خاطرات شهید مسعود آخوندي
خاطرات دوست و همرزم شهید مسعود آخوندی (امیر حسن پور)
راوي همرزم شهيد
شرح
* سوار موتور شدیم تا در خط گشتی بزنیم. همینطور که پشت سرم نشسته بود تاکتیک های جنگی را نقد می کرد می گفت:چرا فقط با یک خط اولیه حمله می کنید. شما باید نیرو های پدافندی هم داشته باشید تا اگر خط اول توسط دشمن زده شد نیرو های بعدی وارد عمل شوند.

* خیلی خوش برخورد و خوش سخن بود. شب ها می رفت چادر به چادر بچه های دانشجو را پیدا می کرد. دور هم می نشستند و بحث وگفت و گو می کردند.

* دانشگاه می رفت ولی هر موقع عملیات نزدیک بود، تلفنی خبرش می کردم. یکبار نشستم کنارش و گفت: مسعود دانشگاه هم یک جبهه است. تو اگه درست وخوب درس بخونی خیلی بیشتر می تونی به اسلام و مملکت خدمت کنی. نگاهم کرد و گفت: اشتباه فکر می کنی. خیلی با هم فرق می کنند. استاد دانشگاه جبهه امامه و فارغ التحصیلاش شهدا، شما کجا رو بهتر سراغ داری از اینجا ؟!

* سرعت عمل و دقتش در کار ها مثال زدنی بود. شب دشمن خمپاره زد و سقف سنگر ها پایین ریخت. به همراه یکی از دوستان عقب رفتیم تا چوب مناسب سفارش بدیم. وقتی برگشتیم مسعود به همراه دو سه نفر دیگر چوب ها را تعمیر کرده بودند.

* مسعود فرمانده گردان نبود، ولی تدبیر و تیزهوشی اش به اندازه ی یک فرمانده ی لشگر بود. خودش دوست داشت کارهایش را در گمنامی انجام بدهد. مثل آچار فرانسه بود. همه کار می کرد ولی اسم و نامش در هیچ جایی نبود.

* بعد از شهادتش، حاج صادقی فرمانده ی گردان در موردش گفت: « مسعود فرمانده ی گردان گمنام بود. من او را خیلی دیر شناختم. لیاقت او بیشتر از این حرف ها بود». برای همین هم روی مزارش نوشته اند فرمانده گردان "یازهرا"
خاطرات دوست و همرزم شهید مسعود آخوندی (آقای صانعی)
راوي همرزم شهيد
شرح
* جوان بودم، برای یک نوجوان ِپسر کم پیش می آید که از کسی خوشش بیاید و جذبش شود اما تواضع و اخلاقی که ازش دیده بودم باعث شده بود که شیفته اش شوم !در برخوردهایی که با او داشتم، یک چیزی که باعث شده بود که به حالش غبطه بخورم، نظمش بود؛ چه نظم ظاهری (که اگر بخواهم مثال بزنم، هیچ وقت نمیشد که لباسی که تنش بود نامرتب باشد، اتو نخورده باشد اگرچه جبهه بود و امکاناتی نبود ) و چه نظم در بقیه ی ابعاد زندگی اش، هم درسش را داشت، هم جبهه می رفت و هم تک پسر یک خانواده بود که این خودش بار زیادی داشت برایش ... کم بود مثل ایشان

*همیشه مثل "دریا" می دیدمش ؛ به موقع آروم بود و به موقع خروشان و زیبا.

به معنای واقعی، مصداق " آنچه خوبان همه دارند، تو یک جا داری
خاطرات همرزم شهید مسعود آخوندی
راوي همرزم شهيد
شرح
*ابتدای جوانی وارد جنگ شد. 2 سال توفیق آشنایی با مسعود را داشتم. اولش اصلا در مجموعه ما (گردان یا زهرا) نبود. در مناسبت های خاصی مثل شب های جمعه که بچه های گردان یا زهرا شور و حال خاصی داشتند همراه رفقایش برای شرکت در دعای کمیل به آنجا می آمد. در قسمت های دیگر کار می کرد ولی به واسطه این مراسمات به گردان علاقمند شد و ما هم با ایشان همانجا آشنا شدیم. ابتدای کار خیلی شناختی ازش نداشتم مثل باقی بچه ها فعال و کاری بود. بیشتر که آشنا شدیم پیشنهاد دادیم به گردان ما بیاید. چون هم دانشجو بود و هم به واسطه صحبت هایی که با هم داشتیم و پیشنهادات و نظراتی که می داد متوجه شدم خیلی جوان بااستعدادی است و مسائل را می فهمد. دیدم حیف است که بخواهد توی گردان یک نیروی معمولی باشد، بنابراین به کادر گردان دعوتش کردم. دیدم با توانمندی و استعداد و قدرت فهمی که دارد میتواند تاثیر بیشتری توی جنگ بگذارد. گفتم بیاید در کنار گردان هم تجربیاتی کسب کند هم بچه ها بشناسنش، تا بتواند مسئولیت یک گوشه کار را گردن بگیرد.

با اینکه حکم جانشینی به اسم ایشان نبود ولی وقتی وارد گردان شد به اندازه یک جانشین کار بهش واگذار می کردم. در واقع نقطه قوتی برای مجموعه ما بود. در مسائل مختلف مثل جنگ، اعتقادات انقلاب و...زیاد باهم گفت و گو می کردیم.چون ایشان اهل مطالعه و تحقیق در مسائل روز بود و مباحث اعتقادی رو خوب می فهمید.

* با بصیرت وارد جنگ شده بود و خیلی تکلیف گرا بود. موقعیت خانوادگی و تحصیلی و فضاهایی که داشت نشون میداد تنها چیزی که ایشون رو حرکت داده و از خانواده و دانشگاه جدا کرده تقید به این امر امام بود که جنگ رو واجب الهی شرعی میدونستند. یعنی این جور نبود که براساس احساسات جبهه بیاد و بعد اونجا روشن بشود.

می دانست جایی که آمده همان جایی است که باید می آمد. ازقبل می دانست چه راهی رو باید برود. این ویژگی رو خیلی از شهدای ما داشتند، ولی مسعود در این مورد برجستگی داشت.

*به جهت استعدادی که داشت وقتی وارد محیط دانشگاه شد، شاید خیلی از اساتید و دوستان دانشگاهی میگفتند: حیف است که شما برید، بالاخره اینهمه آدم هستند که برن جنگ شما برای آینده کشور در بحث های تخصصی و علمی میتونید مفید باشید. یا مثلا به جهت خانوادگی معمولا تک پسر خیلی میتونه به اعضای خانواده کمک کنه. اون موقع خیلی ها بودند که راه هایی پیدا میکردند تا از این تکلیف الهی معاف شوند. یعنی اینکه مثلا با نماینده امام صحبت میکردند که بنده با فلان محدودیت در زندگی آیا تکلیف جنگ دارم یاخیر؟ آقا مسعود کسی بودن که شاید اگر بادقت میگفت: تکلیف من چیه؟ میگفتند: تکلیف شما خیلی جدی نیست به خاطر شرایط خاص شما. اما چون ایشان در درک تکلیف به خودش اطمینان داشت دنبال بقیه اش دیگه نمی رفت. تردید نداشت و روحیه ای هم داشت که نمیخواست از تکلیف فرار کند. بلکه میخواست داوطلبانه و شجاعانه و مقتدرانه به تکلیفش عمل کند.

* احساس مسئولیت داشت. ماکسانی را داشتیم که میگفتند کاری را که در آن وارد نیستیم، چرا وارد آن شویم یا حتی حرفش را بزنیم. ایشان حتی وقتی ما کشفش کردیم مسئولیتی نداشت. یه نیروی ساده گردان بود که با من ارتباط برقرار کرد.

در بعضی گفت و گو ها به این می رسیدیم که ایشان هم خیلی دلسوزه و هم مسائل رو خیلی خوب میفهمد و پیشنهادات کارسازی میدهد. به خاطر دغدغه و دلسوزیشون بی تفاوت نسبت به مسائل اطرافش نبود. نه فقط در یک مورد خاص بلکه در هیچ موردی بی تفاوت نبود. این جور نبود که وقتی درگیر چیزی شود از دیگری غافل شود. این شرایط ایشان برای من خیلی لذت بخش بود. مسائل اجتماعی و دانشگاهی و همه مسائل را تعقیب می کرد. به این واسطه است که می گویم دید وسیع و جامعی داشت.

*برای مسائل معنوی تشنگی خاصی در ایشان می دیدیم. همه میدانستند که شب جمعه دعای کمیله ولی ایشون از صبح پنج شنبه براش مهم بود کمیل امشب را کی میخوانند. یعنی دغدغه یک جلسه جذاب و دلنشین را داشت. اینطور نبود که بگوید حالا امشب شب جمعه است حیف هست بریم کمیل بخوانیم! از صبح برای فضیلت دعا خودش را آماده کرده بود. من این وضعیت رو بارها درایشان دیدم حتی اوایل با اینکه مقر خودشان هم دعا برگزار میشد، ولی چون گردان ما جلسه دلنشین تری داشت با ماشین 20-30 کیلومتر راه را می آمد.

این حال گردان یازهرا به خاطر فضایی بود که بچه هایی جمع شده بودند که همراهان خوبی بودن در بحث دعا ومداحی. چون عامل فقط خوب خوندن نیست، مستمع هم باید حال داشته باشد، این حال دوطرفه بود.

* تشنگی خاصی در این مسائل در او احساس میشد که طبق برداشت من نشانه درون پرتلاطم او درمورد مسائل معنوی بود.

* درکنار این که در جنگ جسور و شجاع بود خیلی بچه عاقلی بود. اهل محاسبه بود ولی درعین حال در مسائل مختلف جنگ خیلی جسور بود. مثل داستان شهادتش....

در یک فضایی نیمه محاصره بودیم. یعنی در یک زاویه90درجه گیرافتاده بودیم. دشمن ازدوطرف به ما دید داشت و شرایط خیلی سختی داشتیم. باعراقی ها درگیر بودیم و مهمات کم اومده بود. من اشاره کردم که بچه ها یکی بره مهمات بیاره. ایشان کنار من نشسته بود. با اینکه از ایشان به عنوان جانشین استفاده نمی کردیم گفت: من برم بیارم؟ گفتم: نه کس دیگه ای رو میفرستم. گفت: نه من میرم بیارم. تو کانالی بودیم که دشمن خیلی روی ما دید داشت. و مرتب تیر و ترکش می زد، بنابراین باید یا کاملا نشسته یا سینه خیز حرکت می کردیم. آنجا هم سرعت مهم بود هم مهمات هم نیت افراد. یادم نمیاید مهمات دقیقا داخل گونی بود یا جعبه. به هر حال ازما جداشد، باید از یک کانال 70-80 متری رد می شد و وارد خاکریز می شد که در دید دشمن نبود. بعد مهمات را برمی داشت و کاملا نشسته یا سینه خیز به ما میرساند. هی باید یه قدم برمی داشت و دوباره می نشست. خیلی نگران بودم. وقتی به فاصله4-5متری من رسید هی اشاره می کردم حالا سرتو پایین بگیر. ایشان هم باسرعت داشت می آمد. همون لحظات بود که عراقی ها ایشان رو با تک تیرانداز مورد اصابت قراردادند. چون تیر به سرش خورده بود وقتی بالا سرش رسیدم دیگه فرصتی نبود که کلامی حرف بتواند بزند.و این روی همه ما خیلی تاثیر شکننده ای داشت.

* خیلی با اقتدار استوار و با نشاط بود. اصلا خمودگی خستگی و... در او احساس نمی شد.

* درکربلای 5 خیلی به من نزدیک شد. ما درکربلای4 هم وارد عمل شدیم ایشان هم با ما بود. تا نزدیکی منطقه نبرد و درگیری هم پیش رفتیم ولی به دلیل تغییراتی وارد عمل نشدیم.

* درخطوط پدافندی فاو با هم بودیم. چند جا برای دفاع از فاو در کنار هم عملیات انجام دادیم. اون منطقه خیلی شرایط سختی داشت. همیشه به ما کمک می کرد. تو سرکشی هایی که برای رفع و رجوع مشکلات خط میکردیم همیشه در کنار ما بود. در شرایط خیلی سخت من از ایشان استفاده میکردم. مثلا:

ما یک کانالی داشتیم که روزها نمی شد داخلش رفت. به عنوان سرکشی و کمک و حتی تمام پشتیبانی را هم باید شب ها انجام می دادیم. منطقه ای بود که بهش ام القصر میگفتند و تا خورعبدالله می رفت. کف زمین کانالی کنده بودیم و بچه ها کف اون کانال زندگی میکردند و جلوی دشمن رو سد کرده بودند. بچه ها آنجا نه می توانستند سرویس بهداشتی بروند نه دست و صورتشان را بشورند. فقط در حد آب خوردن و...ضمنا کل آن زمین چون کنار دریا بود خیلی نمناک بود و بچه ها بعد از 2-3روز زندگی و خواب در آنجا بویی مثل جنازه برمیداشتند. آن وقت من و آقا مسعود شبها 2ساعتی می رفتیم و امکانات برایشان می بردیم و صحبت می کردیم.

2-3 روزی که گذشت احساس کردیم بچه ها خسته شدند که آقا مسعود گفت: اجازه بدین من پیششون بمونم. من بعد کمی تامل گفتم: باشه. فکر کنم 2-3روزی در این شرایط سخت با بچه ها زندگی می کرد، در شرایطی که هم باید به بچه ها روحیه می داد و هم شرایط برایش ملموس تر شود.تا من که شب ها می رفتم به من انتقال بدهد که وضعیت آنجا چطوره و چکار باید بکنیم تا ازاین وضعیت دربیایم.

دغدغه داشت که وقتی اونجا هست بتواند خدمتی بکند. برای همین خیلی به آدم آرامش می داد.

در کار جنگ وقتی آدم کسایی را که داوطلبانه و عاشقانه کار میکنند احساس خاصی بهش دست میداد. همیشه وقتی احساس می کرد یه جایی خیلی کار نیازهست قبل از اینکه ما بخوایم برای انجام کار دنبال کسی بگردیم خودش داوطلبانه کار را انجام می داد.

* من داخل خوانوادش هم می رفتم یعنی با من خیلی صمیمی شده بود. خیلی به هم علاقمند شده بودیم حالا نمیدانم به نظر من اومده بود که او هم خیلی به من علاقمند شده یا....

چند بار ما منزلشان رفتیم. تک پسر بودنش را میدانستم ولی این علقه بین این بچه و مادر و خانواده اش را نمیدانستم. بعد از شهادتش برایم روشن شد که این رابطه خیلی عمیق بوده است. خانواده های تک فرزندی هم داریم که اینطور رابطه ندارند ولی یه رابطه منطقی وخیلی با محبت بین این فرزند و پدر ومادر وحتی خواهرهایش بود. اما اینکه احساس کنیم تو بزنگاه ها در فکر برود که نکند من نباید اینجا باشم هیچوقت نبود. یا در جاهایی که سختی بود و شب های عملیات که در مرز بودن و نبودن بودیم و شهادت در چند قدمی ما بود هیچوقت احساس نکردم ایشان ذهنش جای دیگری است. احساس می کردم واقعا همه وجودش در جنگ است. این ویژگی بود که در خیلی از شهدا بود که ما در کمتر افرادی می دیدیم.

از شرایط و وابستگی خانوادگی اش در روحیات جنگیدن و جنگنده و رزمنده بودنش چیزی بروز نمی داد.
خاطرات دوست و همرزم شهید مسعود آخوندی (آقای منتظرین)
راوي همرزم شهيد
شرح
* در نامه ای که بعداز شهادتش پیدا کردند نوشته بود. مادر تو خوب می دانی که رفتنم عاشقانه بود شاید مشکلات این راه را خوب می دانستم اما هرگز از حرکت باز نه ایستادم... آرزوهای دنیوی از دلم رخت بر بسته و هیچ چیز جز غشق و محبت نسبت به خدا و ایمه مخصوصا امام امت وجود ندارد.

* بعد از نماز صبح نمی خوابید. قرآن را باز می کرد.گردنش را کج می گرفت و با صدای زیبایش قرآن می خواند.
خاطرات دوست شهید مسعود آخوندی (مرتضی اسدی)
راوي دوست شهيد
شرح
* شهریور سال پنجاه و هفت بود که من و مسعود برای اولین بار به منزل آیت الله خادمی رفتیم. همان جا مسئولیت پخش اعلامیه ها را بهمان دادند. یک موتور هم در اختیارمان گذاشتند. من و مسعود شب ها اعلامیه ها را در خیابان پخش می کردیم و بعد به خانه آقای خادمی بر می گشتیم. به هم قول داده بودیم که حتی خانواده هایمان موضوع را نفهمند.

* اوایل بهمن 57 بود. مسعود بچه های محل را جمع کرد. تعدادی لاستیک جور کردند و در وسط خیابان آتش زدند. صدای مرگ بر شاهشان همه محله را پر کرده بود.

* انقلاب تازه پیروز شده بود. مسعود با پیکانش آمد دم خانه مان و گفت: مرتضی میای بریم جمکران؟ با تعجب پرسیدم :جمکران کجاست؟ برایم توضیح داد و گفت یکبار با بچه های مسجد به جمکران رفته و می خواهد آنجا را نشانم بدهد. آن موقع مسجد جمکران خیلی کوچک بود یک در ورودی بیشتر نداشت. هنگام ورود مسعود فقط اشک می ریخت. چار چوب در را بوسید و سجده کرد. من نمازم را خیلی سریع خواندم و در گوشه ای مشغول خواندن دعا شدم. به مسعود نگاه کردم. اشک روی گونه هایش جاری بود. کلمات نماز را آرام و شمرده تلفظ می کرد. همان موقع بود که سرم را پایین انداختم و به حال مسعود غبطه خوردم.
خاطره دوست شهید مسعود آخوندی (محمدرضا اشرف خراسانی)
راوي دوست شهيد
شرح
* تابستان سال شصت و پنج با مسعود در دانشگاه تهران ترم تابستان گرفته بودیم. محرم بود. روز ها سر کلاس می رفتیم و شب ها برا عزاداری به مسجد. هنگام سینه زنی مسعود حال و هوای عجیبی داشت. آن شور را قبلا فقط در بچه های خط شکن دیده بودم. انگار مسجد کوی دانشگاه با مسجد خط مقدم برای مسعود هیچ فرقی نداشت.
خاطره دوست و همرزم شهید مسعود آخوندی (امیر اسدی)
راوي همرزم شهيد
شرح
* رفته بودیم با هم کفش بخریم. فروشنده قیمتی را گفت او هم فورا همان پول را داد. با تعجب گفتم: مسعود چرا تخفیف نمی گیری؟جواب داد: ارزش آدم خیلی بیشتر از این حرفاس که بخواد به خاطر پول التماس کنه.
خاطرات دوست شهید مسعود آخوندی (محمد مظاهری)
راوي دوست شهيد
شرح
*مشهد رفته بودیم. با هم قرار گذاشتیم که همیشه قبل از نمازها به مسجد گوهر شاد برویم و فرش های نماز را پهن کنیم. چند باری شد که من سستی کردم و نرفتم ولی او همیشه سر موقع آنجا حاضر بود.

*سر صف نماز نشسته بودیم. سرم را که برگرداندم دیدم مسعود نیست. وقتی برگشت پرسیدم کجا بودی ؟ جواب داد : پیر مردی در صف نشسته بود. مهر نداشت. رفتم برایش مهر بیاورم.

* با شروع مبارزات انقلاب با مسعود با هم به خیابان می رفتیم. آنقدر حرفه ای شده بودیم که وقتی سربازان تیر می زدند می فهمیدیم کدام تیر مستقیم است کدام نه. یکی از شب ها تیر مستقیمی از کنار گوش مسعود رد شد. وقتی ماجرا را برایم تعریف کرد انگار داغی آن تیر را حس کردم.

* کمربند کاراته داشت. ازش خواستم برای بچه های مسجد کلاس دفاع شخصی بگذارد. با همه مشغله ای که داشت قبول کرد.
خاطرات پدر شهید مسعود آخوندی
راوي پدر شهيد
شرح
* نزدیک عملیات بود. ساکش را آماده گذاشته بود کنار اتاق. چهره اش با همیشه فرق داشت. میدانستم این دفعه اگر برود بر نمیگردد. کشیدمش کنارو گفتم: میدونی اگه بری مادرت چقدر غصه میخوره؟ زندگیشو سیاه می کنی.

گفت: شما که میدونید باید برم. وظیفمه واجبه. شما هم باید صبور باشید و به مامان دلداری بدید.

* خانه دایی اش رفته بود. مسعود که آمد دایی عصبانی رو کرد بهش گفت: تو چرا اینقدر مامانت رو اذیت می کنی؟ برا چی اینقدر میری جبهه؟ بس نیست؟ مسعود که سرش را انداخته بود پایین آرام گفت: اگه من نرم شما و پسرتون هم که نمیرین پس کی از این مملکت دفاع کنه. باشه اصلا من نمیرم. شما میاین به جا من برین ؟ دایی مکثی کرد و گفت: آخه من که نمی تونم. مسعود هم با لبخند گفت: همین. من پس با ید برم و از اسلام دفاع کنم.

رفت و زندگی را هم با خودش برد!
خاطرات مادر شهید مسعودآخوندی
راوي مادر شهيد
شرح
* خواب دیدم آقایی یک گل میخک سرخ به دستم داد. چند روز بعد فهمیدم باردار هستم. مسعود صبح روز نوزده ماه رمضان در حالی که من روزه بودم به دنیا آمد.

* یک خانواده بود و این تک پسر! از همان بچگی هر چه اراده میکرد برایش میخریدیم. اسباب بازی و دوچرخه و ... هنوز در محله مان هیچ جوانی موتور نداشت که مسعود سوار موتور می شد.

* ده ساله بود. با هم فیلم تماشا میکردیم. یکی از صحنه ها خانم بی حجابی را نشان داد. نگاهی به پسرم کردم. سرش را پایین انداخته بود. به تصویر نگاه نمی کرد.

* خیلی دیر کرده بود. نگرانش شدم. مدرسه پیش مدیرشان رفتم. گفت: پسراتون علیه شاه شعار داده. الان هم در دست شویی مدرسه زندانسیت!

* قبل از انقلاب بود، همان موقع ها که تازه زمزمه ی سرنگونی شاه و بازگشت امام به ایران بر سر زبان ها افتاده بود. آن روزها ماشین های رژیم از کوچه و خیابان ها می گذشتند و داد می زدند که : " بگید جاوید شاه "

چهارده سال بیشتر نداشت، یک روز وقتی یکی از ماشین های رژیم از سر کوچه می گذشت، دم در بود و توی همان حال و هوای بچگی رفت جلوشان و مشتش را گره کرد و گفت: "بگید مرگ بر شاه !! " مرگ بر شاه گفتن آقا مسعود همان و پایین آمدن همه ی سرباز ها از ماشین و باران تیراندازیشان و قطع سیم های برق و گرفتن بچه ی همسایه به هوای پیدا کردن مسعود همان ... !!مسعود از آن سر کوچه فرار کرده بود و هرچه دنبالش کرده بودند، آخر هم نتوانسته بودند بگیرندش؛ طفل معصوم سیزده ساله ای را گرفته بودند که شاید از این طریق نشانی از او پیدا کنند، وقتی دیدند چیزی نمی گوید، تصمیم گرفتند با خودشان ببرندش که پیرمردی پا پیش گذاشت و دست بچه را گرفت و گفت که اصلا آن پسری که شعار داد مال این محل نبوده ...خلاصه بخیر گذشت اما، به چه سختی ای آن شب را گذراندیم .

* از آن موقع ها شد که دیگر شب و روز راحتی نداشت و افتاده بود دنبال کار های انقلاب و بعدها هم که جنگ و جبهه ...

* عضو رسمی سپاه بود. هیچ وقت نشد که حقوقش را خانه آورده باشد. به محض اینکه پولی بهش می دادند راهش را کج میکرد. می رفت همه را می داد به یک خانواده نیازمند. بعد از شهادتش فهمیدیم.

* خودش می دانست طاقت جدایی اش را ندارم. ملاقات امام رفت.گفته بود تک پسر هستم. مادرم به سختی راضی می شود من بروم جبهه. امام هم در جواب گفته بودند، الان جهاد واجب است.

* پدرش شبانه و مخفیانه راهی جبهه شد. نمیخواست مسعود بفهمد وگر نه باز هم هوایی می شد. صبح که بیدار شدم، دیدم مسعود در اتاقش نیست. هر جا را گشتم نبود. هر کجا را می دانستم سر زد، سپاه و بسیج و... دست آخر گفتند اعزام از پادگان غدیر است، پسرتان هم حتما رفته آنجا. رفتم پادگان. آنقدر پشت در گریه و ناله کردم تا رفتند صدایش کردند .مسعود با دیدنم خیلی جا خورد.گفت: مادر آخه چرا اومدین اینجا؟ اشک هایم پاک کردم و گفتم: تو چرا اومدی؟ ناهار چیزی بهتون دادن؟ دستم را گرفت و برد کناری. گریه میکردم و او دلداری ام می داد. آخر راضی ام کرد. به یکی از دوستانش هم سپرد که من را خانه بفرستند.
خاطرات دوست و همرزم شهید مسعود آخوندی (مهدی کفایت)
راوي همرزم شهيد
شرح
* مسعود شاگرد اول رشته مکانیک دانشگاه صنعتی بود. همه خیلی دوستش داشتند و همیشه چند نفر دنبالش بودند. پیش استاد ها هم که خیلی عزیز بود. ولی اهل ظاهر سازی نبود. خیلی از بچه ها بعد از شهادتش فهمیدند که مسعود بسیجی بوده و اهل جبهه رفتن.

* حاجی چند نفر از بچه های گردان را انتخاب کرد تا بروند جلو و از موقعیت عراقی ها با خبر شوند. مسعود هم یکی از آنها بود. جلوتر که رسیدند محاصره شدند. تک تیر اندازها کارشان را خوب بلد بودند. سر مسعود را نشانه گرفتند. تیر که به مسعود اصابت کرد دیگر امانش ندادند. فقط یک جمله گفت: حسین جان مادرم را بگو..
خاطرات دوست شهید مسعود آخوندی (علی حافظی)
راوي دوست شهيد
شرح
* به همراه نزدیک ترین دوستش فرزاد حافظی در انجمن اسلامی مسجد امام سجاد (ع) فعالیت می کرد. کارهای فرهنگی بزرگی انجام دادند. از جمله برگزاری نمایشگاه کتاب در مسجد. برای خرید کتاب هر دو به قم رفتند. در آن نمایشگاه کتب مذهبی شاخص از جمله آثار شهید مطهری را می فروختند.

* سال شصت و دو بود. در جلسه انجمن اسلامی مسجد قرار شد مسعود کتاب انسان کامل شهید مطهری را مطالعه کند و در جلسه ارائه دهد. مسعود که شروع به حرف زدن کرد آن چنان کلامش تاثیر گذار بود که انگار خودش قبلا به این مطالب عمل کرده بود.
خاطرات خواهر شهید مسعود آخوندی
راوي خواهر شهيد
شرح
* داخل اتاقش رفت. مشغول مطالعه بود. گفتم: داداش یه موضوعی هست که باید بهتون بگم. سرش را بالا کرد. با چشمان مهربا نش به صورتم نگاه کرد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. زدم زیر گریه. گفتم: آخه چرا شما که تک پسری اینقدر باید بری جبهه؟ ما خیلی داریم اذیت میشیم. مخصوصا مامان. سکوت کرد. کتابش را بست و گفت: وظیفه اس. خیلی از این بچه های روستایی هستن که همیشه تو جبهه. سختی میکشن. اون وقت ما اینجا تو این رفاه نشستیم میگیم به ما چه؟ اگه قرار باشه هرکس یه بهونه ای بیاره که نمیشه. خیلی با هم صحبت کردیم. به هر منطق و استدلالی بود قانعم کرد که باید برود...

* بعد از شهادتش استادهایش آمدند خانه مان. می گفتند: مسعود یک دانشجوی نخبه و نمونه بود. ما خیلی تلاش کردیم مانع جبهه رفتنش شویم و او را منصرف کنیم ولی او تصمیم خودش را گرفته بود.

* تک پسر بود. مادر دیگر نمیخواست بگذارد جبهه برود. خانه مان را فروختند و پولش را ریختند به حسابش تا هوای جبهه از سرش برود. وقتی رفت یک چک سفید امضا گذاشت با یک نامه. نوشته بود: نمی خواستم بعد از من برای پول ها دچار مشکل شوید.

* می خواستم برایش زن بگیرم. پیش خودم فکر کردم اگر ازدواج کند هوای جبهه از سرش بیرون می رود. اول مخالفت کرد. بعد گفت: یه دختر مومن دانشجو میخوام مانع جبهه رفتن من نشه. خانواده اش هم من رو درک کنن. یک دختر خوب پیدا کردم. خانه شان رفتیم. خیلی پسندیده بود. صبح که بیدار شد مادر دید ناراحت است. گفت: زنگ بزنید بگید نمی خوایم. بعد ها شوهر خواهرش گفت: همان شب در خواب بهش گفته بودند ازدواج نکن سفر نزدیک است.

* عروسیم نزدیک بود. داشتیم جهیزیه ام را می خریدیم. قرار شد مسعود با وانتش فرش را از مغازه بیاورد. بدون ماشین برگشت. طوری تصادف کرده بود که طاق ماشین کنده شده بود. بهش گفتم: خیلی خدا رحم کرد چطور سرت جدا نشد. خندید و گفت: آخه سر من که قرار نیست اینجا بره!

* یک روز مسعود خوشحال وارد خانه شد.کارتن بزرگی در دستش بود. گفت:یه تلویزیون چهارده اینچه. تو مسجد به اسممون در اومد. اهل خانه را صدا زدم. همه با خوشحالی دورش نشستند. جعبه را باز کرد. کمی نگاهش کرد و سریع آن را بست. همه با اعتراض گفتند: کجا میبریش؟ جواب داد: ما یکی داریم. اینو میبرم واسه کسایی که ندارن. در را باز کرد. یک دوچرخه کوچک همراهش بود. با تعجب پرسیدم. اینو واسه کی خریدی؟جواب داد: برا پسر خاله. شوهر خاله مان فوت کرده بود. بچه هایش کوچک بودند. گفتم: وا! چقدر بیکاری. اونا که خودشون دارن. برگشت و با چشمانش طوری بهم نگاه کرد که از حرفم پشیمان شدم.

* شبها ماشینش را می آورد داخل حیاط و درش را نمی بست. یکبار بهش گفتم: در ماشین را نمی بندی گربه میره توش ها. گفت: طوری نیست. آخه صدای در ممکنه همسایه ها رو بیدار کنه.

* داخل اتاق مسعود رفتم. در را بستم. کشوی میز را باز کردم. پاکت نامه هایش را در آوردم. بیشتر نامه ها از محمد تورجی زاده بود. نوشته بود که در جبهه نیاز به نیرو دارند. آنقدر غرق خواندن شدم که صدای در را نفهمیدم. مسعود نشست روبه رویم و گفت: شما داری چیکار میکنی؟جیغ کشیدم و گفتم: ترسیدم. دارم نامه های رفیقاتو می خونم. اینقدر به حرف اینا گوش نده. اصلا همین رفیقات تو رو هی میکشونن جبهه! همین طور که سعی می کرد خنده اش را مخفی کند نامه ها را از دستم گرفت.

* سر ظهر خانه آمد. داشتم داخل حمام لباس میشستم. آمد نشست دم در. با تعجب پرسیدم: چی شده؟زود آمدی ؟ واسه ی ناهار اومدی؟سرش را تکان داد و گفت: نه. اومدم بگم عباس خاله شهید شده. دو دستی به سرم زدم و گفتم: وای خاک بر سرم. حالا چطوری به مامان بگیم؟! از جایش بلند شد و گفت: حالا چرا اینطوری می کنی؟مگه گفتم مرده یا تلف شده؟میگم شهید شده. حالا پاشو ناهار برام بیار که خیلی گشنمه. حرصم در آمد. با عصبانیت گفتم: تو چرا اینقدر بی خیالی؟ مثلا پسر خالت... رفت به مادر خبر را داد. همه داشتند اشک می ریختند و به سر خودشان می زدند. ولی مسعود غذایش را خورد بعد هم تخت خوابید.

* سوم راهنمایی بود یکروز عصبانی و ناراحت از مدرسه آمد. با همان صورت در هم نشست کنار اتاق. نشستم کنارش و گفتم: چی شده؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟ سرش را بالا کرد و گفت: امروز خانم معلممان با یک دامن کوتاه اومد سر کلاس. حالم ازش بهم میخوره. دلم میخواد برم یه چیزی بهش بگم.

* کار نامه کنکورش را که آوردند دم در خانه همه تعجب کردند. به هیچکس نگفته بود با رتبه خوب دانشگاه قبول شده.
خاطرات دوست و همرزم شهید مسعود آخوندی (غلامحسین ژاله گویان)
راوي همرزم شهيد
شرح
*زمانی که تعداد حدود 15 نفر از گاردیها سال 57 وارد مسجد شدند ما در جلسه قرآن آقای شاطان در مسجد بودیم و این گاردیها با لباس نظامی و اسلحه ژ3 به صورتی وحشتناک وارد مسجد شده و یکی از آنها با پوتینهای خود وارد جلسه شده و قرآنها را از جلوی ما برداشتند و زیر آن را نگاه می کردند که اعلامیه نباشد حتی یکی از قرآنها را پاره کرده و در محراب انداختند. من و شهید مسعود با آنها درگیر شدیم و مسعود با خاک انداز به آنها حمله کرد، گاردیها ما را گرفتند و به داخل کامیونی بردند اما مردم و افراد محل از جمله یکی از تاجران ساکن محل ما را نجات دادند. فکر می کنم تیر و مرداد 57 بود .

*ما و شهید آخوندی زیر نظر حاج محمد سادات(شاید 19 ساله بوده و دانشجو بودند)درانجمن اسلامی مسجد فعالیت می کردیم و به مناسبت های مختلف برنامه های فرهنگی و نیز بعضی اوقات تئاتر اجرا می کردیم . راهپیمایی ها را از محل هدایت می کردیم. و از طریق اکران فیلم جوانان را به مسجد تشویق کرده و در خلال آن برنامه های آموزش احکام دینی را داشتیم .

ایشان خیلی هوشمند و تیزبین بوده و در سن 12-13 سالگی رشد خیلی خوبی را کرده بودند.

*مرداد ماه سال 57 بود که مردم اصفهان در اعتراض به دستگیری آقای طاهری(از مبارزین وقت) به دست ساواک در منزل آیت الله خادمی تحصن کردند. خبر تحصن به روستا های اطراف هم رسیده بود و روز به روز بر جمعیت متحصنین افزوده میشد. دیگر در کوچه های اطراف جای سوزن انداختن نبود. من، مسعود، منتظرین، سجادی، میر خلف زاده، برادران حافظی و سایر بچه های مسجد امام سجاد(ع) هم بعد از مدرسه به محل تحصن میرفتیم. شب دهم تصحن بود. نماز را که خواندیم طبق روال بعد از نماز خود آیت ا.. برای سخنرانی بالای منبر رفتند. رژیم تا آن روز همه ی تلاشش را کرده بود که جمعیت را متفرق کند ولی موفق نشده بود آن روز هم از صبح برای بر چیده شدن تحصن پیک هایی میفرستاد. ولی هر بار با جواب رد مواجه میشد. برای همین آن شب حرف هایی از احتمال حمله ی ناجی و دار و دسته اش دهان به دهان میپیچید. اواسط سخنرانی بود که با شنیدن صدای تیراندازی و داد و فریادی که از داخل کوچه بلند شد همه از جا پریدیم. با دست پاچگی به هم نگاه می کردیم. بعضی سراسیمه به طرف پشت بام فرارمی کردند و ما هم به دنبالشان دودیم. ولی از آن بالا که به پایین نگاه کردیم، مردم بی دفاعی که داخل کوچه تیر می خوردند و روی زمین می افتادند، نظرمان عوض شد. رفتیم پایین. نزدیک صد موتور متعلق به متحصنین داخل حیاط بود. باک بنزینشان را خالی کردیم. برگشتیم بالای پشت بام و بنزین ها را روی گاردی ها ریختیم. چند نفرشان به شدت سوختند بقیه هم از ترس جرات جلو آمدن نداشتند، مدتی سر جایشان میخکوب شدند. در همین فرصت مردمی که داخل کوچه بودند توانستند فرار کنند. گاردی ها که متوجه ما شده بودند به طرف پشت بام تیر اندازی کردند. مسعود در حالی که نفس نفس میزد گفت: بچه ها بیاید باید در بریم.

همه پا به فرار گذاشتیم. احساس میکردم قلبم الان از داخل دهانم بیرون میزند. از این پشت بام به آن پشت بام می رفتیم. کمی که دور تر شدیم داخل کوچه پریدیم. هنوز صدای تیر اندازی می آمد. همان طور که از کوچه پس کوچه ها فرار میکردیم مسعود اعلامیه هایی را که زیر پیراهنش قایم کرده بود را به ما میداد و ما هم از لای در خانه ها داخل می انداختیم. همان طور که می دویدیم می خندیدیم. انگار داشتیم لذت بخش ترین کار دنیا را انجام می دادیم. منتظرین اعلامیه ها را زیر برف پاک کن ماشین هایی که کنار خیابان پارک شده بود هم می گذاشت. یک لحظه با خودم قیافه گاردی ها را تصور کردم که با دیدن این اعلامیه ها چه قدر حرصشان می گیرد. آن شب به هر مصیتی بود خودمان را به خانه رساندیم. ناگفته نماند فردای آن شب وقتی خبر در اصفهان پیچید همه ی مردم به خیابان ها ریختند و حماسه پنج رمضان را با تقدیم ده ها شهید و مجروح رقم زدند.

بعد از آن اتفاق فعالیت های ما هم بیشتر شد. شب که میشد به همراه مسعود و سایر بچه ها به زیر زمین خانه ی آقای قائدی که دیوار به دیوار خانه ی آیت الله خادمی بود می رفتیم. در آنجا یک دستگاه فتو استسیل گذاشته بودیم که به وسیله ی آن تا جایی که جوهر و کاغذ داشتیم تا صبح اعلامیه چاپ میکردیم. ساعت چهار که میشد اعلامیه ها را برمی داشتیم و هر بار در یک محله ی خاص پخش می کردیم. کارمان هر روز با طلوع خورشید به پایان می رسید. تا اینکه سر انجام فجر حقیقی طلوع کرد و انقلاب به پیروزی رسید.

*با شروع جنگ کردستان فعالیتهای مختلف از جمله برگزاری نمایشگاه ، جمع آوری کمکهای مردمی و با نظارت اینجانب و شهید آخوندی داشتیم. در مسجد سقفی با گونی درست کرده و با نصب پوسترهای دفاع مقدس، کلام حضرت امام و نیز احکام دینی و ... می کردیم.