولای خودشان حضرت ابا عبدالله برسند. ارادت زیادی به اهل بیت (علیهم السلام)و فاطمه زهرا (سلام الله علبها) داشت روضه فاطمه زهرا(سلام الله علبها) را علی آقا ماهانی می‌خواند.

- معمولاً ایشان چه توصیه ای به شما و دوستان شان داشتند؟

* مهم ترین بحث و توصیه ایشان این بود که در همه حال خود را در محضر خدا بدانند و از گناه دوری کنند. همان توصیه‌ای که حضرت امام خمینی به همه ‌گفتند که عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید، ایشان عمدتاً همین را می گفتند. عموماً بچه‌ها را به این که پیرو ولایت و همراه با ولی باشند دعوت می کرده اند که از ولی جلوتر نیافتند و فکر نکنند خودشان بهتر می‌فهمند و آنچه حضرت امام می فرمایند انجام دهند.

- در بحران ها و مشکلات سخت چطوری برخورد می کردند؟

* خیلی خوش رو و با متانت برخورد می کردند به طوری که اگر دیگران هم نسبت به موضوع از خودشان حساسیت نشان می دادند با برخوردی که ایشان می کردند آن ها هم تسکین می یافتند. مصداق عمده اش تپه‌های کارزمانی بود. سخت است که ۴۸ ساعت چیزی به شما نرسد. بچه ها مقداری خرما و کشمش داشتند و یک مقدار غذا از طریقه هواپیما برای بچه ها ریخته بودند با این حال بین غذا فرق قائل شدند. بچه ها سرخ شده بودند و ناراحت بودند که دیگر قابل تحمل نیست.

حتی بزرگواری داشتیم که به من گفتند که برویم با این ها تسویه حساب کنیم که ناصر فرمودند: مگر موردی پیش آمده؟! که ما ساکت شدیم. وقتی ایشان این موضوع را مطرح کردند و با دیگران نتوانستند کنار بیایند به این نتیجه ای رسیدیم که آخرش به آقا محمود اخلاقی ختم شد. رفتاری که محمود در آن سن می کرد گفتنی نیست.

محمود معلم اخلاق بود در رفتار و گفتار و کردار و انجام دادن واجبات و مستحبات. ناصر دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه بود اما به جرات می توان گفت محمود تمام ایام را روزه بود. نسبت به همه سرآمد بود. همه پذیرفته بودند که هر چه محمود می‌گفت باید عمل کنند. همه به او آقا محمود می گفتند. اولین بار بود که روی کسی لقب می گذاشتیم. همه به عنوان آقا و سردار قبولش داشتند. آن چه می گفت نه نمی گفتیم.

ناصر آقا از هیچکس بدش نمی‌آمد حتی از دشمنش اما اگر به حد ظلم می‌رسید برخورد می‌کرد اگر در بین خودمان می دید که به کسی ظلم می‌شود اگر نمی‌توانست با زبان طرف را راضی کند نسبت به برخوردی که کرده نهایتاً با تندی برخورد می‌کرد. در بازجویی با افرادی که وابستگی گروهکی داشتند طوری برخورد می‌کرد که آن ها به اسلام روی آورند و طرفدار انقلاب شوند و طوری رفتار نمی‌کرد که افراد را از خود دور کند ولی در جبال بارز ببینید که با خوانین چطور برخورد کرد، بحث مهمی را در جبال بارز دارد که آن جا به هر جا زد نتیجه نگرفت.

- بفرمایید در کارهای که انجام می‌دادند با دوستانشان مشورت می‌کردند یا خیر؟

* مشورت می‌کردند. شهید نگارستانی و سیف الدینی از شهیدان بزرگواری بودند که سن کمی داشتند و در جلسات حاضر نمی‌شدند ولی در محدوده ۵ نفر هیچ وقت مطلبی نداشتند که با مشورت انجام نشود. همیشه هم کارها با خودش انجام می شد و در بحث نوشتن نامه و بحث ماموریت دو نفره و این که شب در سپاه چه وضعیتی است با مشورت بود. ناصر آقا تمام مسائل را با مشورت انجام می‌دادند و تک روی نداشتند.

- اوقات فراغت را ایشان چگونه می گذراندند؟

* عموماً ایشان مفاتیح کوچک داشتند که همیشه یارش بود. اوقات فراغت را عموماً با دعا و قرآنی می‌گذراندند.

- نظرشان در مورد یک جامعه مطلوب چه بود؟

* جامعه ای که مستضعفان در آن به حق خود برسند و همه در یک عدالت علی وار زندگی کنند. باز دوباره برگی است از تاریخ دنیا که زنده شود و همچنین کسانی در این وادی قرار گیرند. اینان بزرگ مردانی بودند که به واقع به حق خود رسیدند.

- صحبت های به یاد ماندنی از ناصر به یاد دارید؟

* ایشان نصیحت می کرد که مناجات شعبانیه را داشته باشیم و از مناجات شعبانیه می توان فهمید که چرا ایشان این حرف را می زدند در مناجات شعبانیه همه چیز است از اول با خدا و با گریه و زاری شروع می شود و در مقابل مولایت تو عبد و ذلیل هستی خود را معرفی می کنی و از خدا می‌خواهی خواسته‌هایت را و در این خواسته ها عمل خود را از خدا می خواهی.

ناصر در مناجات شعبانیه که سفارش می‌کردند خواست به ما بفهماند که مواظب خودتان باشید. وقتی مولا علی (علیه السلام) با آن وضعیت خاص خودشان این مناجات را می فرمایند پس وای به حال ما که افراد عامی هستیم.

- در مورد ازدواجشان خاطره‌ای دارید بفرمایید ؟

* در بحث از ازدواج، بحث زندگی مان پیش می آمد و از من می پرسید: شما در کردستان مشکل ندارید؟ و من جواب می‌دادم: خیر. من خیال داشتم وقتی آره یا نه انقلاب تصویب شد، ازدواج کنم و به عیالم می گفتم در این صورت با هم ازدواج خواهیم کرد. وقتی که با عیالمان ازدواج کردم از اولی که ازدواج کردم هیچ موقع خانه نبودم یا در نهضت بودم یا در بنیاد مسکن بودم یا در جمعیتی که در مسجد هاشمی بود و با بچه ها کار می کردیم.

روز و شب نگهبانی بود و در خانه نبودم و من هر چه دارم از بزرگواری خانواده ام دارم که خدا خیرشان بدهد که در سخت ترین لحظات زندگی یار من بودند. بعد از انقلاب در بحث کردستان هم مشکلی نداشتیم وقتی از کردستان آمده ام بچه ی اول من دو ماهه بود. سوسنگرد رفتم و شش ماه رفتیم سیرجان که وقتی من در سیرجان بودم بچه دوم من به دنیا آمد. حتی شب ششم بچه ها هم نبودم و ندیدم تا این اندازه کار داشتم. ناصر آقا از من می پرسید: شما مشکلی داشتید؟ گفتم: نه، به حمدالله خانواده با ما یار بود و می گفت: خدایا زنی نصیب من کن که همیشه با من هماهنگ باشد و می گفت ازدواج نخواهم کرد مگر این که چنین فردی با من ازدواج کند و بالاخره هم از خانم دیوان بیگی خواستگاری کردند.

ناصر از خود و مسائلش تعریف کرده بود، بسیار آدم سبک نفسی بود. به نفس خود حاکم بود، حداقل بعد از جریان کردستان شیطان نتوانسته بود بر ایشان پیروز شود حتی یک لحظه.

- از آخرین اعزام ایشان به جبهه که منجر به شهادتش شد خاطره ای دارید بفرمایید؟

* من آن موقع بندرعباس بودم وقتی از بندر عباس آمده ام در منطقه ی شش ایشان را زیارت کردم ایشان در تربیت بدنی منطقه ۶ بود بعد از بخشداری جبال بارز ایشان در سپاه مستقر شدند و در آن جا با ایشان آشنا شدم.
مصاحبه با دوست شهید ناصر فولادی (جواد رزم حسینی)
راوي دوست شهيد
شرح
* اگر امکان است شما بفرمایید از چه زمانی با ناصر فولادی آشنا شدید؟ و به مدت چند سال؟

- بسم الله الرحمن الرحیم؛ سال 1356 شروع آشنایی من با شهید فولادی بود، منشا آن از مسجد جامع کرمان بود. همه برادران می آمدند آنجا و از آنجا آشنایی ما شروع شد.

* باتوجه به اینکه فرمودید از سال 1356 در بحبوحه انقلاب با ناصر آشنا شدید تا زمان شهادت ایشان اگر مطالبی هست بیان کنید.

- سال 57-56 تعدادی از برادران در کرمان بودند که دنبال جریان انقلاب و مبارزات امام بودند و پی گیری و برنامه ریزی می کردند برای مبارزه خیلی از بچه ها در مسجد جامع بودند، که حرکتی که در کرمان بوجود آمد کار می کردند از جمله شهید ناصر فولادی، از خاطرات با ایشان که خیلی برجسته است، ایشان به عنوان بخشدار جبال بارز بودند، این جلسات قبل از انقلاب، یا در ادامه انقلاب، بعد از آن هفتگی در خمین بود و ادامه داشت، شب شهید ناصر فولادی من را می بیند و می گوید که من صبح می خواهم بروم جیرفت، بیا با من برویم، گفتم: باشد برویم، یک ماشین جیپ گرفت ما نشستیم و ناصر هم نشست پشت ماشین و رفتیم جیرفت؛ منطقه محمدآباد مسکون. از آنجا حرکت کرد برود توی منطقه، منطقه جبال بارز محمدآباد مسکون وسیع و وسعت آن زیاد بود. یکی دو هفته با ناصر بودیم. ناصر به عنوان بخش دار منطقه بود. دو هفته ما در خدمتشان بودیم در سخت ترین جا ما با ناصر پیاده می رفت تا برسد و امکانات می برد و تمام ادارجات جیرفت را می کشید زیر خدمات دمی و کار ما دوهفته با ایشان بودیم ایشان بخش دار منطقه بودند. اما ما مرتب توی ماشین می خوابیدیم. در آخر من به ایشان گفتم، تو چه جور بخش داری هستی؟ دفتر و تشکیلات تو کجاست؟ ما نمی توانیم یک شب توی خانه بخش دار بخوابیم؟ یک چیزی واقعا کم نظیر است، کسی پیدا می شود که اگر امکانات داشته باشد، در آن شرایط باشد، دو هفته در بین راه و در ماشین خوابیدیم. در روستا ما بعد از آن مرحله یک تیم از کرمان رفته بود برای درگیری های مهاباد و کردستان که آنجا ایشان بودند البته مدتش کم بود و بعد از آنکه از مهاباد می آیند، با یک تیم و دیگر برادران می روند سومار، برای عملیات در سومار، که جنگ جنوب شروع شده بود. بعد از آن عملیات سومار آمده بودند تهران، ما هم از مهاباد آمده بودیم. به اتفاق 8-7 نفر رفتیم مشهد. از 8-7 نفر فقط دو نفر زنده مانده است، یکی خودم و دیگری محمود حسن زاده. بقیه شهید شدند. علی ماهانی، محمد حسینی، منصور توکلی، محمدعلی فتحعلیشاهی و یکی از برادران رفسنجانی که اسمش خاطرم نمی آید. همان سفر مشهد عجیب بود. وقتی ما می رفتیم توی حرم امام رضا و ما به نماز می ایستادیم، همه مردم می دانستند که ما جبهه ای هستیم. به یک نحوی می خواستند خودشان را به ما نزدیک کنند ببینند چه خبر است، خبر کسب کنند.

یک دفعه تهران ما می رفتیم خانه مصطفی موذن زاده که خانه نبودند. شهید ناصر فولادی، محمد ایرانمنش، محمدعلی فتح علیشاهی. از کوچه رد می شدیم، مردم فهمیدند که ما جبهه ای هستیم، بسیجی هستیم. آن روز ما را ول نکردند. ما را بردند به مسجد نهار دادند. شهید ناصر فولادی خیلی مسلط و محکم بود و حسابی بود در مسائل مذهبی و اعتقادی. هروقت ناصر می خواست نماز بخواند و به مسجد برود، محکم خودش را می زد به زمین! می گفتم چرا ناصر این کار را می کنی؟ جواب نمی داد؛ سرش را تکان می داد. معلوم بود از روی عشق است. تا اینکه آخرین مرحله، در مسجد جامع همدیگر را دیدیم. گفت می خواهم بیایم جبهه. ایشان بخش دار بودند. جبهه آمد. مرحله قبل از عملیات بیت المقدس. مرحله کوچکی بود. آقای مصطفی موذن زاده و حاج آقا سلیمانی، ناصر می توانست به عنوان فرمانده گردان کار کند، در خیلی از قسمت های تیم. چون هم از لحاظ جسمانی قوی بود و هم از لحاظ فکری قوی بود و به لحاظ اینکه اگر جلو برود شهید می شود، اجبارا ناصر را می گذاشتند تبلیغات، حقیقتا ناصر در تبلیغات ننشست زمین، ناصر می رفت توی خط مقدم سیم می کشید و بلندگو نصب می کرد. کار می کرد پرچم می زد. به همه سنگر ما می رفت، می نشست، صحبت با همه می کرد، بالای چادر خودش، تبلیغات تنها نبود. روز آخر ظهر بود. ناصر می خواست برود خرمشهر که فتح شده بود. درگیری شدیدی بود تا غروب. یک وقت ناصر غیبش می زند. گفتن ناصر رفته خرمشهر. ناصر دیگر برنگشت. فهمیدیم که ناصر شهید شدند.

موقعی که ایشان بخش دار جبال بارز بودند، محمدآباد مسکون من دو هفته همراه ایشان بودم. ایشان طبق معمول هرشب وسط بیابان کنار جاده می خوابیدیم و صبح زود بلند می شدیم، نماز می خواندیم. مجددا دنبال کار منطقه بودند. یک شب ایشان صحبت های زیادی کرد. حرف مهمی که یادم است با حالت خاصی گفته جوانان زمان قدیم بودند. گفت: ایشان جواد باور می کنی که من تا به این سن رسیدم هنوز پسر هستم.

واقعا ناصر فولادی یک آدم عجیبی بود، عجیب بود. آدمی که شب و روز نداشت. کار می کرد توی یکی از روستاها. مشکل زمین داشتند روستاییان با هم. شب ناصر تمام صحبت های این ها را گوش می کرد. با روستاییان صحبت می کرد. بعضی از مسائل آنها را یادداشت می کرد. صحبت می کرد تا ساعت دو بعد از نصفه شب، تمام مسائل این ها را حل می کرد. کار برای اینها انجام می داد. مردم آنجا با چه استقبالی از ناصر می کردند. همه احساس می کردند که ناصر فرزندشان است، برادرشان است. فکر نمی کردند که ناصر بخش دار است. با این دید به ناصر نگاه می کردند. ناصر با مردم مهربان بود. با سادگی خاص و روان خود مردم، با مردم صحبت می کرد. مثلا ما که مشهد بودیم، عصر نزدیک غروب بود، قبل از نماز مغرب، ناصر می آمد بیرون می گفت بچه ها به سرعت برویم به طرف حرم، ببینیم کی زودتر می رسد داخل حرم. همه وسط خیابان به سرعت طرف حرم می رفتیم. این از علاقه و عشق ناصر بود. ناصر فولادی ورزشکار، باسواد، تحصیل کرده، از خانواده مذهبی، شهری بزرگ شده بود، قبل از انقلاب توی میادین ورزشی خیلی مهم است آدمی بتواند سالم باشد، آدمی بتواند به سمتی نرود، منحرف نشود.

* ایشان در بین دوستان چه خصوصیات اخلاقی برجسته ای داشتند ؟

- خصوصیات برجسته اخلاقی ناصر فولادی خیلی خصوصیات داشت. چیزی که از همه مهم تر بود، ازخود گذشتگی در همه مراحلی در هر کاری پیشگام بود و در هر کار سختی ناصر شرکت می کرد و حاضر بود آن کار را انجام بدهد و از خودگذشتگی و ایثار ناصر به نظر من برجسته ترین خصوصیت اخلاقی ایشان بود.

* بفرمایید مصداقی از خصوصیتی که فرمودید بود، همان از خودگذشتگی و ایثار، بفرمایید اگر مصادیقی است.

- وقتی که ایشان به عنوان بخش دار جبال بارز بود، دلیلی ندارد که یک بخش دار، هر شب توی ماشین بخوابد. بخش دار ساعت مقرری دارد. صبح ساعت 8 تا 3 بعد از ظهر کار می کند بعد می رود دنبال کار خودش. یک روستا بود که با هیچ چیی نمی شد رفت آنجا ما و ناصر پیاده رفتیم. ناصر رفته توی همان روستا موتور برق آورده توی همان روستا جاده زده، تانکر نفت برده. این همه کار از خودگذشتگی ایثار می خواد. سخت کوش بودن در کار می خواهد که با آن جدیت تمام مسائل را زیر پا بگذارد. برای مردم خدمت کند. چیزی که من دیدم دو هفته با ایشان بودم.
مصاحبه با دوست و همکلاسی شهید ناصر فولادی(آقای قره ای)
راوي همكلاسي شهيد
شرح
در خدمت جناب آقای مهندس قره ای یکی از دوستان سردار شهید ناصر فولادی که در مدت تحصیل ایشان در دانشگاه صنعتی شریف دوست آن شهید بزرگوار بودند.

- بفرمایند از چه زمانی با ایشان آشنا شدند و نحوه آشنایی ایشان با شهید چگونه بوده؟

* بسم الله الرحمن الرحیم، من با شهید با این که در واقع در سال ۵۷ وارد دانشگاه شده بودیم به دلیل مسائل انقلاب در دانشگاه حضور همدیگر را احساس نکرده بودیم از زمان تسخیر لانه جاسوسی با ایشان آشنا شدم و به هر حال بعد از آن اگر ارتباطی بود عمدتا ارتباطاتی مربوط به تسخیر لانه جاسوسی برقرار می شد و آن ارتباط وجود داشت که نهایتا به تعطیلی دانشگاه ها رسید و بعد از تعطیلی دانشگاه ها و بعد از این که جریان لانه هم تمام شد یک یا دو بار ایشان را در دانشگاه دیدم که باز در همان زمات یا در زمان تعطیلی دانشگاه بود یا اوائلی که تازه قرار بود دانشگاه باز شود و یا باز شده بود.

- با توجه به این که فرمودید در ارتباط با تسخیر لانه جاسوسی با شهید بزرگوار آشنا شدید قطعا خاطره ای از لحظه آشنایی با شهید بزرگوار دارید و اگر امکان دارد در ارتباط با نحوه تسخیر لانه جاسوسی و این که شما به اتفاق شهید چه سمتی داشتید صحبت بفرمائید؟

* کاری که در قضییه لانه جاسوسی عهده دار بودیم تقریبا اکثر افرادی که در قضیه مشارکت داشتند این بود که ما بعد از آن جلسه توجیهی که در دانشگاه تشکیل شد توسط دانشجویان سال های بالاتر برای ما برگزار شد که قرار بود ما برویم و لانه جاسوسی را اشغال بکنیم قضیه ورود به ساختمان لانه جاسوسی بود و رفتن و در واقع به نوعی گروگان گیری از افراد مستقر در لانه که البته ابتدای امر هم قرار بود در حد دستگیری معمولی و گروگان گیری خاتمه پیدا کند و در واقع تمام شود منتها با توجه به عکس العمل اجتماعی که خود لانه جاسوسی ایجاد کرد و برخورد حضرت امام (ره) و از آن طرف برخورد آمریکا و این ها در واقع جریان به سمتی رفت که شد یک جریان فراگیر و کلی که در واقع برکت کار بود که به شکل خیلی گسترده تری به جایی رسید که به تعبیر حضرت امام (ره) انقلاب دوم نام گرفت که این قسمتش برکت اصلی کار بود.

ما آن جا در حین درگیری (البته درگیری که می گویم به آن شکل زد و خوردی در کار نبود) چند ساعتی زیر هوای بارانی مجبور بودیم اطراف آن ساختمانی که دربش را قفل کرده بودند (افراد مستقر در لانه) تا کسی وارد نشود آن دور و بر بگردیم و بچرخیم و یا به دنبال جایی بگردیم که به نحوی بتوانیم در ساختمان نفوذی پیدا کنیم‌ اکثر آشنایی ها در همات لحظات ایجاد شد که من خودم با شهید فولادی آن جا آشنا شدم آشنایی که در حد یک سلام و علیکی بود و ارتباط دوستانه ای که برقرار شد از آن به بعد بود که هم فضای آن جا خیلی زیبا بود هوای نم گرفته بارانی که محیط بسیار خوبی بود برای همه. اصل حرکتی که انجام شد آن هیجانی که همه افراد داشتند به عنوان یک حرکت اجتماعی_سیاسی از آن جا با شهید آشنا شدم.

- در لحظه ای که با ایشان آشنا شدید ایشان را چگونه دیدید؟

* شهید فولادی خصوصیتی که داشت این بود که خیلی زود با همه می جوشید و در واقع اهل جوشیدن و وصل شدن به افراد بود. خود بنده شاید این خصوصیت را نداشته باشم منتها اگر کسی احساس بکند که طرفش مایل است به این که با او ارتباط برقرار کند به این ندا لبیک می گوید. من خودم این خصوصیت را در این شهید دیدم چرا که در آن جا افراد زیادی بودند، کسانی که آمده بودند لانه را اشغال کنند مثلا حدود سیصد_چهارصد نفر بودند که حدود دویست تا دویست و پنجاه نفرشان از برادران بودند کسانی بودند که به هر حال می شد با آن ها سر و کله زد بحث کرد و با آن ها دوست شد و ارتباط برقرار کرد منتها با تعداد کمی از آن ها در واقع ارتباط همگانی برقرار می شد که یکی از آن ها همین شهید بزرگوار بود. اینم به خاطر ویژگی اخلاقی و جوششی که ایشان داشتند و ترغیب می کردند به این که باهاش ارتباط برقرار بشود و با او آدم دوست بشود.

انسان دوست دارد که مثلا با ایشان هم صحبت بشود چون هم حالت بسیار شیوایی در گفتار داشت و خیلی به قول معروف خوش صحبت بود. به هر حال آدم لذت می برد از این که احساس می کرد با یک همچین شخصیتی هم صحبت است و مجالست دارد. بودند چند نفر دیگر مثلا شهید میرسلطانی و شهید ناصر فولادی بود و یکی دو تا از دوستان دیگر بودند که عمدتا من فکر می کنم که این خصوصیات باعث شده بود که به عنوان شهید انتخاب بشوند از جانب حضرت حق. خلاصه این ویژگی های مثبت در ایشان وجود داشت .

- بفرمائید ایشان از لحاظ معنوی و عرفانی چگونه بودند؟

* ایشان مسائل معنوی و عرفانی را بسبار مراعات می کرد منتها شاید این تعبیری که ما از مسائل معنوی و عرفانی داریم با این تعبیری که در واقع ایشان به آن حدی که رسیده بود یک تفاوت داشته باشد. ما خیلی وقت ها مثلا تصور خود بنده شاید این باشد که کسی تسبیح دستش باشد و دائما ذکر بگوید مثلا سرش همیشه پائین باشد نمی دانم یک خصوصیات ظاهری این جوری داشته باشد مثلا احساس بکنیم که این به آن حد و آن درجه از عرفان رسیده اما شهید فولادی این خصوصیت را نداشت.

یعنی جزء افرادی بود که در عین حالی که نمازش را همیشه اول وقت می خواند یا آن روزه های مستحبی که معمولا مقرر می شد توی لانه جاسوسی که بودیم آن هم اعلام می کردند که هر کس که دوست داره روزهای دوشنبه_پنج‌شنبه روزه بگیرد و ایشان از افرادی بود که مقید بودند این روزه را بگیرد ولی این باز وقتی که شما عصر همان روزی که روزه می گرفت می دیدیدش خیلی شاد و بشاش و با قیافه گشاده و در واقع روی باز با همه برخورد می کرد.

و در واقع من فکر می کنم ایشان جاذبه های حقیقی و واقعی عرفان را داشت یعنی به آن درجه ای رسیده بود که حالات مثبتی را که یک مسلمان باید داشته باشد را ایشان داشت در حالی که ما خودمان اطلاع داشتیم که سحری را شاید ایشان ماست یخ زده خورده بود، بعضی شب ها سحری ماست می دادند و آن افرادی که روزه می گرفتند مجبور بودند اول سحری را بخورند و آن سحری را هم وقتی می آمدند سر پست می دادند به بچه ها چون که دیگر رسیده بود به زمستان در ایام سرد زمستان ماست ها یخ زده بود ماست ها هم ورقه ورقه های لایه ای یخی تیزی داشت که سر پست با یک همچین نان و ماستی روزه می گرفت و تا انتهای روز هم باز آن حالت بشاش و شاد خودش را حفظ می کرد و در عین حال شوخی های معمولش را هم می کرد، مثلا اگر می رفت توی غذاخوری (مثلا اگر غذا را دیر می دادند) شعار می داد که: معده را از طعام خالی دار/ تا در آن قرقر شکم بینی. ولی این جور نبود که مثلا قید و بند غذایی باشد این هم به خاطر مزاح و شوخی مایه کارش بود.

- اگر از خصوصیات اخلاقی شهید بزرگوار ناصر فولادی مطالبی هست بفرمائید؟

* خصوصیات عمده اخلاقی شان که همان مسئله بشاش بودن، روی گشاده داشتن و بسیار جذاب در برخورد بودن بود، خدمت شما گفتم. به علاوه ایشان مسئولیت پذیری خوبی هم داشت یعنی ایشان از افرادی بود که در یک دوره طولانی پاس بخش ما شده بود در جمع افرادی که بودند افرادی که کمی زبده تر و وظیفه شناس تر بودند این ها بعد از یک مدتی شدند پاس بخش یا از نظر رده تشکیلاتی به این نحو بالا آمدند که شهید فولادی جزء آن دسته بود.

اولا قدرت جذب مطلب بسیار خوبی داشت یعنی کارها و کلاس های دوره های آموزشی ایشان بسیار صریح بود خیلی راحت مطالب را می گرفت و خیلی خوب خودش را در جمع نشان می داد با هم یک اردو یا دو اردو رفتیم که ایشان شد جزء کسانی که فرماندهی را بر عهده داشتند می توانست نیروها را در مانورهایی که انجام می شد جمع آوری کند و در مانورها می توانست خوب عمل کند در واقع فرمانده یک جمعی بشود این ناشی از مسئولیت پذیری ایشان بود در عین حال هر وقت هم هرکسی هر کاری داشت و به ایشان مراجعه می کرد ایشان زمین نمی گذاشت.

یعنی خیلی ها شاید خود ما چندین بار کار داشتیم می خواستیم برویم بیرون می گفتیم آقای فولادی این دو ساعت پاس ما را هم شما پاس بده و ایشان بدون هیچ حرفی می ایستاد و پاس را انجام می داد. مثلا می شد گاهی که ۱۲ساعت یا ۱۵ ساعت پی در پی مدام پست می ایستاد هرکسی می آمد و به او می گفت جای من هم بایست می ایستاد.

مثلا بنده کار داشتم و به او می گفتم: آقای فولادی می شود جای من بیایستی من خوابم می آید الان پستم آمده اما خوابم می آید، می گفت: برو بخواب من جای پست تو می ایستم. و این ها کمک ها و مساعدت هایی بود که به افراد می کرد و این از ویژگی هایی بود که در شهید فولادی وحود داشت که البته من به دلیل بُعد زمانی یک سری کلیاتش یادم می آید پس از مدتی شاید جزئیانش هم در ذهنم بیاید که ان شاء الله بعدا در خدمتتان خواهم گفت.

- بفرمائید معمولا ایشان چه توصیه هایی به شما و دیگر دوستان داشتند؟

* ایشان یکی از خصوصیات اخلاقی که داشتند این بود که توصیه ای برای ما نمی رفت یعنی هیچ وقت نمی گفت: چه کار بکن چه کار نکن! خودش کاری می کرد که ما خودمان متوجه بشویم که چه کار باید بکنیم یا چه کار نباید بکنیم. یعنی خودش، زندگیش، نحوه برخوردش بهترین توصیه ای بود که می کرد.

ایشان هیچ وقت اهل منبر رفتن نبود و یا یکی بگیرد و نصیحتش بکند این طوری نبود یا حداقل ندیدم که یک جایی بنشیند یکی را نصیحت بکند که این کار را بکن و این کار را نکن و در واقع با عمل نشان می داد که چه کار بکنید.

- بفرمائید ایشان در ارتباط با شرکت در تسخیر لانه جاسوسی که توسط عده ای از دانشجویان پیرو خط امام انجام می شد آیا با شناخت این کار را انجام می داد و کلا ایده ایشان درباره جامعه مطلوب کمال چگونه بود؟

* من برداشتم این بود که ایشان با شناخت این کار را انجام داده بود یعنی همین طوری او دعوت نشده بود که بیا و در قضیه لانه جاسوسی شرکت کن، همین جوری شرکت نکرده بود یعنی برای خودش یک تجزیه و تحلیل کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که این کار، کار مثبتی است دلیل این حرفم هم این است که ایشان در لانه جاسوسی دقیقا مسائل سیاسی که پیامد این جریان بود را دنبال می کرد.

یعنی دقیقا برای ایشان مهم بود که الان مثلا دولت موقت استعفا داده یا الان اطلاعیه شماره ۱۰ دانشجویان پیرو خط امام این شده، اطلاعیه شماره ۷ این شده، دقیقا موضوع را دنبال می کرد و احساسش این بود که دقیقا به همان هدفی که ابتدای امر مورد نظرش بوده و با آن دید آمده بود در این حرکت و در جریان لانه جاسوسی فعالیت می کرد نزدیک شده است به همین دلیل راضی بود‌.

- بفرمایید معمولا ایشان اوقات فراغت و بیکاری شان را چگونه می گذراندند؟

* توی لانه جاسوسی به دلیل این که اوقات فراغت بیشتر بود عمدتا هر کسی به یک کاری مشغول می شد. ایشان معمولا کارهای مطالعات سیاسی انجام می داد و البته مطالعات مذهبی را هم دنبال می کرد. توی کلاس های فوق العاده ای هم که معمولا در لانه جاسوسی تشکیل می شد ایشان همیشه حضور داشت.

مثلا کلاس های تفسیر قرآن آقای موسوی خوئینی ها یا جلسات گفت و شنودی که با افراد مختلف که می آمدند در لانه جاسوسی که حالا شاید بیشتر از همه کسی که توی لانه جاسوسی رفت و آمد داشت مرحوم حاج سید احمد خمینی(ره) بود که ایشان هم که در جلساتی که تشکیل می شد و معمولا تعداد کمی از بچه های توی لانه شرکت می کردند ایشان مقید بود که دائما در این جلسات شرکت بکند و در واقع مسائل و مطالبی که دارد را با این افراد مطرح کند. غیر این افراد، افراد دیگری هم بودند که در لانه جاسوسی رفت و آمد داشتند که الان من خاطرم نیست.
مصاحبه با همکار شهید ناصر فولادی(آقای بهرامی)
راوي همكار شهيد
شرح
- حاج آقا شما ضمن معرفی خودتان بفرمائید که از چه وقتی و چگونه با شهید فولادی آشنا شدید و اگر خاطره ای از ایشان دارید بفرمائید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. مجید بهرامی هستم، که مدتی افتخار همکاری نزد ایشان را در ستاد منطقه ۶ داشتیم. ما آموزش بودیم و ایشان مسئول تربیت بدنی منطقه بود و افتخار آشنایی من با ایشان حدود بیست روز و یک ماهی بیشتر نبود و توی همان مجموعه آقایان آب بر و سنجی ایشان را معرفی کردند و گفتند که جوان خوب و مخلص و پویایی است و روحیات ورزش دوستی و ... دارد و آدم پرتحرکی است و برای تربیت بدنی منطقه معرفی کردیم و چون که سپاه در حال شکل گیری بود، افراد جدید مرتب می آمدند و توی جایگاه ها شکل می گرفتند.

مدتی طول کشید تا این که در جلسه داخلی که داشتیم ایشان گفتند که پس فردا مراسمی داریم و می خواهیم ازدواج کنیم که ما هم آن شب خدمت ایشان رسیدیم. شب رفتیم به اتفاق برادران خانه ایشان. چیزی که آن جا شاخص بود ساده بودن آن جا بود که خب البته روال اوائل انقلاب این شرایط تا حدی خلاف این را نشان می داد اما خلوص و سادگی که آن جا بود جذابیت و گیرایی خاصی را داشت.

بعد فکر می کنم هفت، هشت روزی بیشتر از ازدواج ایشان گذشت که ایشان مُصر بودند که به جبهه بروند ما هم چون که اول راه اندازی مناطق نه گانه سپاه بود که نواحی را تبدیل به منطقه می کردند از طرفی ابتدای راه اندازی سیستم بود، مجبور بودیم مجموعه مهره های ستادی را شکل بدهیم تا بهتر بتوانیم مجموعه را در جهت انجام مأموریت های مجموعه هامون سازماندهی کنیم، به این لحاظ از رفتن به صورت انفرادی به جبهه ممانعت می کردیم با توجه به نقش کلیدی که آموزش داشت.

از طرف دیگر ضعفی که توی نیروهای مردمی و بسیجی بود به لحاظ آموزش و به کارگیری سلاح و ادوات رزمی بود، اصرار داشتیم که پشت جبهه را تقویت کنیم و برادران را به حدی برسانیم که در جبهه کمتر تلفات بدهیم به این لحاظ سعی می کردیم بعضی از برادران را که در آموزش موثر بودند نگه داریم حتی بخشی نامه ای آمده بود که در رابطه با آموزش می خواهید استفاده کنید حتی اگر توی واحدهای دیگر سپاه و اوضاع دیگر ستادی مشغول خدمت هستند توی هر پستی که باشند باید در آموزش به کار گرفته شوند و معلوم بود که سپاه پی به اهمیت آموزش برده بود.

ما مصر بودیم که ایشان بماند و ایشان اصرار داشتند که بروند و در عملیات شرکت داشته باشند. بعد خواهشی از من کرد و گفت: قول می دهم که پانزده روز می روم و برمی گردم، فقط توی این عملیات شرکت کنم. ما هم کمی شوخی می کردیم چون می خواستیم برادران خود را به آب و آتش نزنند، سعی می کردیم که قدرشان را برای خودشان مشخص کنیم. می گفتیم: آن جا که رفتی تو یک فرد نیستی و باید که توی سیستم تعریف شوی. ایشان می گفتند: قول می دهم که پشت خط باشم نزدیک نمی روم و کار پشتیبانی می کنم و همین کارهایی که از دستم بر می آید انجام می دهم.

بعد که ایشان را فرستادم یکی از برادران گفت: فهمیدی که چی گفت؟ گفتم: نه! گفت: گفته که من می روم تا جنگ تمام نشه و یا شهید نشوم، برنمی گردم. گفتم که نه ایشان تعبدی و ولایتی داره و قطعا این طوری برخورد نمی کند. گفت: حالا زنگی می زند و می گوید که من ده- پانزده روز دیگر بر می گردم. گفتم: حالا من پانزده روز را حرفی ندارم فکر می کنم رفتن ایشان به هفت روز نرسیده بود که خبر شهادتش را آوردند.

- از خصوصیات اخلاقی و مشخصه های بارز ایشان اگر خاطره ای دارید بفرمائید؟

* خصوصیت بارز ایشان این بود که توی آن مجموعه که برادران بودند علیرغم این که همه شان پویایی خاصی داشتند و به نوعی خودشان را صاحب انقلاب و صاحب تشکیلات و مملکت می دانستند اما در ایشان سکوت عجیبی حاکم بود و توی جلسات ایشان واقعا در گوشه ای همه را زیر نظر داشت و این سکوت و خلوت ایشان برایم جالب بود و همان شبی هم که در خدمت ایشان بودیم توی نمازی که ایشان می خواندند خیلی سعی خاصی را داشتند و من بیشتر از این انس و الفت نزدیکی با ایشان نداشتم.
مصاحبه با همکار شهید ناصر فولادی(آقای خیام حسین زاده)
راوي همكار شهيد
شرح
بسم الله الرحمن الرحیم.

در خدمت برادر حسین زاده که قبلا در بخشداری جبال بارز، در زمان تصدی شهید ناصر فولادی آن جا مشغول به خدمت بودند، هستیم.

- ضمن تشکر از ایشان تقاضامندیم که در خصوص نحوه آشنایی تان با سردار شهید ناصر فولادی برای ما توضیحاتی را بفرمایید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. با سلام و درود بر روح پر فتوح بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی رحمت الله و با سلام به ارواح طیبه شهدای اسلام بالاخص شهید منظور، حاج آقا ناصر فولادی. بنده افتخار این را داشتم که از سال ۱۳۶۰ زمانی که ایشان به عنوان بخشدار جبال بارز معرفی شدند در خدمت این شهید والامقام باشم.

از شهید خاطرات بسیاری دارم مخصوصا در آن اوایل خدمت ایشان که برف و تگرگ سنگینی منطقه جنوب جبال بارز را گرفت که از طریق استانداری دستور دادند که سریعا به منطقه عزیمت کنید. با این سردار ما در حدود بیست و هشت روز طول کشید، که چهار اکیپ ما بودیم و من افتخار این را داشتم در خدمت ناصر فولادی باشم. می توانم بگویم شهید ناصر فولادی تنها کسی بود که افتخار این را دارد که جنوب جبال بارز را کشف کرد و پای هیچ یک از مسئولین تا زمانی که شهید آن جا تشریف آورد بودند، نرسیده بود و سفر ما حدودا بیست و چهار، بیست و هشت روز طول کشید که اکثر مناطق صعب العبور را در طی این بیست و هشت روز پیمودیم و گزارشاتی به استانداری ارسال شد و کمک هایی هم به مردم منطقه شد.

- از آن برخورد اولیه آشنایی شما با ایشان اگر خاطره ای توی ذهنتان هست بیان بفرمایید؟

* با توجه به این که من در آن زمان به عنوان نماینده بخشداری در جنوب جبال بارز کار می کردم و تقریبا اوایل پیروزی انقلاب بود و مقر بخشداری در منطقه شمال بخش بود، محمدآباد بود، شهید ناصر فولادی یک اخلاقی داشتند که در همان برخورد اولیه هر فردی جذب اخلاق و خصوصیات خوب ایشان می شد. در همان روزهای اول من تشخیص دادم که ایشان منظورشان این است که کارها بروند جنوب و با توجه به استضعاف منطقه و مردم منطقه، کل کارها بسیج شوند در منطقه جنوب جبال بارز و همین کار را هم کردند. اکثر اوقات و اکثر روزهای هفته را در خدمت مردم مستضعف جنوب جبال بارز بودند.

- از خصوصیات عرفانی و معنوی ایشان اگر مطالبی توی ذهنتان هست بیان بفرمایید؟

* دو سال افتخار این را داشتم که در خدمت ایشان بودم و در این مدت دو سال هیچ زمان نشد که ایشان نماز شب شان را حتی در بدترین شرایط نخوانده باشند. یادم است که توی یک منطقه ای بودیم به نام منطقه سرموتین، که منطقه سردسیری بود و من به اتفاق یکی دیگر از برادرنمان، شهید فولادی را وسط داشتیم و دو طرف مان هم آتش روشن بود. شب خیلی سردی بود به طوری که ما که بچه آن منطقه بودیم، نمی توانستیم آن شدت سرما را تحمل کنیم اما ایشان در آن شرایط بلند شدند و نماز شب شان را خواندند که همه ما مخصوصا بچه های اکیپ که هفت نفر بودیم همه تحت تأثیر قرار گرفتیم.

- بفرمایید که ایشان چه خصوصیات اخلاقی داشتند؟

* از نظر خصوصیات اخلاقی من بیشتر توی محیط کاری را می توانم بگویم، ایشان طرفدار مستضعفان بود و هدفشان این بود که واقعا به محرومان خدمت شود. توی این مسائل ایشان واقعا از کارشکنی بدش می آمد و برایش شب و روز معنی و مفهومی نداشت و منظورش بیشتر خدمت بود.

- بفرمایید ایشان به چه تیپ افرادی علاقه نشان می داد و آن ها را دوست داشت و کلا ایشان از چه چیزهایی خوشش می آمد؟

* ایشان با افراد مستضعف، افرادی که رنج دیده بودند مخصوصا در رژیم ستم شاهی پهلوی، و درک می کرد که این ها واقعا افراد رنج کشیده هستند عاشق این افراد بود و از افرادی هم که کارشکنی و منافق و دو چهره بودند بی اندازه بدش می آمد.

- بفرمایید ایشان معمولا در اوقات فراغت به چه کاری می پرداختند؟

* اوایل انقلاب اوقات فراغت معنی و مفهومی نداشت و بیشتر کار بود ولی هر زمانی که من با این شهید والامقام بودم بیشتر اوقاتش را با خواندن قرآن می گذرانید.

- در مسائل و برنامه های کاری آیا ایشان مشورت می کرد با کسانی یا خودش به تنهایی تصمیم می گرفت؟

* در همه کارهایش مشورت می کرد و همیشه این آیه را در نظر داشت که قرآن می گوید: " أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ"، حتی در محیط کاری از کوچکترین فرد از نظر شغلی و سن هم نظر خواهی می کرد.

- معمولا در بحران ها و مشکلات سخت که به ایشان فشار می آمد چگونه برخورد و عمل می کرد؟

* بسیار آدم خونسردی بود و همیشه خدا را در نظر داشت و در کارهایش هم موفق بود. بعد از خبر شهادت ایشان، من می توانم بگویم که اکثر روستاهای جنوب جبال بارز برای شهید ناصر فولادی مراسمی گرفتند که هنوز عکس های ایشان را برای یادگاری در خانه هایشان چسبانده اند و دارند.

- ایشان معمولا چه توصیه های معنوی و عرفانی به شما یا سایرین داشت؟

* ایشان همیشه سفارششان این بود که در خط ولایت فقیه باشید و سعی کنید که خدمت تان به گونه ای باشد که در درگاه احدیت مزد و اجر داشته باشید و برای قشر خاصی کار نکنید و بیشتر سفارش به کار برای مستضعفان را می کرد و مدتی که من در خدمت ایشان بودم کار برای مستضعفان همیشه سرلوحه ی کارهای شهید فولادی بود.

- ایشان برخوردشان با ارباب رجوع و زیردستان چگونه بود؟

* بسیار آدم خاکی بودند و هیچ زمان من در وجود این شهید والامقام ندیدم که خدای نکرده غرور و پست و مقام در روحیه ایشان تأثیری بگذارد و در برابر افراد مخصوصا افراد ضعیف تا ایشان را معرفی نمی کردیم هیچ کس تشخیص نمی داد که ایشان بخشدار است.

- نظر مردم و دیگران نسبت به این سردار شهید والامقام چه بود؟

* در زمانی که مسئولیت بخشداری را داشتند؟ بهتر است که این را از خود مردم بپرسید. مردم جنوب جبال بارز از میجان به پایین تا کوه شاه هنوز خاطرات شهید فولادی توی اذهان تمامی مردم مخصوصا بچه هایی که آن زمان توی سنی بودند که تشخیص می دادند، هست و همیشه زبانزد مردم است و کارهایی هم که در منطقه کرده کاملا مشخص است.

- با توجه به این که شما مدت های زیادی با ایشان بودید، مخصوصا مطلب اولی که اشاره کردید که برنامه ای که پیش آمده برای جنوب جبال بارز ظاهرا در این بیست و هشت روز که فرمودید با هم بودید قطعا خاطرات زیادی دارید اگر امکان هست بعضی از این خاطراتی را که در ذهنتان هست بیان بفرمایید؟

* کلا تمام این بیست و هشت روز خاطره است ولی یک خاطره ای که من هیچ زمانی یادم نمی رود این هست که یک شب جایی رسیدیم که ناچارا مجبور شدیم که آن جا برای استراحت بمانیم. یک بنده خدایی که نزدیک صد و سی یا صد و چهل تا گوسفند تمامی دارایی اش بود که از بین رفته بود و ظاهرا یک گوسفند خوبی فقط برایش مانده بود که این را هم به احترام و به افتحار یکی از کارگزاران جمهوری اسلامی، شهید فولادی، کشتند که شب از ما در آن جا پذیرایی کنند.

من دیدم شهید فولادی حالتش دگرگون شد و واقعا نمی خواست که از این غذا بخورد. بعد صاحب خانه هم تشخیص دادند که ایشان حالتی دیگر دارد. بعد من به شهید گفتم که آقا شما باید حتما از این غذا بخورید. در حالی که شهید فولادی گریه می کرد به من گفت: این مرد با این وضعش این یک دانه گوسفندش را هم برای ما کشت! من گفتم: آقا اگر شما نخورید این مرد یک احساسی دیگر پیدا می کند با توجه به وضعیت بهداشتی منطقه که ما هر جا می رفتیم لاشه های گوسفند و غیره بود، در همین حال ایشان زار زار زدند زیر گریه و گفتند: خدا می داند که فکر من چیز دیگریست!

بلاخره از آن غذا با این که من تشخیص می دادم از نظر روحیه طوری دگر هست از آن غذا میل فرمودند و شب هم آن جا بودیم که پسر این صاحب خانه سربازی بود که مرخصی آمده بود و در برف و تگرگ و این ها مانده بود که همان جا ایشان (شهید ناصر فولادی) یک مرخصی هم چون بخشدار آن جا بودند و می توانست و در حد اختیاراتش بود مرخصی ایشان را تمدید و دوازده روز اضافه کردند که به وضع خانواده و مادرشان و غیره برسند.

* از شهرستان عازم منطقه کوه شاه بودیم که یکی از مناطق محروم جبال بارز آن زمان بود و الان جزء منطقه عنبرآباد است و قسمتی از آن هم به نام شهرستان کهنوج است. در یک روستایی خبر دادند که پیرمردی خیلی مریض است. من به شهید فولادی پیشنهاد کردم که آقا می خواهید که به این بنده خدا یک سری بزنیم. گفت: حتما باید برویم و سر بزنیم. وقتی که رفتیم این پیرمرد گفت: خدایا به بزرگی ات شکر، نمردم و یکی از مسئولین جمهوری اسلامی را دیدم!

خب ما به سفرمان ادامه دادیم. وقت برگشتن به ما خبر دادند که آن بنده خدا فوت شده. ایشان در مراسمی که برای این فرد گرفته بودند شرکت کرد و این یکی از خاطرات فراموش ناشدنی من است.

- ایشان معمولا چه آرزویی داشت و بزرگترین آرزوی ایشان چه بود؟

* مدتی که من در خدمت ایشان بودم همیشه آرزویش این بود که شهید شود. واقعا همیشه می گفت: فلانی من برای این کار بخشداری و این ها ساخته نشدم و به یک دلایل خاصی است که من آمده ام که آن هم ممکن است خودتان در جریان باشید که من آمده ام این جا و من واقعا آرزویم چیز دیگریست. همیشه آرزویش جنگ و جبهه و شهادت بود.

- از کارهایی که شهید بزرگوار در مدت کمی که به عنوان بخشدار بودند درباره اهالی محل داشتند اگر مطلبی هست بیان بفرمایید؟

* شهید ناصر فولادی در همان سفری که خدمتتان عرض کردم و بیست و هشت روز طول کشید در جنوب جبال بارز بعد از بیست و هشت روز که ما از مبدأ که حرکت کرده بودیم درست هفته چهارم رسیدیم به همان منطقه. در روحیه ایشان خستگی کاملا مشخص بود و یادم هست که بینی ایشان بر اثر سرمای زیاد پوسته داده بود و صورتش پوسته داده بود و بعد از آن چون گزارشات جامع و کاملی از منطقه تهیه کرده بودند، کمک های خوبی هم به مردم شد، از جمله وام های خوب بدون بهره ای که دادند و وام های بلاعوضی به عشایر دادند و چادر و نفت به منطقه رساندند. با توجه به این که راه نداشت، مجددا خودشان اکیپ هایی تشکیل دادند که نفت را برسانند و گزارش را دقیق بدهند.

ارزاق عمومی از قبیل روغن و برنج و قند و غیره را در بین مردم توزیع کردند و این ها هم کمک هایی بودند که بیشتر از استانداری گرفته بودند. و یا در مناطق جنوب جبال بارز مثلا روستاهای گرم سالار رضا، راخت، مردک، کویز، کوشک مور کارهایی ماندگار از شهید فولادی به یادگار مانده. مثلا مردم حاجی آباد که از آب آشامیدنی سالم برخوردارند واقعا مدیون زحمات شهید فولادی هستند که موتور دیزل را شبانه برای این منطقه آوردند و سه تای دیگر هم برای روستاهای دیگر. می توانم بگویم که در این مدت شب و روز برای شهید فولادی معنی و مفهومی نداشت.

همیشه درحال کار و تلاش بود و از افتخارات ما همکارانش هم این بود که در اوایل خدمت مان با چنین روحیه هایی بود که ما آشنا شدیم و حقیقتا سرلوحه زندگی مان قرار دادیم که ان شاء الله بتوانیم فردا در پیشگاه این شهدای والامقام آبرومند باشیم.

- بفرمایید که زمانی که خبر شهادت سردار بزرگوار را شنیدید و یا اهالی شنیدند عکس العمل چه بود؟

* من روستای مردک بودم که مرکز نمایندگی بخشداری جبال بارز آن زمان بود باور کنید که اصلا نمی توانم بگویم، فقط این را شاهدم که زن و مرد همه می دویدند به طرف مسجدی که اوایلی بود که از طریق جهاد سازندگی آن جا پایه گذاری شده بود و همه می گفتند: وای فلانی شهید شده. از من سوال می کردند مردم و حالتی داشتن که اصلا نمی توانم بیان کنم.

- شهادت ایشان چه تأثیری روی شما یا سایر دوستانتان (در محیط کاری) گذاشت؟

* البته من افتخار این را نداشتم که در جبهه در خدمت ایشان باشم. در محیط کاری من و دیگر دوستان بخشداری جبال بارز مثل آقای کردستانی، آقای سیدی و بچه های دیگری که در بخشداری جبال بارز با شهید فولادی همکاری کرده بودند من می دانم که روحیه و صفات اخلاقی شهید فولادی همیشه سرلوحه کارهای این ها است و اکثر آن بچه ها الان کسانی هستند که با وجود سخت ترین کارها تحمل کرده بودند که الان از آن زمان هم نزدیک پانزده، شانزده سال و سیزده، چهارده سال می گذرد و همه در محیط کاری افراد موفقی بودند.

- در انتها بفرمایید چه توصیه هایی از ایشان به یادتان مانده؟

* همیشه ایشان به ما سفارش می کردند که مستضعفان را فراموش نکنید. در خط ولایت فقیه باشید و امام را فراموش نکنید. در کارهایتان رضایت خدا را مدنظر داشته باشید و برای رضای خدا کار کنید نه برای فرد یا قشری خاص و این که فردا شما باید در محضر خداوند جوابگو باشید و سعی کنید که کارتان خداپسند باشد.

- در انتها خواسته تان از مسئولین چیست؟

* بنده از مسئولین نظام جمهوری اسلامی می خواهم که خاطرات شهدا و وصایای شهدا و راه و منش شهدا را واقعا سرلوحه خود قرار بدهند و دست به دست هم دهیم تا در عمران و آبادی جمهوری اسلامی ایران موفق تر باشیم.
مصاحبه با همکار شهید ناصر فولادی(آقای کمالی )
راوي همكار شهيد
شرح
در خدمت یکی از کارمندان بخشداری هستیم که در زمان تصدی سردار شهید ناصر فولادی به عنوان کارمند در این جا مشغول کار بود اند برادر محمد کمالی، ضمن تشکر از ایشان که وقتشان را در اختیار ما گذاشته اند:

- تقاضا می کنم از نحوه آشنایی خودتان با شهید بزرگوار اگر مطالبی در ذهن دارید یا خاطره ای از لحظه اولیه آشنایی با ایشان دارید بیان بفرمائید؟

* بسم الله الرحمن الرحیم. اون اوایل من در بخشداری که محل کارم تعیین شده بود بعد از گذشت مدتی با جابه جائی هایی که انجام شد از جناب آقای ناصر فولادی یکی از بخشداران پرتلاش و پرکار این جا وارد منطقه شدم و شروع به کار کردم. در آن زمان که این شهید گرانقدر در این جا تشریف داشتند، افتخار داشتیم این جا در خدمتشان باشیم. بخش جمال بارز وسعت بیشتری داشت ولی به این وسعت نبود. طبق تقسیمات اخیر بخش جمال بارز تفکیک شد و الان بخش جنوبی که در زمان شهید فولادی جزء بخش این جا بود تفکیک شد و الان جزء بخش عنبرآباد است.

در آن زمان با توجه به این که ایشان فردی مسلمان و پرتلاش و زحمتکش بود و نظر خاصی به محرومین داشتند به لحاظ این که بخش جنوبی جبال بارز قسمت مردک و آن ورها محسوب می شود که الان جزء عنبرآباد است، با توجه به تشخیص ایشان کلیه امکاناتی که در بخش بود البته بیشتر شد، ایشان متمرکز کردند در بخش جنوبی جبال بارز به مرکزیت مردک، بنده هم افتخار داشتم در خدمت ایشان باشم.

بخش جنوبی جبال بارز که روستاهای مردک، زاخت، حاجی آباد، ملک آباد عرض کنم خدمتتان گرم ساران و ... و خیلی جاهای دیگر که وسیع بود کاملا مردمش از هر لحاظ که بخواهید حساب کنید محروم بودند، نه جاده و نه آب و نه برق و هیچ امکانات دیگری نداشتند و بالطبع بخشداری نسبت به تشخیص ایشون امکانات را متمرکز کردند به قسمت جنوبی جبال بارز که من در خدمتشون بودم.

یک خاطره بسیار خوب از ایشان در خاطرم هست که خیلی از مسائل فراموشمان شده و در ذهنم نیست و یکی از این خاطرات که همیشه در ذهن من مانده و خواهد ماند این است که یک روز با یک وانت که بار داشتیم، اکثر اوقات ساعت های ۹ شب از شهرستان جیرفت، کارمان همین حمل بود که یک مقدار گازوئیل می بردیم، چند تا بشکه گازوئیل بار می کردیم و طوری می رفتیم که ساعت ۱۲ شب در مردک بودیم که آن جا سوخت می بردیم و جاده می زد. سوخت می بردیم به این وسیله می رسونیدیم، در غیر این صورت مشکل ایجاد می شد.

ما به اتفاق این آقا سوخت رسانی را که انجام می دادیم، می رفتیم شب را در مردک می ماندیم و صبح راه افتادیم به طرف شهرستان چون یک سری کار داشتیم. می رفتیم وسایلی را که می خواستیم می آوردیم. راه افتادیم به اتفاق آمدیم به طرف شهرستان. در این مسیر که داشتیم می رفتیم چند نفر از افراد فقیر و‌ پابرهنه که امکاناتی نداشتند در بین راه سوار کردیم. شهید بزرگوار هم پشت رل بود و ما به اتفاق داشتیم به طرف شهرستان می آمدیم. این جا مسیرشان طوری بود که تا جاده اصلی می بایست می آمدند بعد می بایست بروند در یک دهکده به نام جمال آباد قسمت بالا، از آن جاده که عبور کردیم این افراد که ما بالای ماشین سوار کردیم، ما متوجه نبودیم و شهید هم متوجه نبود که این افراد کجا پیاده می شوند و کدام مسیر؟

ما از آن مسیر که می خواستند پیاده بشوند جلوتر رفتیم، چند نفر از این زن ها و مردهایی که بالای ماشین بودند شروع به فحاشی کردند و این شهید بزرگوار را نمی شناختند و خیلی بد و بیراه گفتند که چرا آن جا که ما می خواستیم پیاده نکردید و رفتید جلوتر ایستادید؟! و فکر می کردند که ما می خواستیم سر آن ها را کلاه بگذاریم و برایشان مشکل ایجاد کنیم.

بعد شهید فولادی متوجه قضایا شدند. ما خیلی جا خوردیم که ما که این قدر به این ها محبت کردیم، چرا به ما بد می گویند. شهید بزرگوار که پشت رل ماشین بودند سرشان را از شیشه بیرون آوردند و گفتند که مگر شما کجا می خواهید بروید؟! بعد با متانت گفتند: حتما ما شما را از آن محلی که شما می خواستید پیاده بشوید جلوتر آوردیم! ببخشید. با این که خیلی پرخاش می کردند و بد و بیراه می گفتند، ایشان دوباره با متانت خاصی گفتند: ببخشید من نمی دانستم که شما کجا پیاده می شوید و شیشه ماشین بالا بود و من صدای شما را نشنیدم و دوباره به عقب برگشتند و ماشین را بردند همان مسیری که آن ها می خواستند پیاده شوند، ایستادند و آن ها پیاده شدند و ما دوباره راه افتادیم.

قسمتی از مسیر را که پیمودیم سکوت عجیبی کرده بود، بعد از مدتی شروع به گریه کرد. من از ایشان سوال کردم جناب آقای فولادی علت این که شما گریه می کنید چه می باشد؟ از این که آن ها فحش و بد و بیراه می گفتند شما ناراحت شدید؟ یا مورد خاص دیگری باعث این نگرانی شما شده است؟ ایشان گفتند: نه آقای کمالی ناراحتی من از این می باشد که در ایران نیز چنین افراد محرومی هم داریم که ضعف و فقر مالی و فرهنگی دارند. من فحاشی این افراد را به جان می خرم و از خدا می خواهم که به من این توفیق را بدهد تا در خدمت به این مردم محروم باشم و تا جایی که می توانم به آن ها خدمت کنم تا دِین خود را به آن ها ادا کنم و من از این حرف آن ها ناراحت نیستم.

مسائل دیگری و خاطراتی دیگر از ایشان وجود دارد که بنده به علت نداشتن حضور ذهن از بیان آن ها معذورم. اما مطلب دیگر این که هنگامی که صحبت از جبهه و جنگ به میان می آمد چند نفر از دوستان ایشان بودند که از همرزمانشان بودند و در جبهه جنگ همراه ایشان بودند این شهید ناراحت بود و می گفتند: آقای کمالی حالا ما در سخت ترین شرایط زندگی می کردیم. مثلا در نقاط بسیار دور که پر گرد و خاک و گرما و خیلی اوضاع نابسامانی داشتیم، ایشان یک شبانه روز غذایی نمی خوردند یا جایی که می رفتیم مردم غذایی درست می کردند و به علت نداشتن مواد غذایی، غذای خوب و مقوی نمی توانستند درست کنند. مثلا خانواده ای بودند که ما به منزلشان رفتیم. ایشان برای ما غذا درست کرده بودند که سنگدان مرغ با وضعیت سربسته داخل مرغ ها بود و ایشان می گفتند که اشکال ندارد‌ و برای این که آن خانواده ناراحت نشوند و در جریان امر قرار نگیرند آن مرغ را که شاید نمی شد خورد، می خوردند تا زحمات آن خانواده به هدر نرود.

بله ما دیگه بعد از این قضایا و مسافرت هایمان در طی مسیر که می رفتیم از جنگ و جبهه صحبت می کردند و اخلاص خاصی در این شهید بزرگوار دیده می شد که اصلا قابل بیان نیست و زبان من قاصر از آن است که بخواهم وضعیت روحی ایشان را توجیه کنم.

مسئله دیگری بود که هنگامی که صحبت از جنگ و جبهه می کردند مثلا دوستان را ردیف می کردند و می گفتند که من کار اشتباهی کردم که بخشدار شدم، الان می بایست در جبهه بودم و کنار آن دوستان و هم رزمان با هم رزمانم باشم من باید هر چه زودتر این منطقه را ترک کنم و عازم جبهه شوم این جا برای من کم است و باید به جبهه بروم و من نمی توانم آن طور که می توانم دِین خود را نسبت به انقلاب ادا کنم. حس می کنم که وجود من در آن جا مثمر ثمرتر است.

- بفرمایید ایشان از لحاظ معنوی و عرفانی چه خصوصیاتی داشتند؟

* اکثر اوقات که من نیمه های شب می آمدم می دیدم که بیدار هستند و در حال راز و نیاز با خدای خود می باشند و اکثر اوقات در حال دعا کردن بودند. بیشتر اوقات توی خودشان بودند، زمانی که صحبت از جبهه و جنگ می شد دگرگون می شد و رنگ آن کلا تغییر می کرد و کلا عوض می شد و روحیه دیگری می گرفتند.

- در جهت برگزاری جلسات قرآن و احکام و مسائل معنوی و عرفانی از ایشان هر چه می دانید بفرمائید؟

* در این زمینه بسیار فعال بودند و یکی از خصوصیات ایشان این بود که نظر خاصی به برگزاری مراسم خصوصا مراسم های اعیاد مذهبی و شبی در محضر قرآن داشتند و با مدارس بخش، همکاری نزدیکی داشتند و با معلمین پرورشی و تعدادی از این معلمین جلسه داشتند و روی این مسائل نظر خاصی داشتند.

- بفرمائید ایشان از چه افرادی بیشتر خوششان می آمد؟

* بیشتر از افراد متدین، افرادی که واقعا در کارشان صداقت و راستی در وجودشان احساس می شد و متدین بودند و سر وقت نماز می خواندند بسیار برای ایشان اهمیت قائل می شدند و اگر کسانی خارج از این مسائل و چهارچوب بودند خیلی با آن ها اخت نبودند و به طریق غیر مستقیم به آن ها می فهماند که راه شما این نیست و شما باید این راه را انتخاب کنید.

- از چه کسانی این سردار شهید بدشان می آمد؟

* ایشان کلا از افراد سرمایه داری که در زمان رژیم سابق به عناوین مختلف به مردم ظلم کرده بودند و سرمایه ای به هم زده بودند بدشان می آمد. آن ها خواه ناخواه می آمدند در مورد مسائل بخشی و مشکلات خود به بخشداری شکایت می کردند و مسائلشان را مطرح می کردند و البته ایشان هم بدون حساب و کتاب با افراد بد نمی شدند تحقیق می کردند و بررسی می کردند. بر فرض، من نوعی را اگر تحقیق می کردند که من برای مردم در زمان گذشته ظلم می کردم به عناوین مختلف و در رابطه با حزب یا دسته ای بودم و در آن زمان به مردم ظلم کرده ام ایشان با این فرد رو در رو قرار می گرفت و با او مخالفت می کرد و حتی راضی نبود که ایشان به بخشداری بیایند و مسائلش را مطرح کند.

و کلا با این افراد بد بود و دلش نمی خواست ارتباط داشته باشد‌ و فقط هدف اصلی ایشان که من استنباط کردم از رفتار ایشان، طرفداری از افراد محروم و مستضعف و افراد بیچاره بود و دلش می خواست به آن ها کمک کند و دشمن سرسخت افراد ظالم و ستمگری که در زمان سابق به مردم ستم می کردند و حق مردم را می خوردند و زمین آن ها را می گرفتند یا باغ آن ها را تصاحب می کردند با این افراد بسیار بد و گاهی با آن ها رو در رو می شدند و مسائلی که این افراد داشتند تحت هیچ شرایطی به رسمیت نمی شناختند.

- بفرمایید نحوه برخورد ایشان با ارباب رجوع و اهالی محل چگونه بود؟

* البته شما برای این که بتوانید با خصوصیات اخلاقی ایشان و نحوه برخورد او با ارباب رجوع و اهالی محل بهتر آشنا شوید، بهتر است بروید در میان اهالی از بیچاره ترین و فقیرترین آن ها خصوصیات اخلاقی او را بپرسید حتما آن فرد بهتر از من در مورد برخورد ایشان به شما جواب خواهد داد.

اما چیزی که هست وقتی ارباب رجوع وارد محل کار ایشان و اتاق او می شدند مثلا بر فرض ایشان خواهری بود ما هیچ وقت ندیدیم که ایشان سرش را بالا بگیرد و به طرف مقابل نگاه کند و پاسخ سوالش را بدهد و سرشان همین طور که پائین بود پاسخ ارباب رجوع را می دادند خیلی با متانت و خاشعیت خاص. و بسیار پسندیده و حالت عرفانی داشتند و فردی بودند که در حقیقت خدا می داند که مثل ایشان من هرگز در زندگیم کسی را ندیدم و با اخلاق تر از ایشان سراغ ندارم و این موضوع برای همه ما روشن شده بود.

- بفرمائید که ایشان معمولا در کارهایشان از نظریات دیگران یا اهالی استفاده می کردند؟

* البته در تصمیم گیری هایشان بعضی از تصمیماتی که جنبه عمومی داشتند بله نظرخواهی می کردند و یا در بعضی از بازدیدها که ما از بعضی از روستاها داشتیم به علت این که ایشان در اوایل، اطلاعات کافی نداشتند اولین اقدامی که کردند اطلاعات کافی را از ما یا افرادی که توی ده افراد متعادلی بودند و اطلاعات کافی داشتند نظرخواهی می کردند و بعد تصمیم گیری می کردند.

-بفرمائید معمولا ایشان در بحران ها و مشکلات سخت چگونه تصمیم گیری می کردند و چه برخوردی داشتند؟

* ایشان البته او در مسائل سخت و تصمیم گیری های سخت از زمانی که ایشان این جا می آمدند به عنوان بخشدار صدها بار کارشان مشکل و سخت بود و کارشان با سختی و مشقت پیش می رفتند.

- بفرمائید ایشان معمولا اوقات فراقتشان را چگونه می گذراندند؟

* ایشان اوقات فراغت آن چنانی نداشتند با توجه به این که اوایل انقلاب بود و کار بسیار زیاد بود. ایشان یک شب بخش جبال بارز جنوبی بودند و شب دیگر در بخشداری در خدمت مردم بودند و باید این رفت و آمد را انجام می دادند تا بهتر به مسائل مردم برسند و چون کار او زیاد بود اکثرا اوقات فراغتی نداشتند و تنها اوقات فراغتی برایشان پیش می آمد با قرآن و نهج البلاغه می گذراندند و بیشتر شب ها که من می دیدم در حال راز و نیاز با خدا و بیشتر اوقات در حال فعالیت در کار بودند و مختصر اوقاتی که داشتند قرآن می خواندند و نماز شب می خواندند.

- بفرمائید ایشان بیشتر چه توصیه هایی برای شما یا دیگران داشتند؟

* ایشان همیشه صحبت از اخلاص می کردند و وقتی که با ما یک مسیری را طی می کردند و با هم راه می رفتیم ایشان به ما می گفتند هر قدمی را که بر می دارید بگوئید تقبل الله و توصیه می کردند این طور پیش بروید و توصیه دیگری که داشتند این بود که سر وقت نمازتان را بخوانید و بیشتر اوقات قرآن و نهج البلاغه قرائت کنید و همیشه دنبال این برنامه باشید.

- بفرمائید در مورد مسائل کاری ایشون چه توصیه هایی داشتند؟

* در مسائل کاری از توصیه هایی که ایشان داشتند این بود که (وقت برایشان معنی نداشت و شب و روز را نمی شناخت همان طور که گفتیم ما ساعت ۹ صبح به طرف جیرفت حرکت می کردیم با آن جاده خاکی و ساعت دوازده شب به مردک برمی گشتیم وقت برایشان و زمینه کاری مفهوم نداشت ایشان همیشه در تلاش بودند) ما باید به این مردم محروم تا جایی که برایمان مقدور است برسیم.

- بفرمایید مردم در مورد ایشان چه نظراتی داشتند؟

* با گذشت مدتی از مسئولیت ایشان در این منطقه من توصیه می کنم که شما از مردم منطقه در مورد ایشان سوال کنید خیلی بهتر از من در جریان مسائل بودند و هستند و می دانند که ایشان چه زحمتی برای آن ها کشیدند.

- بفرمایید ایشان معمولا وقتی عصبانی می شدند چه برخوردی می کردند؟

* ایشان خیلی کم عصبانی می شدند گاهی اوقات اگر عصبانی می شدند محل کارشان را ترک می کردند و در بیرون قدمی می زدند و وقتی برمی گشتند انگار که اصلا عصبانی نیستند و کلا مسائل خاصی و حرکت خاصی از ایشون سر نمی زد که باعث رنجش فردی شود و اگر فردی هم کاری انجام می داد که درست نبود ایشان سعی می کردند که به صورت غیر مستقیم کار اشتباه او را به او بفهماند و او را متوجه اشتباهش کند.

- ایشان معمولا بزرگترین آرزویش چه بود که بیان می کرد؟

* خدا می داند که بزرگترین آرزویشان این بود که شهید بشوند، به خدا قسم من از نزدیک که با ایشان بودم زمانی که صحبت از شهادت و جنگ می شد ایشان صد در صد تغییر می کردند و من وقتی با ایشان در مورد جبهه و جنگ صحبت می کردم رنگ و رویشان تغییر می کرد و همیشه قیاس می کرد خود را با دوستانش در جبهه و ناراحت می شد.

البته من به او می گفتم که شما هم که در این محل به این سختی با این شرایط کار می کنید دست کمی از آن ها ندارید. می گفتند: نه، الان نیاز ما بیشتر در جبهه است. بزرگترین آرزویش این بود که می گفت: خدایا شهادت را نصیب ما کن.

- بفرمایید زمانی که خبر شهادت ناصر فولادی را به شما و اهالی دادند چطور عمل کردید و چه احساسی داشتید؟

* زمانی که خبر شهادت ایشان را به ما دادند کلا این جا تبدیل شده بود به یک مرکز عزا که تمام مردم و ما در این جا عزا گرفته بودیم زیرا ایشان خیلی جوان بودند و با آن اخلاقی که در ایشان بود برای ما روشن شده بود که ایشان شهید می شوند و زمانی که خبر شهادت ایشان را به ما دادند انگار که پتکی بود بر مغز ما و همکاران و افراد محل این طور ایشان را دوست داشتند زیرا با زحماتی که برای مردم کشیدند و برایشان معلوم نبود که شب هست یا روز.
مصاحه با همکار شهید ناصر فولادی(آقای کردستانی)
راوي همكار شهيد
شرح
در خدمت جناب آقای یوسف کردستانی یکی از پرسنل محترم جبال بارز هستیم. ایشان در زمان تصدی سردار شهید فولادی، به عنوان جانشین بخشداری در خدمت بودند.

- از نحوه آشنایتان با سردار ناصر فولادی اگر مطالبی در ذهنشان هست و یا خاطره ای دارید آن را بیان بفرمایند؟

* ایشان بسیار مرد مخلص، سردار شجاع بودند در طول دوره تصدی شان در زمان بخشداری. در سال ۱۳۶۵ تشریف آورد این جا و حدودا مدت یک سال در این جا مشغول به کار بودند. خاطرات زیادی هست، جزئیاتی از خاطرات سردار بزرگ در ذهن من است .

اصولا منطقه جبال بارز به دو بخش، ۲ منطقه تقسیم می شود، بخش جنوبی و منطقه بخش شمالی. بخش جبال بارز کلا منطقه محرومی بود که شهید فولادی اصولا همه اوقات این جا بود. بنده هم در خدمتشان بودم و هفته ای یک دفعه می آمدند این جا سر می زدند. بررسی مسائل و مشکلات را من به ایشان ارائه می دادم ایشان هم پیگیر کلیه مسائل بود. همیشه می خواستند ما را به دفعات، وقتی می رفتند کرمان استانداری و دیگر.

اوایل انقلاب جاده این راه های روستایی کم بود و می بایست همه روستاها را پیاده بروی و یا با حیوان مثلا قاطر، اسب و این چیزها عبور و مرور کنیم، بعضی جاها که ماشین نبود. منطقه جبال بارز جنوبی که مردم بسیار محرومی داشت از نظر ارزاق عمومی خصوصا سوخت مشکل داشتند. شهید فولادی یک برنامه ای را اجرا کردند. از مرکز بخش بارزیه بالغ بر300 گالن ۲۰ لیتری تهیه کردند و با یک کامیون آمدند این جا و شب از ساعت حدود ۷ تا صبح مشغول پر کردن این گالن های نفت بودند با پمپ، که پمپ دستی بود و می بایست با دست بزنند این گالن ها را پر کنند.

چند تا از همکارها این جا بودند و من و شهید فولادی. تا نیمه های شب (ساعت یک) که همه خواب رفتند، شهید فولادی خود مشغول کار شدند. گالن ها را پر کرد، بالای ماشین زد. بعد موقع نماز بود. ایشان نماز هم خواندند بعد از نماز فرمودند که باید حرکت کنیم، برویم به طرف منطقه این ها. ما رفتیم خدمتشان گفتیم بار ماشین باید زده شود. ایشان گفتند: نیازی نیست، شما که دیشب خواب رفتید تمام گالن ها را بالای ماشین بردم.

خاطره دیگر در مورد این بزرگوار این بود که همیشه با مردم به طور متعادل صحبت می کرد و همیشه از جبهه و جنگ صحبت می کرد و می گفت: اصلا جای من این جا نیست، من به عنوان بخشدار این جا آمدم. من باید در جبهه جنگ بروم. همین طور یک سری اسم هایی نام می برد و می گفت: این ها دارند در جبهه های جنگ فعالیت می کنند .

ما به ایشان عرض کردیم: آقا این جا هم جبهه است، این جا کمتر از جبهه نیست. فعالیت هایی را که دارید این جا انجام می دهید واقعا بالاتر از جبهه است. عده ای از مردم محروم و مستضعف این جا هستند و این خدماتی که شما انجام می دهید ارزش زیادی دارد.

بعد یک شب آمد همین جا یعنی صبح آمدند و فرمودند: من دیشب یک خوابی دیدم که حتما باید بروم جبهه، دیگه من نمی توانم بمانم. ما به ایشان گفتیم: جناب بخشدار شما اگر به اصطلاح جبهه رفتند مردم بیچاره چه کنند که می آیند به شما مراجعه می کنند (دوستتان دارند و واقعا محبوب اصلی همه هستی). ایشان این جمله را به من فرمود که هیچ‌ وقت مرا بخشدار خطاب نکنید، من تنها یک خدمتگزار هستم و تنها اسم من بیاید کافی است.

دیگر مسائلی بود حتی مسأله سیمان بود که کامیون سیمان آورده بودند این جا از کرمان واقعا خیلی داغ بودند کارگر نبود که از ماشین تخلیه بشود، شهید فولادی خودشان آن ها را از کامیون بیرون آورد و مشغول خالی کردن سیمان بودند همان جا راننده صحبت کرد که ایشان چه کاره است؟ چون شهید فولادی خیلی آدم شجاع و ورزیده و با قدرتی بود، حتی دو تا پاکت سیمان هم روی دوشش می گذاشت. ما هم گفتیم: ایشان بخشدار هستند. آن آقا خیلی متعجب شد و گفت: بخشدار داره سیمان خالی می کند؟! و ایشان فوری گفت: آقای بخشدار شما نمی خواهید سیمان خالی کنید.

بنده خدا همان راننده رفت و گفت که شهید فولادی شما بالا تشریف ببرید، شهید فولادی اصلا قبول نکرد خودش مشغول به کار شد. آمدیم سیمان ها را تخلیه کردیم، موقعی که می خواستند بروند، خدا شاهد بود و گواه است که این دوش آقای فولادی تاول زده بود. خدمات زیادی انجام داده بود، خیلی. حقیر الان توی ذهنم نیست که بتوانم تمام خدماتشان را برای شما بگویم. البته دوستانی هستند که بیشتر با ایشان کار کردند، در قسمت جنوبی.

یک خاطره دیگر این که یک گاو صندوقی بود که پنجاه شصت کیلویی وزن داشت، چهار پنج نفر از این دوستان سرش را گرفته بودند که بالای کامیون ببرند. هی زور می زدند اما نمی توانستند. بعد شهید فولادی یک خنده ای کرد و بلند شد و خودش به تنهایی بالا گذاشتند.

هر زمان در مورد جبهه و این مسائل سخن گفته می شد، شهید فولادی خیلی ناراحت می شد. واقعا خیلی با مردم مستضعف بود. کار می کرد برای آن آدم هایی که یک مقداری مسائل داشتند.

ایشان در مسائل معنوی و عرفانی خصوصیت بارزی داشت. ایشان از لحاظ معنوی دیگر ما نمی توانیم بگوییم دیگر ایشان بسیار مرد عرفانی بودند. این بخشداری تبدیل شده بود برای کلاس های برگزاری احکام قرآن و همچین کلاس هایی بود و ایشان می گفتند که ما می توانیم جواب ارباب رجوع را به طور ایستاده هم بدهیم ما باید این کلاس ها را برگزار کنیم تا انقلاب را، اسلام را، هر چه بهتر به مردم بگوئیم.

از نظر فرهنگی مردم این جا در فقر بودند. از برکات شهید فولادی بود که این مردم سطح فرهنگی شان بالا رفت، ولی متاسفانه در مدت کمی خبر شهادت ایشان آمد. این جا مردم یک مراسمی گرفتند در مسجد همین جا و بعد یک خیابان به نام ایشان نامگذاری شد و مردم همه ایشان را دوست داشتند.

- معمولا ایشان از چه افرادی خوشش می آمد؟

* ایشان از افرادی که چهره های مذهبی داشتند و از افراد مستضعف و محروم. مثلا در روستا که می رفتند از افرادی که دست هایشان پینه بسته بود این ها را بیشتر دوست می داشت.

- بالعکس از چه افرادی بدشان می آمد؟

* ایشان از افرادی که زورگو بودند و از افرادی که چهره های غیرمذهبی داشتند و این چنین مسائلی داشتند بدشان می آمد.

- ایشان معمولا به شما و دیگر همکارانشان چه توصیه ای داشتند؟

* ایشان زمانی که از این جا تشریف بردند، فرمودند: شما با جهادی ها خیلی خوب باشید. این سخن آخرشان که می گفتند با جهاد خوب باشید، از نظر ارگان ها از این نظرها دوست داشتند همکاری شود.

- ایشان معمولا در مشکلات سخت چطوری تصمیم گیری می کردند؟

* واقعا آن زمانی که بحران اقتصادی بود ایشان خیلی مقاوم بود در برابر همه سختی ها. حتی آهن می آوردند، تخم مرغ می آوردند، این ها همه سهمیه بندی بودند. این ها را تقسیم می کردند که کوچکترین احدی از این ها ذی حق نشود.

- نحوه برخورد ایشان با ارباب رجوع یا زیر دستانش چگونه بود؟

* بسیار با متانت و با احترام بود و به همه این جمله را می گفت: خداوندا همه ما را به راه راست هدایت بکند. خیلی با احترام با همه برخورد می کردند.

- موقعی که ایشان عصبانی می شدند چه برخوردی می کرد؟

* هیچ موقع عصبانی نشد، هیچ موقع ندیدم که ایشان عصبانی بشود در مدت ۱۸ سال که من در بخشداری حضور دارم. خصوصیت بسیار بارزی که داشت بسیار شجاع بود. در بین این بخشدارها من ندیده بودم که بروند سیمان به پشت بکشند یا بروند نفت دور خانه ها خالی کنند و یا آجر خالی بکنند. تنها شهید فولادی بوده که همچین کارهایی را انجام می داده، واقعا از آن شجاعت مخلصانه ایشان.

موقع نماز، یکی دو دفعه خانه او که رفتیم، یا خانه ما می آمد، نیمه های شب بلند می شد زمزمه می کرد، نماز شب می خواند و دعا می کرد. حتی من می دانم زمانی که در روستای پدر من بود، دست پدرم را می گرفته و کمکشان می کرد و خیلی مثلا ناراحت می شوند یک حالت اشکی در چشماش پیدا می شد. همیشه می گفت که کار برای خدا، اصلا دل سردی نداره و می گفت: همه باید این کارها را انجام بدهیم تا کارها هر چه زودتر و هر چه بهتر پیش ببریم. از نظر معنوی بسیار از هر نظر مورد توجه بودند.

- بفرمایید که مردم در مورد ایشان چه اظهاراتی داشتند؟

* مردم می آمدند این جا ایشان را به عنوان برادر خطاب می کردند و می گفتند برادر فولادی. ایشان اصلا به طور، پسر فرزندی با مردم رفتار می کردند. ایشان پیرمردان را که می دیدند به عنوان فرزند ایشان رفتار می کرد. با مردم خیلی با متانت صحبت می کرد، در مورد نماز، روزه و‌ این ها صحبت می کرد و در مسجد مسائلی داشتند بیان می کردند.

- معمولا ایشان اوقات فراغتشان را مثلا اوقات بیکاری اداری را چگونه می گذراندند؟

* به نظر من ایشان هیچ موقع اوقات بیکاری نداشتند اگر در طول روز مثلا یک ساعت بیکار بودند، می رفتند به دنبال نماز و کتابی و همچنین مسائل مذهبی و معمولا کلاس برگزار می کرد. کلاس قرآن و کلاس احکام.

- بفرمایید از آخرین لحظاتی که ایشون دیگه بخشداری را ترک کردند و به جبهه رفتند شما چه خاطره ای به یاد دارید؟ اگر می شود بفرمائید؟

* ایشان آخرین لحظه تشریف آوردند و گفتند: من دیگه این جا نمی توانم بمانم. ما خیلی اصرار کردیم که آقا الان می خواهید بروید؟! الان خیلی کسانی هستند که از شما توقعاتی دارند، این همه شما کارهایی برای ما انجام دادید حیف نیست شما الان به این زودی بروید. ایشان گفت: برادر بعد از من هست، بعد از من بهتر از من هم هستند و می آیند و این کارها را انجام می دهند.

تنها چیزی که گفت این بود که خود جنابعالی می توانی پیگیر باشی، ان شاء الله به امید خدا من هم هر جا که باشم حتی وقتی که در جبهه هستم در خدمتم. و یک سری راهنمایی فرمودند و گفتند: ان شاالله من باید بروم جبهه، آن جا وجود من لازم تر است و این را گفت که به هر حال شما هم باید با ما همکاری کنید.

به مسائل انقلاب خیلی پای بند بودند به مقام معظم رهبری و همیشه می گفتند که ما باید همیشه همراهشان باشیم. خصوصا این جور کلاس های احکام و مسائل قرآن و یک سری مسائل فرهنگی را پیش گیرید و پیاده کنید و از این طریق آبروی انقلابمان را حفظ کنیم.

- ایشان چه آرزویی داشت و بزرگترین آرزوی ایشان چه بود؟

* آرزوی ایشان فقط آرزوی شهادت بود دیگه هیچ آرزویی نداشت. همیشه و هر موقع که از شهادت و جبهه و جنگ صحبت می شد ایشان خیلی ناراحت می شدند و فقط آرزوی شهادت داشتند.

- از صحبت های به یاد ماندنی ایشان بفرمایید، البته اگر توی ذهنتون هست؟

* گاه وقتی کسی می آمد عصبانی می شدند (یک سری خواسته های مردم را نمی شود به جا بیاورند چون یک سری کمبودهایی هست) تبسم و خنده ای می کردند و می گفتند: که خدا الهی همه مان را به راه راست هدایت کند، این جمله را می گفت. همیشه همین جمله را می گفت.

- زمانی که خبر شهادت ایشان به شما داده شد عکس العمل اهالی محل چه بود؟

* زمانی که خبر شهادت ایشان در سوم خرداد داده شد که شهید فولادی شهید شده ما خودمان خیلی ناراحت شدیم.

- اگر از توصیه های ایشان مطلبی در خاطرتان هست بیان بفرمائید؟

* البته خاطرات زیاد هستند. همین که می خواستند تشریف ببرند، نصیحتی که به بسیاری از همکاران و ما می کرد این بود که شما همیشه می توانید با اخلاص کار برای مردم انجام دهید. سعی بکنید که افراد از دست شما ناراضی نباشند و خدای ناکرده کوچکترین خدشه ای به انقلاب و حفظ جمهوری اسلامی وارد نشود و هر کاری هم که برای خدا باشد اصلا دلسردی ندارد. وقتی به یاد خدا باشید هیچ گاه خسته نمی شوید و این نصیحت ها را به ما کردند.

همیشه از نظر این تشکیلات و این حقوق هیچ موقع اسمی نمی برد. اگر احیانا مثلا فانوس می آورد برای دیدن هیچ موقع ناراحت نبودند و می رفتند می دادند به این مردم فقیر. حتی سوخت این ماشین ها را و سوخت این چراغ های نفتی را شهید از جیب خودشان می دادند و از هزینه بخشداری و پول بخشداری نمی دادند.

- در آخر چه تقاضایی از مسئولین دارید؟

* من از مسئولین تقاضا دارم که همان گونه که آقای سردار شهید فولادی خدمت صادقانه انجام دادند و همان گونه که شهید فولادی کار کردند می خواهم که آن ها هم کار بکنند و یا هم بهتر. مقام والا و بزرگ شهید فولادی همیشه در خاطره و ذهن شما باشد، خصوصا خود بنده، ما همیشه باید یاد و کارهای شهید فولادی را و مسائل و پندهای ایشان مد نظرمان باشد.
مصاحبه با همکار شهید ناصر فولادی (آقای شیرازی )
راوي همكار شهيد
شرح
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ بِهِ نَسْتَعِینَ إِنَّهُ خَیْرٌ نَاصِرٍ وَ مُعِینَ

- بفرمایید چطور با شهید آشنا شده اید؟

* در طول سال های ۶1-۶0 بنده مسئولیت جهاد سازندگی بخش جبال بارز از شهرستان جیرفت را عهده دار بودم که ایشان مسئول بخشداری جبال بارز را عهده دار شدند و همین پذیرش مسئولیت در بخش جبال بارز باعث آشنایی بنده با ناصر فولادی شد.

اولین برخوردی که با این شهید داشتم یک روز در در جهاد سازندگی بودم ایشان وارد جهادسازندگی شدند با جیپ قهوه ای رنگی که متعلق به بخشداری بود، پیاده شدند و سراغ بنده را گرفتند و ظهر به اتفاق هم ناهار را در جهاد صرف کردیم بعد از صرف ناهار حدود یک ساعتی راجع به مسائل بخش جبال بارز و سوالاتی که ایشان داشتند و اطلاعاتی که مورد نیازشان بود با هم صحبت کردیم و این اولین برخورد ما با این شهید عزیز بود.

- از لحاظ معنوی و عرفانی بفرمائید ناصر فولادی چه خصوصیات برجسته ای داشتند؟

* عرض خدمتتان در طول مدت کوتاهی که با ایشان بودیم رابطه تنگاتنگی از لحاظ کاری داشتیم و در همین رابطه با بعضی از خصوصیات اخلاقی و اجتماعی ایشان آشنا شدم. در بعد مسائل عبادی و مذهبی اکثر شب ها ایشان در جهاد اقامت داشتند، یادم هست اکثر اوقات صبح های زود قبل از نماز صبح بلند می شدند و از ما خداحافظی می کرد و تحت عنوان این که مأموریت دارند جهاد را ترک می کردند که بعدها متوجه شدم ایشان می روند بخشداری برای برگزاری نماز شب و ما فکر کردیم که نمی خواهد کسی در جریان عبادت و روحیات خاص عبادی ایشون قرار بگیرد و این را ما بعدا متوجه شدیم.

در بند اخلاقی انصافا به تمام معنی الگو بودند، بسیار مردم دار، خوش برخورد بود و در همین مدت کوتاهی که با ایشان بودم همیشه خنده را بر لب های ایشان می دیدم. کمتر موقعی می شد که تبسمی بر لب نداشته باشد به همین لحاظ او را در مسائل اخلاقی، به تمام معنی اسوه یک انسان کامل و مسلمان می دانستم برداشت و تلقی من از ایشون است.

- با توجه به مسئولیت بخشداری، فعالیت مردمی و عبادی ایشون در پشت جبهه چه بود؟

* در این مدت کوتاه آشنایی یادم هست در مراسم عبادی که بعضا دعای کمیل حتما تشریف می آورد و اگر مراسمی نبود شب های جمعه کمیل را به تنهایی می خواند. در باب نماز هر کجا که صدای اذان بلند می شد، آماده می شد برای اقامه و بعد از نماز خیلی دعا می کرد و در توسلات به حضرت فاطمه سلام الله متوسل می شد و در مشکلات که بعضا پیش می آمد به حضرت فاطمه سلام الله متوسل می شدند.

- آیا شاهد تغییر و تحولی در رفتار و شخصیت عرفانی شهید بودید و این تغییر به چه علت بود؟

* در دوران که برادر شهید ناصر فولادی مسئولیت بخشداری بخش جبال بارز را پذیرفتند آن زمانی بود که قبل از پذیرش این مسئولیت مدت ها در جبهه های جنگ و بر علیه دشمنان بعثی در حال رزم بودند. وقتی که مسئولیت بخشداری را پذیرفتند با یک فعالیت اجرایی مواجه شدند در آن زمان مشکلات فراوانی سر راه مسئولین بود همه روستاهای ما تشنه خدمت بودند و مردم توقع داشتند که مسئولین خودشان را از نزدیک ببینند و با آن ها درد دل کنند و نارسایی های خودشان را بیان کنند توقع داشتند که با پیروزی انقلاب اسلامی و ساقط شدن رژیم ستم شاهی فضای آزادی که ایجاد شده، مردم از تنگناها و مشکلات خودشان در حد توان امکانات جمهوری اسلامی بهره مند شوند.

لذا برادر شهید ناصر فولادی در بخشی مسئولیت پذیرفته بودند، بخش جبال بارز که نسبتا بخش وسیع و پراکنده ای بود و روستاهای زیادی داشت و مشکلات و‌ نارسایی های فراوان بود و طبیعتا کسی که با کار نظامی سر و کار داشته و مدتی در جبهه بوده است حالا یک تغییری در روند فعالیت های خودش به اصطلاح ایجاد شده با این همه مشکلات من فکر می کنم چون دوران مسئولیت ایشان کوتاه بود حدودا ۶-۷ ماه بیشتر طول نکشید، احساس کردیم این برادرمان با مجموعه مسائل آن جا تا حدودی آشنا شد و در طول مدت آن چه که در توان داشت در طبق اخلاص گذاشت اما احساس کردیم این روند فعالیت و کار اجرایی او را قانع نمی کند به همین علت حتی بدون اطلاع مسئولین استانداری یک دفعه تصمیم گرفت که به جبهه برود و همین کار را هم کرد.

بخشداری را رها کرد و مجددا به دوستان خودش در جبهه پیوست و در آن جا ماند تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، این یقینا تصمیمی بود که ایشان بین دو جبهه فعالیت یکی جبهه و جنگ و شهادت و یکی بحث مسائلی که حداقل مربوط به دنیا می شود و مسائلی که خدمتگزاری برای مردم است، بین این دو پارامتری که ایشان می توانست فعالیت بکند، روح بلند ایشان راه دوم را انتخاب کرد و به جبهه رفت و تا مرز شهادت هم پیش رفت، شاید یکی از تحولاتی که از لحاظ شخصیتی به آن رسید و به آن دست پیدا کرد، این بود.

- بفرمائید شهید فولادی به چه چیزها و افرادی خیلی علاقه داشت؟

* علاقه ایشان بیشتر به محرومین و مستضعفین بود. بسیار روحیه خاکی و ساده زندگی کردن داشتند با ضعفا می نشستند و درد دل می کردند و این قدر خاکی بود که در بین جمعیت هیچ کس نمی توانست تشخیص بدهد که ایشان در مقام بخشداری و بالاترین مقام اجرایی بخش است.

علاقه شدیدی داشت به خدمتگزاری به محرومین و ضعفا و مستمندان و بطور کلی تمام سعی خودش را در طول این مدت کوتاهی که او انجام مسئولیت داشت سعی می کرد چون بخشی از کارهای ما با بخشداری مشترک بود ان بحث مسائل عمرانی در سطح روستاها بود که به اتفاق هم می رفتیم به سرکشی از روستاها ایشان با عشق و علاقه شدیدی به خانه های محقر مردم در روستاها می رفت و با آن ها درد و دل می کرد و این نشان کامل علاقه شدید ایشان به این قشر از مردم بود.

- بفرمائید بالعکس به چه چیزها و افرادی علاقه نداشتند و بدشان می آمد؟

* به طور کلی ایشان با افراد متکبر و خودخواه که به مردم ظلم می کردند یا تبعیض و تجاوز می کردند به شدت از این افراد بدشان می آمد.

- بفرمایید شهید فولادی چه توصیه های عبادی و عرفانی به شما و دیگران می کردند؟

* مجموع اخلاق رفتار و سکنات ایشان توصیه بود و به اصطلاح خیلی بالاتر و والاتر از این حرف ها بود که بخواهند به قول معروف در مقام حرف، توصیه ای بکنند بلکه عملا در همه زمینه ها انصافا سرمشق و الگو بودند، روحیه ساده زندگی کردن و خاکی بودن و حالت عرفانی و معنوی ایشان.

برای کسانی که از نزدیک با صحبت های ایشان همنشین بودند تمام حرکت و سکنات ایشان درس بود و آدم غبطه می خورد به این همه اخلاص و تقوی و تعهد و به قول معروف گذشت.

- بفرمائید مواضع سیاسی ایشان در بحث جبهه چگونه بود؟

* در رابطه با بحث سیاسی ایشان به عنوان بالاترین مقام سیاسی آن زمان در منطقه جبال بارز مسئولیت پذیرفته بود. در این مدت کوتاه بیشتر فعالیت های که آن زمان می طلبید فعالیت های عمرانی بود تا سیاسی و انصافا در این راستا تمام وقت خودشان را وقف مردم کرده بود.

شاهد بودیم که بعد از اذان صبح و اقامه نماز حرکت می کرد جهت سرکشی به روستاها و درد دل با مردم و از نزدیک آشنا شدن با مشکلات آن ها و پیگیری جهت رفع این نارسایی ها در رابطه با مسائل آب رسانی، مدرسه سازی، احداث حمام، آبرسانی روستایی که این مجموعه فعالیت عمرانی اون زمان به شدت در منطقه روستایی احساس می شد.

تمام هم و غم خودش را در این جهت به کار گرفته بود. بودجه های بخشداری را عمدتا به فعالیت های عمرامی اختصاص داده بود، در ارتباط با بحث مسائل عمرانی بیشتر فعالیت ایشان در مقام بخشداری و حقیر در جهادسازندگی برای ساختن مدرسه، مسجد، حمام، آبرسانی و ... و فعالیت هایی در این زمینه بود.

- بفرمائید ایشان بیشتر اوقات فراغت و بیکاری خودشان را چگونه سپری می کردند؟

* البته ایشان خیلی اوقات فراغت و بیکاری پیدا نمی کرد چون عمدتا وقتی آغاز پذیرش یک مسئولیت یک بخش وسیع مثل جبال بارز و علاقمندی و روحیه فداکاری شهید فولادی خود به خود اوقاتی برای فراغت ایشان بوجود نمی آورد اما اگر این اوقات ایجاد می شد بیشتر به مطالعه و عبادت می پرداختند.

- بفرمائید ایشان در بحران ها و مشکلات سخت چه کار می کردند اگر مصادیقی است بفرمائید؟

* در همه مسائل و مشکلاتی که بعضا پیش می آمد ایشان توکل به خدا می کرد و از مشکلات تحت هر شرایطی که بود، هیچ واهمه ای به خودش راه نمی داد. مورد خاصی را حالا بخواهم بگویم شاید حضور ذهن نداشته باشم آن چه که بود، هیچ وقت مشکلات، ایشان را از پا در نمی آورد و در مصاف با مشکلات، این شهید فولادی بود که برنده بود. در قبال هر گونه مسئله ای و مشکلی که بعضا اتفاق می افتاد، با اتکا به خدا راه خودش را انتخاب می کرد و به هدفم می رسید‌.

- بفرمایید ایشان در چه مواردی حساس بودند و عصبانی می شدند؟

* حقیقت را بگویم که کمتر می شد یا اصلا نمی توانیم وقتی را پیدا کنیم که شهید بزرگوار عصبانی بشوند من هنوز که سال هاست از همراهی و معاشرت با ایشان محروم شدم آن روحیه گرم و صمیمی ایشان که همیشه لبخند بر لبانش بود بر چهره من هم تداعی می کند.

بسیار انسان صبور، خوش خلق و خوش رو بودند اما اگر احساس می کردند در همان زمان کسی مورد ظلم و تجاوزی قرار گرفته و یا کسی به فردی زورگویی کرده است به شدت عصبانی می شدند و در همان لحظه تصمیم می گرفتند که به حمایت از فرد ظلم قرار گرفته، بشتابند و از ایشان حمایت کنند.

- بفرمایید وقتی که عصبانی می شدند چه کار می کردند و چه برخوردی نشان می دادند؟

* معمولا خیلی کم عصبانی می شوند و من واقعا ندیدم به طور کل عصبانی بشود و اگر هم عصبانی می شد این طور نبود که شما احساس کنید که بخواهد از کوره در برود و یا صدایش بلند شود، در همان حالت عصبانی هم سعی می کردند که خشم خودشان را فرو بدهند و صحبت های خودشان و نظر خودشان را در قالب خنده اظهار کنند، بطوری که طرف مقابل که روبرویشان بود از نحوه برخورد ایشان درس می گرفت و احساس کند که در مسائل و مشکلات نمونه ایشان تصمیم بگیرد.

- بفرمایید که شهید فولادی چه آرزو و خواسته هایی داشت و بزرگترین آرزویش چه بود؟

* اگر من بخواهم راجع به این قضیه صحبتی بکنم باید بگویم که دنیا برای شهید فولادی واقعا کوچک بود روح بلند ایشان برای دنیای کوچک مادی آفریده نشده بود. ایشان در حدود چند ماهی که ما در خدمتشان بودیم یکی از آرزوهایی که دائما نام می برد و در انتها به آرزویش رسید، بحث شهادت بود.

شهید فولادی بعضی از دوستانی که از همرزمان او بودند و جلوتر از او شهید شده بودند را با خودش مقایسه می کرد و می گفت حتما من لیاقت شهادت را نداشتم. دوستان خوبی را اسم می برد مثل اکبر محمدحسینی و یکی دو نفر دیگر که من فقط شهید محمد حسینی را یادم هست.

چندین بار تکرار می کرد که شاید من لیاقت شهادت را نداشتم و واقعا دل ایشان پر می زد برای شهادت و به همین خاطر بود که دعای ایشان پذیرفته شد که بالاترین مقام اجرایی بخش جبال بارز را رها کرد و به جبهه رفت و در نهایت به آرزویی که داشت یعنی شهادت نائل آمد.

- بفرمایید که شما چه توصیه ها و صحبت هایی از این شهید بزرگوار به خاطر دارید؟

* صحبت های زیادی است که درباره مسائلی که بعضا قرار بود پیگیری کنیم در سطح بخش، مثلا یک خاطره ای به ذهنم آمد یک روز قرار بود ما بیائیم کرمان در ارتباط با مسائل کاری مان، خود شهید فولادی هم قرار بود کرمان باشد ما یک لندرور داشتیم و ایشان جیب داشتند و سرعت جیپ تندتر بود. ما هم چون دیر شده بود تصمیم گرفتیم با جیب بخشداری حرکت کنیم و کرمان بیاییم در بین راه به یک مادر و فرزند برخورد کردیم، که دست بالا کردند و جلوی ماشین را گرفتند.

شهید فولادی ماشین را نگه داشت و آن ها را سوار کردند و سوال کرد که شما کجا رفته بودید؟ ظاهرا برای مداوای فرزندش از یکی از روستاها آمده بودند، علیرغم این که ما قرار بود حرکت کنیم و سریع بیاییم کرمان، رو کردند به ما و گفتند اگر صلاح می دانید اول ایشان را برسانیم بعد می رویم. گفتیم حرفی نیست.

به اتفاق آمدیم و آن ها را نزدیکی یکی از روستاها که دهبکری بود، رساندیم و بعد حرکت کردیم. بعدا به ایشان گفتم ما با جیب آمدیم که زودتر برسیم و شما ما را به جای دیگر بردید که عملا باعث تاخیر رسیدن به کرمان شد که ایشان گفتند: قسمت این طوری بود و ما مامور بودیم که آن ها را به مقصد برسانیم .

- بفرمایید ویژگی های یک جامعه مطلوب از نظر ایشان چه بود؟

* جامعه ای که در آن تبعیض نباشد و قوانین و مقررات بر پایه اسلام استوار باشد و عدالت اجتماعی در آن جامعه برقرار باشد و مردم از حقوق مساوی برخوردار باشند و جامعه ای که در آن زورگویی و تجاوز و تعدی نباشد. این یکی از خواسته های ایشان بود که همیشه در این راستا هم کوشش می کرد.

- بفرمایید که رابطه ایشان با دیگر افراد مافوق و با توجه به مسئولیت بخشداری با ارباب رجوع چگونه بود؟

* ایشان دارای زندگی ساده ای بودند، از لحاظ رابطه با مردم بسیار صمیمی و دوست داشتنی بود با ارباب رجوع و با کسانی که به سراغ ایشان می رفتند. در محافلی که ایشان می نشست بسیار ساده بود و با رفتاری بسیار خوب و شایسته برخورد می کرد. همیشه خنده بر لب های ایشان بود و هیچ وقت به تندی صحبت نمی کرد و همین اخلاق و سکنات ایشان باعث شده که همه شیفته اخلاق شهید فولادی بشوند.

- بفرمائید دیگران دوستان همرزمان ایشان یا اهالی محل در مورد ایشان چه نظری داشتند؟

* جز به نیکی از ایشان اسم نمی بردند همان زمان هم که خبر شهادت ایشان در منطقه پخش شد واقعا همه کسانی که می شناختند ایشان را در شهادتشان گریه کردند و تاسف خوردند که جامعه از چنین افرادی شایسته و نیکوکار که می توانست بهره مند باشد از بین ما و جامعه ما جدا شدند. ما جای خالی آن ها را باید ببینیم و انصافا از خلاء و کمبود ناشی از عدم وجود ایشان تاسف می خوردند.

- بفرمایید آیا ایشان در کارهای جمعی از نظرات دیگران استفاده می کردند و اهل مشورت بودند؟

* به شدت علاقمند بودند در کارهای جمعی مشورت بکنند. در ارتباط با مسائل کاری و آن چه که مربوط به طرح می شد با خود من که در آن زمان مسئولیت جهاد سازندگی را به عهده داشتم اگر قرار بود کاری را در جایی انجام بده حتما مشورت می کرد. بارها راجع به موارد مختلف نظرات من را می گرفت و با اهل خبره و کسانی که احساس می کردند به نحوی در تصمیمات موثر هستند، اهل مشورت بود.

- بفرمایید از اون لحظات آخری که ایشان در آن مسئولیت بودند؟ بعد از آن که عازم جبهه شدند و بعد از مدتی به شهادت رسیدند اگر مطالبی هست استفاده کنیم؟

* ایشان بی خبر و یک دفعه تصمیم گرفتند، ما بعدا متوجه شدیم آن لحظاتی که به اصطلاح از ما خداحافظی می کنند بگونه ای که بخواهد از منطقه برود این مشکلی اتفاق نیفتاده حتی یادم هست در آن زمان به مسئولین استانداری هم چیزی نگفته بود و خبری نداده بود و من زنگ زدم به منزل ایشان که ناصر فولادی چرا نیامده؟ کجاست؟ فکر کنم مادر ایشان بود که گفت: ایشان رفته اند به جبهه و ماشین بخشداری را هم همین جا گذاشتند و رفتند.

- بفرمایید که شما چگونه از شهادت ایشان با خبر شدید و چه تاثیری شهادت ایشان بر شما داشت؟

* فکر کنم در آن زمان هم از طریق رسانه ها و هم از طریق خانواده در جریان شهادت ایشان قرار گرفتم. بعد از خبر شهادت ایشان، ما هم در مراسم تشییع شرکت کردیم و هم در خود منطقه مراسم یادبود این شهید را برگزار کردیم در بخش جبال بارز و مردم هم به احترام خدمات شایسته ای که در منطقه داشتند در مراسم ایشان شرکت کردند.

بعد از شهادت خود من خیلی متاثر شدم و احساس کردم با این صحبت خودم را قانع کردم که دنیای مادی برای روح بلند شهید فولادی واقعا کوچک بود و بسیار تنگ و تاریک بود، شهید فولادی به دنیا آمده بود نه برای ماندن بلکه برای شهادت و به همین خاطر سعی کردیم از شهادت ایشان درس بگیریم.

امیدواریم که جامعه ما توانسته باشد از این همه ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی که این شهیدان از خودشان نشان دادند و باعث پیروزی انقلاب شدند، درس بگیرد. حیات ما مدیون خون این شهیدان است امیدوارم ما هم بتوانیم با خدمات خودمان مدیون شهیدان نباشیم و در آخرت ان شاء الله قبول کنند که ما را شفاعت کنند.

- بفرمایید به طور کلی کدام یک از خصوصیات شخصی شهید را بیشتر از خصوصیات دیگرش دوست داشتید؟

* نه تنها به نظر من بلکه به نظر همه کسانی که با این شهید بزرگوار آشنا بودند همه خصوصیات و اخلاق ایشان دوست داشتنی بود به خصوص آن چه که همه احساس کردند بحث ساده زندگی کردن و خاکی بودن ایشان بود. مهربانی و قلب رئوفش همه را شیفته خود کرده بود. هر کس یک روز، یک گذر، یک ساعت با ایشان همدم و همراه می شد قطعا شیفته اخلاق رفتار و سکنات ایشان می شد.
مصاحبه با همکار شهید ناصر فولادی(آقای حاج ملک سعیدی)
راوي همكار شهيد
شرح
در خدمت یکی از اهالی محترم بخش جبال بارز هستیم، با توجه به اینکه ایشان در زمان بخشداری سردار شهید ناصر فولادی از اعضای شورای روستا بودند.

- نحوه آشنایی ایشان با سردار شهید ناصر فولادی چگونه بوده است؟ هر مطلبی که احساس می کنید حالا به عنوان خاطره از شهید بزرگوار در ذهنتان هست بفرمائید که استفاده کنیم؟

* از نظر مظلومیت شهید فولادی عرض کنم، آن چه برای من یقین است که شبیه مظلومیت امام حسین بود از نظر سن و سالش شبیه علی اکبر و از نظر شجاعتی که در این جا داشتند شبیه ابوالفضل العباس بودند.

اولین برخوردی که من با شهید ناصر فولادی داشتم جایی مشغول درو کردن بودم مدتی در اصل کارم کارگری بود. من رسیدم و سلام کردیم ایشان دست ما را گرفت من احساس کردم دست مرا به طرف خودشان می کشد. من گفتم: نه دست بوسیدن مثل این که حرام است. گفت: می خواهم دستت را بیارم زیارت کنم و روی چشمانم بگذارم. دستی که به فرمایش پیامبر به آتش نمی سوزد دست زحمت کشی است. این مسئله آشنایی ما شد و ما هم به اصطلاح در خدمت شهید به عنوان عضو شورا بودیم و همیشه کارمان با بخشداری بود.

شهید فولادی بیشتر جلسه ها را در مسجد می گذاشتند که در برای همه مردم باز بود و به خواسته های مردم و به کمبودهای مردم رسیدگی می کرد. کسانی که به نوبتی اعتراض می کردند بعد ایشان بررسی هایی می کردند روی آن مسئله که ببینند تا چه حد حقیقت دارد، می گفت: آمادگی شما چند نفر است مثلا می خواهیم سیمان توزیع کنیم؟ او می گفت: بیست تا! دومی می گفت: پنج تا! دیگری می گفت: چند تا‌. بعد به اندازه این ها حساب می کرد و تصویب می کرد فلان روستا پنج تن، فلان روستا سه تن. بعد خودش تصمیم می گرفت.

نمی خواست خواسته خودش را بر مردم تحمیل کند که مثلا شما روی حرف من حرفی نداشته باشید. باز به خواست مردم بود که می گفت: مردم به اصطلاح گفته من مورد تایید شما است؟ شما باید تکلیف تعیین کنید. مردم هم می دانستند که چیزی برخلاف نیست و حق کشی نشده است تأیید می کردند‌.

بعد می رسیم به مسئله ای که مردم از روستاهای دور و نزدیک می آمدند که خواسته هایشان و سطح توقعاتشان زیاد بود. چون اوائل انقلاب بود و مردم شاید آگاهی نداشتند و درک نمی کردند که انقلاب مشکل دا