زندگی نامه شهید كامران علي بخشي

در سال 1345 در شمیرانات تهران دیده به جهان گشود. کلاس اول و دوم ابتدایی را در شهر تهران مشغول تحصیل بود و سال سوم ابتدایی را در شهرستان نهاوند به تحصیل ادامه داد. در تمام طول تحصیل شاگرد ممتاز بود. از همان ابتدا به مسائل دینی علاقمند بود و از سن 6 سالگی روزه گرفتن را آغاز نمود و هر گاه که او را برای سحر بیدار نمی کردیم بدون سحری روزه می گرفت. او بسیار مهربان و دلسوز بود و به قرآن علاقه داشت و از همان ابتدا به حفظ سوره های قرآنی می پرداخت و همیشه در دروان ابتدایی شاگرد اول بود و اسمش به عنوان شاگرد نمونه در روزنامه چاپ می شد. در کلاس پنجم آموزش و پرورش استان همدان یکسری مسابقات قرآن بر پا کرده بود که در آن مسابقات شرکت کرده و مقام اول استان را به دست آورده بود که به ایشان کتاب «در عظمت باز یافته» را جایزه دادند و چون وی از همان دوران کودکی با آن رژیم مخالف بود در اول کتاب نوشته بود، شاه طاغوتی است. بعد از این که چند تا از هم شاگردی هایش آن را خوانده بودند به مدیر مدرسه اطلاع داده بودند و بدین ترتیب بود که از طرف ساواک فردی به نام جمشیدی به درب خانه ما آمد و با ایشان کار داشت تا این که به واسطه آقای فهیمی مدیر مدرسه که جریان را فهمیده بود که چه اتفاقی قرار است بیفتد و مشکلاتی پیش آید یکی از همان کتاب ها را تهیه کرد و به ما داد و وقتی مامور ساواک به درب خانه ما آمد با نشان دادن کتاب رفت و دیگر با ایشان کاری نداشت. در کار خانه به مادرش کمک می نمود و در بیرون از منزل به پدرش کمک می کرد. در اوایل انقلاب کلاس دوم راهنمایی بود و چون ما هنوز از انقلاب چیزی نمی دانستیم با آوردن اعلامیه ها و نوارهای صدای حضرت امام (ره) ما را از اوضاع و احوال اطرافمان آگاه می کرد که با آوردن یک اعلامیه و نشان دادن آن به ما گفت که شاه دارد از ایران می رود. بعد از چند ماه دیگر انقلاب شروع شد و در آن زمان در پخش اعلامیه و راهپیمایی های مردم فعالیت داشت و چون خط خوبی داشت در نوشتن شعار و تهیه پوسترها به بسیج مردمی کمک می کرد. بعد از پیروزی انقلاب در هیئت های بسیج مسجد عضو شده بود و همیشه در آن جا به فعالیت بسیجی مشغول بود. بعد از این که جنگ شروع شد با آن چه چندان سن و سالی نداشت با یکی از دوستانش بدون اجازه پدر و مادر به همدان جهت اعزام به جبهه رفته بود ولی چون هر دو سن و سال کمی داشتند و رضایت نامه پدر و مادر نداشتند آن ها را به خانه برگرداندند. چند سال دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند به طوری که همکلاسی هایش و معلمانش به او می گفتند: «حل المسائل» و «مغز کامپیوتر». او توانست در همان سال در رشته مهندسی مخابرات دانشگاه علم و صنعت تهران قبول شود. در تهران هم باز به فعالیت های خود ادامه می داد با مسجد محل که در آن محل سکونت داشت همکاری می کرد. در تبلیغات اسلامی آن ها را یاری می داد و در طی این مدت فقط در فکر جنگ بود تا این که توانست به آرزویش که رفتن به جبهه بود برسد و بعد از چند ماه که در جبهه بود هر چه نامه برای وی ارسال می کردیم و تلفن می زدیم که برگردد و سری به ما بزند و ادامه تحصیل بدهد برنگشت و در جواب نامه ها می نوشت که اول جنگ بعد تحصیل. در یکی از نامه هایش نوشته بود که اگر من به تحصیل مشغول شوم و دشمن بیش تر به خاک ما نفوذ کند آن وقت مجبور می شود که برای حفظ ناموس و شرفم جهاد نمایم. یکی از همسنگرانش به وی توصیه می نماید که وصیت نامه بنویس ولی او در جواب می گوید من که همسر و فرزندی ندارم و مادرم هم خوب می داند که خواهران و برادرانم را چطور تربیت نماید، من فقط 6 ماه در جبهه می مانم. بعد از مدتی از قرارگاه جبهه گروهی از بسیجیان را به مشهد بردند ولی او در برگشت به تهران دوباره راهی جبهه شد. وقتی که سوغاتی می آورد به تمام خویشان در تهران می داد که به منزل پدرش ببرند، از او پرسیدند که چرا خودت نمی بری می گفت: من ببرم شیطان نفسم نمی گذارد که به جبهه برگردم. سپس در مورخه 1367/2/21 در منطقه شاخ شمیران به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت بود رسید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.